آيا در آيين بودا به مسائل عرفاني تكيه شده است؟

آيا در آيين بودا به مسائل عرفاني تكيه شده است؟


پاسخ :


واژة بودا به معناي عام كلمه عنواني است كه در آيين بودا بر هر شخصي كه مظهر پارسايي و خردمندي است اطلاق مي‌شود و به معني خاصّ لقب «سيذارحا گوئوتاما» حكيم و پارساي هندي است. او حدود سال 563 پيش از ميلاد مسيح به دنيا آمد و حدود سال 483 پيش از ميلاد در هشتاد سالگي در گذشت. او شاهزاده‌اي بود كه پدرش «سودودانا» و مادرش ملكه «ماهامايا» نام داشت.
تعدادي از پيشگويان و برهمنان وقتي آن كودك يعني سيدارتا (بودا) را ديدند، دربارة آينده او گفتند: دو راه در برابر او قرار دارد. اگر تصميم بگيرد دنيا را براي خود نگه دارد، يك امپراطور بزرگ خواهد شد و اگر تصميم بگيرد دنيا را رها كند و در جستجوي نور معرفت باشد يك بودا مي‌شود. پس از چند سال سيدارتا به دبستان فرستاده شد او به سرعت از نظر علم رشد نمود و چند زبان و نيز رياضيات را آموخت و كم كم سرآمد همسالان و همشاگرد‌ي‌هايش شد. اما پدرش همچنان در انديشة پيشگويي‌اي بود كه دربارة فرزندش كرده بودند. به خصوص پيشگويي شخصي به نام كندانا كه گفته بود سيدارتا (بودا) پس از مشاهدة چهار علامت، دنيا را ترك مي‌كند و بودا مي‌شود آن چهار علامت عبارت بودند از ديدن پيرمردي رنجور، مشاهدة يك بيمار،ديدن مرده و ملاقات با يك مرتاض. با آن كه پدر سيدراتا (بودا) بسيار مي‌كوشيد تا فرزندش در شادي و لذّت‌هاي دنيوي غرق شود و هيچ يك از اين چهار علامت را نبيند ولي سيدارتا (بودا) به تدريج آن‌ها را ديد. او با ديدن چهارمين علامت يعني شخص مرتاض، تصميم گرفت مثل يك مرتاض زندگي كند، از اين رو به شيوه معمول آنان به گدايي پرداخت و در هرجا كه مي‌شد سرپناه مي‌گرفت. بنا بر اين رياضت‌هاي او از اين دوره آغاز شد تا با پشت پا زدن بر جاذبه‌هاي دنيوي به حقيقت برسد. او با چند نفر ديگر براي رسيدن به اين هدف تحت نظر معلمان متعددي از آن جمله شخصي به نام «آلارا كالاما» آموزش ديد. امّا احساس كردند كه اشباع نشده‌اند، آن گروه كوچك سرانجام به مكاني به نام «اوروولا» رسيدند، مدتي آنجا ماندند، آن جا مكاني، پر درخت و آرام بود. آنان در اين مرحله رياضت‌هاي نفساني را از كم خوري آغاز كردند، ابتدا يك وعده غذا مي‌خوردند، سپس هر دو شبانه روز يك وعده و بعد از آن هر سه شبانه روز يك وعده غذا مي‌خوردند، آنان در اين برنامه جديد ديگر گدايي نمي‌كردند بلكه برنامة غذايي سختي داشتند يعني از ميوه، ريشه و برگ بعضي گياهان بهره مي‌بردند. سيدارتا (بودا) بر اثر اين رياضت‌ها لاغر و نحيف شد، اما خود آزاري او به اين جا خاتمه نيافت، گاهي نَفَس خود را مدت‌ها در سينه حبس مي‌كرد به گونه‌اي كه سردرد شديدي مي‌گرفت. براي نشان دادن تحقير كامل جسم خود به پوشيدن كثيف‌ترين جامه‌هاي كهنه اي رو مي‌آورد كه از ميان انبوه زباله يا حتّي از محلّ سوزاندن اجساد بيرون آورده بود. همچنين قدرت تحمّل روحي خود را مي‌آزمود، شب‌هاي اول يا چهاردهم ماه، كه به باور او زمان هولناكي است و ارواح و موجودات فراطبيعي از نهانگاه‌هاي خود بيرون مي‌آمدند، مي‌رفت و ميان محل هاي سوزاندن جنازه‌ها و گورستان‌ها تنها مي‌نشست. تا شش سال اين گونه رياضت‌ ‌كشيد اما پس از اين مدّت نتيجه گرفت كه اين رياضت‌ها او را به جايي نمي‌رساند، روزي بيهوش شد، چوپاني او را يافت به او شير خورانيد و به مراقبت كردن از او پرداخت تا ان كه به تدريج بخشي از تندرستي خود را به دست آورد.
بخش ديگري از رياضت‌هاي بودا دورة تمركز فكر است كه به باور بودا و بودائيان، او پس از اين دوره به نوريافتگي رسيد و به رسالت خود پرداخت و اصول حكمتش را براي كساني كه شايسته مي‌دانست بيان كرد. سخنان او، موعظه و دربارة تزكيه نفس و خودسازي است و اين كه انسان چگونه با ترك دنيا و دل بريدن از جاذبه‌هاي آن به معرفت و حقيقت برسد.
[1] پس بودا كسي بوده است كه براي معرفت‌يابي و رسيدن به حقيقت و رها شدن از رنج‌هاي زندگي دنيا راه رياضت كشي را برگزيد امّا آيا او را مي‌توان يك عارف ناميد و انديشه‌ها و اعمالش را عرفاني دانست يا خير؟
ممكن است برخي بپندارند هركس سخني در مذمّت دنيا و دل بريدن از آن گفت، و به هرگونه رياضت‌هاي جسماني و روحاني رو آورد و كارهاي شگفت ‌انگيزي انجام داد، عارف است. امّا اين پندار نادرست است زيرا عرفان حقيقي خود را يافتن و به خدا رسيدن است و آن هم جز با استفاده از تعاليم انبيا و رهبران الهي حاصل نمي‌شود زيرا آنان سرآمد عارفان و به خدا پيوستگانند، آنان به لطف پرودگار تمام حقايق هستي را مي‌دانند و مي‌توانند انسان را زا راه‌هاي درست و خدا پسندانه به لقاء الله برسانند.
«عرفان حقيقي يعني عرفاني كه در تعاليم آسماني ريشه دارد، آغاز حركتش بيداري بشر از خواب و رؤياهاي حيات طبيعي محض است و آگاهي از اين كه وجود او در حال تكاپو، در مسير خير و كمال در متن هدف خلقت عالم هستي قرار مي‌گيرد. اين عرفان (كه مسيرش در حيات معقول، و مقصدش، «قرار گرفتن در جاذبة كمال مطلق» به لقاء الله است) به قرار گرفتن در شعاع جاذبيّت او منتهي مي‌شود. اين عرفان كه آن را عرفان اسلامي، مي‌ناميم، هيچ حقيقتي را از عالم هستي اعم از آن كه مربوط به انسان يا غير او باشد حذف نمي‌كند بلكه همة عالم را با يك عامل ربّاني دروني صيقل مي‌دهد و شفّاف مي‌سازد و انعكاس نور الهي را در تمام ذرّات و روابط اجزاي اين عالم نشان مي‌دهد. اين گونه عرفان است كه خط نوراني آن به وسيلة انبياي بزرگ الهي در جادة تكامل كشيده شده است، نه آن تخيّلات رؤيايي در مهتاب فضاي دروني كه سايه‌هايي از مفاهيم بسيار وسيع مانند وجود، واقعيت، كمال، حقيقت و ... را به جاي اصل آن گرفته و با مقداري بارقه هاي زودگذر مغزي آن‌ها روشن ساخته و از آن ها را حالي و مقامي براي خود تلقين نموده و دل به آن‌ها خوش مي‌كنند، در صورتي كه ممكن است، مدعي چنين عرفاني حتّي براي چند لحظه از روزنه‌هاي قفس مادّي نظاره‌اي به بيرون از خودِ مجازيِ خويشتن نكرده باشد. اين همان عرفان منفي است كه انبوهي از كاروان جويندگان معرفت را از لب درياي درون خود به سراب‌هاي آب نما رهنمون مي‌كند.
[2]
با توجّه به اين مطلب مي‌توان گفت: بودا كسي است كه پندار و گفتار و رفتار مرتاضان، سخت در تكوّن شخصيّت او مؤثر بوده است. «مردم او را به عنوان قدّيس يا مرتاض يا به نام خانوادگيش يعني گائوتاما مي‌شناختند.»
[3] او پيامبر نبود و رياضت‌هاي نفساني‌اش نيز در تعاليم آسماني ريشه نداشت بلكه تحت تأثير جاذبة مرتاضان در طريق آنان قرار گرفت از اين رو، او را نمي‌توان عارف ناميد و اعمالش را نمي‌توان عرفاني دانست و پندها و حكمت‌هايش را نيز بايد با آموزه‌هاي وحياني و سخنان پيامبران خداوند به خصوص پيامبر بزرگ اسلام حضرت محمد ـ صلي الله عليه و آله و سلّم ـ سنجيد و هر آنچه با آن‌ها سازگار است پذيرفت و آن چه بر خلاف آن‌ها است، رد كرد.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. بودا، ع پاشايي.
2. پرواز در ملكوت، امام خميني ـ رحمة الله عليه ـ .
[1] . سادهاتيا، بودا و انديشة او، ترجمه محمد تقي حرّان، ص7-40.
[2] . جعفري، محمد تقي، عرفان اسلامي، انتشارات نشر علامه جعفري، چاپ سوم، 1383، ص21-23.
[3] . بودا و انديشه‌هاي او، و «چنين گفت بودا» بر اساس متون بودايي، مترجم دكتر هاشم رجب زاده، انتشارات اساطير، چاپ سوم، 1378، ج3، ص122.

به نقل از سايت انديشه قم .

