حکایتی از فیه ما فیه

حکایتی از فیه ما فیه

عزیزی در چله نشسته بود برای طلب مقصودی به وی ندا آمد که این چنین مقصود بلند به چله حاصل نشود از چله برون آی تا نظر بزرگی بر تو افتد آن مقصود تو را حاصل شود. گفت آن بزرگ را کجا یابم گفت در جامع، گفت میان چندین خلق، او را چون شناسم که کدامست؟ گفتند تو برو او تو را شناسد و برتو نظر کند نشان آنکه نظر او بر تو افتد آن باشد که ابریق از دست تو بیفتد و بیهوش گردی بدانی که او بر تو نظر کرده است.

چنان کرد. ابریق پر آب کرد و جماعت مسجد را سقایی می کرد و میان صفوف می گردید ناگهان حالتی در وی پدیدآمد شهقه ای بزد و ابریق از دست او افتاد، بیهوش در گوشه ماند خلق جمله رفتند، چون با خود آمد خود را تنها دید. آن شاه که بر وی نظر انداخته بود را آنجا ندید، اما بمقصود خود برسید.

خدای را مردانند که از غایت عظمت و غیرت حق روی ننمایند اما طالبان را به مقصودهای خطیر رسانند و موهبت کنند این چنین شاهان عظیم نادرند و نازنین . گفتم پیش شما بزرگان می آیند؟ گفت ما را پیش نمانده است. دیریست که ما را پیش نیست اگر می آیند پیش آن مصور می آیند که اعتقاد کرده اند . عیسی علیه السلام را گفتند به خانه تو می آییم گفت ما را در عالم خانه کجاست و کی بود؟

آورده اند که عیسی علیه السلام در صحرایی می گردید باران عظیم فرو گرفت . در خانه سیه گوش در کنج غاری پناه گرفت تا باران منقطع گردد. وحی آمد که از خانه سیه گوش بیرون رو که بچگان او بسبب تو نمی آسایند. ندا کرد که  یا ربِّ لِابنِ آوی ماوی و لَیسَ لِابنِ مریمَ مَاوی

گفت فرزند سیه گوش را پناهست و جایست و فرزند مریم را نه پناهست و نه جای و نه خانه است و نه مقامست؟

خداوندگار فرمود اگر فرزند سیه گوش را خانه است، اما چنین معشوقی او را از خانه نمی راند. ترا چنین راننده ای هست . اگر تو را خانه نباشد، چه باک ، که لطف چنین راننده ای و لطف چنین خلعت که تو مخصوص شدی که تو را می راند، صد هزار هزار آسمان و زمین و دنیا و آخرت و عرش و کرسی می ارزد و افزونست.

آواز عشق

هر نفس آوازعشق میرسد از چپ و راست

ما به فلک می رویم عزم تماشا که راست؟

ما به فلک بوده ایم ،  یار ِ  ملک  بوده ایم

باز همان جا رویم جمله که آن شهرماست

خود زفلک برتریم،  و ز ملک  افزون تریم

زاین دو چرانگذریم؟  منزل ما  کبریاست

گوهرِ  پاک ازکجا ؟ عالمِ  خاک  از کجا؟

برچه فرود آمدید؟بارکنیداین چه جاست؟

بختِ  جوان  یار ما ،  دادن ِ   جان کارما

قافله سالار  ما  فخر  جهان  مصطفاست

از مه او مه شکافت ،   دیدن  او بر نتافت

ماه چنان بخت یافت اوکه کمینه گداست

بوی خوش این نسیم ازشکن زلف اوست

شعشعه این خیال ازرخ چون والضحاست

در  دل  ما  درنگر ،   هردم  شقّ  القمر

کز نظر آن نظر چشم تو آن سوچراست؟

خلق  جو مرغابیان  زاده ز ِ دریای  جان

کی کنداینجا مقام؟مرغ کزآن بحرخاست

بلکه به دریا دریم ، جمله در او حاضریم

ورنه زدریای دل جمله پیاپی چراست؟

آمد  موجِ  الست،  کشتی قالب ببست

بازچوکشتی شکست، نوبت وصل ولقاست

دل من سر سودای تودارد

دل من رای تو دارد سر سودای تو دارد

رخ فرسوده زردم غم صفرای تو دارد

 

سر من مست جمالت دل من دام خیالت

گهر دیده نثار کف دریای تو دارد

 

ز تو هر هدیه که بردم به خیال تو سپردم

که خیال شکرینت فر و سیمای تو دارد

 

