من به مردی وفا نمودم و او

من به مردی وفا نمودم و او
پشت پا زد به عشق و امیدم
هر چه دادم به او حلالش باد
غیر از آن دل که مفت بخشیدم


دل من کودکی سبکسر بود
خود ندانم چگونه رامش کرد
او که می گفت دوستت دارم
پس چرا زهر غم به جامش کرد


اگر از شهد آتشین لبِ من
جرعه ای نوش کرد و شد سرمست
حسرتم نیست ز آنکه این لب را
بوسه های نداده بسیار است


باز هم در نگاه خاموشم
قصه های نگفته ای دارم
باز هم چون به تن کنم جامه
فتنه های نهفته ای دارم


بازهم می توان به گیسویم
چنگی از روی عشق و مستی زد
باز هم می توان در آغوشم
پشت پا بر جهان هستی زد


باز هم می دود به دنبالم
دیدگانی پر از امید و نیاز
باز هم با هزار خواهش گنگ
می دهندم به سوی خویش آواز


باز هم دارم آنچه را که شبی
ریختم چون شراب در کامش
دارم آن سینه را که او می گفت
تکیه گاهیست بهر آلامش


ز آنچه دادم به او مرا غم نیست
حسرت و اضطراب و ماتم نیست
غیر از آن دل که پر نشد جایش
بخدا چیز دیگرم کم نیست


کو دلم کو دلی که برد و نداد
غارتم کرده ، داد می خواهم
دل خونین ، مرا چه کار آید
دلی آزاد و شاد می خواهم


دگرم آرزوی عشقی نیست
بی دلان را چه آرزو باشد
دل اگر بود باز می نالید
که هنوزم نظر به او باشد


او که از من برید و ترکم کرد
پس چرا پس نداد آن دل را
وای بر من که مفت بخشیدم
دل آشفته حال غافل را

به زمین می زنی و می شکنی

به زمین می زنی و می شکنی
عاقبت شیشهٔ امیدی را
سخت مغروری و می سازی سرد
در دلی ، آتش جاویدی را


دیدمت ، وای چه دیداری وای
این چه دیدار دلآزاری بود
بی گمان برده ای از یاد آن عهد
که مرا با تو سر و کاری بود


دیدمت ، وای چه دیداری وای
نه نگاهی ، نه لب پر نوشی
نه شرار نفس پر هوسی
نه فشار بدن و آغوشی


این چه عشقی است که در دل دارم
من از این عشق چه حاصل دارم
می گریزی ز من و در طلبت
بازهم کوشش باطل دارم


باز لبهای عطش کردهٔ من
لب سوزان تو را می جوید
می تپد قلبم و با هر تپشی
قصهٔ عشق تو را می گوید


بخت اگر از تو جدایم کرده
می گشایم گره از بخت ، چه باک
ترسم این عشق سرانجام مرا
بکشد تا به سراپردهٔ خاک


خلوت خالی و خاموش مرا
تو پر از خاطره کردی ، ای مرد
شعر من شعلهٔ احساس من است
تو مرا شاعره کردی ،ای مرد


آتش عشق به چشمت یکدم
جلوه ای کرد و سرابی گردید
تا مرا واله و بی سامان دید
نقش افتاده بر آبی گردید


در دلم آرزویی بود که مُرد
لب جانبخش تو را بوسیدن
بوسه جان داد به روی لب من
دیدمت لیک ، دریغ از دیدن


سینه ای ، تا که بر آن سر بنهم
دامنی تا که بر آن ریزم اشک
آه ، ای آنکه غم عشقت نیست
می برم بر تو و بر قلبت رشک


به زمین می زنی و می شکنی
عاقبت شیشهٔ امیدی را
سخت مغروری و می سازی سرد
در دلی ، آتش جاویدی را

منوچهری دامغانی

منوچهری دامغانی

 

ابوالنجم احمد بن قوص بن احمد دامغانی شاعر نیمهٔ اول قرن پنجم هجری قمری است. وی پس از تحصیل علوم و فضایل به خدمت امیر منوچهر فلک المعالی پسر شمس المعالی امیرقابوس وشمگیر والی گرگان رسید و به همین جهت تخلص منوچهری را اختیار کرد. وی بر ادب عربی و اشعار شاعران عرب و بر احوال و آثار شاعران پارسی احاطه داشت و نیز بر علوم دینی واقف بود و در دربار سلطان محمود غزنوی منزلتی والا داشت. وی ظاهراً مبتکر مسمط است. دیوان او مکرر به طبع رسیده و قریب به سه هزار بیت دارد. وفات او به سال ۴۳۲ هجری قمری اتفاق افتاده است و گویا در جوانی وفات یافته است.