مناسبات میان اخلاق و عرفان مسیحی

مناسبات میان اخلاق و عرفان مسیحی
حتی اگر تجربهٔ دینی را از سنخ تجربهٔ عرفانی ندانیم، باز عرفان به لحاظ داشتن ابعاد متعدد، همانند دین است. و یکی از ابعاد عرفان ــ در کنار بُعد شعائری، بُعدعقیدتی، بُعد نهادی و … ــ بُعد اخلاقی آن است. همچنین همانند دین، این بُعد ازعرفان ــ همچون سایر ابعاد آن ــ در عرفانهای مختلف، دارای تفاوتهایی است. ایننوشتار، با پذیرش وجود چیزی به اسم «عرفان مسیحی»، به بررسی تاریخی بُعد اخلاقی آنمی پردازد و سنتهای مختلف اخلاقی پدیدآمده در آن را برمی شمارد.
هرچند «عرفان» نوعاً مستلزم تجربه ای است که در آن عارف به بصیرت یا فهم خاصی دست می یابد (خواهاز طریق مراقبه، خواه از طریق دعا و خواه از طریق اشراق بی واسطه)، اما هیچ توصیفجامع قابل قبولی از ماهیت آن وجود ندارد. این نوشتار عمدتاً به انواعی از عرفان کهمورد قبول عموم است و مباحث اخلاقی ای که در شرح و بسط و نقد آن انواع پدید آمده،خواهد پرداخت. روابط بین اخلاق و عرفان در طی ازمنه، امکنه و سنن متفاوت است. هرچند که این نوشتار در وهله اول به روابط بین فلسفه غربی و سنتهای عرفانی مختلفمسیحی می پردازد، در به کارگیری{واژهٔ}‌ «عرفان» هیچ نظریه خاصی را دربارهٔ ماهیتعارفان، تجربه شان یا متعلق آن تجربه پیش فرض نمی گیرد.
آمیزه ای بی نهایت مؤثراز عرفان، اخلاق و متافیزیک از نوشته های فیلسوف نوافلاطونی سدهٔ سوم، فلوطین (۲۰۵ـ۲۷۰) پدید‌ آمد. فلوطین بر این باور بود که هر وجودی از واحد فیضان می یابد و هدففردی که اشراق فلسفی یافته{۴}، این است که به بازگشتی حضوری{۵} به واحد دست یابد. دست یافتن به این مراقبه و حضور مستلزم آزاد ساختن نفس از قید و بندها و انگیزه هایمادی است. اخلاق از این منظر، وظیفه اش استقرار نظمی در فرد و جامعه است با محوریتحیات فضیلت مند انسان حکیم.
فضایل حد و اندازه ای بر زندگی انسان می نهند، مانعشهوت می شوند و نظمی را مستقر می سازند که نظم اخلاقی وجود را، هر چند به نحویمحدود باز می تاباند. هر چند زندگی با فضیلت ذاتاً خوب است اما غایت قصوای انساننیست. هنگامی که فیلسوف در مراقبه و حضور ورزیدن متبحرتر گردید، خودش را از قیدزندگی عمومی آزاد می سازد و «با زیر پا نهادن این زندگی، زندگی ای دیگر، یعنی زندگیخدایان را در پیش می گیرد» (انئادها، الف، ۲). فلوطین با استفاده از کتاب دهم اخلاقنیکوماخوس ارسطو (۳۲۲ ـ ۳۸۴ ق. م.) این زندگی الهی را، آزاد از شهوات و متعالی ازهمه الزامات مادی تصویر می کند.
استنباط فردی و عقلی فلوطین از مراقبه و حضوردر نوشته های اولیهٔ قدیس اگوستین (۳۵۴ ـ۴۳۰) رنگ و بوی مسیحی به خود می گیرد. امامتعلق مراقبه در اینجا واحد غیر شخصی فلوطین نیست، بلکه خدای با محبت مسیحیت است. با این حال، زندگی در انزوا و وقف مراقبه ای که آگوستین در کتاب نهم اعترافات خود،توصیف می کند، استمرار وارستگی و تجرّد نوافلاطونی فلوطین است. اما مهمترین ناقلسنّت فلوطینی، مسیحی اهل سوریه در قرن پنجم بود که امروزه او را دیونوسیوس کاذب{۶} می نامند. در{کتاب} الهیات عرفانی و در جاهای دیگر از مجموعه آثار دیونوسیوس کاذب،خداوند مختفی و متعالی دانسته شده است. هیچ زبانی برای درک ذات او کفایت نمی کند؛راهیابی به ساحت امر متعالی ورای رؤیت{۷} و معرفت بودن است. این الهیات سلبی از قرندوازدهم به بعد، در بسیاری از تفسیرها و کاربردها از جمله تفسیرهای توماس آکویناس (۱۲۲۵ـ ۱۲۷۴) و مایستر اکهارت (۱۲۶۰ـ ۱۳۲۷) شرح و بسط یافت. اکهارت جنبه های عملیعرفان فلوطین را در مجموعه ای جامع از مواعظ بسط داد.
دومین سنّت را می توانسلسله های راهبانه اوایل قرون وسطی دانست. قدیس بندیکتوس{۸} (حدود ۴۸۰ ـ ۵۴۷) در Regula Monachorum{= آداب رهبانی} (۵۱۵) خود، بر تواضع و فرمانبرداری به عنوانفضایل اولیه راهب تأکید می کند. در نهضت اصلاحی سیسترسیان{۹} در قرن دوازدهم، اینسنّت موجب پدید آمدن مجموعه ای غنی از آثاری شد که عشق عرفانی را با انضباط راهبانهمرتبط می سازند. کمال یافتن در فضایل راهبانه، به راهب این امکان را می دهد که ازنردبان احسان{۱۰} که در آن قلب به دریافت عشق کامل مسیح نائل می آید، بالا رود. اینسنّت از چندین جهت قابل توجه، با سنّت نوافلاطونی تفاوت دارد.
تأکید بر جماعت وعشق،‌ در نسبت با فلوطین، مجال بیشتری را به فضایل عمومی می دهد. علاوه بر این،گروش درونی نفس، به جای انقطاع از عالم مادی، شرط لازم توفیق عرفانی است. در نتیجه،محل تأکید در آثاری چون رساله در باب مراتب فروتنی و عجب قدیس برنار کلرووئی{۱۱} (۹۱یا ۱۰۹۰ ـ ۱۱۵۳) تغییر می کند. از نظر برنار، عجب،‌ قالب اصلی شرّ اخلاقی و درواقع علت هبوط شیطان است، شخص باید کاری کند تا عجب را از نفس ریشه کن سازد. ازطریق لطف، ثالوث، عقل و اراده را در نفس مهیا می کند تا به بوسهٔ عشق الهی که غایت عرفانی است، نایل آیند، برنار به تفضیل در مواعظ متنفذ خود در باب غزل غزلها{منسوب به سلیمان} از این غایت سخن می گوید. در همین سنت، ایلرد ریولوئی{۱۲} (۱۱۰۹ ـ۱۱۶۷) دو کتاب آینه احسان و دوستی معنوی را می نویسد. کتاب اخیر پاسخی مسیحی بهکتابDe amicita{= در باب دوستی} سیسرون{۱۳} (۴۳ ـ ۱۰۶ ق. م.) است. پیتر لسلی (وفات۱۱۸۲) سیسترسی دیگر در رساله اش، در باب وجدان، رابطه میان حیات طیّبه را با وجدانمهذّب راهبانه شرح و بسط می دهد.
قرن دوازدهم، نشان از پیداش سنّت عرفانی دیگرینیز دارد که بر حیات مسیحانه و یکی شدن بامسیح تکیه داشت. در این سنّت، بانفوذترین چهره قدّیس فرانسیس آسیزی{۱۴}(۲/۱۱۸۱ـ ۱۲۲۶) است. فرانسیس و پیروان اولیهاش، با طرد متاع دنیوی و در پیش گرفتن فقر مطلق، خود را تجسم بخش آن شکلی از زندگیمی دانستند که عیسی در{انجیل} متی ۲۲ ـ ۱۶ : ۱۹ بدان توصیه کرده است. از نظرفرانسیسیان اولیه این زندگی مستلزم دوره گردی برای وعظ کردن و گذران زندگی تنها ازطریق صدقات بود. فرانسیس همچنین احساس یکی بودن بارزی با تمامی موجودات داشت. ایناحساس یکی بودن، آنقدر کامل بود که گفته می شد وی به طرز معجزه آسایی جراحات مسیح،یا زخمهای میخ{۱۵} را به عنوان نقطهٔ اوج تجربهٔ عرفانی اش پذیرا گشته است.
انواعی از این گرایشها در عرفان اواخر قرون وسطی، با یکدیگر ترکیب یافتند،بویژه در آلمان که سنّت عرفانی غنی ای در راینلند{۱۶} پدید آمد که از الهیات عرفانیمایستر اکهارت که پیرو سنّت دیونوسیوس کاذب بود تا ریاضت نفس هانیریش سوسو{۱۷} (۱۲۹۵ـ ۱۳۶۶) امتداد یافته و وارد نهضت اصلاحی اولیه گردید. تلاقی مشابهی ازسنّتها کمک کرد تا عرفان اسپانیایی در قرن شانزدهم شکوفا گردد. مشهورترین چهره دراین سنّت قدیسه ترزا آویلایی{۱۸} (۱۵۱۵ ـ ۱۵۸۲) و قدیس یوحنای صلیبی{۱۹} (۱۵۴۲ ـ۱۵۹۱) بودند، که هر دو بر تجربهٔ وجد{۲۰} به عنوان نقطهٔ اوج انضباط شدید تأکیدداشتند. این جذبه{۲۱} در تمثیلات جنسی شعرهای قدیس یوحنا بیان مناسبی یافت، هرچندکه این اشعار را نمی توان خارج از سیاق تفاسیر معنوی همراهشان، بدرستی فهمید.
نهضت اصلاحی پروتستان و تجزیه نهایی سنت مسیحی، از قرن شانزدهم به بعد موجبپدید آمدن بحثهایی در باب «شور و شوق»{۲۲} گردید. در مواجهه با تفاسیر رقیب ازخواسته های خدا، از امتش، پرسشی که طرح شد این بود که ملاک قاطع مرجعیت چیست؟ اگرمرجعیت در نظام دینی سنّتی یا استدلالات پیچیده الهیدانان نیست، در این صورت به نظرمی رسد تنها می تواند در شخص الهام شده وجود داشته باشد. انجمن دوستان{۲۳} که حدود۱۶۵۰تأسیس گردید و به طعنه به «لرزانها»{۲۴} معروف شدند . صرفاً نمونه ای است ازگروهی که نظام کلیسای سنتی و اتکا به الهیات را به نفع نور باطن{۲۵} طرد کردند. نوری که به واسطهٔ آن اعضای این انجمن، این رسالت را در خود احساس کردند که بایددربارهٔ مسائل مهم با امت رک و بی پروا سخن خود را بگویند.{کتاب} عقلانیت مسیحیت (۱۶۹۵) جان لاک{۲۶} (۱۶۳۲ ـ ۱۷۰۴) شناخته شده ترین پاسخ به مسائل اخلاقی و عقلی ایبود که شور و شوق طرح کرد.
در بحث از شور و شوق مجموعه ای از مسائل به همپیوسته در خصوص معرفت، مرجعیت و تجربه ای که تأثیر مستقیم بر اخلاق دارند، متبلورمی شود. یک تجربهٔ عرفانی، مکرراً عارف را به شیوه ای خاص از زندگی هدایت می کند. ویا به مجموعه‎‎ ای از احکام که باید در تقابل با مجموعه ای دیگر صادر شود، اشارهدارد. اما آیا هیچ قید و قیودی برای عارف به عنوان فاعل اخلاقی وجود دارد؟ آیاملاکهایی برای تمایز نهادن بین تجربهٔ عرفانی حقیقی و فریبنده وجود دارد؟ اهمیتاخلاقی این پرسشها زمانی افزایش می یابد که فرد یا گروه از مرجعیت یک جماعت رسمیدورتر می شود. بدین سان مرجعیت تجربهٔ عرفانی در زندگی عملی، مسأله ای حیاتی دررابطه بین اخلاق و همه انواع عرفان شد.
در قرن بیستم، سرمشق رهیافتهای فلسفیانگلیسی ـ آمریکایی به این مسأله،{کتاب} انواع تجربهٔ دینی (۱۹۰۲) ویلیام جیمز{۲۷} (۱۸۴۲ـ ۱۹۱۰) بوده است، متأسفانه، نتیجهٔ جیمز دایر بر اینکه تجربهٔ عرفانی فقطبرای خود عارف به لحاظ معرفتی خود ـ توجیه گر است، این مسأله را بدون اینکه حل کند،تکرار کرد. زیرا اشاره ای به این ندارد که چگونه این تجربهٔ بنا بر ادعا مرجع، واردزندگی اخلاقی عارف و جامعه اش می شود. سخنان مرسومی که تجربهٔ عرفانی را به عنوانتجربه ای واحد و بیان ناپذیر معرفی می کنند که صرفاً‌ پوشیده در زبان یک سنّت است،هیچ کمکی به حل مسائل اخلاقی خاص نمی کنند. ار. سی. زنیر{۲۸} محقق کاتولیک عرفان وادیان تطبیقی،‌ به سود برتری عرفان خدا باورانه که رو به سوی یک خدای مهربان دارد ودر تقابل با صور به لحاظ اخلاقی بی تفاوت یا بالقوه منحط عرفان است، استدلال کرد. رابرت اتیکن{۲۹} آمریکایی، استاد ذن، طرفدار اخلاق «بوم شناسی عمیق»{۳۰} که مبتنیبر آرمان بودیساتوای{۳۱} بودیسم است می باشد، در حالی که آرتور دانتو{۳۲} که موضعیاجمالاً کانتی دارد بر این باور است که بیشتر اشکال تفکر دینی غیر غربی، دیدگاههایمابعدالطبیعی ای را که مستلزم زوال اخلاقند، مسلّم فرض می کنند. مناسبات میان اخلاقو عرفان پیوسته در حال تغییرند.
نویسنده: اسکات – دیویس
مترجم: مسعود – صادقی علی آبادی
منبع: سایت – باشگاه اندیشه – به نقل از فصلنامه متین، شماره۱۵و۱۶
منابع
- The Age of Reform, ۱۲۵۰ _ ۱۵۵۰. New Haven: yale university Press. ۱۹۸۰.
- Aitken, Robert. The Mind of Clover: Essay in Zen Buddhist Ethics. San Francisco. Calif: North Point Press. ۱۹۸۴.
- Butler, Cuthbert. Western Mysticism. London: Con. stable. ۱۹۲۲.
- Cousins, Ewert (ed.). World Sprituality: An Encyclopedic History of the Religious Quest. ۲۵. Vols. New york: Crossroad Press. ۱۹۸۵.
- Danto, Arthur. Mysticism and Morality: Oriental Thought and Moral Philosophy. New york: Harper & Row. ۱۹۷۲.
- James, William. Varieties of Religious Experience. New york: Longmans, Green. ۱۹۰۲.
- Katz, Steven T. (ed.). Mysticism and Philosophical Anatysis. Oxford: Oxford University Press. ۱۹۷۸.
- Knox, R.A. Enthusiasm: A Chapter in the History of Religion. Oxford: Oxford University Press. ۱۹۵۰.
- Mysticism and Religious Traditions. Oxford: Oxford University Press, ۱۹۵۰.
- Otto, Rudolph. Mysticism East and West. New york: Macmillan. ۱۹۵۷.
- Ozment, Steven E. Mysticism and Dissent. New Haven:yale University Press. ۱۹۸۰.
- Payner, Richard J. (ed.). Classics of Western Sprituality. Ramsey, N.J.: Paulist Press. ۱۹۷۸.
- Proud foot, wayne. Religious Experience. Berkeley. University of Califonia Press. ۱۹۸۵.
- Scharfstein, Ben-Ami. Mistical Experience. Oxford Basil Black well. ۱۹۷۳.
- Stace. W.T. Mysticism and Philosophy. Philadelphia: Lippincott. ۱۹۶۰.
- The Teachings of the Mystics. New york. ۱۹۶۰.
- Underhill, Evelyn. Mysticism. London: Methuen. ۱۹۱۱.
- Zaehner, R.C.Mysticism Sacred and Profane. Oxford: Oxford University Press. ۱۹۵۷.
پی نوشت:
{۱}. مشخصات کتابشناختی اصل این نوشته چنین است:
Scott Davis, Mysticism in Encydopedia of Ethics, Lawrance C. Becker (ed.), New york and London: Garland Publishing, Inc. ۱۹۹۲. Vol. II, PP. ۸۴۶-۸.
{۲}. استادیار بخش مطالعات ادیاندانشگاه کالیفرنیای جنوبی، نویسندهٔ آثاری در زمینهٔ اندیشه های اوایل قرون وسطی،فلسفه دین و نظریهٔ اخلاقی.
{۳}. عضو هیأت علمی گروه عرفان اسلامی پژوهشکده امامخمینی(س) و انقلاب اسلامی.
{۴}. the philosophically enlightened indiuidual.
{۵} . contemplative return
{۶}. Pseudo – Dionysius . قدیس آریوپاگوسی کاذب (pseudo – Areopagite). این نام به نویسندهٔ مجموعه ای از آثار الهیاتیداده شد؛ تا پایان قرن نوزدهم عموماً تصور بر این بود که نویسندهٔ این آثار همانقدیس دیونوسیوس آریوپاگوسی است که به وسیلهٔ پولس حواری به مسیحیت گروید؛ اما مشخصشد که این آثار (به زبان یونانی) در اواخر قرن پنجم یا اوایل قرن ششم نوشته شده استو نویسندهٔ آنها امروز دیونوسیوس کاذب خوانده می شود. چهار اثر:
(The Celestial Hierarchy, The Ecclesiastical Hierarchy, The Divine Names, Mystical (Theology وده نامه از وی باقی است. مشخصه محوری این آثار این است که تألیفی از اندیشهٔنوافلاطونی و مسیحی است.
{۷} . Sight
{۸}. .St. Benedict راهب ایتالیایی مؤسسفرقه بندیکتیان.
{۹}. Cistercians (منسوب به نام لاتینی Citeaux). فرقه ای ازراهبان کاتولیک رومی که در ۱۰۹۸ به وسیلهٔ قدیس روبر (Robert) رئیس دیرمولم (Molesme) در ستیوتأسیس گردید.
{۱۰} . the ladder of charity
{۱۱}. . St. Bernard of Clairvauy کشیش فرانسوی و عالم الاهیات مسیحی. در ۱۱۱۵ در کلروو دیریبرای راهبان سیسترسی تأسیس کرد، و باقی عمر را به اداره آن گذرانید. شهرت او مرهونمقالات و مواعظ و رسالات پرمغز و شیوایی است که در الاهیات، عرفان و جنبه های مختلفزندگی مسیحی نوشته است از جمله آثار او: مدارج فروتنی و عجب، در عشق به خدا، در فیضو اختیار.
{۱۲}. Ailred of Rievaulx راهب سیسترسی که بر عشق الهی به عنوانبازگردانندهٔ انسانهای هبوط کرده به صورت حقیقی شان، تأکید می کرد.
{۱۳}. Cicero ، نام لاتینی وی مارکوس تولیوس کیکرو، فیلسوف، سیاسمتدار و بزرگترین خطیب رومی. معروفترین آثار سیسرون خطابه های اوست که از آنها ۵۷ خطابه و قطعاتی از ۲۵ خطابهدیگر در دست است. وی استاد مسلم نثر لاتینی است. به افکار رواقیون گرایش داشت واهمیت او از این جهت است که فلسفه و (مقدار کمی) علوم یونان را در دسترس خوانندگانلاتینی زبان قرار داد.
{۱۴}. Francis of Assisi مؤسس فرقه فرانسیسیان و یکی ازبزرگترین قدسین مسیحی. وی در بیست و دو سالگی از دنیا اعراض کرد و در پی دین رفت. از ۱۲۰۹ به موعظه پرداخت و از آغاز کار با فروتنی و استغنا و فداکاری دل مردم را بهدست آورد. برای دسته کوچک پیروانش قواعد رهبانیت نوینی وضع کرد و از پاپ کسب اجازهکرد. هنگامی که در فرقه اش تفرقه افتاد با کمال از خودگذشتگی از ریاست فرقه استعفاکرد ولی موعظه و تدوین قوانین فرقه را ادامه داد.
{۱۵}. stigmate
{۱۶} . Rhineland
{۱۷}. Heinnich Suso عارف آلمانی، شاگرد اکهارت که خودش را خادم حکمتخالده می نامید.
{۱۸}. St. Teresa of Avila یا قدیسه ترسای آویلایی، راهبه ونویسندهٔ اسپانیایی. در ۱۵۳۴ به فرقهٔ کرملی پیوست. در ۱۵۶۲ به اصلاح کلیسای کرملیپرداخت. نوشته های سادهٔ او برجسته ترین آثار ادبیات عرفانی مسیحیت است. از آثارشراه کمال و کاخ روح را می توان نام برد.
{۱۹}. St. John of the Crossly ناماسپانیایی وی خوان دلاکروس عارف و شاعر اسپانیایی و مؤسس کرملیان پابرهنه و ازدوستان نزدیک قدیسه ترسای آویلایی بود و همین قدیسه او را به زندگی عرفانی اش رهبریکرد. از آثارش در الهیات عرفانی، شب تاریک روح و صعود کوه کرمل است.
{۲۰}. The experience of rapture
{۲۱}. ecstasy
{۲۲} . enthusiasm
{۲۳}. the Society of Friends گروهی مذهبی که در قرن ۱۷ م. به رهبری جورج فاکس در انگلستان پیدایشیافت. فاکس معتقد بود که انسان بدون واسطه و به هدایت «نور درونی» که روح القدس بهاو اعطا می کند، قادر است با خدا رابطهٔ شخصی و مستقیم برقرار کند. پیروان او بهنام انجمن مذهبی دوستان معروف شدند و معمولاً کویکرز{= لرزانها} خوانده می شدندزیرا هنگام عبادت از هیجان می لرزیدند. از عبادت در کلیسای رسمی، ادای سوگند و حملاسلحه در جنگ امتناع می کردند. القاب اجتماعی و رسمی نزد آنان مطرود بود.
{۲۴} . quakers
{۲۵} . an inner light
{۲۶}. John lock فیلسوف بزرگ انگلیسی در قرن۱۷م.
{۲۷}. William James فیلسوف و روانشناس آمریکایی.
{۲۸} . R.C.Zaehner
{۲۹} . Robert Aitken
{۳۰} . deep ecology
{۳۱} . Bodhisatva
{۳۲} . Arthur Danto

عرفان هندوئيسيم(انسان‌گرايي الهي)

عرفان هندوئيسيم(انسان‌گرايي الهي)
هندوئيسيم طيف گستره‌اي از عقايد و آيين‌ها را دربرمي‌گيرد كه يافتن اصول مشترك آنها سهل نيست. اما بطوركلي چهار پايه اساسي را مي‌توان در فرقه‌هاي هندوئسيم سراغ گرفت. 
الف- كارما : انسان از زندگيهاي مكرر برخوردار است به نحوي كه اعمال حيات پيشين، چگونگي زندگي بعد از آن را رقم مي‌زند.
ب- موكشا : به معناي رهايي از رنج حاصل از پديدارهاي گذرا و متكثر هستي.
ج- اعتقاد به وجود گوهر ثابت كه «پرام آتمن» ، «پوروشه» ، «جيوه» و «برهمن» ناميده مي‌شود.
د- آموزة ادوار جهاني : اعتقاد به بازآفرينيها و ويراني‌هاي پي‌درپي جهان.
در نظر هندوها اين زندگي سرشار از رنج است و هركس به آن دلبسته و فريفته شود و اعمال نادرست انجام دهد، در چرخه تناسخ گرفتار شده و با تولدهاي مجدد به دامن رنج بازمي‌گردد.
در بخش بريهدارينكه از اوپانيشاد نوشته : «هركس همان مي‌شود كه عمل و رفتار كرده، نيكوكار، خوب مي‌شود و بدكار، بد مي‌شود. ولي مردم مي‌گويند : آدمي عبارت است از اميال، نه اعمال.
در جواب اين قوم بايد گفت : ميل آدمي تصميم به وجود مي‌آورد. تصميم موجب عمل مي‌گردد و عمل طالع آدمي را معين مي‌دارد. در اين باب آمده : آدمي به هر چه علاقه دارد نفس او را به سوي عمل به آن سوق مي‌دهد و بعد از گرفتن مكافات اعمال خود بار ديگر از آن عالم به اين عالم برمي‌گردد. اين است عاقبت كسي كه ميل و شهوت دارد.»
بنابراين انسانهاي بدكار كه در پي تمايلات نفساني هستند، پس از مجازات اخروي دوباره به اين عالم برمي‌گردند تا آزموده شوند.
غايت كوششهاي معنوي و سلوك عرفاني هندوئسيم، رهايي (موكشا) از رنج زندگي مجدد در اين جهان و تناسخ (سمساره) است.

برهمن و آتمن
اين واژه در متون مقدس اولية هندو يعني وداها به معناي دعا يا گفتار بوده، اما در اوپانيشاد كه متن اساسي عرفاني هندويي است به معني اساس جهان، سرچشمه تمام وجود يا آنچه جهان از آن برآمده، به کا رفته است. 
در اوپانيشاد كوشش شده است تا شناخت اين حقيقت يكتا به عنوان رهايي بخش و آزاد كننده انسان معرفي شود.   هم از اين رو در شوتاشوره از اوپانيشاد مي‌خوانيم : «به واسطه معرفت برهمن تمام قيود به دور افتاده و چون اضطراب‌ها از بين رود، تولد و مرگ هم از بين مي‌رود»
در كنار واژه برهمن كلمه آتمن قرار دارد كه به تعبير راداكريشنان اين دو ستون، تمام فلسفه هندي است.   آتمن به معناي نفس انسان است كه با برهمن يكي انگاشته مي‌شود. در حقيقت انسان براي رهايي از چرخه سمساره و رنج زندگي بايد خود را بشناسد و خود او همانا خداي واحد يا برهمن است.
هم از اين رو از جاي جاي اوپانيشاد اين دو واژه به جاي يكديگر بكار مي‌روند و توصيفاتي كه براي برهمن مي‌شود، براي آتمن هم بكار مي‌آيد و در بريهدارنيكه لز اوپانيشاد تصريح شده «به راستي اين آتمن برهمن است.»
اگر انسان نفس خود را بشناسد، مي‌فهمد كه همه چيز است و اساس جهان است و همه وجود در نفس چشمه دارد و همانا برهمن است. چاندوكه اوپانيشاد مي‌گويد : «كسي كه برترين و بهترين را بشناسد، خود برتر و بهتر مي‌شود. به راستي كه نفس برترين و بهترين است.»
برهمن ساگونه و نيرگونه
برهمن يا آتمن دو چهره دارد  يك چهرة متحرك و متعين و متجلي در پديده‌هاي جهان كه صورت ناقص و چهره پوشيده برهمن-آتمن است و ساگونه نام دارد. از اين منظر وحدت موجود ثابت مي‌شود زيرا همه موجودات، همان يكتاي بي‌همتاست.
و اما چهره ديگر كه ثابت و بي‌تعين است نيرگونه ناميده مي‌شود. بنابراين آتمن-برهمن بنابر چهره ساگونه همه طبيعت و پديده‌هاي آشكار مادي است و بنابر چهره نيرگونه بسيار فراتر از آن هم هست. هم از اين رو در بخش چاندوكيه از اوپانيشاد نوشته شده : «جمله موجودات يك چهارم اوست و سه چهارم او جاويدان است كه در آسمان است.»
آنچه موجب شده است كه چهره ساگونه برهمن- آتمن مانع درك تمام حقيقت آن شود طلسم مايا (Maya) يه معناي فريب است و همين مايا موجب مي‌شود كه انسانها گرفتار چرخه تناسخ شده و نتوانند با شناخت برهمن- آتمن به موكشا برسند.
راه رهايي نيز از گريز از مايا است اين طور كه «چون همه آرزوهايي كه در دل آدمي جاي دارند از ميان بروند، آنگاه فاني، جاودانه مي‌شود و انسان در اينجا به برهمن نايل مي‌شود.» 

نقد و بررسي عرفان هندوئيسم
دغدغه و غايت اين عرفان رهايي انسان است و اين رهايي را در گرو شناخت حقيقت نفس انسان مي‌داند؛ ولي به نفس انسان جنبه‌اي برهمايي و الهي مي‌دهد به نحوي كه بسيار فراتر از عالم طبيعت وجود دارد و شناخت آن به رهايي و جاودانگي مي‌انجامد. نيروانا در هندوئسيم با معنايي كه بوديسم از اين واژه ارائه مي‌كند بسيار متفاوت است. نيروانا در اينجا به معني فاني شدن انسان در حقيقت مطلق است كه همانا نفس خود و حقيقت الوهي و خالق و منشأ هستي عالم مي‌باشد.
هم از اين رو مي‌توان اين مكتب را انسان‌گرايي الهي ناميد و همين ملاحظه به جنبه الهي براي غايت سير نه‌تنها غايت اين عرفان را مثل بوديسم از حصار طبيعت و نيروي پنهان آن فراتر مي‌آورد، بلكه در عالم روشن وحدت و سرچشمه هستي و حقيقت عرصه‌اي را مي‌گشايد كه به وسعت عظمت نفس انساني است.
تنها مشكل اين عرفان اتمام سير در نفس است؛ يعني وقتي سالك به فنا در حقيقت نفس رسيد همه حقايق عالم را در آتمن- برهمن كشف كرد و مجالي براي فراروي از اين مقام ندارد. اما چنانكه خواهيم ديد در عرفانهاي خداگرا، حقيقت الهي غير از انسان است و همواره انسان مي‌تواند به سير معنوي خود حتي پس از مرگ ادامه دهد و هيچ گاه معرفت يابي آن تمام نمي‌شود.