غلطم گر چه خیالت به خیالات نماند

همه خوبی و ملاحت ز عطاهای تو دارد

 

گل صدبرگ به پیش تو فروریخت ز خجلت

که گمان برد که او هم رخ رعنای تو دارد

 

سر خود پیش فکنده چو گنه کار تو عرعر

که خطا کرد و گمان برد که بالای تو دارد

 

جگر و جان عزیزان چو رخ زهره فروزان

همه چون ماه گدازان که تمنای تو دارد

 

دل من تابه حلوا ز بر آتش سودا

اگر از شعله بسوزد نه که حلوای تو دارد

 

هله چون دوست به دستی همه جا جای نشستی

خنک آن بی‌خبری کو خبر از جای تو دارد

 

اگرم در نگشایی ز ره بام درآیم

که زهی جان لطیفی که تماشای تو دارد

 

به دو صد بام برآیم به دو صد دام درآیم

چه کنم آهوی جانم سر صحرای تو دارد

 

خمش ای عاشق مجنون بمگو شعر و بخور خون

که جهان ذره به ذره غم غوغای تو دارد

طریقت باتصوف چه فرقی دارد؟

طریقت باتصوف چه فرقی دارد؟

 تصوف مكتبي است كه ريشه دراسلام دارد .برخلاف عرفان كه به اسلام مختص نمي شود بلكه جاي پاي آن را دراديان ديگر همچون مسيحيت وبوديسم وغيره مي توان ديد. تصوف را علما ومشايخ بزرگ قرون اوليه اسلامي براساس تعاليم قرآن وسنت نبوي پايه گذاري كرده اند.تعاريف مختلفي از تصوف شده است وهمچنين هدف از پيدايش آن .

پيغمبر(ص)دين اسلام را برمبناي عدالت اجتماعي بنا نهاد. درحكومت اسلامي پيامبر(ص) همه برابر بودند. فاصله طبقاتي معنايي نداشت. آنچه را پيغمبر مي خورد ديگر مسلمانان هم داشتند و بطور كلي همه مثل هم بودند.(اين را مي توان گفت مدينه فاضله يا اتوپياي فلاسفه) . زمان خلفاي راشدين نيز وضع به همين منوال بود. اما هنگامي كه دنياي اسلام وسعت يافت وحكومت اموي سركار آمد به سرعت فاصله ها زياد شدند وثروتمندان ثروتمندتر وفقرا فقيرترگشتند.عدالت مفهومش را از دست داد.دين كم رنگ شد. فشار برفقرا وزور وظلم  گسترش پيدا كرد.علماي بزرگ خطر انحراف اسلام را احساس كردند. نهضتهايي برعليه وضع حاكم قد علم كردند دهها نهضت كه درتاريخ مسطور ومرقوم است.اما توفيقي حاصل نشد. چرا؟ چون فساد در نظام ريشه گرفته و هيچ جهادي كارساز نبود اما جهاد اصلي هماني كه پيغمبر عزيز به اصحاب توصيه فرموده بود فراموش شده بود وآن جهاد اكبر يا جهاد با نفس بود

در اينجاست كه تصوف قد علم مي كند باشعار مبارزه با بي عدالتي بوسيله تزكيه نفس وتصفيه باطن واعتصام به قرآن وسنت رسول الله (ص) .

هر فرقه اي اگر راه انحراف برود طولي نمي انجامد كه به ورطه اضمحلال مي افتد. تصوف ازهمان قرون اوليه اسلامي بوجود آمد چون  هدفش احياي دين بود وراهش راه حق وحقيقت ، پس ماند تا به امروز رسيد. رهبران بزرگ ديني پاسداران اين منهج قويم بودند.من لزومی نمی بینم که دراینجا تاریخ تصوف را بیاورم چون دهها وبلکه صدها کتاب درمورد تصوف ، حقانیت آن ویا برله ویا برعلیه آن نوشته شده است .