قطعه ای از اشعار او:

غرابا مزن بیشتر زین نعیقا

که مهجور کردی مرا ازعشیقا

نعیق تو بسیار و ما را عشیقی

نباید به یک دوست چندین نعیقا

ایا رسم و اطلال معشوق وافی

شدی زیر سنگ زمانه سحیقا

عنیزه برفت از تو و کرد منزل

به مقراط و سقط اللوی و عقیقا

خوشا منزلا، خرما جایگاها

که آنجاست آن سرو بالا رفیقا

بود سرو در باغ و دارد بت من

همی بر سر سرو باغی انیقا

ایا لهف نفسی که این عشق بامن

چنین خانگی گشت و چونین عتیقا

ز خواب هوی گشت بیدار هرکس

نخواهم شدن من ز خوابش مفیقا

بدان شب که معشوق من مرتحل شد

دلی داشتم ناصبور و قلیقا

فلک چون بیابان و مه چون مسافر

منازل: منازل، مجره: طریقا

بریدم بدان کشتی کوه‌لنگر

مکانی بعید و فلاتی سحیقا

بهترین راه زندگی

 

 بهترین راه زندگی
گاهی اوقات فکر می‌‌کنیم مهم نیست چه داشته باشیم یا چقدر، مهم این است كه از همانی كه داریم راضی باشیم ؟! آدم‌هایی را می‌شناسیم که خیلی چیزها دارند اما باز هم احساس خوشبختی نمی‌‌کنند ولی کسانی هم هستند که کم دارند ولی راضی‌اند شاید رضایت از زندگی همان خوشبختی است ، اگر این درست باشد، پس باید برای خوشبخت بودن یاد بگیریم که راضی باشیم»

زندگی مجموعه‌ای از لحظه‌هاست! چون پشت این لحظه، لحظه بعدی  و پشت اون لحظه بعدی و بعدی و …پس، اگر می‌خواهید  در كلیت بزرگ زندگی راضی باشید اول باید تمرین كنید تا در لحظه راضی باشید.

استادی که درس شادبودن می‌داد می‌گفت :
"اگه كسی تصمیم بگیرد فقط  در لحظه اكنون راضی باشد، بعد ، به لحظه بعدی كه رسید، باز در لحظه اكنون راضی باشد و بعد به لحظه بعدی كه رسید باز …..

او فقط برای راضی و شادبودن در یك لحظه تلاش كرده است، اما یك دفعه می‌بیند پنج سال است كه راضی و خشنود است! اگه كسی از لحظه اكنونش ناراضی باشد، بعد، از لحظه بعد هم نا راضی باشد ، بعد… به خودش می‌اید و می‌بیند پنجاه سالش است و همه این پنجاه سال را نا راضی بوده است ! "

به همین دلیل دانشمندان ذهن به لحظه، اكنون می‌گویند: لحظه ابدی اكنون. این استاد می‌گفت:

شرط رضایت این است  كه در لحظه ابدی اكنون راضی و شاد باشید!!
اصلا" مهم نیست در لحظه اكنون چی كار می‌كنید، فقط تصمیم بگیرید مراقبه كنید كه از هر كاری كه  در لحظه انجام میدهید احساس رضایت و شادی كنید. به این كار می‌گویند مراقبه لحظه ابدی اكنون. این كار، اتفاقا" بر خلاف تصور، كار خیلی راحتی نیست. دانشمندان معتقدند در هر عمل و كاری كه انجام می‌شود  مقداری انرژی نهفته است و ما فقط در صورتی كه روی ان كار مراقبه داشته باشیم می‌توانیم ان انرژی را دریافت كنیم.