عرفان بوديسم

عرفان بوديسم :
بودا با ديدن پيري، بيماري و مرگ در انسان به تأمل (Samadhi) نشست تا به روشن شدگي (Bodhi) رسيد و حكمت معنوي خود را براساس تحليل سه ويژگي هستي و چهار حقيقت شريف پايه‌گذاري كرد. هستي سه ويژگي اساسي دارد : 1- انيتيا (Anitya) : ناپايداري 2- دوكا (Duhkha) : رنج 3- اناتمن (Anatman) : پوچي خود. 
براساس اين هستي شناسي، چهار حقيقت شريف چنين بيان گرديد :
1- در هرجاي دنيا رنج وجود دارد.
2- رنج را مي‌توان به زنجيره‌ علتهاي دوازده‌گانه (دارما) بازگرداند.
3- توقف رنج امكان‌پذير است و با نابودي دارما مي‌توان به نيروانا (فنا) رسيد.
4- راههاي هشت‌گانه‌اي براي از بين بردن دارما و دوكا وجود دارد. 

دارما
به طور خلاصه نظريه دارما كه محور و اساس كلي حكمت بودايي است و حقايق چهارگانه بر محور آن شكل گرفته اين است كه «رنج از قشنگي و تمايل به چيزهايي پيدا مي‌شود كه از دسترس ما بيرون است. اين جهان كثرت‌ها جهان تغيير و شدن دائم است، از اين جهان ناکامي پيدا مي‌شود و از ناکامي هم رنج.»
زنجيره دارما از جهل آغاز شده و به رنج ختم مي‌شود. مراحل اين دو نياز به توضيح و تعريف دارد كه در اين جا به طور مختصر به آن مي‌پردازيم؛ ولي لازم است پيش از آن، مراحل دوازده‌گانه را مرور كنيم.
در آغاز ناداني است.
از ناداني كرماسازها برمي‌خيزد.
از كرما‌سازها دانستگي برمي‌خيزد.
از دانستگي نام و شكل.
از نام و شكل، شش بنيان حس.
از شش بنياد حس، تماس.
از تماس، احساس.
از احساس، تشنگي.
از تشنگي، دلبستگي.
از دلبستگي وجود يا شدن.
از وجود تولد.
و از تولد، رنج (پيري و مرگ)
جهل (آويديا) در اينجا به معني توهم خود است. چيزي كه بودا در مكاشفه بزرگ خود ضد آن پوچي خود (آنتمن) را فهميد. از اين خودپنداري منشئا ديگر پنداري و روابطي كه اين خود محدود در كثرت موهومات بايد برقرار كند كه آن را كرما‌سازها (سنسكاره) مي‌نامند. سنسكاره كه منشئا ساير حلقه‌هاي ديگر است نوعي دانستي معطوف به كثرت پديد مي‌آورد (وينجنيانه) و اين دانستگي نام‌ها (نامه) را جعل كرده وشكها (رويه) را در ذهن صورت بندي مي کند. طبيعتاً به نظر مي‌رسد كه اين دانستگي از طريق حواس تغذيه مي‌شود، ولي اين ترتيب براي هنگامي است كه ما معتقد باشيم در عالم حقايقي براي شناختن وجود دارد. در غير اين صورت جريان منعكوس مي شود. يعني دانستگي معكوس به كثرت كه موهوم است موجب پيدايش حواس شش‌گانه (شدايه تنه) مي‌گردد كه عبارتند از: پنج حس ظاهري و يك حس دروني كه همه ساخته و پرداخته دانستگي خود بنياد و جاهلانه است. حواس تماس (سپر شه) با كثرت را سبب شده و از اين تماس احساس (ويدنا) پديد مي‌آيد. احساس هم تشنگي (تريشنا) و آرزو و تمناي اين امور ناپايدار را در پي آورده و دلبستگي (اوپادانه) را موجب مي‌شود و انسان اين دلبستگي‌ها را كه در حقيقت رنج و محروميت و ناكامي است به گور مي‌برد و به علت اين دلبستگي‌ها دوباره به وجود (بوه) مي‌آيد و متولد مي‌شود (جاتي) و باز هم رنج تا پيري (جرا) و مرگ (مرنه) با او خواهد بود.
رادا كريشنان درباره تولد دوباره چنين توضيح مي‌دهد :
حلقه متصل كننده زندگي گذشته و حال دانستگي مبهم (معطوف به كثرت) يا انگيزه تجسد در رحم مادر است كه ماهيت آن آشكارا در گرو خواهشها يا كردارهاي آخرين تسجد است.»
اين تمام فلسفه بوداس و ساير سخنان تفسير دارما و پيروان آن است. دارما همه عالم را فراگرفته و همه در بند آن به سر مي‌برند. هر كس آن را بشناسد و از آن درگذرد به رهايي از رنج رسيده و در غير اين صورت تولدهاي پي‌درپي و رنجهاي مكرر در انتظار او خواهد بود. «رنج، احساس ناراحتيهاي زندگي نيست، بلكه خود زندگي است.»

پركيا : (فراشناخت)
كسي كه دارما را بفهمد به آگاهي برتر كه كشف پوچي و ناپايداري عالم و رنج برآمده از جهل است خواهد رسيد و سه ويژگي هستي را درك خواهد كرد. مشاهده پوچي اشياء و امور عالم «چنيني» نام دارد و موضوع پرگياست. 
اگر كسي تهي بودن را بفهمد و هر چه را در عالم هست پوچ و ناپايدار و فاني ببيند به فراشناخت رسيده و از زنجيره دارما و چرخه تناسخ و تولدهاي مجدد (سمساره) رها شده است.
براي رسيدن به پرگيا و رهايي از دارما هشت راه رهايي معرفي مي‌شود: 
ديدگاه درست.
قصد درست.
سخن درست.
اعمال درست.
امرار و معاش درست.
كوشش درست.
توجه درست.
تمركز درست.
درست در اينجا به معناي توجه موهوم بودن و ناپايداري همه چيز و در نتيجه ترك دلبستگي‌هاست. فرقة مهايانا به ويژه روي مورد اخير يعني تمركز و مراقبه كه به زبان انگليسي meditation گفته مي‌شود، تأكيد دارد و انواع و اقسام مراقبه را براي آرامش ذهن و كشف پوچي نفس و جهان و رسيدن به نيروانا (فنا) توصيه مي‌كند.

نقد و بررسي عرفان بوديسم
همانطور كه توضيح داده شد، در بوديسم هيچ اثري از خدا نيست. البته بعدها فرقه ماهايانه بودا را به مقام خدايي رسانده و تنديس‌هاي كوچك و بزرگ او را در معابد قرار دادند. ولي فرقه هينه‌يانه اساساً اعتقادي به هيچ موجود الهي نداشته و بودا را تنها راه يافته‌اي رهنما مي‌دانند.
به هر روي نهايت سير عرفاني در فرقه‌هاي بوديسم رهايي از رنج زنجيره دارما و رسيدن به نيرواناست. اگر فنا معادل نيروانا قرار داده مي‌شود، نبايد پنداشت كه فناي في‌الله يا باري كه اين واژه در عرفان اسلامي دارد هنوز با آن همراه است. فنا در اينجا به معناي رهايي از وجود و زندگي و نابودي است. زيرا سه اصل اولي اين بود كه وجود و هستي عين ناپايداري و رنج است و نفس پوچ است و به راستي اگر خداوند به عنوان منشأ هستي و كمال و خير و سرور از انديشه انسان حذف شود و انسان بماند، اين زندگي سراسر رنج و فاني دنيايي چيزي غير از انديشه‌هاي بودا پذيرفتي نيست و سعادت انسان در پوچي و نابودي و فناي محض در عدم است. ازاين رو گاهي سالكان بوديسم دست به خودكشي و خودسوزي مي‌زنند. اين عرفان از آن جهت كه از طبيعت فراتر آمده و به بالاتر از آن مي‌نگرد، بي‌ترديد از عرفانهاي طبيعت‌گرا مترقي‌تر است؛ اما چون در اين چشم‌انداز چيزي نمي‌بيند و به پوچي و فنا حكم مي‌كند، فراروي از عالم طبيعت چندان عرصه‌اي براي اوج و عروج در سير معنوي بوديسم نمي‌گشايد.
اين ويژگيها يعني خنثي بودن در برابر الهيان و عطف نظر به رهايي از رنج زندگي سبب شده است كه روشهاي بوديسم در كسب آرامش بويژه مديتيشن (ديانا) در جوامع امروزي بويژه مغرب زمين بسيار مورد توجه قرار گيرد و نوعي عرفان بوديسم مدرن يا عرفان پست مدرن پديد آيد. 

تائوئيسم

تائوئيسم:
مردمان چين و ژاپن طبيعت را در مركز توجه قرار داده و «علاقه به جهان و دلبستگي به حيات و ادامه زندگاني، هدف و مقصود نهايي در معتقدات ايشان مي‌باشد.»  
دگرگوني و ناپايداري عالم طبيعت اولين حكيم تائوئيست يعني لائوتزو را به اين انديشه واداشت كه حقيقت دو سوي متضاد دارد كه يكي پس از ديگري به طور متوالي غلبه پيدا مي‌كنند: روز و شب، فصل گرم و سرد، شكوفايي و پژمردگي ، جواني و پيري و …
او كتابي دارد به نام تائوته چينگ (Tao te ching) به معناي خاصيت تائو. اين كتاب با اين جمله آغاز مي‌شود: «تائو كه بتوان از آن سخن گفت، تائو جاوداني نيست. نامي كه بتوان ناميد، نام جاوداني نيست.»   تائو عظيم و نا منتهاهي است و همه‌ي تضادهاي عالم را فرا گرفته و در حقيقت تضادهاي عالم جلوه‌ها و فراز و فرود تائو هستند. «تائو به معناي بستر رود است و مفهوم قانون ثابت تغيير يا روش مقرر حركت موجود است.»   
در طبيعت هر چيز ضدي دارد كه در اين مكتب نام دو قطب متضاد پديده طبيعي «يين» و «يانگ» است. بنابراين تائو از يين و يانگ و حركت متوالي و گردشي آنها تشكيل شده است. 
تائوئيستها معتقد‌ند: حركت تائو شعورمند است؛ قانون ازلي و ابدي است؛ قبل از پيدايش جهان بالقوه بوده و با آفرينش ظهور كرده است؛ اين روش در اوج كمال و اتقان است؛ اگر خطاكاران و شياطين نبودند، اين حركت با سرعت و سلامت پيش مي‌رفت و سعادت مي‌آورد.     

۱ -شناخت تائو
حقيقت تائو وحدت همه‌ي اشيا است و با عقل فهميده نمي‌شود. «عدم تمايز بر آمده از در هم ريختگي امري است كه دروراي درك عقلي قرار دارد، ليكن اگر به رغم اين امر، عقل همچنان بكوشد به روش خود اين مفهوم را درك كند عدم تمايز تنها به صورت نسبت براي او فهميده خواهد شد.»  زيرا كار عقل تمايز نهادن است و وقتي اين تمايزات در قياس با وحدت حقيقي و يكسان ذاتي همه چيز در تائو مشاهده مي‌شود، عقل به ايجاد نسبتها و پديد‌آوردن جهات مختلف در مواجهه با مظاهر تائو مي‌پردازد. چيزي كه به علت محدوديت و ناتواني عقل در درك وحدت حقيقي تائو گرفتار آن است.
بنابراين تائو در مرتبه اعلي، يك است و همه چيز آنجا وحدت دارد و انسان در صورت درك اين وحدت با تائو آن را در اين مرتبه مي‌فهمد. بعد يك، دو مي‌شود و تائو به صورت پيوند يين و يانگ جلوه مي‌كند. ايزوتسو درباره‌ي اين دو مرحله مي‌نويسد: «اين مرحله‌اي است كه اشيا در آن به لحاظ ذات، غير قابل تمايزند و اين به رغم آن است كه ايشان در مرحله پايين‌تر از حقيقت به طور نسبي با هم متفاوت و از هم متمايزند.»   
انسان حقيقي فراتر از كژ ادراكي حسي و عقلي تائو را از درون مي‌يابد. «تنها انسان است كه طريقت (تائو) را از درون مي‌شناسد و تنها او است كه مي‌تواند خود را به عنوان جلوه‌اي از طريقت (تائو) بشناسد.»  اين شناخت درونگران يانه تائوست كه به واسطه ته (Te) براي انسانهاي فرزانه صورت مي‌پذيرد. «ته» بهره‌ي اشياء از تائوست كه به واسطه آن همه چيز هستي مي‌يابد. «پس ته مفهومي است رساننده حالت طبيعي چيزها. از اين رو «ته» هر چيز آن است كه آن چيز به طور طبيعي هست.»  انسان از طريق هستي طبيعي خود يا هستي خود در طبيعت با تائو بزرگ مربوط بوده، تائو و حقيقت همه چيز را درك مي‌كند و در طريقت تائو قرار مي‌گيرد.

2. طريقت تائو
براي قرار گرفتن تائو چند چيز لازم است: يكي ترك دانش «آن نوع از شناخت (چي : ) كه از نظر لائوتزو اشتباه است همان كار تميز دهي و تمايز گذاري عقل است » تميز دهي عقل از آنجا آغاز مي‌شود كه انسان حواس ظاهري خود را چنان به كار مي‌گيرد كه حس باطني و درك دروني آن خاموش مي‌شود و وحدت ظاهري خود را چنان به كار مي‌گيرد كه حس باطني و درك دروني آن خاموش مي‌شود و وحدت تائو را نمي‌فهمد. به قول لائوتز و «رنگهاي پنجگانه (يعني سفيد، سياه، آبي، زرد، قرمز) چشمهاي انسان را كور مي‌كنند، پنچ نت موسيقي گوشهاي انسان را كر مي كنند. پنج مزه (شيرين، شور، ترش، تند و تلخ) چشندگي انسان را از كار مي اندازند… انسان مقدس تمركز خود را بر باطن قرار مي‌دهد.» 
تهاجمات ادراكات حسي ذات انسان را چنان سرسخت مي‌كند كه براي مقاومت و غلبه بر اشياء ميان آنها تميز مي‌گذارد. اما تمركز بر درون و برانگيختن نيروي تائو انسان را چنان نيرومند مي‌سازد كه همه اشياء را با خود يكي يافته و همه را سرشار از يك نيرو واحد مي‌يابد. نيرويي كه در نفس است.
اما لازمه برانگيختن نيروي تائو از درون و قرار گرفتن در طريقت آن اين است كه خود را كاملاً در تائو رها كني و در آن محو شوي. پس افزون بر شناخت كثرت زده حسي- عقلي، كنش و اراده را نيز بايد ترك كرد. لائوتزو متعقد است : «انسان از بي‌كنشي جهان را مي‌يابد ولي آنگاه كه مي‌گيرد، جهان آن سوي يافت اوست.»  يعني وقتي در انسان خواسته‌اي پديد مي‌آيد و به چيزي تعلق و وابستگي پيدا مي‌كند، محدود مي‌شود و در كنار ساير اشياء و جدا از خواسته‌هاي خود قرار مي گيرد؛اما اگر همه چيز را رها کند و حتي خود را کنار بگذارد در جريان نيروي بي پايان تائو قرار بگيرد، آنگاه همه چيز خواهد بود.

3. رنج و رهايي
وقتي انسان خود را به آگاهي ظاهري و بيروني سرگرم مي‌كند و اراده و كنش او را به بند كشد، از راه تائو به بيراهه رفته و گرفتار رنج و درد مي‌گردد. همه طبيعت در طريقت حركت مي‌كند «ولي انسان كه خود جزئي از نمونه پهناور چيزهاي طبيعت است در دور شدن از قانون طبيعت پافشاري مي كند. از اينجاست كه جهان يكدست و همساز در بسيط پهناور زمان و مكان عمل مي‌كند، اما انسان با همه رنج‌ها و دردهاي زندگي روبه رو  مي‌شود. بنابر نظر لائوتزو نهاد انسان شاد است ليكن او مي‌كوشد سرنوشت خويش را به فرمان آورد و همين امر را به رنج مي‌افكند.»
وقتي انسان در تمناي هوسها و آرزوهاست، وابستگي به چيزي دارد كه آن را ندارد و براي به دست آوردن آن بايد نيرو از دست بدهد و فرسوده شود. هم از اين رو لائوتزو مي‌گويد : «كامجويي‌ها دل را آشفته مي‌دارد. زرپرستي رفتار را به بيراهه مي‌كشد.»
كسي كه آگاهي بيروني خود را متوقف كرده و به واسطه «ته» خود «تائو» را كشف كرده به شهود وحدت مي‌رسد و از اين راه دروني همه چيز را مي‌داند و مي‌بيند و از همه چيز به واسطه اين راه دروني برخوردار مي‌شود. زيرا همه چيز تائوست و اگر به آن برسي همه چيز را مي‌بيني و مي‌يابي. به بيان لائوتزو «انسان مقدس بدون آنكه به بيرون رود، مي داند. او درباره همه چيز بدون آنكه بنگرد، ديدي روشن دارد. او بدون انجام هيچ عملي دستاورد كسب مي‌كند.»
چانگ تزو واژه كليدي درباره نفس به كار مي‌برد : نشسته تا تخن (تسوچئني) و نشسته فراموش كردن يا نشسته در عزلت (تسوونگ)
تسوچئي وضعيتي است كه فرد ضمير خود را در حركتي مدام زير تإثير مدركات و محركات بي‌شمار پي‌در‌پي مي‌يابد. انسان عادي چون خود را در مركز وجود خود مي‌پندارد، چنين بمباران مي‌شود و هنگامي كه به نهايت سرسختي و ويراني برسد از تائو كاملاً فاصله گرفته است.
سرسختي وقتي است كه انسان بر اثر تمايزگذاري و نديدن وحدت غايي ادراكات و خواسته‌هاي خود محدود مي‌شود.
اما در وضعيت تسوونگ در شرح حال يكي از اساتيد تائو آمده كه مي‌گويد : «من اينك خود را از دست دادم.»  در اين حالت تائو در مركز وجود شخصي قرار گرفته و او منبع قدرت در جهان شده است؛ پس همه چيز را از درون مي‌بيند و مي‌يابد، مثل آب نرم و روان مي‌گردد. براي رسيدن به حالت تسوونگ بايد به «شو» (تهي بودن) رسيد. يعني همانند يك انسان حقيقي و متحد با تائو روح و ذهن خود را از همه چيز خالي كرده و آماده درك حضور تائو نشست.
«شو» با «چاي» يعني روزه‌داري يا مراقبت حاصل مي‌شود. چانگ تزو براي تعريف «چاي» مي‌گويد : «تمام فعاليت ضمير را به نقطه وحدت برسان»  يعني با گوش نشنو، با چشم نبين و با حس لمس نكن. بلكه با روح بشنو، ببين، لمس كن و همه را يكجا درياب. آنگاه تائو را درك خواهي كرد. آن وحدت بدون تمايز فراتر از حس و عقلي ادراك مي‌شود و آنگاه از محدوديتها و رنجها رها خواهي بود.