اما تصوف در مسیر تاریخی خود دچار انشعابات فراوانی شد بسیاری از مسیر اصلی منحرف شدند. بسیاری تنها نام اسلام را به یدک می کشند وبا نام طریقت عملاً تیشه به ریش اسلام می زنند.اما طریقت وتصوف اصیل همچنان مسیر راستین خود را طی کرد تا به امروز رسید. من نامی از هیچ طریقتی نمی برم. اماوقتي از طريقت صحبت مي كنم منظورم طريقتي است كه باسنت پيغمبر(ص )مطابقت داشته باشد از درويشي صحبت مي كنم كه به جاي هوهو وعلي علي قرآن بدست گيرد ودرنمازهاي جمعه وجماعات شركت كند.متخلق به اخلاق حسنه باشد ودرجامعه متشخص ودرحد توان ازنيازمندان دستگيري كند.ازدرويشي مي گويم كه به جاي سخن گفتن ازكرامت وحرفهاي پرادعا وسخن ازوحدت وجود و خود راخدادانستن وخدا را خود دانستن؛ ‏از خوف خدا شبها نمازشب بخواند وروزها به خاطر رضاي خداوند متعال ودرراه اوقدم بردارد.

درويش نبايد سخني گويد كه برخلاف شرع باشد وخود از عهده اش برنيايد. مثلاَمن درجايي خواندم كه شعر مولانا را نوشته بودند: اي قوم به حج رفته كجائيد كجائيد   معشوق همينجاست بيائيد بيائيد. حج يك فريضه است ومسلمان بايد آن را انجام دهد.درويش اگر تمام مقامات تصوف راطي كند به مرحله اي نمي رسد كه بتواند فريضه اي را ازخود ساقط كند.حالا من خطابم اينست كه آيا تومعشوق را ديدي ؟آيا آن رالمس كردي ؟ آيا به مرحله ي رسيده اي كه خود را خدا وخدا را خود بداني وديگر نيازي به حج ورفتن به خانه خدا وطواف خانه خدا وزيارت روضه رسول الله (ص) نداشته باشي؟! دوست من مواظب باش اگرچه طريقت راهيست نزديك به خدارسيدن، اما بخدا قسم شيطان تنها منتظر يك لغزش است. پس ای دوست عزیز طریقت یعنی متخلق به اخلاق درست اجتماعی بودن طریقت یعنی نماز خواندن وروزه گرفتن وامر به معروف ونهی از منکر طریقت یعنی دوست داشتن ومهر ورزیدن وخلاصه طریقت یعنی انسان کامل بودن

طریقت به معنای سنت است. هرکس در راه سنت رسول(ص) وشریعت مقدس اسلام گام برداشت برحق است وهرکس که داعیه اهل طریقت بودن را داشته باشد وکوچکترین کار برخلاف سنت رسول(ص) انجام داد نه تنها اهل طریقت نیست بلکه از منافق بدتر است.

نکته پایانی:

اي خالقي كه گمراهان را راهنمايي

اي قادري كه خدائي را سزايي

بذات لايزال خود بصفات باكمال خود بعزت وجلال خود بعظمت وجمال خود كه جان ما را صفاي خود ده ودل ما را هواي خود ده وچشم ما را ضياي خود ده مارا ازروي رحمت آن ده كه آن به.

خدایا چنان کن سرانجام کار

تو خشنود باشی وما رستگار

منبع کلام:http://gomgashtehdel.blogfa.com/post-85.aspx

سالك طريقت كيست؟

 سالك طريقت كيست؟

آنكس داند كه درويشي چيست. درويش خاكي است بيخته،وآبي بر او ريخته ؛ نه كف پا را ازاو دردي ونه پشت پا را ازاو گردي درويشي چيست ظاهري پرننگ وباطني بي جنگ،نه نام دارد نه ننگ ،نه صلح دارد نه جنگ. درون كسي نخراشد وزنده جاويد باشد، درويش آب درچاه داردونان درغيب،نه تنما درسردارد نه در جيب.اين منزلت نه پوشش خرقه وكلاه است ، اين سعادت به كوشش دل آگاه است.تاكسي ازغرورجهل دنيوي روي برنتابد درسلك اهل علم ودرويشي در نيايد.

بينايان درويشانند ودرويش آن كسانند كه اگر فوت شود از ايشان گنجها وبديشان رسد رنجها ، هريكي را سجودي وشهودي ونازي ونيازي . نه بشهر شادمانيشان توقفي ونه برفوت كامرانيشان تاسفي ،اگر محنت دهد صبر جويند واگر منت نهد شكر گويند غني دلان تنگدستند وراه كوبان هوپرستند.پاكانندكه از نيستي وهستي رستند وازقفس هوس برجستند وقرابه ي حب جاه شكستند ودرحرم لي مع الله نشستند.