برای مثال از صبح شروع می‌كنیم. از خواب که بیدار شدیم، دست و صورتمون را می‌شوییم و در همون حال به صد تا چیز فكر می‌كنیم، سپس صبحانه می‌خوریم در حالی كه فكرمان هزار جای دیگر است غیر از صبحانه خوردن. بعد… در واقع هر كاری كه انجام می‌دهیم به همه چیز فكر می‌كنیم غیر از همان كار. این باعث می‌شود انرژی پنهان كارها را دریافت كه نكنیم، هیچ! كلی هم انرژی ذخیره شده‌مان را نیز بی‌جهت خرج كنیم!

زندگی در لحظه حال نیاز به تمرین زیادی دارد اما قطعا قابل دسترسی می باشد.

راه زندگی کردن,بهترین راه زندگی کردن

تمرین‌هایی برای درك و لذت بردن در لحظه ابدی اكنون:
از فهرست های انجام کار خلاص شوید اگر می خواهید در حال زندگی کنید، باید برنامه ریزها و فهرست ها را کنار بگذارید. فقط اجازه دهید آنچه قرار اتفاق بیفتد و هنگامی که پیش آمد با آن درگیر شوید. مشکلی که در رابطه با فهرست ها وجود دارد این است که باعث می شود شما به پیش بینی آینده بپردازید و درنتیجه نگران این باشید که اگر مطابق لیست کارها به اتمام نرسد چه کنید؟

نفس عمیق بکشید آیا می دانید که تنفس به شما کمک می کند تا با لحظه حال تماس پیدا کنید؟ این کارهایی است که می توانید انجام دهید:

برای چند لحظه چشمان خود را ببندید، تمام مشغله های ذهنی خود را پاک کنید.
حالا نفسی عمیق بکشید. هوا را استنشاق کنید.

روی حرکت هوایی که وارد شش ها و دیافراگم شما می شود تمرکز کنید. حال هوا را به آرامی توسط دهان خود از بدن خارج کنید.

اکنون هر بار که شش ها و دیافراگم شما کاملا آرامش می یابند را احساس کنید.
زمانیکه در حال انجام این کار هستید، می توانید به پیام های پنهان گوش دهید یا با آنها صحبت کنید. پیام های پنهان می توانند شدیدا قوی عمل کنند به خصوص اگر به آنها اجازه دهید نه تنها بر روی ضمیر ناخودآگاه شما، که بر روی ضمیر هوشیار شما نیز چیره شوند.

برخی از پیام های پنهان که می توانید آنها را به کار برید عبارتند از:
من در لحظه حال زندگی می کنم
من خودم را روی لحظه کنونی متمرکز می کنم
من مایل در زمان حال زندگی کنم
من بر گذشته و آینده مقدم هستم
من امروز با روح و ذهن خود در آغوش می گیرم

ببخشید با بخشش افرادی که به شما آسیب رسانده اند و بخشیدن خودتان به خاطر اشتباهاتی که انجام داده اید، اجازه دهید گذشته برود. همچنین با بخشش شما از احساسات منفی مانند تنفر، خشم، درد و … رهایی می بابید.

واقعیت را بپذیرید واقعیت می گوید شما نمی توانید آینده را کنترل کنید. شما قطعا می توانید برنامه ریزی کنید اما آن چیزی را تضمین نمی کند.

شما نباید به خاطر آینده مشقت بکشید، وقتی می دانید واقعا نمی توانید پیشامدها را پیشگویی کنید. تنها بیاموزید از امروز لذت ببرید.

اطراف خود را با افراد مثبت اندیش پر کنید افراد مثبت اندیش اغلب افراد شادی هستند. آنها آینده خود را پیش بینی می کنند اما اجازه نمی دهند که این موضوع چگونگی زندگی آنها را در زمان حال کنترل کند. آنها از گذشته خود ناله و شکایت نمی کنند. می توانید از آنها خیلی چیزها بیاموزید.

و حرف  آخر این که:
اگر بطور کامل در لحظه زندگی کنید، از گذشته آسیب نمی بینید.
مهم نیست گذشته چه بوده است . در زمان حال زندگی کنید

هنر زندگی کردن در لحظه حال ، هنری که کمتر کسی از آن بهره مند میباشد اما اگر بتوان آن را بدست آورد زندگی سرشار از لذت خواهد شد.

پس،  لبخند بر لب داشته باش. حالا آماده باش تا در لحظه ابدی اكنون، شاد و راضی باشی. از همین حالا شروع كن! چون امروز اولین روز از روزهای باقی‌مانده عمر توست.