نقد و بررسي عرفان تائوئيسم
بين توجه به طبيعت و اهميت زندگي مادي و شيوه‌هاي بهينه‌ كردن و هماهنگي با شرايط متغير طبيعت پيوند اساسي وجود دارد و تائوئيسم اين ظرفيت را در پيروانش ايجاد مي‌كند كه خود را به سهولت با تغييرات جهان و زندگي هماهنگ سازد و چه بسا پيشرفت چين و ژاپن در دوران جديد به علت همين روحيه تائوئيسمي و نگرش تغيير پذير و سازگار با تحولات طبيعي نسبت به حيات مادي بوده است. جان ناس تاكيد مي‌‌كند كه حتي در فهم انديشه‌هاي معنوي آنها بايد اين نكته را به خوبي در نظر داشت كه ارتباط و اتصال با طبيعت امري اصيل و ذاتي است.     
غايت سلوك عرفاني تائوئيسم اتحاد با نيروي بي‌كران و يگانه طبيعت است؛ نيرويي كه همواره به صورتهاي گوناگون چهره‌ي خود را مي‌نمايد. هرچند كه واقع‌نگري تائوئيسم بسيار هوشمندانه و كارآمد است و منزلت برتر نسبت به شامانيسم كسب مي‌كند، اما حقيقت را در چهره رنگارنگ و دگرگون پذير مادي و طبيعت محدود مي‌سازد و گويي چيزي فراتر از نيروهاي پنهان و آشكار طبيعت كه همواره در جريان است براي درك معنوي و ادامه‌ي سلوك عرفاني وجود ندارد. هم از اين رو با تاكيد بر يگانگي تائو خدايان گوناگوني براي آب و باد و آتش و غيره در اين مكتب مطرح است كه عارف تائوئيست مي‌تواند با تمرينات بدني نظير كنگ‌فو، شائولين و غيره با اين خدايان ارتباط برقرار كرده نيروي مخصوصي را به واسطه‌ي آنها از تائو دريافت كند. هم از اين رو اساتيد معنوي معمولاً اساتيد رزمي و ورزشي هستند.
با توجه به امتيازات تائوئيسم نظير انطباق پذيري با واقعيت متحول جهان و اهميت روش شناختي ورزشهاي رزمي و آمادگي جسماني از اين ضعف نمي‌توان چشم پوشيد كه غايت اين سير به كشف و ارتباط با نيروي جاري و بيكران طبيعت محدود مي‌گردد.
مشكل ديگر اينكه در تائوئيسم حذف تمايز پديده‌هاي جهان به آنجا مي‌رسد كه انسان با حيوان هم رتبه مي‌نشيند و برتري او بر حيوانات چندان ملاحظه نمي‌شود.
در تائوته چينگ آمده است: «ميمون جفت خود را از ميان ميمون‌ها مي‌گزيند، گوزن‌ها با گوزن جفت مي‌شوند و ماهيان لجنزار از زندگي با ماهيان ديگر لذت مي‌برند. «مائوچئيانگ» و «لي‌چن» زناني هستند كه در نزد همه مردان زيبايي دلخواه را دارا مي‌باشند. با اين حال اگر ماهي، زيبا روياني مثل اين دو را ببيند خود را به اعماق آب مي‌برد و اگر پرندگان ايشان را ببينند پركشان مي‌گريزند و گوزنها در هر جا كه باشند فرار خواهند كرد. از ميان اين چهار كداميك زيبايي دلخواه را مي‌شناسد؟»   ايزوتسو مي‌نويسد: «اين نسبت گرايي محصول شهود بزرگ ساختار وجودي جهان است.»
با توجه به وحدت تائو كه فقط و فقط پديده‌ها و نيروهاي آشكار و پنهان طبيعت را فرا مي‌گيرد، تضاد نسبي درجه دومي اين پديده‌ها جايي براي ابعاد عظيم انسان نظير زيبا شناسي، عشق و درجات متعالي عرفان باقي نمي‌ماند.
همچنين تضاد نيروي خير، شر است و كساني كه از نيروي تائو برخوردار مي‌شوند، هموار انسانهاي نيك سيرت نيستند، هم از اين رو در افسانه‌هاي چيني، اساتيد رزمي خودخواه و قدرت طلب و جنايتكار نيز وجود دارند و تائوئيسم و شامانيسم در اين نقطه كه ممكن است نتيجه‌ي سير معنوي شان به خباثت انجامد، شريك هستند.

عرفان شامانيسم

عرفان شامانيسم:
انسانها در صورت بدوي تحريف اديان به طور سنتي به يك رشته قدرتهاي طبيعي و فوق طبيعي اعتقاد داشتند؛ نيرويي كه از طريق جنيان و ارواح و خدايان (رب الانواع) در طبيعت اعمال مي‌شود. البته بسياري از اين افراد معتقد بودند كه خداي برتري نيز وجود دارد كه در آسمانها بوده و با اين واسطه تماس خود را با عالم برقرار مي‌كند. اين مردمان زمين را مادر خود پنداشته و بسياري از حوادث و وقايع طبيعي را داراي اهميت معنوي قلمداد مي‌كنند. 
شامان كسي است كه از قدرت جادويي برخوردار بوده و مي‌تواند با نيروهاي مؤثر بر طبيعت ارتباط برقرار كند و در مداواي بيماران و رفع مشكلات قوم خود و طلب روزي و افزايش بركت، آن نيروها را به كار گيرد.
انتخاب شامان
از آنجا كه مهمترين كار شامانها شفاي بيماران و حفظ حيات و رفع خطرات از مردم است، لازم است كه خودشان به نوعي اين مراحل را پشت سر گذارند؛ يعني در حالت خلسه مرگ توهمي را تجربه كنند و حيات مجدد را بچشند؛ حتي بعضي شامانها در تجارت و همي خود كه آن را برتر از تجارت واقعي مي‌دانند، تكه تكه شده و دوباره اجزاي بدنشان به هم مي‌پيوندد.
راه ديگر يا شرط ديگر شامان شدن، فراخواني توسط ارواح است. بسياري از شامانها ادعا مي‌كنند كه از سوي ارواح فراخوانده شده و به آسمانها رفته و ماجراهايي را سپري كرده و از نيروي ارواح تبرك جسته‌اند.
مورد ديگر رياضت و عزلت براي رسيدن به شهود چهره‌ي ارواح مددكار و شنود پيام آنها است. يك شامان اسكيمو به نام ايگيوگاريوك(Igyugaryuk)  مي‌گويد استادم سي روز مرا در يك كلبه‌ي برفي كوچك كه فقط به اندازه‌ي نشستنم جا داشت، حبس كرد و چند روز يك بار مقدار كمي آب و غذا به من مي‌داد و من توانستم ارواح پرنده را مشاهده و با انديشيدن به روح ياور خود، او را پيدا كنم.
رياضت و عزلت شامان‌هاي مكزيكي نظير كراوداگ  (Crow Dog) . دون خوان معمولا به صورت پياده روي و اقامت‌هاي طولاني و بدون توشه در كوهستان است.
در اين رياضت‌هااست كه شامانها مرگ را تجربه مي‌كنند و به حيات مجدد مي‌رسند و توانايي دفع خطرات و حفظ حيات قوم خود را مي‌يابند. شرط ديگر، جنون و اختلال رواني و سپس خوددرماني توسط كسي است كه صلاحيت مقام شاماني را دارد. «رابطه جنون و صرع و اختلالات رواني و عصبي با شامانيسم به حدي زياد است كه تا چندي پيش بسياري از محققين شامان را يك  نوع بيماري رواني مي‌دانستند. در بسياري از مناطق جهان، از قطب شمال تا جنوب امريكا و اسيا، اغلب شامانها قبل از انجام وظيفه يا شغل شاماني به نوعي جنون دچار مي‌گردند و گاهي اصولاً اختلال رواني يكي از نشانه‌هاي فراخوانده شدن براي اين كار است.»
گذر از اين بيماري نشان مي‌دهد كه شامان توانايي درمانگري و شفابخشي يافته است. اين مرحله از بيماري رواني يا جنون يا براي استقرار ارواح نيك در جسم شامان آينده است كه در مراحل اوليه عوارض رواني در پي دارد، ولي به تدريج كه شامان بتواند اين نيروها را مهار كند و به كار گيرد، تنها در هنگام خلسه يا جذبه حالت لرزه يا غش به او دست مي‌دهد كه نشانه‌ي فعال شدن نيروهاي معنوي و ارتباط با نيروي نافذ بر طبيعت است.
يا اينكه بيماري شاماني به علت استقرار ارواح خبيث و جنيان در تن شامان آينده است و در صورت مبارزه و غلبه، شخص مي‌تواند در آينده به مقام شاماني برسد؛ زيرا معلوم مي‌شود نيروي خير نافذ بر طبيعت و ارواح به او عنايت داشته و او را تقويت كرده و ارواح خبيث را رانده‌اند.

زيربناي شامانيسم
گرچه بسياري از محققان ريشه دين و جادو را يكي مي‌دانند، اما «اميل دوركيم روي اين اصل كه دين از نهادهاي اساسي جامعه است و نهادهاي اساسي بايد عمومي باشند، جادو را غير از دين مي‌دانست؛ زيرا سحر و جادو مخصوص افراد خاصي است كه شرايط ويژه و استعداد خاصي دارند.   
همچنين دين و جادو در اين اساس با هم متفاوتند كه دين متوجه تعظيم و پرستش موجودات ماوراي طبيعت است، ولي جادوگر مي‌خواهد قواي ماوراي طبيعت را به سود خود مهار كند؛ اگرچه همين عمل ساحر يا كاهن گاهي جنبه‌ي تقدس پيدا مي‌كند.   
در شامانيسم اعتقاد به اجنه و ديوان و ارواح كه به اشكال مختلف (بيشتر به صورت حيوان) ظاهر مي‌شوند و فقط شامانها قادر به رؤيت آنهايند، اصل بنيادي است و بناي اين مرام يكسره بر اين پايه بوده و بدون آن استوار نمي‌ماند. بر اين اساس بيماري با اعمال قدرت ارواح شرور، دخول اجنه در بدن، دزيدن روان بيمار توسط ديوان و غيره ايجاد مي‌گردد و درمان و شفاي آن نيز با دفع اين ارواح، تسخير اجنه، كمك گرفتن از اجنه و بالاخره تاثير همان قدرتها ممكن مي‌شود.
مجنون (جن زده) و ديوانه (كسي كه در او ديو خانه كرده است) حركات غير عادي و خارج از اختيار انجام مي‌دهد، گاهي وحشيانه مي‌خروشد، جيغ و داد مي‌كند يا غش و لرزه او را فرا مي‌گيرد، درحاليكه تا پيش از اين عادي بود.اين پديده‌ها چنين ذهنيتي ايجاد مي‌كند كه اختيار به دست نيروي ديگر افتاده كه او منشأ اين رفتارها است.
شامان هم در حالت جذبه و خلسه با جست و خيز و داد و فرياد، رقصهاي تند و آهنگهاي شديد و گاهي كف كردن دهان به حال غش و بيهوشي در آمدن، از خود بي خود شدن و لرزشها و جنبشهاي ناخود آگاه و بي اختيار همان حالت بيماري را كه تحت نيروي برتر موجود در طبيعت و ارواح و اجنه قرار گرفته، ظاهر مي‌سازد. اما شامان معتقد است كه در اين صحنه‌ها با ديوان و ارواح رابطه برقرار كرده، از آنها كمك گرفته يا با آنها جنگيده است و به هر روي او بر آن نيروها مسلط است به همين علت اين پديده‌ها در او پايدار نيست و در مجلس جذبه و رقص و آواز در او ظاهر مي‌شود.
كسي كه نتواند بر اين نيروها مسلط شود و شامان‌ها از شفاي او نااميد شوند، محكوم به مرگ است.
يك عقيده‌ي ديگر در شامانيسم اين است كه روح انسان متعدد است. روح حيات همواره با بدن بوده و روح آزاد يا روح خواب‌ هويت انسان وابسته به اواست همانطور كه در خواب از بدن خارج شده و به عالم رويا مي‌رود، ممكن است گم شده يا دزيده شود.  البته شامان مي‌تواند روح خود را خارج كرده و در عالم ارواح و اشباه سير كند و نيز مي‌تواند روح گم شده يا دزديده شده را در آنجا يافته و بازگرداند. بنابراين برخي از بيماري‌ها به نفوذ نيروهاي برتر در جسم بيمار مربوط مي‌شود و برخي به دزديده شدن روح از جسم ارتباط دارد كه البته پرواز روح يا ارتباط با نيروهاي نافذ بر طبيعت در حال جذبه صورت مي‌گيرد و در اين حال روياها و اوهام بسياري براي شامانها رخ مي‌نمايد. گاه مارمورلک مي‌شوند و به اعماق زمين مي‌روند، گاه به صورت عقاب، شاهين يا كبوتر به آسمان مي‌روند گاهي مراحل آفرينش عالم و جنگ فرشتگان و شياطين را مي‌بينند و گاه حيوانات عجيبي مركب از چند حيوان  يا حتي حيوان و انسان مشاهده مي‌كنند.اين مشاهدات كه در جلسات خاصي صورت مي‌گيرد، هم موجب تقويت ايمان شامان نسبت به اسطوره‌هاي قبيله‌اي مي‌شود و هم با تلقين او شركت كنندگان در جلسه به اين اسطوره‌ها باورمندتر مي‌شوند و از خدايان قبيله بركت و عافيت مي‌طلبند.
رويا ديدن
اوج عرفاني شامانيسم توانايي رويا ديدن است كه در حال جذبه صورت مي‌گيرد. همه‌ي مكاشفات و استفاده از نيروهاي نافذ بر طبيعت در رويا ديدن ممكن مي‌گردد.
كارلوس كاستاندا از قول «دون خوان»، شامان معروف معاصر، مقدمات آمادگي براي رويا ديدن را بيان كرده، به طوري كه جمع بندي آنها در چهار مورد ذيل قابل ذكر است:
1. خود را از هيچ چيز برتر نبيني و قصد تجاوز و تعرض به آنها را ننمايي « شير كوهي ، موش آبي و همنوع خود را در يك رديف قرار دادن كار شگفت انگيزي است، كه فقط ذهن يك جنگجو (يكي از مقامات شامان‌ها) از عهده آن بر مي‌آيد.»
2. وابستگي از همه تعلقات از نام و نسب گرفته تا خان و كار و اندوختن.
3. تمرين رويا ديدن: « آنچه براي ساختن رويا مهم است فقط اين نيست كه بتواني اشيا را نگاه كني، بلكه بايد بتواني تجسم آنها را تداوم بخشي. وقتي آدم موفق مي‌شود همه چيز را روشن و واضع ببنيد، خواب ديدن يك چيز واقعي است. »
4. استفاده از مواد توهم‌زا نظير مسكاليتو (Moscalito) يا پيوتل (Peyotl)كه در ميان بوميان امريكا‌ي جنوبي رواج دارد.
5. توقف دنيا: در حقيقت همه‌ي موارد پيشين براي تحقق اين شرط اساسي در رويا ديدن است. شامان‌ها رويا‌هاي خواب و توهمات حالت جذبه را از پديد‌ه‌ها و اتفاقات عادي و مادي جهان واقعي‌تر مي‌دانند. در حقيقت جريان عادي جهان را چندان واقعي ندانسته و حقايق اصيل را همان رويا‌ها و توهمات مي‌دانند.دون خوان بين ديدن و نگاه كردن فرق مي‌گذارد. او معتقد است كه نگاه كردن يعني زير تاثير پيش دانسته‌ها بودن و در بند خواسته و تمنيات خويش چشم دواندن و هم از اين رو نگاه كردن در بند عمل كردن است. اما ديدن رها شدن از اين قيدها و رويارويي با واقعيت است. هم از اين رو مي‌گويد: «نگاه كردن عمل است ولي ديدن بي عملي است.»   و «براي متوقف كردن دنيا بايد عمل را متوقف كني.»  مواردي كه براي آمادگي رويا ديدن ذكر شد، بويژه استفاده از مواد مخدر و توهم‌زا موجب در هم شكستن شالوده‌هاي فكري و ادراكي مي‌شود و به بيان دون خوان توقف دنيا و رويا ديدن را ميسر مي‌سازد.
در حال ديدن كه شامان از خود بي خود است، گويي نيروي بي‌كران طبيعت را درك كرده و فناي در آن را با شهود صورتهاي موهوم تجربه مي‌كند. كاستاندا مي‌نويسد: «با فرا گرفتن ديدن، انسان هيچ و همه چيز مي‌شود. شايد بتوان گفت كه محو مي‌شود، در حالي كه بجاست. به اعتقاد من اين زماني است كه انسان مي‌تواند هر چه آرزو مي‌كند باشد يا هر چه آرزو مي‌كند به دست آورد؛ اما چنين انساني هيچ آرزو نمي‌كند.» 
نه تنها خود را محو اما بجا مي‌يابد، بلكه همه جهان را فاني انگاشته و خود را تنها مي‌بيند.«وقتي كه انسان ديدن را فراگيرد، خود را در جهان تنها خواهد يافت، دور از همه چيز»

نقد و بررسي شامانيسم
اين مكتب مي‌كوشد با ايجاد تغيير در شالوده‌هاي عادي احساس و ادراك، جهان را به گونه‌اي ديگر ببيند و از نيروهاي پنهان در طبيعت به نفع خود و قبيله استفاده كند. نيرو‌هاي فوق طبيعي كه به بيان دقيق‌تر پنهان در طبيعت يا نافذ بر طبيعت به صورت روياهاي موهوم براي شامان نمودارمي‌شود. اين روياها معمولاً مطابق با اسطوره‌هاي قبيله‌اي‌ است كه شامان به آنها باور داشته و روي آنها فكر مي‌كند و متمركز مي‌شود.
حتي هواداران پر و پاقرص شامانيسم در ميان مردم شناسان و روانشناسان و محققان نظير هرمانس‌ كاستاندا مشاهدات شامانيستي را موهوم مي‌دانند. 
غايت سلوك معنوي شامان متحد شدن و ادراك نيروي طبيعت در حال محو و البته بر جاي بودن است كه با ديدن رويا همراه است و با استفاده از مواد توهم‌زا و موسيقي و آواز و رقص تند و يكنواخت صورت مي‌گيرد. از اواخر قرن نوزدهم استفاده از مواد توهم‌زا درميان شامانيستها بويژه بوميان امريكا براي دستابي به بصيرت بسيار رايج شده است. 
در اواخر قرن بيستم هم جوانان غربي كه از قفس آهنين تمدن مادي به تنگ آمده‌اند، با روي آوري به اين شيوه‌ها غير عادي براي تخليه رواني و معنوي خود جريان‌هايي مثل «هوي متال» را پديد آورده‌اند. اين جوانان در برنامه‌هاي خود با استفاده از مواد مخدر و رقص و موسيقي تند، موسيقي طول موج تشعشعات مغزي خود را چنان مغشوش مي‌كنند و از خود بي خود مي‌شوند كه رفتارشان از كنترل خارج مي‌شود. برخي از اين فرقه ها مثل «گانزان رزز» حتي به خوردن مدفوع در مجالس رقص مي‌پردازند.

انسان در اين وضعيت مغزي به چه كمالي مي‌رسد؟
در شامانيسم يك آفت وجود داشت و آن اين بود كه ممكن است كسي مورد هجوم ارواح شرير قرار گيرد و بتواند بر نيروي آنها بدون كمك نيرو‌هاي خير مسلط شود، آنگاه او به جادوي سياه خواهد رسيد و هر جنايت و شرارتي از او ممكن است. چنانكه دونخوان مي‌گويد: استاد من جادوي سياه داشت. امروزه همين باورها منشا پيدايش گروه‌هايي از جوانان به ويژه در امريكا شده است كه خود را شيطان پرست معرفي  و به راستي در ظاهر و رفتار و كنسرتهايشان شيطان را مجسم نموده‌اند.
در بهترين صورت، شامانيسم برتري انسان را بر ساير موجودات و حيوانات انكار مي‌كند و حتي تشرف به القاب حيواني نظير: خرس بزرگ، گوزن سياه، سگ زرد و … ويژه شامان‌ها و بر اساس روياهايي است كه هنگام اتحاد با نيروهاي پنهاني طبيعت مشاهده مي‌كنند.
در نهايت همه‌ي اين كوششها براي درمان بيماري‌ها و حفظ قبيله از هجوم و بدخواهي ارواح شرير و شياطين است.
پرواضع است كه غايت مسير عرفاني شامانيسم وهم در وهم بوده و معطوف به اتحاد و فنا و شهود نيروي پنهان طبيعت و صورت‌هاي موهوم منسوب به آن است.