شبها برفلك طاعت ماهند وروزها برسرير قناعت شاهند . همه شمعند وايشان را پشت نيست كارشان همه نيكو وهيچ زشت نيست . دل ايشان ازغم الوهيت خون والف قامت ايشان از بيم قيامت چون نون ، با آنكه هريك قطب راهند ازيكديگر دعاي خير خواهند.

مرحبا قومي كه دادبندگي سر داده اند

ترك دنيــا كـرده اند و از همـــه آزاده اند

روزهاباروزه ها بنشسته اندرگوشه اي

باز شب ها درمقام بندگي استاده اند

پيشه ايشان ذكر دائم واكثر اوقات دردنيا صائم وآسمان به بركت ايشان قائم وزمين ازسعت دل ايشان هائم. دراين دنيا از خود گذشتن وبا دوست پيوستن مردانگيست ، دوستي اورا شايد كه دروقت خشم ببخشايد.

اگر بر روي آب روي خسي باشي واگر بهوا پري مگسي باشي دل بدست آر تا كسي باشي.

(مناجات نامه خواجه عبدالله انصاري)

قابل توجه دراويش عزيز آناني كه اين نام مقدس را به يدك مي كشند وخودم كه : مقام درويشي بسي بلند است.

مولانا مي فرمايد:

شدم مجنــون وسرگردان من ازسوداي درويشـان

ندانـــم تـا كجـا باشـد مقــــام و جـــاي درويشــان

ز درويشــي سـر مويــي نصيب خود نمــي بينــم

ولـــي غافل نيم يك دم من از ســوداي درويشتان

دران مجلس كه درويشان شراب از شوق مينوشند

در آيـــد خضــــر پيغمبـــر شـــود ساقي درويشــان

 درآن مجلس كه درويشان به ذكر حق مي جوشند

خــــدا آيد درآن مجلس شــود ميهمـــان درويشــان

اميــر المـــــومنين حيـــــدر كه بود دامـــــاد پيغمبر

كمر ميبست وخوش ميگفت منم مولاي درويشان

الا اي شمس تبــــريـــزي تو يادي كن زدرويشــــان

حيـــــات جــــاودان يابــــــي تو از دلهاي درويشان

 و حافظ مي فرمايد:

 روضـــه ی خلــد برين خلـوت درويشانست  

مايـه ی محتشمـی خدمت درويشـانست

گنـــــج عزلت که طلسمــات عجــايب دارد  

فتــــــح آن در نظـر رحمت درويشــــانست

قصـــر فردوس که رضوانش بدربانـــی رفت 

منظـــــری از چمـن نزهت  درويشــانست

آنچه زر می شود از پرتو آن قلب سيــــاه 

کيميا نيست که در صحبت درويشانست

 آنکـه پيشش بنهـد تاج تکبـــر خـورشيـد

کبريا نيست که در حشمت درويشانست

دولتی ر ا که نباشد غـــم از  آسيب زوال

بی تکلف بشنــــــود دولت  درويشانست

خســـــروان  قبله ی حاجات جهاننـد ولی  

سببش بندگــــی حضـــــرت درويشانست

روی مقصود که شاهان بدعا می طلبنـد 

مظهـرش آينــــــه ی طلعت درويشـانست

از کران تا به کران لشـکــــــر ظلـمت ولی  

ز  ازل تا به  ابد فـــــرصت  درويشــانست

ای توانگر مفروش اين همه نخوت که ترا

ســــــر و زر در کنف همت  درويشانست

گنج قـــارون که فرو می شود از قهر هنوز

خوانده باشی که هم ازغيرت درويشانست

حافظ ار آب حيـــــات  ازلی می خواهــی

منبعش خــــاک در خلوت درويشــــانست

مــــن غلام نظـــــر آصف عهــــــــدم کــورا

صورت خواجگی وسيرت درويشـــــانست 

 پس مواظب باشيم  همچنانكه مقام درويشي بلند است ، لغزش هم هر آن ممكن است اتفاق بيافتد. فقط كافيست لحظه اي از ياد خدا غافل باشيم . كافيست كه يك بار امر شيطان را اطاعت كنيم.كافيست غرور وتكبر را دردرون خود جاي دهيم و . . .

 خداوند متعال به همه ما توفيق دهد در راهي قدم نهيم كه رضاي او درآنست.