 
 

عاشق سالك و عارف الهى مى‏گويد:

عاشق سالك و عارف الهى مى‏گويد:

وقتى در يكى از ممالك گذارم افتاد. طبيبى را كه آثار دانش و آيات بينش از او ظاهر و هويدا بود در كويى ديدم به معالجت مشغول است.

جمعى كثير از مرد و زن بر گرد او نشسته‏اند و منتظر گرفتن نسخه براى علاج دردند.

من نيز در گوشه‏اى نشستم. چون از دستورالعمل بيماران خلاصى يافت روى به من كرده و گفت:

اگر تو را نيز مطلبى هستى بگوى.

گفتم: سال‏هاست به مرضى مبتلا هستم، اگر توانى آن را معالجت نماى.

گفت: آن كدام است؟

گفتم: مرض گناه، اگر از براى آن دوايى دارى از براى من بيان كن.

طبيب لحظه‏اى سر به زير افكند، پس قلم برداشت و گفت: از براى تو نسخه‏اى بنويسم آن را نيكو فهم نماى و بدان عمل كن.

آن‏گاه قلم و كاغذ برداشت و اين كلمات نوشت:

ريشه‏هاى فقر را برگير، با برگ‏هاى صبر و هليله فروتنى و بليله افتادگى و روغن گل‏ بنفشه ترس، با گل خطمى دوست و تمر هندى قرار، با گل سرخ راستى، چون اين دواها را به ميزان خود گرفتى، محل آن را در ديگ دانش قرار ده و آب بردبارى و حقيقت به روى آن بريز و آتش آرزومندى زير آن ديگ برافروز و سوزندگى بر آن بيفزاى و آن را با ستام خشنودى حركت ده و سمقونياى زارى و بازگشت بر آن اضافه كن و به روى آن مقّل طاعت بريز، سپس در عمل بكوش و آن شربت را در دكان خلوت بنوش، پس از نوشيدن تلخى دهان را با آب وفا مضمضه كن و نيكو كن مزه دهان خود را به مسواك ترس و گرسنگى، سپس به جهت آن كه قى عارض نگردد، سيب قناعت را ببوى و لب‏هاى خود را به دستمال بازگشت از غير خدا پاك نماى، پس اين شركت كه از تركيب آن دواها ساخته شد، گناهان را بَرد و تو را به خداى بزرگ و داناى رازها نزديك مى‏كند.

چون اين كلمات را از آن طبيب دانشمند شنيدم، تغيير كلّى در حالت من پديد گشت و من نيز قلم برداشته اين كلمات را براى وى نگاشتم:

خداوند را بندگانى است كه درختان گناه را در ديده مى‏نشانند و آن‏ها را به آب توبه بازگشت سيراب مى‏كنند، بار آن‏ها اندوه و پشيمانى است، ميوه آن را بى‏جنون مى‏چينند و بلادت و بلاهت را بر خود بسته، بى‏آن كه درماندگى در كردار يا گنگى در گفتار آن‏ها باشد، اين گروه از دانشمندانند و معرفت دار به خدا و رسول، از جام پاك وحدت مى‏نوشند و بر درازى بلا توانايى پيدا مى‏كنند، دل‏هاى آن‏ها در عالم ملكوت سرگشته و ترسان مى‏شود و بين پرده‏هاى جبروت خيالاتشان حركت مى‏كند.

پناه مى‏برند به سايه برگ‏هاى پشيمانى و مطالعه مى‏كنند كتاب گناهان خود را و روح آنان دمساز شكيبايى و ترس مى‏گردد، تا وقتى كه به اعلا درجه زهد برسند و همآغوش با نردبان ورع شوند.

شكنجه و تلخى ترك دنيا را به خود مى‏خرند و آن‏گاه به ريسمان رهايى پيروز گردند و به گوشه آسايش و تندرستى مى‏رسند، روحشان به بلندى‏ها رسد، تا وقتى كه به باغ‏هاى‏ فراخى و آسودگى اقامت كنند، فرو روند در درياى حيات الهى و محكم سازند خندق‏هاى شكيبايى و بگذارند از پل‏هاى نهرهاى بزرگ هواهاى نفسانى، آن‏گاه كه منزل كنند به سرچشمه بادبان‏هاى آن كشتى‏هاى مراد و حركت كنند در درياى بهبودى، تا وقتى كه برسند به سواحل آسايش و معدن و محلّ بزرگى و جلالت.