پرستش زيبايي در آيين مانوي وعرفان جمالي

پرستش زيبايي در آيين مانوي وعرفان جمالي

پرستش زيبايي در آيين مانوي وعرفان جمالي/هانري کربن/ترجمه و تلخيص مسعود جلالي فراهاني

 

 

مانويت، آيين ماني، پيامبر ايراني است. اين آيين در قرن سوم پس از ميلاد در بين النهرين ظهور يافت. زيبايي و تئوري هاي مربوط به آن در اين آيين در قالب هاي متفاوتي همچون نقاشي، خوشنويسي، موسيقي، کتاب نگاري، شعر و سرود تجلي يافته است. زيبايي شناسي در هنر مانوي ابزاري براي رستگاري روح و رسيدن به بهشت نور است. اين نوشته ترجمه و تلخيص از مقالة هانري كربن با عنوان «آيين مانوي و مذهب زيبايي» مي باشد  LE MANICHEISME ET LA RELIGION   DE  LA  BEAUTE كه نخستين بار در كتاب Herne، شمارة ويژة هانري كربن، منتشر گرديد و سپس در كتاب «امام غايب» با كوشش كريستيان ژامبه و با مقدمه اي از او، چاپ مجدد گرديد.
چگونه مي توان خلسه هاي عاشقانه و مستي هاي عارفانه و پرستش زيبا يي هاي انساني را با خلوت گزيني و ترك دنيا و آداب سخت و طاقت شكن در طريق عرفان جمع کرد و آشتي داد؟ براي مثال اكثريت مردم آيين مانوي را با ترك دنيا و تحمل اعمال سخت و طاقت فرسا برابر مي دانند. عموم مردم هرگز نمي توانند باور كنند كه واقعيت تماماً در تضاد با باورها و تصورات آنها مي باشد. همچنين اين باورها و تصورات غلط و سطحي پرده از سطح اطلاعات و دانسته هاي آنها برداشته و به ما مي نماياند كه  تا چه درجه اي از ابتذال سقوط كرده و تحريف گرديده اند و از حقيقت دور افتاده اند. اين در حالي است كه ما متون عربي و فارسي سدة نخستين اسلامي را در دست داريم. اين متون بخوبي نشان مي دهند كه در اين دوره هنوز آيين مانوي در آسياي مركزي در قيد حيات بود. و اينكه چگونه «مذهب زيبايي» توسط پيروان ماني تبليغ مي گرديده است. در برابر اين متون نيز همان مخالفت هاي سطحي و بي خاصيت انجام مي گرفت. در پاسخ به اين مخالفت ها مي توان و بايستي به پاسخ ها و استدلالات موجود در عرفان جمالي و تصوف عاشقانه و يا توجيحات صوفيان مكتب روز بهان شيرازي (سدة دوازدهم) استناد نمود.
عبدالقاهر بغدادي از وجود مكتبي با عنوان «حلمانيه»1 ياد كرده است. نام اين مكتب از نام بنيانگذار آن ابوحلمان كه يك ايراني (شيعه) از ناحية فارسي بوده (951/340) اخذ گرديده است. مكتب «حلمانيه» اين عقيده را تبليغ مي نمود كه خدا در موجودات زيبا منزل گزيده است. گفته اند كه پيروان اين مكتب چون به شور و شيدايي و خلسه مي رسيدند، در برابر هر چهرة زيباي بشري سر تعظيم فرود مي آوردند.
همچنين ما ابوشاكر سليمي را داريم كه در سدة پنجم هجري (سدة يازدهم ميلادي) مي زيسته. ابوشاكر سليمي از مانويان چين ياد مي كند كه در ناحيه خوتان2 و تبّت سكنا داشته اند. به گفتة سليمي هر آنچه به چشم مردم اين نواحي زيبا مي آمده مورد پرستش آنها قرار مي گرفته است؛ مانند روشنايي، آبهاي جاري، درختان، حيوانات. مانويان اين نواحي بر اين نظر بودند كه در هر موجود زيبا، خداوندگار روشنايي منزل گزيده است. ابوشاكرحتي از اصطلاحي كه ويژه تصوف است استفاده نموده و مي نويسد كه «خدا در هر «شاهد» يا رهرو طريق حقّي وجود دارد.»
ابوشاكر سليمي به رابطة مانويان ناحية چين با مكتب «حلمانيه» اشاره مي نمايد و اين نظريه كه شيعيان نيز در شكل گيري مذهب زيبايي نقشي داشته و موثر بوده اند را تقويت مي نمايد.
بايستي اينجا از متكلم و عالم الهي امام محمّد غزالي ياد نمود كه همين عقايد را به تُرك هاي منتهي اليه شرق نسبت مي دهد. در واقع ما مي دانيم كه تُرك هاي «اويغور»آيين مانوي را پذيرفته بودند و دولت «اويغور»، كه متاسفانه عمري كوتاه داشت، تنها دولتي بود كه مانويان را در تبليغ عقايدشان آزاد گذاشت و آنها را تحت تعقيب و آزار قرار نداد، و اين خود افتخاري بزرگ براي آن دولت بود. غزالي چنين ادامه مي دهد كه مانويان، كه فاقد شريعت (به معنايي كه در اسلام موجود است) هستند، خداي واحدي را مي پرستيده اند و اين خداي واحد از زيباترين موجودات بوده است،به همين دليل آنها در برابر هر موجودي كه زيبايي استثنايي و فوق العاده مي داشته سر تعظيم فرود مي آورده و اعلان مي نمودند كه اين (موجود زيبا) خداي ما است.
در واقع نيز استدلال فوق امكانِ دركي هم زمان از جهان حسي و جهان فوق حسي را تماماً منتفي نمي داند. چنين اداركي اگرچه با شناخت عقلي دوران مدرن همخواني ندارد، امّا شرط ناگزير نفوذ به پديدة زيبايي به معنايي كه از آن ياد كرديم مي باشد. اين استدلال بطور ظمني نظريه تجّسد در آيين مانوي را با نظرية تجّسد و عقيدة حلول در مسيحيت (نخستين)، يكي و منطبق بر هم فرض مي نمايد.
در واقع مسيح شناسي مانوي با مسيح شناسي كليساي رسمي متفاوت است. مسيح شناسي مانوي با انسان شناسي آن همخواني و هماهنگي دارد. نظرية انسان شناسي مانوي بنا را بر ساختار سه بعدي انسان كه همان جسم، نفس و روح است قرار مي دهد.
رابطة «مسيح نوراني– آسماني» و «مسيح در رنج» كه در زمين به بند كشيده شده از نوع تركيبي كه بين اجسام مادي صورت مي گيرد نبوده بلكه از نوع آميزشي است، زيرا كه جوهر نوراني مسيح آسماني نمي تواند شكل مادي بخود بگيرد. هر جا كه روشنايي، جرقه هاي نور، رنگ هاي دلپذير، بوي خوش عطر يا آواز لذت بخش پرندگان وجود داشته باشد، حتي در گياهان و خصوصاً در گل ها و ميوه جات، مانويان در آنجا مسيح (اين قلب نوراني زنداني شده) را مي يافته اند.
اينجا ما اتفاق نظر چشم گيري ميان عقايد مانوي و مشاهدات مكتوب شده نزد نويسندگان مسلمان مي بينيم؛ در ادبيات عرفاني – اسلامي مثال هاي مختلفي جهت تعريف «مظهريت» وارد شده است. اينكه مثلاً ما مي توانيم مواد قرمز رنگي كه در يك جسم قرمز بكار رفته را تحسين نماييم، چون اين جسم و مواد تشكيل دهندة آن از يك جنس اند.
امّآ هنگامي كه ما تصويري را در آينه مي ستاييم، تحسين و ستايش ما از آن تصوير هيچ ربطي به موادي كه تشكيل دهندة آينه اند ندارد و تنها اين چهرة قابل مشاهده در آينه است كه ما را به تحسين و ستايش وا مي دارد. صاحب نظران عرفان و ادبيات صوفيانه از ديرباز نمونة آينه را جهت توضيح پديدة تجلي بكار مي برده اند. پديدة تجلي و مظهريت در مقابل نظرية حلول (كه از طرف كليسا در مورد حضرت مسيح ابراز مي شود)، قرار دارد. نظريه هاي حلول و تجلّي (مظهريت) دو عقيدة متفاوت در مورد ظهور امر مطلق در جهان مادي مي باشند. مذهب زيبايي يا عرفان جمالي نظرية تجلّي و مظهريت را مبنا و پايه قرار مي دهد.
زيبايي نوري است كه موجودات و اشياء را تغيير شكل مي دهد بدون اينكه در جسم آنها وارد شده يا در آنها حلول نمايد. زيبايي در موجودات و اشياء به مانند تصوير در آيينه است. آينه محل ظهور و تجلّي تصوير است بدون اينكه اين دو با هم اشتراك جنسيتي داشته باشند. در اصل نيز پرستش زيبايي پرستش نوري است كه از حجاب جسم ميرا ظاهر مي گرد بي آنكه هرگز صفتي ذاتي ماده و يا كيفيتي مشترك با آن باشد.
زيبايي داراي جوهري معنوي و ملكوتي است.
زيبايي ظهور امر فوق  حسي را اعلام مي نمايد.
شايان توجه است كه از بين صوفيان ايران، كسي كه شايد بيش از همه مذهب زيبايي و عرفان جمالي را نمايندگي مي كند روز بهان شيرازي (سدة ششم هجري، دوازدهم ميلادي) است. روز بهان به مردم آسياي مركزي كه برخي از آنها به زيباييهاي چشمگير و فوق انساني شهره بوده اند اشاره دارد. كتاب مهم او با عنوان «مونس العشّاق» كه به نوعي زندگي نامة او در قالب گفتگو مي باشد، بيانگر آنچه وي معناي پيامبرانة زيبايي نام نهاده، مي باشد. به يك معنا، صوفي پيامبر زيبايي مطلق است. با همين برداشت است كه ما مي توانيم بفهميم چرا و چگونه نه تنها عشق انساني  در تقابل و در برابر عشق الهي قرار ندارد، بلكه مرحلة ضروري نردبان و شرط رسيدن به عشق الهي است. پس در چشم انداز روز بهان شيرازي، و كلاً در عرفان جمالي، عشق الهي و عشق انساني در برابر هم قرار نداشته و نافي هم نمي باشند؛ و آنچنانكه در صومعه ها و محافل مسيحي مرسوم است، ما مجبور به انتخاب يكي و نفي يكي ديگر از آنها نمي باشيم.  مهمتر اينكه در اينجا ما با دو عشق متفاوت رو دررو نيستيم كه هر يك از آنها داراي معشوقي متفاوت باشد. چرا كه اساساً الوهيّت (اصل آغازين) هرگز موضوع (objet) واقع نمي شود، يعني هرگز قابل تقليل به موضوع (چيزي يا كسي يا عشقي) نمي باشد. در اينجا ما با دو شكل و يا دو درجه از يك عشق واحد سرو كار داريم. گذار از يكي به ديگري به معناي گذار از يك معشوق (انسان) به معشوقي ديگر (خدا) نيست. بلكه اين گذار به معناي استحاله اي است كه در عارف و صوفي (Sujet) صورت مي گيرد. به همين دليل، روز بهان ميان صوفياني كه آنها را «متشرعين عابد» مي نامد و راهيان عشق و شيدايي (مونس العشّاق) تفاوتي روشن گذارده و بين آنها خط فاصلي دقيق مي كشد. پس در عرفان جمالي، تبديل و تغيير در مرتبة  درك و نوع تأويل و نيز در رابطة ما به معشوق قرار دارد و نه در خود معشوق. و اينچنين آنها امكان دريافت و ممارست با جوهر روشنايي (زيبايي)، كه در همه جا خانه گزيده است، را كسب مي نمايند. در نتيجه ما به خوبي در مي يابيم كه در عرفان جمالي و در عشق صوفيانه، روشنايي و زيبايي مقولاتي فرا حسي و ماورايي اند. چنين معنويتي مسلماً با قواعد و اصول روشنگري مدرن مرزبندي جسورانه دارد. در اين نوشته كوتاه ما تلاش نموديم تا بسيار فشرده، ريشه هاي معنوي پديدة زيبايي را با نظري گذرا به آيين مانوي، و خصوصاً نظرية «مذهب زيبايي» نزد آنها ، يادآوري نماييم. از نظر ما، تفسير مانوي از روشنايي نه فقط با زيبايي هاي زميني مغايرتي ندارد، بلكه پيش فرض و شرط اجتناب ناپذير آن است. ياد آوري و بازخواني اين مطالب همچنين فراخواني براي بازانديشي وسيع تر حول اين مسائل است. اين باز انديشي بايستي از جانب كساني صورت گيرد كه راه حل هاي از پيش تعيين شده و به مد روز درآمده را نمي پذيرند. چونكه فوريت و ضرورت زمان ما، براي انسانهاي معنوي، همان است كه بود. اين فوريت ها نه كهنه شده اند و نه هنوز پاسخي در خور و شايسته يافته اند.

پي نوشت ها:
1. در الفرق بين الفرق بغدادي نوشته شده است که حلمانيه از حلوليه هستند و منسوب به فردي به نام ابو حلمان دمشقي که اصل او از پارس و منشأش در حلب است و بدعت خود را در دمشق آشکار کرد. وي هم جزو اباحيه بود و هم قايل به حلول خدا در اشخاص زيبا بود و به آنها سجده مي برد. خود بغدادي با يکي از آنها بحث کرده است که در کتابش مختصر نوشته شده است. ماسينيون ابو حلمان را از صوفيه و شاگرد سليم بصري مي داند. کلاباذي هم در تعرف وي را جزو صوفيه شمرده است. برخي فرقه نويسان از حلمانيه ياد نکرده اند. ابو نصر سراج در اللمع في التصوف هم او را ابو حلمان صوفي ناميده است.

زندگینامه زرتشت

زرتشت زردشت

به گفته مورخان زرتشت در 6500 سال فبل از میلاد به دنیا آمد. نام پدر زرتشت «پوروشسب» و مادرش «دغدو» بود. اشوزرتشت با «هووی» ازدواج کرد و شش فرزند داشت.سه دختر به نام های: فرنی، تریتی، پورچیستا و سه پسر به نام های: ایسدواستر، اوروتت نر، خورشیدچهر.

اوستا زادگاه اشوزرتشت را محلي به نام «رَگه» در كنار رودخانه «دْرُجي» و درياچه چيچَست مي داند بعضي از پژوهشگران اين محل را در غرب ايران يعني درياچه اروميه و برخي درياچه هامون در خاور را اشاره كرده اند و چندي نيز رگه را شهر ري در نزديكی تهران می دانند.

شاه گشتاسب کیانی بزرگترین یاور و گسترش دهنده دینی بهی بوده است که آئین وی را پذیرفت . زمان پادشاهی کیانیان نیز به بیش از سه هزار سال می رسد . فرشوشتر و جاماسب که از نامداران خاندان هوگو بودند از نزدیک ترین یاران زرتشت بوده اند . گویا پس از درگذشت زرتشت جاماسب رهبر پیروان او می گردد . خاندان فریان نیز که ریشه تورانی داشته اند ( در ترکستان کنونی ) از یاران نزدیک زرتشت بودند .

درگذشت زرتشت بزرگ به تاریخ پنجم دی ماه برابر با روز خور از ماه دی می باشد . تاریخ نگاران نوشته اند زرتشت پس از هفتاد و هفت سال از عمر خویش که بیشتر آن را برای هدایت و دادن خرد و آگاهی به مردمان صرف نموده بود روزی در آتشکده شهر بلخ مشغول عبادت بوده است. گشتاسب شاه کیانی و پسرش اسفندیار که از حامیان بزرگ وی بودند نیز برای رسیدگی به شهرهای دیگر از بلخ خارج می شوند و ارجاسب که دشمن دیرینه زرتشت و ایرانیان بود از این هنگام بهره برد و «توربراتور» فرمانده سپاه خود را با لشگری بسیار راهی بلخ که جزوی از ایران بود کرد. لشگر تورانی که همان ترکستان امروزی است دروازه های شهر بلخ را با تمام دلاوری ها مردم در هم شکستند و هنگامی که زرتشت با لهراسب و گروهی دیگر از یارانش مشغول عبادت به درگاه اهورامزدا بودند توسط سپاه بربر ترک های تورانی کشته می شود. 

شعار جهانی زرتشت این بود:«راه در جهان یکی است و آن راه راستی است.»

 

زرتشت از دیدگاه بزرگان

پرفسور دکتر گیگر :

به راستی هیچ قومی از اقوام باستانی خاور زمین قدرت حفظ و صحت کیش خویش را مانند زرتشتیان نداشته اند و این خود از تاثیر حقیقت این مذهب است که در عین حقیقت بدون نقصانی در اصول باقی مانده است . در همه تفتیشاتی که در طول زندگی کرده ام هیچ آیینی و قومی را مانند زرتشتیان در یکتاپرستی، خداشناسی، آزاد منشی، پاکی و حقیقت ندیده ام . چه خوشبخت است قومی که این آیینشان است .

نيچه- فیلسوف آلمانی:

زرتشت بزرگترين پيامبر هوشمند و تيزهوشي است كه پايه‌هاي گسترده انديشه سازنده و مردميش تاكنون براي باختر استوارترين ستون زندگي بوده است. انديشه زرتشت آموزش هاي بزرگي براي نيك زندگي كردن، نيک در پيوند بودن، نيک رفتار داشتن و نيك سخن گفتن و بالاتر از همه، چگونه ارج و ارزش نهي به ديگران است. او هيچ گاه در هيچ سخنش از به كاربردن پي‌درپي «راستي و درستي‌ خودداري نكرده و پيوسته همه مردم را بدين سو  خوانده است. در سخن زرتشت، شكوهي يافت مي شود كه در كمتر سخني مي توان يافت.  

پرفسور هرتسفيلد:

پشتكار و كوشش هاي خستگي‌ناپذير، از فروزه‌هاي درخشان ايرانيان مي‌باشد كه برپايه راستي و درستي استوار شده است كه همه آن ها پرتوي از آيين شكوهمند و پرفروغ زرتشت است.

میلز (ایران شناس):

سروده های زرتشت نخستین کوشش روشن و گویا را برای به ساختن و نو کردن دل مردمان در بردارد و امروز هم در همه دین های ما زنده است و شاید آینده نیز بدان آویخته باشد. این سرودها به راستی در منش يكه و بی همتا است و منش هرگز پیر نمی شود. بر جهان امروز است که آن ها را به کار بندد.

 

ساموییل لنک (دانشمند انگلیسی):

حقيقت آيين زرتشت به طور شگفت انگيزی پس از قرن های متمادی امروز مطابق با علوم و كشفيات تازه است. اين آيين با وجود آنكه زمان زيادی از آغاز آن گذشته است به گونه ای اساس آن محكم و درست به جا مانده كه به خوبی می تواند نيازهای مادی و معنوی امروزه بشر را رفع نموده، لوازم يك زندگی سعادتمند نيكي را فراهم آورد و مي تواند به آساني اختلافات بين ايمان و عقايد مذهبي را با علوم و كشفيات جديد مرتفع سازد.

 

گستاولوبون:

باید اقرار کرد که در بین ادیان باستان، هیچ کدام از دین زرتشت روحانی تر و اخلاقی تر و منزه تر از مراسم و آداب خرافات نیست.

 

پروفسور ميه:

فروزه‌هاي ايرانيان باستان ستايش آميزند. ولي بايد دانست كه انگيزه‌ آن ها ، آموزش هاي نيك خواهانه و مردمي زرتشت مي باشد. زرتشت از منشي والا برخوردار بود كه توانست بر دل مردم رخنه نمايد و آن ها را به سوي خود و آفريدگار مهربان و نيك خواهش بكشاند .

 

گوته:

دانشمند بلند آوازه آلماني، سخت فريفته گفتار و سروده‌هاي زرتشت بود و اورا مردي بسيار بزرگ و نوشته‌هايش را شكوهمند بازنمود كرده است. گوته، زرتشت را خردمندي به شمار مي آورد كه جهان خرد كمتر همانند او را به خود ديده است. او در همه جا از كسي نام می ‌برد كه همواره درانديشه خوشبختي و آسايش مردم بوده است و جز راستي و پاک دلي سخن نگفته است .

 

توماس هايد:

اين نويسنده بزرگ انگليسي درباره زرتشت مي گويد: كه در آن منش او را سخت مي‌ستايد و او را انديشمندي بزرگ به شمار مي آورد. او مي نويسد كه خداوند زرتشت را براي مردم ايران برگزيد، زيرا ايرانيان از يك آگاهي بزرگي درباره خداوند برخوردار بودند. اين مردم با خرد، سزاوار مرد خردمندي چون زرتشت بودند .