ثبوت روح در کليه اشيا و انواع و اقسامش

ثبوت روح در کليه اشيا
و انواع و اقسامش

 

-->

١- آيا ميدانيد ؟ که روح در همه چيز و موجودات باشد زيرا ثابت گرديده که ترکيب همه اشيا از ذرات بهم آمده، آن مواد التصاقی که اين ذرات را با يک ديگر چسپانيده است اين را روح ثابته گويند.

٢- آيا ميدانيد ؟ که هرگاه روح ثابته را خدای متعال از اشيا برآرد جِرم ماده، مانند گرد و غبار خفيف نمايد که قرآن خبردهی از آن کرده می فرمايد:

« وَتَکُونَ الجِبَالُ کَالعِهنِ المَنفُوشِ » (القارعه/٥)

ترجمه : می گردد کوه ها چون پشم رنگه ندافی شده، که بطور مثال است، زيرا روح ثابته را از آن خداوند جل جلاله می کشد.

٣- آيا ميدانيد ؟ بعضی ازين کرات، حالا که عمر شان پوره شده معلوم گرديده که چون روح ثابته را خدای عظيم از آنها برآورده مجموع ذرات آن طوريست که امروز به مکاشفات علمی و اسباب آلات غول پيکر چون تلسکوب های برزگ مکشوف گشته که بقدر يک پاکت قند خشتی ولی به وزن سنتليونها تن ثقيل، اجرام در ماورای جو وجود دارد و در حقيقت اين مجموعه ذرات کره است که از آن روح ثابته باذن الله برآمده.

٤- آيا ميدانيد ؟ که ارواح عموم به دو قسم اند:

اول- روح ثابته چنانکه گفته آمد .

دوم – روح انمايی در همه اشيای قابل تکامل مربوط به مراحل موجود است مانند جانداران و اشجار و نباتات و معادن و غيره.

٥- آيا ميدانيد ؟ که روح انمايی نيز بر دو قسم است .

١- روح انمايی سيار که عموماً در جانداران متحرک از هر قبيل که هستند موجود باشد مانند انسان و کليه وحوش و طيور اهلی و غير اهلی در بر و بحر و کرات ديگر.

٢- روح انمايی ثابت : که در همه اشجار و نباتات و معادن و غيره وجود دارد.

٦- آيا ميدانيد ؟ چرا جانداران را دارای روح سيار ميگويند؟

زيرا که آنها دارای جهاز هاضمه بوده و دستگاه سيار اتخاذ مواد غذايی و انرژی به نام شکم يا نفس با خود دارند و هر جا که به آب و هوای معتادبه شان مطابقت داشته باشد زندگی کرده و اکثراً با شرايط ناگواری جوی تاب آورده و به حيات خويش الی ماشأالله (اجل موعود) ادامه داده می تواند.

٧- آيا ميدانيد ؟ که اشجار را چرا دارای روح انمايی ثابت می گويند؟

زيرا تا اينها در جای معين ريشه و اشعار ماسی خود را ثابت و جابجا ننمايند، نمی توانند که زنده باشند و يا به زندگی خويش ادامه دهند و حيات شان بيشتر مقيد به مساعدت اوضاع جوی است.

٨- آيا ميدانيد ؟ که در آب و هوا و غيره اشيا نيز يکنوع روح مخصوص موجود است چنانکه آب اگر در دريا و يا جوی مدتها جريان داشته باشد نقص به آن پديد نيايد ولی اگر از آن حصه يی را گرفته در ظروف اندازيد پس از مدتی ديده می شود که پوسيده و متعفن می گردد و اين خود می رساند که از جنس خود  چون بريده و جدا کرده شد لذا به نابودی گرايند.

٩- آيا ميدانيد ؟ که روح در جانداران باعث حيات بوده و هکذا روح در فلزات برق ناميده می شود که وسيلهء چرخانيدن اشيا و غيره کارنامه ها می گردد و روح در اجتماع زعيم و در فاميل بالاتر از آن اوليای شان شمرده شده و روح در ملت تقسيمات سياسی مملکتی زعما و سردمدارن دست اول، و روح در ارتقای باطن اشخاص انبيأ عليهم السلام و اولياء الله و جای نشينان سالم و ثابت و عالم شان اند.