يافعى مى‏گويد: من نيز نثراً و نظماً در اين معانى چيزى نگاشته‏ام كه قسمتى از آن بدين شرح است:

چون از جانب حق به عباد، امور معنوى و ترقّيات روحى و عنايات و الطاف خاصه برسد، از خود آنچه غير اوست دور كنند و به طرف مقامات پيوستگى سفر كرده و با كرامت و زهد و تقوا يارى جويند، تقوايى كه گويا اجزائش به آب پاكى و يگانگى و پسنديدگى خمير شده، اسب‏هايشان در باغ رياضت در حركتند و پنهان مى‏نمايد.

توسن سركش نفس را آن چنان لجام مى‏زنند كه به غير صاحب خود نتواند به جايى بنگرد و آن‏ها را به تازيانه ترس بازدارند و به اسباب آرزومندى حركت دهند و آن‏ها را به منتهاى آرزومندى كه رسيدن به حق است، در پهنه سختى و رنج برانند، تا آن‏گاه كه به جاى پاكيزه با عظمتى برسند و دست يابند به مراتب عالى باز نيت‏هاى سپيدى و عرايس انوار در باغات خوشى و معارف اسرار.

اين راهى كه طى مى‏كنند پر است از لشكرهاى آرزوهاى نفسانى، ولى اينان بازدارند آن لشكرها را از هجوم به خود و بكشند نفوس آرزوها را به شمشيرهاى خلاف نفس و بزنند سواران طبع سركش را به نيزه‏هاى ترك عادات گذشته و پاكيزه كنند به آب ديده ناپاكى گناهان خود را و بدى‏ها و ساير برنامه‏هاى زشت را، تا بى‏عيب شود عبادت آن‏ها و نياز آنان فقط نياز به پاكيزگى جان و نماز شود، از دردهاى دوستى غلط دل آنان علاج شود، درخت‏هاى بدى طبع را به آتش اندوه دل غمين بسوزانند و با گلاب اوراد و اذكار خود را خوشبو نمايند و به نام خدا مردگان خود را زنده كنند

 

 


منبع : پایگاه عرفان

در تحقیق شریعت و بیان طریقت

در تحقیق شریعت و بیان طریقت

 
شیخ محمود شبستری
 

سوالی چند کردم از حکیمی

سوالی نیک هست از علم نیمی

شریعت چیست گفتم گفت بسیار

برای خود به امر حق کنی کار

بگفتم چیست مقصود از شریعت

بگفتا آن که دریابی طریقت

بدو گفتم طریقت چیست گفتن

بگفتا رو به سوی دوست رفتن

بگفتم چیست پایان طریقت

بگفتا هست پایانش حقیقت

بگفتم از حقیقت چیست حاصل

بگفتا آن که گردد جانت واصل

بدو گفتم چه باشد وصل با جان

بگفتا وصل جان را قرب حق دان

بگفتم قرب حق از چیست امروز

بگفت از بُعد نفس و آه دلسوز

بگفتم بُعد نفس از چه بدانم

بگفتا از تصوف ای چو جانم

بگفتم چیست تحقیق تصوف

بگفتا ای اخی ترک تکلف

بگفتم ترک آن معنی چه سانست

بگفتا آن که درویشی همان است

بگفتم چیست درویشی و درویش

بگفتا آنچه داری آوری پیش

بدو گفتم نشانم ده که چونست

بگفتا آن نشان از ما برونست

اگرچه مختصر گفتم بیانش

ولیکن معتبر می‌دان عیانش

نشانی بی نشان دارند ایشان

که جز حق در نظر نارند ایشان

خوشا وقت کسی کان حال دارد

ز حال خویش ترک قال دارد

هر آن کس را که این معنی نشان است

نمی‌گوید چو من کل اللسان است

آشنائی با سوره فتح قرآن

فتح یعنی پیروزی و این سوره مدنی است.