 

پرفسور جان هینلز:

دین زرتشت را باید نخستین دین آزادی انسان ها و حقوق بشر در جهان خواند .

 

پرفسور هانري ماسه :

زرتشت اولين شخصي است که پايه هاي يکتا پرستي را در جهان بنيان نهاد .

 

خانم فرانسیس پاورکاب:

من شگفت دارم از این که اگر زرتشت در هزاران سال پیش از میلاد در شرایطی که هیچ قانونی برای بشریت وجود نداشت ظهور نمی کرد و چنین آموزه هایی را برای ما به جای گذاشته که پس از هزاران سال بدون کوچکترین ناهمگون نبودن با شرایط امروز و همچنان پایه های انسانیت بشر را شکل میدهد اگر وی نیامده بود به راستی امروزه جامعه بشریت چه حالی داشت و در چه شکلی زندگی می کرد.

 

رابیندرنات تاگور:

زرتشت بزرگترین پیامبر پیشکسوت بود که راه آزادی انتخاب در امور اخلاقی را به روی آدمی گشود.

 

موریس مترلینگ:

پژوهش در آیین زرتشت از لحاظ مسیحیان خیلی جالب توجه است زیرا سه چهارم و حتی بیشتر باور مسیحیان از ایرانیان گرفته شده است.

 

هگل:

نور دانش برای نخستین بار با پیدایش زرتشت در تاریخ آغاز به درخشش کرد.

 

مری بویس(باستان شناس و دین پژوه انگلیسی):

دین زرتشتی در تاریخ ادیان جایگاه ویژه ای دارد و سرچشمه های آن را چه بسا بتوان تا روزگار هند و اروپاییان پی گرفت. آموزه های زرتشت که جنبه های روحانی و اخلاقی والایی دارند، مطالعه این دین کهن را بسی مسرت بخش می سازند.

راهبان میانماری

راهبان بودایی نقش مهمی در تاریخ سیاسی میانمار ایفا کرده‌اند و توسعه سیاسی این کشور را آنها رقم زده‌اند.

ملی‌گرایی در برمه (نام قدیم میانمار) را نخستین بار «انجمن مردان جوان بودایی» مطرح کردند و سبب ایجاد حرکتی در این زمینه شدند.

این انجمن به سرعت در تمام میانمار هوادارانی پیدا کرد. نهضت راهبان بودایی در میانمار رهبران و قهرمانان زیادی هم دارد. راهب اوتاما، سیندا و ویسارا معروف‌ترین آنان هستند. راهب ویسارا در زندان یانگون بر اثر اعتصاب غذا مرد.

نقش راهبان بودایی در سیاست و فرهنگ مردم میانمار آنقدر زیاد است که حتی به بایکوت کردن در زبان مردم میانمار «تابیک ماوک» می‌گویند که به معنی پشت‌و ‌رو کردن ظرف صدقه راهبان بودایی است.

عمده بودایی‌های میانمار از فرقه "تراوادا" هستند. بخشی نیز از مدارس بودایی جنوب میانمار پیروی می‌کنند. 89 درصد مردم میانمار بودایی هستند.

این بودایی‌ها را در چند گروه اصلی می‌توان تقسیم‌بندی کرد: بمار (برمه‌ای‌ها)، شان، راخاین (آراکانی‌ها)، مون، کارن و چینی‌ها که به جامعه برمه‌ای‌ها پیوسته‌اند.

اهمیت مذهب بودا در تاریخ میانمار را می‌توان از روی نقشه‌های هوایی این کشور درک کرد که پر است از نشانه‌های معابد بودایی. تعداد معابد این کشور آنقدر زیاد است که میانمار را کشور معبدها نامیده‌اند.

معبد شوئیداگون در این کشور در میان هزاران افسانه و داستان اسطوره‌ای غرق شده است و همراه است با زندگی هزاران انسان که ایمانشان را با زندگی در این معبد ثابت کردند. این معبد تظاهرات و اعتصاب‌های زیادی را هم به خود دیده است. دانشجویان و راهبان هر  گاه که با سیاستی مشکل داشتند با حضور در مقابل این معبد اعتراض خود را اعلام می‌کردند.

هر روستا در میانمار یک معبد و یک مدرسه مذهبی دارد. سابقه مذهب بودا در میانمار به هزار سال پیش برمی‌گردد. فرهنگ کشور میانمار را می‌توان کاملا با فرهنگ و سنت‌های بودایی یکی دانست.

سال نوی فرقه برمه سینگ‌یار نام دارد که با نام جشن آب هم شناخته می‌شود. اصل این مراسم از آیین هندو می‌آید، اما در عین حال زمانی است برای برگزاری جشن شین‌بیو. این جشن زمانی برپا می‌شود که پسری از فرقه برمه‌ می‌خواهد وارد مدرسه مذهبی شود.

یکی از مهمترین وظایف یک خانواده برمه‌ای این است که مطمئن شوند پسرهایشان هم پیرو همین فرقه خواهند بود. این کار را با برپایی جشن شین‌بیو در سن هفت‌سالگی پسرانشان یا بالاتر انجام می‌دهند و آنها را به مدارس مذهبی می‌فرستند تا با آیین‌ها و آداب فرقه بومه آشنا شوند.

البته پسران فرقه برمه مجبور نیستند به طور طولانی مدت به مدارس مذهبی بروند و به همین اندازه که آیین‌ها و آداب را بیاموزند کافی است.

زمان برپایی سینگ‌یار تقریبا مصادف است با آغاز بهار و مهمترین تعطیلات رسمی در میانمار است. مهمترین تعطیلات رسمی بعد از سینگ‌یار، مراسم «ماه کامل» است. در این روز بودا به دنیا آمد و در همین روز هم مرد و به نیروانا پیوست. در این روز بودایی‌ها به یاد او و آموخته‌هایش درخت بودا را آبیاری می‌کنند.

کیش گنوسی و عرفان مانوی  

کیش گنوسی و عرفان مانوی
موضوع تازه ای که در این مقاله مطرح می شود، طرح عرفان مانوی است که از دل کیش گنوسیِ صدر مسیحیت برآمده و در سده سوم میلادی، روشنفکران دینی شرق (پیروان دیناوریه در خراسان) و نحله های دینی عرفانی غرب (آسیای صغیر، سوریه و مصر) را سخت تحت تأثیر قرار داده است.
کیش گنوسی و عرفان مانوی

کیش گنوسی یاGnosticism در زمره مکاتب مهم دینی عرفانی صدرِ مسیحیت است. در این جستار، مکاتب مهم گنوسی سده های دوم و سوم میلادی مورد تحلیل قرار می گیرد. مکاتب گنوسی عمدهٔ مبتنی بر آراء عارفان صدر مسیحیت، مانند: شمعون مُغ، والنتین، مرقیون و بازیلیدس است. صبغه عرفان در ادبیات هرمسی و در کیش مندایی، صبّی یا مغتسله مکمل تحلیل کیش گنوسی است.

بن مایه عرفانی مانویت، عبارت است از: هبوط روح از عالم نور به این جهان. در این مکتب، رسالتِ انسان، آزاد کردنِ پاره های روح علوی محبوس در پیکر مادی، رستگار شدن روح و پیوستن به جهان نور است. ظهور مانویت در سده سوم میلادی، در پهنه فرهنگ بشری جلوه ها و بازتابهای چند گانه و گسترده داشته است، بطوری که تأثیرات این باور را، در ابعاد دینی، عرفانی، اجتماعی، فرهنگی، هنری و ادبی می توان مشاهده کرد. به گمان نگارنده، مهمترین و دیرنده ترین بازتاب مانویت همان بعد عرفانی آن است که در عرفان ایرانیِ بعد از اسلام نیز مؤثر افتاد و هنوز هم به عنوان نگرشی عرفانی قابل توجه است. مانویت در بُعدِ دینی، به گونه کیشی فراگیر، در سده های سوم تا نهم میلادی عرض اندام کرد و گستره جغرافیاییِ وسیعی را فرا گرفت که از سمت شرق، تا چین و از سمت غرب، تا بیزانس و روم امتداد داشت و بعدها تا قرون وسطی به صورت فرقه های پراکنده، در ایران، سوریه، مصر، افریقا، بلغارستان، یوگوسلاوی و فرانسه به حیات دینی خود ادامه داد. اما آنچه امروز از جنبه تشکیلات دینی مانویان باقی مانده، چندان چشمگیر نیست و اهمیت آن، بیشتر از لحاظ تأثیر گذاری عرفانی، اسطوره های هنری و ادبی است. بنابراین، آنچه امروزه برای ما ایرانیانِ آغاز هزاره سوم حائز اهمیت است و درس آموز خواهد بود، بعدِ دینی کیش مانی نیست، بلکه بعد اسطوره ای، عرفانی و هنریِ آن است. در این جا ضمن بررسی ریشه های عرفان گنوسی، به جنبه ی عرفانی ـ اسطوره ای مانویت اشاره خواهیم داشت و تأثیر آن را بر فرهنگ، هنر و ادبیات ایرانی بررسی خواهیم کرد.

●عارفان بزرگ صدر مسیحیت

عرفان مانوی ریشه در کیش گنوسی (Gnosticism) دارد و به راستی گسترنده باورهای گنوسی است. پایه گذارانِ کیش گنوسی مانند شمعون مُغ، (Simon the Magus) مرقیون، (Marcion) بازیلیدس (Basilides) و والنتین (Valentinus) در سده های دوم و سوم مسیحی هرگز مدعیِ نهاد دینیِ گسترده ای نبودند. آنان روشنفکران دینیِ صدرِ مسیحیت بودند که بیشتر به نواندیشیِ دینی عرفانی نظر داشتند تا ادعای پیامبریِ نو ظهور که جهان را پر از عدل و داد خواهد کرد. اما، مانی که در میان جامعه مَندایی گنوسیِ سده سوم پرورش یافته بود، ادعای پیامبری و جهان گستریِ کیش خود را در سر داشت و تا حدی نیز به این ادعا جامه عمل پوشاند. ولی گذر تاریخ سرانجام ثابت کرد که مانویت فی نفسه باوری نواندیش و عرفانی در صدر مسیحیت بوده است. با این وجود، چندین قرن به صورت تشکیلات دینیِ وسیعی درآمد، ولی سرانجام در بعد تشکیلات دینی شکست خورد و از نو به صورت مکتبی عرفانی درآمد و به حیات خود ادامه داد. آشکار است که شناختِ ریشه های عرفان مانوی، مستلزمِ کاوش در آراء عرفانیِ نخستین پایه گذارانِ کیش گنوسی است و ما در این جا به اختصار به آن خواهیم پرداخت. شمعون مُغ نخستین گنوسی یا عارف مسیحی، اهل شو مِرون و معاصر حواریون حضرت مسیح بود که خود را صاحب «روح خداوند» یا «قدرت عظیم خداوندگار» می دانست. او زنی را به نام هلنا (Helena) در روسپی خانه شهرِ صور یافته بود و همیشه همراه خود می برد و می گفت که این زن روحِ هبوط کرده از آسمان است و در این جهانِ پستِ مادی اسیر است. اما شمعون همه جا عنوان می کرد که هلنا را نجات بخشیده است.(۲) شمعونیان معتقد بودند که «خداوند نیروی واحدی است که به <دو جهانِ> زیرین و زبرین بخش گردیده است. او زاینده خویش است و خود را رشد می دهد. او خود را می جوید و می یابد، مادر و پدر خویش است...، او یکی و ریشه همه است. این وجود یکتا، بوده و هست و خواهد بود. او برفراز، در قدرتِ زاده نشده خویش است، در پایین در جویبارها (یعنی در جهانِ مادی) در صُوَر ظهور دارد، و در فراز با قدرت بیکرانِ ملکوتی به سر می برد تا صورتِ وی به کمالِ مطلق برسد.

(بهار: ۱۴۱) بدین گونه، نخستین نگرشِ عرفانیِ صدرِ مسیحیت(۳) بیشتر بر ریشه واحد قلمروِ روح و جاودانگیِ آن تاکید داشت و روح ازلی بعدها همچون هلنا هبوط می کند و در این جهان پستِ مادی اسیر می شود. غربت گنوسیان، در واقع همان غریبگیِ روح ازلی، در این جهانِ خاکی است. البته این بدان معنا نیست که خداوند ازلی هبوط می کند، بلکه عنصر ازلی، وجودِ مادینه ای از خود برون می زاید به نام اپی نوئیا (Epinoia) (= تفکر) و هموست که به عنوان پاره ای از وجود ازلیِ خداوند بر این جهان هبوط می کند. او همان مادرِ آسمانی است که فرشتگانی زاد.

اما این فرشتگان از وجود پدرِ آسمانی خود بی خبر بودند. پس مادر آسمانیِ خود را به زمین فرو کشیدند و محبوس کردند. اما شمعون او را کشف کرد و نجات داد. پس، هر که به عرفان شمعونی گرایش می یافت، معتقد بود که با شناخت این روح با وجودِ ازلیِ هبوط کرده، نجات خواهد یافت. رسالت او در این جهان، آزاد کردنِ روح ازلی است. هر که روح علویِ خویش از تن رها کند، به گنوسیس (Gnosis) (معرفت) دست خواهد یافت و گنوستیک (Gnostic) (عارف، شناسا) خواهد شد. به زعمِ شمعون، هر عارف می تواند به شکل روح القدس در این جهان پدیدار شود و درباره اصلِ آسمانیِ خود سخن گوید و آدمیان را به سرچشمه ایزدیِ خود رهنمون گردد. در نتیجه به نظرِ شمعون معرفت یافتن به تبار آسمانیِ روح شرط رستگاری است، نه پرهیزگاری و تقوا. والنتین، یکی از عارفان بزرگ سده دوم میلادی، در حدود ۱۰۰ م. در مصر زاده شد و در سالهای ۱۳۵ ۱۶۰ م، در روم به تعلیم پرداخت. بعد به اسکندریه رفت و حدود ۱۸۰ م، در همان جا در گذشت. پژوهندگان گمان می برند که انجیلِ حقیقت (Gospel of Truth) نوشته اوست.

این اثر در متون بازیافته نجع حَمادی آمده است: «انجیلِ حقیقت، شادمانی است برای آنان که از پدرِ حقیقت، فیض معرفتش را دریافته اند، به واسطه قدرت کلامِ او که از بهشت فراز آمده است، آن که در تفکر و اندیشه پدرِ آسمانی است.( ۲۱: ۳۷ ۳۲) انجیل حقیقت از آن رو «انجیل شادمانی» خوانده شده که برای کسانی که به معرفتِ پدرِ آسمانی دست یافته اند، شادی آور است. به پاسِ همین عرفانِ رستگاری بخشنده است که عارف به شادی و کمال دست می یابد. والنتین به موجودی ازلی و بیکرانه اعتقاد داشت که ناشناخته مانده بود. این نیای ازلی چهار قوه بی کرانگی، تفکر، عقل و حقیقت را آفرید. از این چهار عنصر پدر و مادرِ همه چیز و همه کس پدید آمدند. کمال و سوفیا نیز واپسین آفریده او بودند. از میان این آفریده های مینویی، تنها عقل بود که خدا، یا نیای ازلی را می شناخت. پس، عقل خواست که به دیگر آفریده ها نیز خداوند را بشناساند. در این میانه، سوفیا نه تنها به شناخت خداوند نایل نشد، بلکه به شهوت و عشق در غلتید، او هماره آرزو داشت که به معرفت دست یابد. آرزویی محال که او را به قعر بی کرانگی در افکند. قدرتی آسمانی او را نجات داد، شهوت را از او دور کرد و او را به بهشت فراز آورد. اما اندوهِ نشناختنِ خداوند در سوفیا ماند و باز گمراه شد.

اندوه و گمراهیِ سوفیا همه را مبهوت و مقهور کرد. همه اندیشیدند که آیا راه نجاتی خواهد بود؟ آنگاه مسیح و روح القدس به پیدایی آمدند. آنان وظیفه نجات سوفیا و برقراری آرامش را سرلوحه کار خویش قرار دادند. مسیح گنوس (معرفت) را به ارمغان می آورد و عیسی، زاده دیگر آسمانی، وظیفه نجات بخشی را بر عهده دارد. جهانِ مادی در نظر والنتین به دست سوفیای زیرین آفریده می شود. سوفیای زیرین بازمانده همان سوفیای گمراه است که به روشنی و کمال دست نیافت و به معرفت نرسید. آدمیان و همه موجودات مادی از اصل آسمانیِ خود بی خبرند و در جهان مطلق به سر می برند. اما روح پنهان نهاده شده در آنها می تواند شکوفا شود و به معرفت رسد. (بهار: ۱۵۴ ۱۶۰؛ (۸ ۱: ۳۷ ۳۲) باز می بینیم که در مکتب عرفانیِ والنتینی نیز، با همه روایات اسطوره ایش سخن از دربند شدنِ روح در تنِ مادی است و نجاتِ روح شرط اصلیِ رستگاری است. آنچه که در نگرش شمعونی «هبوط روح» خوانده می شود، در نگرشِ والنتینی «دربند شدن و گمراهیِ روح» از اصل آسمانی ِ خویش است. مرقیون، عارف دیگر صدرِ مسیحیت، اهل آسیای صغیر بود و دیدگاهی نوین در عرفان داشت. او بر عکس دو پیش کسوتِ خود، شمعون و والنتین، که مکتبشان شالوده ای اساطیری داشت، مکتبی نو در عرفان پدید آورد و انجیلی تازه نوشت که به نام او، انجیلِ مرقیون( >۱۷) معروف است.

خبرگزاری فارس

چگونه رهبانيت در آيين مسيح پديد آمد.

چگونه رهبانيت در آيين مسيح پديد آمد.

نظر پايه گذاران رهبانيت در آغاز كار، به دست آوردن رضايت خدا بود؛ زيرا رهبانيت در حقيقت يك نوع عهد و نذر و عقيده و پيمانى با خدا بود كه راهب جان و تن را بر عبادت وقف كند، ولى بعدها به شرايط اين پيمان وفادارنبوده تخلف هاى زياد ديده مى شد.

اين معنا (كسب رضايت) را روايات، توضيح بيشترى مى دهند. ابن مسعود از پيامبر اسلام ق نقل مى كند:.

روزگارى پس از حضرت مسيح، زمامداران بر مردم مسلط شدند و آتش نبرد ميان آنها و مؤمنان شعله ور گرديد وعده زيادى از مردان با ايمان كشته شدند و اقليت ناچيز احساس كردند كه اگر در برابر آنها بيش از اين مقاومت نمايند، همه آنها نيز كشته شده و در نتيجه آيين مسيح منقرض مى شود. براى جلوگيرى از انقراض، به غارها پناهنده شده و در انتظار پيامبرى كه مسيح از طلوع آن خبر داده بود به سر بردند.

تاريخ از اين ستمگر ديسيوس رومى نام مى برد كه دسته زيادى را كشت و گروهى به كوه ها و صومعه ها پناه بردند؛ ولى بر اثر مرور زمان، فكر رهبانيت پديد آمد.

روايتى كه ابن مسعود از پيامبر نقل مى كند اساس كار آنها را تحسين مى كند، آن دسته براى حفظ آيين خدا خانه و كاشانه را ترك نموده و رهسپار كوه ها و غارها شدند و قرآن نيز آغاز و هدف آنهارا در باره انزوا از اجتماع مى ستايد و مى گويد:.

نظر آنها از پناهندگى به بيغوله ها كسب رضاى خدا بوده است. چنان كه مى فرمايد: (ابتغاء رضوان اللّه؛ كسب رضاى خداوند). بنابراين رهبانيت به معناى انزوا از اجتماع براى منظور ديگرى بوده و آن حفظ آيين مسيح و جلوگيرى از انقراض شريعت آن حضرت بوده است؛ زيرا در آن روز حفظ آيين جز در سايه انزوا و گوشه گيرى امكان نداشته است ولى اين كار كه در آن روز در شرايط خاصى براى حفظ آيين بوده، كم كم به صورت ديگرى در آمد و آن اين كه گروهى از انسان ها در هر شرايط و در تمام امكنه و ازمنه، از اجتماع بيرون رفته و جان و تن را در بيغوله ها وقف بر عبادت سازند!.