 در آیه نخست این سوره می خوانیم:
(ما تو را پیروزی بخشیدیم. درخشان و آشکار)
مراد از این پیروزی صلح حدیبیه است که قرآن آن را فتح مبین و پیروزی آشکار. روشن نامیده است. این سوره پس از آن صلح نازل شده است. داستان صلح حدیبیه چنین است:
شش سال از هجرت پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) می گذشت. تا آن هنگام سه جنگ مهم بین مسلمانان و کفار قریش رخ داده بود: جنگ بدر در سال دوم هجری، جنگ احد در سال سوم هجری و جنگ خندق یا احزاب در سال پنجم هجری.
اواخر سال ششم، پیامبر بزرگوار اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) رؤیای شیرینی دید. خداوند در آن رؤیای صادقه به رسول گرامی خویش دستور داد که داخل مسجد الحرام شود مراسم حج به جای آورد.
رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) این مطلب را به اصحاب خود بازگو کرد و دستور داد تا با او به سوی مکه رهسپار شوند. پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) در مدینه احترام ماههای حرام (33) را یادآور شد و فرمود: ما فقط برای زیارت خانه خدا می رویم. و به مسلمانان دستور داد که از حمل هر نوع اسلحه، جز شمشیری که مسافر در حال سفر همراه خود می برد خودداری کنند.
1400 تن از مسلمانان در ماه ذی القعده به سوی مکه رهسپار شدند. این عمل بسیار خطرناک بود، چرا که قریش داغ جنگ بدر و احد و احزاب را در دل داشتند و دارای نیرو و قوای بسیار بودند.
به طور عادی، احتمال برگشت به مدینه وجود نداشت. چرا که مسلمانان از نظر تعداد نفرات، کم و بدون ساز و برگ جنگی بودند و نیروی قریش بسیار، و مکان روبرو شدن نیز مکه یعنی پایگاه قریش بود.
سران قریش جمعی را به سرداری خالد بن ولید فرستادند، تا در سر راه آنان موضع گرفته و از ورود مسلمانان جلوگیری کنند.
حضرت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) پس از اطلاع از آن، مسیری را در پیش گرفت که با آنان روبرو نشود. در نقطه ای به نام حدیبیه که در نزدیکی مکه است، شتر آن حضرت زانو زد و دیگر قدم از قدم برنداشت. حضرت فرمود تا همگی از مرکب ها فرود آیند و خیمه ها را بر پا کنند. قریش برخورد مسالمت آمیز پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را فهمیدند. با رفت و آمد نمایندگانی از طرفین کار به مذاکره کشید که نتیجه آن صلح حدیبیه بود.
به موجب این صلح قرار شد مسلمانان و قریش تا ده سال جنگ نداشته باشند و اگر کسی از قریش به طرف مسلمانان آمد و یا اگر کسی از مسلمانان به طرف قریش رفت، آزارش ندهند و در امانش بدارند، و نیز رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) آن سال را به مدینه بازگردد و سال بعد، برای زیارت وارد مکه شود.
این صلح مقدمه فتح مکه با بیش از ده هزار نفر نیروی مسلمان در سال هشتم هجری گردید، چرا که جمع کثیری از مشرکین در این دو سال، یعنی فاصله زمانی بین صلح حدیبیه و فتح مکه، اسلام آوردند. این امر در سایه احساس امنیتی بود که با صلح حدیبیه برایشان فراهم آمده بود. علاوه بر آن وقتی مسلمانان از ناحیه قریش فکرشان آسوده شد خیبر و آبادیهای اطراف آن را فتح کردند و شوکتی بیشتر یافتند و دامنه اسلام بدین ترتیب وسعت یافت (34)؛ نفرات مسلمانان بیشتر شد و سرزمینهای بیشتری را فتح کردند. سرانجام با شرایط مناسبی که برایشان فراهم شده بود توانستند در سال هشتم هجری، با نیروی بیش از ده هزار نفر به سوی مکه حرکت و آن را فتح کنند.
آری از آنجا که صلح حدیبیه مقدمه فتح مکه بود، خداوند این صلح را فتح مبین نامید.
در این سوره به برخی از وقایع، در پیرامون این جریان (35) می پردازند، مانند: تخلف اعراب از شرکت در این سفر و جلوگیری مشرکین از ورود مسلمانان به مکه و نیز بیعت مؤمنان با رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در زیر درخت، که به بیعت رضوان مشهور است.

کتاب گلستان سوره‌ها – ص 41
محمدحسین جعفری