زندگى يك راهب.

زندگى يك راهب.

برنارد يكى از راهبان معروف اروپاست. او در نزديكى (ويزون) به سال 1091 ميلادى پا به عرصه وجود نهاد. در دوران جوانى به رهبانيت گرويد و به عالى ترين مرحله رياضت رسيد. آن قدر روزه مى گرفت كه پير ارشدش سيستو مجبور بود به وى امر كند روزه خود را بشكند. مدت 38 سال تمام در حجره كوچك و تنگى زندگى كرد كه داراى بسترى از كاه بود و تمام نشيمن او صخره اى در ديوار بود. او دست هاى خود را بر روى چشمان خود مى نهاد تا مبادا ديدگانش از رؤيت درياچه (سويس) زياد از حد به درك لذت نفسانى نايل آيد.

اينها يك سلسله از تعاليم عاليه! مسيحيتى است كه رهبانيت را از اصول آيين خود مى داند. با اين اوضاع و احوال آيا اين آيين مى تواند، آيينى جهانى باشد و به نداى فطرت پاك انسانى پاسخ گويد.

طريقت قادري طالباني

طريقت قادري طالباني

طريقت‌، اساس‌ تصوف‌ اسلامي‌، ايمان‌، حال‌ و مقام‌ از

ديدگاه‌ حضرت‌

دکتر حاج‌ شيخ‌ يوسف رهبر و مرشد طريقه‌‌ قادري‌

طالباني‌:

طريقت‌ بر اساس‌ مفهوم‌ تصوف‌ آن‌، مسلکي‌ است‌ که‌ سالک‌

براي‌رسيدن‌ به‌ خداوند

يکتا، ايمان‌ کامل‌ و يقين‌ تام‌ از آن‌ پيروي‌ مي‌کند وشخص‌ صوفي‌ خدا

را به‌ يقين‌ کامل‌

عبادت‌ مي‌کند نه‌ به‌ شيوه‌ي‌تقليدي‌.طريقت‌ مسلکي‌ است‌ که‌ منجر به‌

تربيت‌ سالک‌

مي‌شود تا به‌ هدايت‌و تکميل‌ ايمان‌ برسد. چرا که‌ خداوند ذوالجلال‌

فرموده‌ کساني‌ که‌

درراه‌ ما تلاش‌ و مجاهده‌ نمايند، آنها را به‌ راه‌هايمان‌ هدايت‌ مي‌کنيم‌

ودر اين‌ صورت‌ تفاوتي‌ ميان‌ شريعت‌ و طريقت‌ نيست‌. جز اينکه ‌

طريقت‌ به‌ ايمان‌ و تزکيه‌‌ نفس‌ سالک‌

مي‌افزايد و دلها را از طريق‌ ذکرو عبادت‌ زياد تصفيه‌ نموده‌ و ايمان‌

سالک‌ را به‌

عين‌اليقين‌ مي‌رساند واگر خدايي‌ ناکرده‌ سالک‌ از شريعت‌ دور شود

طريقت‌ از اين‌

عمل ‌بيزار است‌ و در صورت‌ تمرد سالک‌ از راهنمايي‌هاي‌ مرشد عمل‌

اوديگر ربطي‌ به‌

طريقت‌ ندارد و همانطوريکه‌ مرشد بزرگوار شيخ‌عبدالرحمن‌ خالص

(ق) ‌ فرموده‌:

«طريقت‌ و روش‌ ما بر کتاب‌ و سنت‌ بنا نهاده‌ شده‌ و اين‌ دو براي‌

هر سالکي‌ در طريقت‌ قادر‌ي‌ طالباني لازم‌ و ضروري‌ است‌ و ازخداوند

متعال‌ توفيق‌ عمل‌ بدان‌ را خواستاريم‌.»

 

اساس‌ تصوف‌ اسلامي‌:

 

            اساس‌ تصوف‌ اسلامي‌ همان‌ دين‌ اسلام‌ است‌ که‌ مشتمل‌ بر

ايمان‌ به‌ خداوند يکتا، ايمان‌ به‌ پيامبر بزرگوارش‌ حضرت‌ محمد

مصطفي‌ (ص) و امتثال‌ به‌ احکام‌ قرآن‌ کريم‌ و سنت‌ نبوي‌ است‌ واينها

با اداي‌ شهادتين‌ و اقامه‌ نماز و دادن‌ زکات‌ و گرفتن‌ روزه‌ وانجام‌ حج‌

در صورت‌ توانايي‌ و حفظ‌ حدود آن‌ ميسر مي‌شود.

 

 تصوف‌:

 

            راهي‌ است‌ در راستاي‌ تزکيه‌ نفس‌ و پاک‌ کردن‌ آن‌ ازصفات‌

واعمال‌ ناپسندي‌ که‌ دين‌ مقدس‌ اسلام‌ آن‌ را نهي‌ فرموده‌ است‌ و

مطابق‌آنچه‌ که‌ در قرآن‌

کريم‌  و سنت‌ پيامبر(ص) آمده‌ آرامش‌ نفوس‌ با صفات‌نيکي‌ که‌

خداوند متعال‌ و پيامبر

بزرگوارش‌ به‌ آن‌ امر فرموده‌اند به‌دست‌ مي‌آيد. علاوه‌ بر آن‌ صوفي‌

لازم‌ است‌ که‌ آشکارا، مخفيانه‌،ظاهراً و باطناً با تمام‌ شرايط‌ به‌ آن‌

التزام‌ ورزد. تصوف‌: علم‌ و عمل‌ است‌، علم‌ همان‌ آگاهي‌ از شريعت‌

اسلام‌ و عمل‌همان‌ سير و حرکت‌ در جهت‌ تزکية‌

نفس‌ است‌ که‌ باعث‌ ازدياد ايمان‌به‌ خداوند و تقرب‌ به‌ آنحضرت‌ و

رسيدن‌ به‌ نهايت‌ و مرحلة‌ آخريعني‌ ايمان‌ مي‌شود. بايد اين‌ حرکت‌ با

مجاهده‌ و تلاش‌ صورت‌ گيرد تا محب‌

و محبوب‌يکي‌ شوند که‌ همان‌ رابطة‌ بين‌ عبد و معبود است‌. براستي‌

که‌ آيات‌قرآن‌ و احاديث‌ حضرت‌ رسالت‌ پناه‌ مصدر و گنجينه‌ي‌ افکار

اسلامي‌است‌ و در قرآن‌ هم‌ به‌ اين‌

موضوع‌ اشاره‌ شده‌ که‌ خداوند را در هرصورتي‌ ياد کنيد، در حالت‌

ايستاده‌، نشسته‌ و

يا بر پهلو و تکيه‌ زده‌ ودر آفرينش‌ آسمانها و زمين‌ انديشه‌ کنيد. اين‌

افراد مي‌گويند: پروردگارا اين‌ جهان‌ را بيهوده‌ نيافريده‌اي‌، پاک‌ و منزه‌

هستي‌ پس‌ ما را از آتش‌جهنم‌

حفظ‌ نما(آل‌ عمران‌ ـ 191). تصوف‌ در مورد کيفيت‌ خلقت‌ که‌ون‌ و

مکان‌ (زمين‌ و زمان‌) بحث‌مي‌کند و در حديث‌ آمده‌:عبادت‌ کنيد‌ خدا را

به‌ شيوه‌اي‌ که‌ او را مي‌بيني‌،

اگر تو او رانمي‌بيني‌ او تو را مشاهده‌ مي‌کند. بديهي‌ است‌ اگر بحث‌ را

بيشتر بشکافيم‌ ژرف‌ انديشان‌ در ايمان‌ به‌ زاهدان‌، عابدان‌، عارفان‌،

ومتصوفان‌ تقسيم‌

مي‌شوند:

زاهدان‌ کساني‌ هستند که‌ در امور دنيا و متعلقات‌ آن‌ زهد

وپارسايي‌ مي‌ورزند.

عابدان‌ کساني‌ هستند که‌ وجودشان‌ را در راه‌ عبادت‌ کردن‌خداوند

صرف‌ مي‌کنند.

عارفان‌ کساني‌ هستند که‌ احساس‌ و افکار و حرکت‌ و ذهن‌خودشان‌ را

در راه‌ شناخت‌ و معرفت‌ بزرگ‌ حق‌ تعالي‌ صرف‌ مي‌کنندو از خداوند

خواهانند که‌

دلهايشان‌ را با لطف‌ کريمانة‌ خويش‌ منورسازد

متصوفان‌ کساني‌ هستند که‌ همه‌‌ صفات‌ سه‌ دستة‌ اول‌ يعني‌زاهدان‌،

عابدان‌، و عارفان‌ را در خود جمع‌ نموده‌اند.

 قابل‌ عرض‌ است‌ که‌ اهداف‌ تصوف‌، معرفت‌ (شناخت‌ نفس‌) وشناخت‌

خداوند

يعني‌ تزکيه‌ و پاک‌ نمودن‌ نفس‌ از صفات‌ وخصلت‌هاي‌ ناپسند و

جايگزين‌ نمودن‌ صفات‌ و خصلت‌هاي‌پسنديده‌ مي‌باشد و براي‌ همين‌

است‌ که‌ پيامبر(ص )  فرموده‌: «هر کس‌خود را شناخت‌، همانا

پروردگارش‌ را شناخته‌ است‌.»

 

کلمه‌ي‌ تصوف‌:

  تصوف‌ که‌ از کلمه‌‌ صوفي‌ گرفته‌ شده‌ است‌، نه‌ تنها ريشه‌اش‌هنوز

نامعلوم‌

است‌ بلکه‌ تاريخ‌ پيدايش‌ آن‌ نيز مبهم‌ بوده‌ و نظريه‌هاي‌گوناگوني‌

پيرامون‌ ريشه‌‌ صوفي‌ بيان‌ گرديده‌ که‌ به‌ شرح‌ ذيل‌مي‌باشد:

 

۱- گروهي‌ اين‌ طريقت‌ را به‌ اصحاب‌ صفه‌ و ساير صحابه‌ و

تابعين‌پيامبر(ص) نسبت‌ داده‌اند.

 2ـ دسته‌اي‌ صوفيه‌ را مشتق‌ از صوفه‌ مي‌دانند و آن‌ شخصي‌ بود که‌

ازخلق‌ بريده‌ و به‌

 

خالق‌ پيوسته‌ و در خانه‌‌ کعبه‌ معتکف‌ گرديده‌ بود که‌به‌ او غوث‌ بن‌

مره‌ نيز مي‌گفتند.

 ۳ـ تعدادي‌ آن‌ را نتيجه‌ تأثير فلسفه‌‌ يونان‌ و فلسفه‌ نو

افلاطون‌مي‌دانند.

 

۴ـ افرادي‌ هم‌ آن‌ را رهبانيت‌ و زهد مسيحيت‌ در اسلام‌ دانسته‌اند.

5ـ برخي‌ گفته‌اند صوفي‌ از صفا گرفته‌ شده‌ است‌.

۶ـ دسته‌اي‌ هم‌ آن‌ را مشتق‌ از صف‌ اول‌ مي‌دانند.

۷ـ عده‌اي‌ گفته‌اند صوفي‌ مشتق‌ از صوفة‌الفقاء مي‌باشد، يعني‌موهايي‌

که‌ در قسمت‌ آخر پشت‌ سر مي‌رويد و چون‌ صوفي‌ از خلق‌بريده‌ و به‌

حق‌ پيوسته‌ به‌ اين‌ نام‌ ملقب‌ شده‌ است‌.

 8ـ کساني‌ هم‌ عقيده‌ دارند مسئله‌‌ پوشاک‌ صوفي‌ها نمادي‌ از اين‌فکر

است‌ که‌ لباس‌ پشمينه‌ تحت‌ نام‌ صوف‌ که‌ صوفيان‌ به‌ تن‌ کرده‌اند،آنها

را به‌ اين‌ نام‌ ملقب‌ کرده‌ است‌.

 بديهي‌ است‌ اکثر انديشمندان‌ و علماي‌ تصوف‌ بر اين‌ عقيده‌

هستند،صوفي‌ فردي‌ است‌ که‌ پيوسته‌ اوقات‌ خود را صرف‌ پيرايش‌

نفس‌ ودوري‌ از تيرگي‌هاي‌ اخلاقي‌ و

غفلت‌ از حق‌ تعالي‌ نموده‌ و دل‌ و جان‌خود را از آميختگي‌ با

خواهش‌هاي‌ نفساني‌ دور کرده‌ و قدرت‌ وکشش‌ وي‌ نيز ناشي‌ از نيازي‌

است‌ که‌ به‌ ذات‌ خداوند دارد.

 

ايمان‌:

 

ايمان‌ به‌ دو نوع‌ تقليدي‌ و استدلالي‌ تقسيم‌ مي‌شود.

 

 

1ـ ايمان‌ تقليدي‌ آن‌ است‌ که‌ شخصي‌ از کسي‌ که‌ از او پيشي‌ گرفته‌ يا

ازاو بزرگتر است‌، تقليد نمايد. مانند ايمان‌ فرزندان‌ به‌ ديانت‌

پدرانشان‌يا اسلام‌ آوردن‌ غير مسلماني‌ بر دست‌ فرد مسلماني‌.

2ـ ايمان‌ استدلالي‌ آن‌ است‌ که‌ بر اساس‌ دلايل‌، سؤال‌ و جواب‌ وآزادي‌

کامل‌ باشد که‌ خود ايمان‌ استدلالي‌ نيز بر دو نوع‌ است‌:

الف‌) ايمان‌ حسي‌: يعني‌ پيدا کردن‌ از طريق‌ احساس‌ ظاهري‌ انسان‌ که ‌

شعور آن‌ را تأييد مي‌کند.

ب‌) ايمان‌ باطني‌: يعني‌ از طريق‌ احساس‌ باطني‌ که‌ ذوق‌ و شوق‌

باطن‌آن‌ را تأييد مي‌کند.

عمل‌ صالح‌ و ايمان‌ به‌ يگانگي‌ خداوند و شريک‌ قرار ندادن‌ براي‌او از

جمله‌ روش‌ همة‌ مؤمنان‌ است‌ و صوفي‌ عمل‌ صالح‌ را خالصانه‌ وبدون‌

ريا و بدون‌ تزوير انجام‌ مي‌دهد و فقط‌ در جهت‌ کسب‌ رضاي‌حق‌ و

تقرب‌ جستن‌ به‌ او سعي‌ مي‌کند.

 

حال‌ و مقام‌:

 

حال‌ اوضاعي‌ است‌ که‌ در تصوف‌ بر سالک‌ جاري‌ مي‌شود و اراده ‌

سالک‌ را

سلب‌ مي‌کند و اين‌ بخششي‌ است‌ از جانب‌ خداوند که‌گاهي‌ با نور و

برکت‌ و گاهي‌ بر خلاف‌ آن‌ همراه‌ بوده‌ و مي‌آيد و خودبه‌ خود از بين‌

مي‌رود، اما اگر حال‌ جاگير شود، به‌ مقام‌ مبدل‌ مي‌گردد.

 مقام‌ نزد صوفيه‌ درجة‌ بندگان‌ است‌ و آنان‌ مي‌توانند از طريق‌عبادت‌

کردني‌ که‌ با حقيقت‌ همراه‌ باشد به‌ صورت‌ مستمر با نفس‌مبارزه‌

نمايند که‌ فنا نمودن‌ نفس‌ را رياضت‌ نفساني‌ گويند.

 بزرگان‌ تصوف‌، مقام‌هاي‌ ده‌ گانه‌ را به‌ نام‌هاي‌: توبه‌، ورع‌،

زهد،قناعت‌، صبر، توکل‌، شکر، اخلاص‌، محاسبه‌ و تسليم‌ وضع‌

نموده‌اند که‌ درجاتي‌ در حالات‌ اين‌

مقامات‌ مانند: فقر، خوف‌، رجاء، صدق‌ ورضا وجود دارد که‌ گاهي‌ اين‌

مراحل‌ مقدم‌ و

 مؤخّر مي‌گردند، ولي‌همه‌‌ بزرگان‌ توبه‌ را مقدمة‌ کل‌ مقامات‌ بيان‌

نموده‌اند. کلمات‌ مقام‌ ودرجات‌ در قرآن‌ نيز در آية‌ 79 سوره‌ي‌ اسراء

آمده‌ و کلمه‌ي‌ مقام‌ باصفت‌ محمود نسبت‌ به‌ پيامبر(ص) بيان‌ شده‌

است.

رهبر طريقه قادرى طالباني   دكتر حاج شيخ يوسف:

 حاج شيخ يوسف مرشد و مسند نشين طريقه قادرى طالبانى وهفتمين

 بشت ملا محمود زنگنه دومين فرزند ذكور حاج شيخ علي ثانى است

كه دليل آگاهي وتوان طريقتي قبل از وفات پدر توسط او به عنوان

جانشين معرفي شد. وي نزد پدر و علماي عظام كركوك علوم شريعت

و طريقت را فرا 

 گرفت و بعد از اتمام دوران متوسطه و موفقيت در آزمون بزرگ

دانشگاه

اسلامي مدينه به عربستان مهاجرت كرد و با كسب درجه ي دكتراي 

 الهيات به كركوك مهاجرت كرد و به همراه پدر به تدريس علوم فقه

در خانقاه اقدام نمود.

 ايشان به تبعيت از رسوم و دستورات مشايخ طالباني از بذل و

وبخشش خاصي برخوردار هستند و توانسته بعد از وفات بدر وسعت

و جذابيت  بيشتري به خانقاه 1.5 هكتاري كركوك مركزيت طريقه

طالباني بدهد  وتوسعه چشمگير و باز سازي اين خانقاه مرهون

زحمات ايشان است  خانقاه زيرزميني زمان حضرت شيخ عبد الرحمن

خالص را آباد و در اختيار مريدان قرار داد و توانست خانقاهي را در

شأن طريقه ى طالباني  باز سازى كند.

     جناب دکتر حاج شیخ یوسف طالبانی

                                       جناب دکتر حاج شیخ یوسف طالبانی

 

 

 

خانقاه باز سازی شده توسط دکتر حاج شیخ یوسف

                                    خانقاه باز سازی شده توسط دکتر حاج شیخ یوسف

 

 بركزارى نماز جمعه به امامت ىكتر حاج شيخ يوسف

              برگزارى نماز جمعه به امامت دكترحاج شيخ يوسف طالباني درخانقاه

 

وَالسْلامٌ عَلیکٌمْ وَالرَحْمَةْ اللهِ وبَرَکاته

 

 

منبع کتاب طریقت قادری طالبانی تالیف:شیخ  علی خادم

پیشینه تاریخی آیین سیک

پیشینه تاریخی آیین سیک

انشعاباتی در آیین هندو به وجود آمد که آیین سیک (Sikh) یعنى شاگرد، معروفترین آنها است. برخورد اسلام و هندوئیسم در هندوستان در دورانهاى گوناگون مذاهب التقاطى چندى را پدید آورده است. یکى از عرفاى بزرگ مسلمان به نام کبیر (1440-1518) توحید اسلامى را با برخى عقاید هندویى در آمیخت و مریدان بى شمارى گردآورد. یکى از شاگردان وى نانک (Nanak) بود که پایه گذار آیین سیک و نخستین گورو (Guru) یعنى معلم است. پس از وى نه گوروى دیگر، یکى پس از دیگرى، آمده اند. این فرقه اندک اندک قوت گرفت و به گروهى سیاسى مذهبى تبدیل شد. سیکها به تجارت گرایش دارند و افرادى از آنان به سراسر جهان مهاجرت کرده و به بازرگانى مشغولند. همچنین افرادى از ایشان به زاهدان و تهران آمده اند و در این دو شهر معبد (گورودواره) دارند. مرکز اصلى فرقه سیکها در کشمیر است.
این فرقه در کشورهاى دیگر به صورت اقلیت مذهبى وجود دارد. این مذهب یکى از مذاهب شناخته شده هند است. مذهب سیک؛ مذهب سیک (واژه اى پنجابى به معنى شاگرد) مدعى است که چکیده نخستین تعالیم باباگورونانک) پیامبر این مذهب متولد 1469 م) است. این فرقه یا مذهب، محصول اختلافات مذهبى هند قرن 15 میلادى است. نانک در این مقطع فرصت را مغتنم شمرد و تبلیغ خویش را آغاز کرد. مذهب بهاگتى به خداى یکتا ایمان دارد. مشرب عبادى این مذهب عرفان است. پیروان این فرقه به فدیه و قربانى باور ندارند؛ از تعالیم این مذهب: هر کس خویش را گم کند، خدا را پیدا کرده است و هر کس خدا را پیدا کرد، داناترین و بهترین مؤمن است.

بیوگرافى گورونانگ:
بنیانگذار و رهبر این مذهب مردى به نام گورونانگ است که در سال 1469 میلادى در دهکده تالواندى شهر تیخویور پاکستان غربى متولد شد. در هفت سالگى به مدرسه رفت. او به گاوچرانى پرداخت. در ضمن اهل ریاضت نیز بود. سپس به تجارت روى آورد. او بعدها یک پست دولتى ایالتى به دست آورد. در این مقام خزانه دارى دولت نواب خان بود که هر روز براى استحمام به کنار رودخانه مى رفت. او یک روز زیر آب رفت و با سه روز ناپدید بود، هر چه گشتند او را نیافتند. روز سوم از آب سردرآورد. نانگ در 38 سالگى با یک مرید مسلمان به نام مردانه که رباب مى نواخت، به سیاحت پرداخت، او سه سفر طولانى کرد. با کشتى عازم مکه شد. او لباس فقراى مسلمان را پوشید؛ عصائى در مشت و آفتابه اى در دست و کتابى زیر بغل داشت. این کتاب سرودهاى او را در خود داشت. او به خانه کعبه رفت. شب در آنجا خوابید و پایش به سوى بیت الله بود. بامداد کسى او را لگدى زد که: پایت به سوى بیت است. نانگ گفت: باید به کدامین سو دراز کنم ؟! به کدامین سمت که پروردگار در آن سمت نباشد؟! نانگ به مدینه، شام، مصر، سوریه و ترکیه مسافرت کرد و در بغداد در قبرستان منزل گرفت. وى از بلخ و بخارا و کابل و پیشاور دیدن کرد. در سال 1521 به شهر ایسن آباد بازگشت. این دوره از سیاحت او سه سال طول کشید. او سرانجام به کرنارپور بازگشت. نانگ 18 سال آخر عمر خود را در کرنارپور گذراند و به زراعت پرداخت و به مردم غذا مى داد.
در سال 1539 میلادى فردى به نام بابالهمنا جانشین نانگ شد. این فرد به گور و وانگد مشهور شد. نانگ در هفتاد و پنج سالگى در گذشت. مریدانش به کرنارپور آمدند. هندوان مى خواستند جسدش را بسوزانند و مریدان مسلمان، او را خواستند به خاک بسپارند. وقتى خواستند جسد او را بردارند، فقط چند شاخه گل یافتند. نانگ مى گفت: نزد پروردگار هیچ فردى امتیاز ندارد و بین مذاهب و نژادها امتیازى نیست. دربارگاه پروردگار میانجى و واسطه اى در کار نیست. او به ریاضت مکتب یوگا اعتقاد نداشت. مى گفت: مرد و زن در پیشگاه خداوند برابر هستند.

پیشه مذهبى - عقیدتى نانگ:
نانگ از مریدان کبیر بود که در سال 1538 میلادى بانى مذهب سیک بود. کبیر در صدد بر آمد که میان پیروان مذاهب هندو و فرقه هاى اسلامى تفاهم و توافق به وجود آورد. بنابراین خیلى از مسلمانهاى هندى الاصل مقیم کشمیر هند، اصالت مذهبى سیک داشته اند و بعد از اینکه اسلام آوردند، به عتبات عالیان اسلام شیعه مهاجرت کرده و در کشورهاى همسایه هند ساکن شده اند. گورونانگ تحت تاءثیر تصوف اسلامى و آئین بودا قرار گرفت. هر چند جانشینان نانگ عقاید او را تحریف کرده اند. جواهر لعل نهرو مى گوید: پس از آنکه اسلام وارد هند شد و جائى یافت، اصلاح طلبان جدیدى در میان هندوان و مسلمانان پدید آمدند که مى خواستند اسلام و هندوئیزم را به هم نزدیک تر سازند. براى رسیدن به این هدف کوشیدند که هر چه در این دو مذهب مشترک است، بر آن تکیه کنند و از موارد افتراق و اختلاف آن دو مذهب (در مراسم و عبادات) دورى نمایند و حتى کوشیدند یک دین التقاطى از اسلام و هندوئیزم به وجود آورند. این کار بسیار دشوار بود و قرنها بر سر آن کوشش شد. برخى از پادشاهان هند مخصوصا اکبر شاه هندى در این راه سخت کوشید. رامانند که در قرن 14 میلادى در جنوب هند مى زیست، نخستین مصلحى بود که درباره این ترکیب به موعظه پرداخت. در میان پیروان رامانند، فردى به نام کبیر بود که بعدها شهرت و محبوبیتى بسیار به دست آورد و از استاد خود پیشى جست. وى که فردى ریسنده و مسلمان بود، در تقویت وحدت هندوئیزم اسلام کوشید ترانه هاى عارفانه و عاشقانه او امروز در دورترین دهکده هاى شمال هند معروف است. او نه هندو بود و نه مسبلمان و در عین حال هر دوى آنها!! افرادى از طبقات مختلف هند پیرو او شدند. لازم است بدانیم که در اشعار برخى عرفاى مسلمان قرون اخیر آثار سبک هندى شعر و محتواى هندوئى مشهود است. و این، به همان پیشینه مذهبى آنان بر مى گردد که ابتدا سیک بوده اند یا هندو و بعد مسلمان شده اند. و این واقعیت بیشتر در مسلمانان هندى اهل کشمیر هند مشهود است.
وقتى کبیر مرد، جسد او را با پارجه اى پوشاندند، پیروان هندوى او مى خواستند جسدش را بسوزانند و مریدان مسلمان او مى خواستند جسدش را دفن کنند. مدتى مشاجره کردند. وقتى پارچه را برداشند، دیدند چند شاخه گل بیشتر وجود ندارد. هر چند این داستان مى تواند خیالى و عارى از حقیقت باشد، اما بسیار لطیف و دلکش است. کمى پس از فوت کبیر بزرگ، مصلح دیگرى در شمال هند پیدا شد. این شخص همان گورونانگ مؤسس فرقه سیک بود.
پس از گورو نانک 9 گوروى دیگر یکى پس از دیگرى برخاستند.

فهرست اسامى 10 گوروى سیکان و تاریخ تولد و وفات ایشان:
1. گورو نانک (1469-1539)
2. گورو انگد (1504-1552)
3. گورو امر داس (1479-1574)
4. گورو رام داس (1534-1581)
5. گورو ارجن (1563-1606)
6. گورو هر گوبیند (1595-1644)
7. گورو هرراى (1630-1661)
8. گورو هرى کریشن (1656-1668)
9. گورو تیغ بهادر (1621-1675)
10. گورو گوبیند سینگ (1666-1708).

تاریخچه سیاسى سیکها
سیکها در زمان دهمین رهبر خود به نام گورو گوبیند سینگ بیعتهایى را براى امور سیاسى مرسوم کردند و افرادى جنگجو شدند و از آن هنگام نام خالصه یعنى بى آلایش، بر خود نهادند. آنان براى خود پنج شعار قرار دادند که هر یک در زبان پنجابى با حرف ((ک)) شروع مى شود:
1. کس: باقى گذاشتن موى سر و صورت
2. کونکا: همراه داشتن شانه
3. کاچک: پوشیدن زیر شلوارى کوتاه
4. کارا: داشتن دستبند (النگوى) آهنین
5. کاندا: حمل شمشیر یا خنجر فولادین.
سیکها با یکدیگر بسیار متحدند و براى تشکیل کشور مستقل به شدت مبارزه مى کنند. ترور خانم گاندى نمونه اى از فعالیتهاى سیاسى این قوم است. آنان تبلیغات مذهبى نیز دارند و کتبى هم در این باب به زیانهاى دیگر و از جمله فارسى منتشر کرده اند.


1- تاريخ اديان و مذاهب جهان، ج اول، بخش سکیسم، مؤلف: عبداللّه مبلغى آبادانى

2- آشنايى با اديان بزرگ، نويسنده: حسين توفيقى، بخش اديان ملل گذشته، آيين سیک، ص 50

آئین جین و تعالیم دینی آن

آئین جین و تعالیم دینی آن

آیین هندو مانند درخت کهنسالى است که شاخه هاى نسبتا جوان خود را در سرزمینهاى بزرگى گسترده است. برخى از این شاخه ها در اوج اقتدار بر همنان و به عنوان اعتراض به سخت گیریهاى آنان پدید آمده است.از جمله شاخه هاى هندوئیسم آیین جین (Jaina) به معناى پیروز است که پنج قرن قبل از میلاد پایه گذارى شد.آئین جین و بودا محصول دوره حماسى هنداند. دوره نشاط فلسفى هند را در همین دوره حماسى مى توان یافت؛ یعنى مقطعى که برهمنى جینى و بودائى در قلمرو اندیشه روشن هندى درخشید. جین و بودا داراى نقاط مشترکى هستند که فصل برجسته آن: باور به تناسخ و نفرت از روحانیون، عدم اعتقاد به خدایان هندو، روایات و دائى، آداب و مراسم گذشته مى باشد. محور اشتراک این دو اندیشه فلسفى ریاضت است، و لبه تند انتقاد از هندوئیزم و برهمنیزم مى باشد. آئین جین همزمان با آئین بودا در قرن ششم ق.م در هند پدید آمد و على رغم طبیعت سال و فرار ادیان، این آئین از مرزهاى هند نگذشته است.
مى گویند علت عدم انتقال این آئین شگفت، ریاضتهاى دردناک در غیر قابل تحمل آن است. این مذهب در حال حاضر یک میلیون و پانصد هزار نفر پیرو دارد. بنیان گذار این آئین به درستى شناخته شده نیست.بعضى مؤسس آن را رسابادیوا گفته اند. ولى ترویج این آئین توسط شخصى به نام مهاویرا و پارساناتا صورت گرفته است و امروزه به نام آئین مهاویرا شهرت یافته است.

کتب مذهبى آیین جین
این قوم نیز فرهنگ دینى مکتوب دارد و تعداد 39 کتاب دینى به آنان نسبت داده اند. کتاب مقدس این مذهب آکاماس است که شمال 46 دفتر، حاوى پندها و نصایح مهاویرا است. پیروان این آئین بیش از چهل هزار معبد در هند دارند که عظیم ترین آنها در کوه لابون است. این بناى عظیم از جمله عجایب هفتگانه هند محسوب مى شود.از جمله یادگارهاى آنان در مساءله شناخت حقیقت وجود، داستان فیلى است که آن را در جاى تاریکى قرار داده بودند و مردم مى خواستند با دست مالیدن از شکل فیل آگاه شوند و هر کدام قضاوتى نادرست در این باب مى کردند.

تعالیم آئین جین
تعالیم آئین جین در ریاضت خلاصه مى شود که اصول آن عبارت است از: 1 گیاه خوارى 2 ضدیت با جنگ، 3 ریاضت جسمانى، 4- امساک و روزه هاى سخت، 5 انتحار، 6 پرهیز از مکر و حیله 7 - پرهیز از بى عفتى، 8 پرهیز از تبهکارى 9 پرهیز از تملک اموال غیر منقول، 10 پرهیز از کشتن مطلق حیواناتک 11 دورى از زورگوئى و تند خوئى. براى آنکه حیوانى یا جاندارى کشته نشود، پیروان این آئین از کشاورزى و کارهائى از این قبیل خوددارى مى کنندک و به تجارت مى پردازند. 12 از هر گونه بحث و جدل با مردم دورى مى کنند و با برهمنان (روحانیون ) کنار آمده آنان را به رهبرى مذهبى قبول دارند و سیستم طبقاتى هند را پذیرفته اند. ولى خود مهاویرا این نظام را قبول نداشت و بتها را نمى پرستید. از نظر مهاویرا راه وصول به نیروانا این دستورات است:
1- ایمان نیک
2- دانش نیک
3- کردار نیک
این پنج فرمان منسوب به او است: 1- دزدى نکنید 2- بى عفتى نکنید 3- هوس چیزى به دل راه ندهید. 4 جاندارى را نکشید و 5 دروغ نگوئید.مهاویرا به دعا عقیده نداشت و مى گفت: رستگارى در درون تو است، جاى دیگر را جستجو نکن. مهاویرا در سن هفتاد سالگى از دنیا رفت. پس از مرگ او چهارده هزار ملا تعالیم او را به مردم آموختند.

فلسفه و اخلاقیات آئین جین
شگفت آورترین سنت این قوم این است که پوشیدن لباس را حرام مى دانند و معتقدند معاویرا در حال ریاضت و ترک تعلقات نفسانى، پس ‍ از مشاهده تعلق خاطر خود به حیا، همه لباسهاى خود را بیرون آورد و تا آخر عمر برهنه به سر برد. در حدود سال 79 ق.م. میان پیروان این مذهب در مورد حدود برهنگى اختلاف و دودستگى پدید آمد: فرقه آسمان جامگاهان (amhbra - Dig) هیچ لباسى را نپذیرفتند، در حالى که فرقه سفید جامگان (Svetambara) گفتند استفاده از اندکى پارچه جایز است. گاندى رهبر انقلاب هندوستان تحت تاأثیر این آیین لباسهاى دوخته ایام جوانى را کنار نهاد و تنها از مقدارى پارچه سفید استفاده مى کرد. ویل دورانت در جلد اول تاریخ تمدن که در زمان حیات تأثیر آن مذهب از طریق خودکشى به عمر خود پایان دهد. اما، همان گونه که گذشت، وى با گلوله یک هندوى متعصب کشته شد و براى اثبات یا ابطال حدس این مورخ فرزانه فرصتى پیش نیامد.دریوزگى و خوارى از فضائل محسوب مى شود. به عقیده آسمان جامگان زنان راهى به کمال ندارند و براى این امر باید به انتظار مرد شدن در دوره هاى بعدى تناسخ باقى بمانند.

قانون اهمیسا در آئین جین
اهمیسا عدم آزادى حیات است. ازار جانداران بدترین گناه در آئین جین است. مفهوم فلسفى انسانى این قاعده، نفى هر گونه اندیشه خصومت و خشونت و جنگ و جدال در ذهن است. این قاعده کم و بیش در آئین بودا و هندو و دیگر ادیان وجود دارد، اما به شدت آئین جین. در این آئین هر گاه رهبر مذهبى راه مى پیماید، یک نفر با جارو جلوى پاى او را جارو مى کند تا مبادا حشره اى را نادیده زیر پا کند و تلف شود که در این صورت گناه بزرگى مرتکب شده است. پارسایان این فرقه اغلب اوقات پارچه اى روى دهان خود مى بندند تا حشرات وارد دهانشان نشده و تلف نگردند. آنان در تاریکى شب آب نمى نوشند، چرا که شاید حشره اى را تلف کنند. این قاعده در برخى مناطق جان پیروانى دارد. یکى از دستورات حاصله از این قاعده این است که هرگز آتشى روشن نگردد: کسى که آتش روشن مى کند، جانداران فراوانى را مى سوزاند. پس مرد عاقل که پاى بند شریعت و احکام است، هرگز آتش روشن نمى کند. گاندى رهبر نهضت آزادى و استقلال هند کاملا تحت تاثیر این آئین و قاعده قرار گرفته بود و مى گفت: اهمیسا پایه و اساس زندگى سیاسى من است.

فلسفه آفرینش از دیدگاه، آئین جین
آئین جین در مورد آفرینش جهان به نوعى ثنویت دعوت مى کند. این آئین معتقد به اصالت روح و اصالت ماده است: جهان هستى مرکب از جیوا و اجیوا است.جیوا یعنى ارواح یا ذرات جان دارى که در جهان هستى پراکنده اند، نه خلق شده اند و نه فانى مى شوند و به یکدیگر شبیه اند و ابدى اند. اما آجیوا جزء دیگر جهان است و داراى معانى وسیعى است که مشتمل بر امور زیر است:
1- خلا؛ حوزه عدم و وجود
2- دارما؛ که به وسیله او حرکت موجودات فراهم مى گردد
3- آدارما؛ که آرامش و سکون جهان در رابطه با او است.
4- کالا؛ که زمان پیدایش تحولات را امکان پذیر مى سازد.
5- بودگلا؛ یا مواد ترکیبى از عناصر گوناگون و رنگ و طعم و خواص دیگر.

گاه جیوا با آجیوا (روشنى و تاریکى) درهم مى شوند و این آمیختگى باعث مى گردد که جیوا با آن همه شفافیت کدر و آلوده گردد. در این موقع است که زندگى انسانها با آلام و رنج دست به گریبان مى شود. راه رهائى از این رنج و آلام این است که روح و ماده از هم جدا شوند. طبق عقاید این مکتب و مذهب، جهان ازلى و ابدى است و ادوارى بى اندازه طولانى صعودى و نزولى را مى پیماید. بشر نیز ابدى و فناناپذیر است. این بشر است که مراحل تحول روحى را طى مى کند. اگر چه به ظاهر انسانها و تمام موجودات مى میرند، ولى رد حقیقت مرگ وجود ندارد، زیرا وجود چون حلقه هاى زنجیر بهم مرتبط است. بنابراین موجودات از یک جهت مى میرند؛ ولى با چهره دیگر زنده مى شوند و این تناسخ است. امتیاز انسان بر دیگر موجودات این است که مى تواند خود را از قیود مادى و آلام و تجدید حیات نجات دهد، اما جانداران دیگر این قدرت و نیرو را ندارند. خلاصه این که آئین جین رفتار پاک را شرط اصلى رستگارى مى داند و از دیگر ادیان به ویژه از آئین برهمنان تنها تناسخ را که سامسارا و کارما یا وحدت و اتصال است و نیز نیروانا را قبول دارد. مذهب جین، این اصول را از آئین برهمنى گرفته و با تغییر در آنها پذیرفته است.

ریاضت جینى
برهنگى بخشى از ریاضت مذهب جین است. و راهى براى وصول به نیروانا و پایان رنجها. مؤ منان به آئین موظفند لباس نپوشند و فقط ستر عورت کنند و به حداقل آن اکتفا نمایند و در سرما و گرما چنین باشند. برخى از مؤمنان از این تعلیم و دستور مذهبى اطاعت کرده و برخى به ان وقعى نمى نهند.برهنگان و پوشیدگان این دو دسته را تشکیل مى دهند که به همین دلیل با یکدیگر درگیر بوده و هستند. در حال حاضر فقط پارسیان متعبد چنین مى کنند. آئین جین جمعا به 84 فرقه تقسیم شده است. پیشینه این ریاضت ریشه در تعالیم اولیه آئین جین دارد. دستورات اولیه ریاضت جینى شامل برهنگى مطلق و گرسنگى مطلق بود تا اگر کسى هلاک شود، به مقامى بزرگ نائل گردد. انتحار بخشى از این ریاضت بود؛ این اقدام مى توانست از طریق اعمال ریاضت هاى سخت صورت گیرد. گیاه خوارى زندگى زاهدانه آئین جین است و چنین امساکى مى تواند ریشه پلید مادیت را از ذات آدمى بر کند و نورانى گردد تا دچار بلاى تناسخ نشود.


1- تاريخ اديان و مذاهب جهان، ج اول، بخش اديان و مذاهب هندوستان، مؤلف: عبداللّه مبلغى آبادانى

2- آشنايى با اديان بزرگ، نويسنده: حسين توفيقى، بخش اديان ملل گذشته، آيين جين