 از فرمایشات حضرت مولانا صاحب فیضائی

منبع کلام : http://www.faizani.com

بقا و فنا در دنيا از نگاه قرآن

بقا و فنا در دنيا از نگاه قرآن


نويسنده: علي ملكوتيان

قرآن كريم زندگي دنيا را يك نوع سرگرمي و بازي مي داند. مردمي جمع مي شوند و به پندارهايي دل مي بندند و بعد از چند روزي پراكنده مي شوند و زير خاك پنهان مي گردند، سپس همه چيز به دست فراموشي سپرده مي شود. اما حيات حقيقي كه فنايي در آن نيست، نه درد و رنج و ناراحتي و نه ترس و دلهره در آن وجود دارد و نه تضاد و تزاحم، تنها حيات آخرت است در صورتي كه انسان بداند و اهل تحقيق و دقت باشد. در مورد زندگي دنيا بايد بدانيم كه همه چيز در دست خدا و تحت اراده و مشيت اوست، درست است كه دنيا، عالم اسباب است و آنها كه تلاشگرند معمولاً بهره بيشتري داشته و آنها كه تنبلند بهره كمتري، ولي در عين حال اين قاعده كلي و همبستگي نيست، چرا كه گاه افراد بسيار جدي و لايقي را مي بينيم كه هر چه مي دوند به جايي نمي رسند و به عكس افراد كم دست و پايي را مي بينيم كه درهاي روزي از هر سو به روي آنها باز است واين استثناها براي اين است كه خداوند نشان دهد كه با تمام تاثيري كه در عالم اسباب آفريده، نبايد در عالم اسباب گم شد و نبايد فراموش كرد كه در پشت اين دستگاه دست نيرومند ديگري است كه آن را مي گرداند.
    نقل شده كه از عالمي پرسيدند: ما الدّليل علي انّ للعالم صانعاً واحداً. يعني چه دليلي داريم كه عالم را خالقي يكتاست. گفت: به سه دليل: ذلّ اللّبيب و فقر الاديب و سقم الطّبيب.
    يعني عقب ماندگي افراد هوشيار و تنگدستي افراد هنرمند و سخنور و بيماري طبيبان. و وجود اين استثناها نشانه اين است كه كار به دست ديگري است. چنان كه در حديث معروفي از حضرت
    علي(ع) مي خوانيم: من خداوند سبحان را از آنجا شناختم كه گاه تصميم هاي محكم فسخ مي شود و گاه گره ها گشوده و
    اراده هاي قوي نقص شده و ناكام مي ماند. پس مسلماً براي دنيا بقايي نيست و بايد از آن رخت بر بست.
     حضرت علي (ع) مي فرمايد: «الدّنيا دار ممّرٍ لادار مقرٍّ و النّاس فيها رجلان: رجلٌ باع نفسه فاوبقها و رجلٌ ابتاع نفسه فاعقبها.» دنيا براي گذاشتن است نه براي ماندن و مردم در آن دو دسته اند: دسته اي خود را در آن (به خواهش هاي نفس) بفروشد، پس خويش را (به كيفر آنها) هلاك گرداند و دسته اي خود را (به طاعت و بندگي) بخرد، پس خود را از عذاب رستاخيز برهاند. خداوند در سوره انشقاق مي فرمايد: اي انسان تو با تلاش و رنج به سوي پروردگارت مي روي و او را ملاقات خواهي كرد.
    در حديثي از حضرت امام سجاد (ع) آمده: راحتي و آسايش در دنيا و براي اهل دنيا وجود ندارد، راحتي و آسايش تنها در بهشت است و براي اهل بهشت، رنج و تعب در دنيا آفريده شده و براي اهل دنيا و هر كسي پيمانه اي از آن به دست مي آورد، دو برابر آن حرص نصيب او مي شود و كساني كه از دنيا بيشتر دارند فقيرترند، زيرا محتاج ديگران در حفظ اموال خويشند و يه وسايل و ادوات زيادي براي حفظ آن نيازمندند.
     بنابراين در ثروت دنيا راحتي وجود ندارد، و سپس امام (ع) در ذيل اين حديث فرمود: هرگز دوستان خدا در دنيا به خاطر دنيا رنج و تعب نمي كشند بلكه رنج و تعب آنها در دنيا براي آخرت است. پس نتيجه مي گيريم كه همه رنج مي برند، دنياداران و اهل دنيا رنجشان براي دنيا و زندگي دنياست ولي دوستان خدا رنجشان براي آخرت و زندگي جاويد عُقبي است.
     چرا كه سختي ها و لذت هاي دنيوي و اخروي قابل قياس با هم نيست، حس وصل به خداي جاودان با هيچ كدام از احساسات مادي و دنيوي يكسان نيست.
    منابع:‏
    ‏ چهار وادي سلوك، محمد كاظم بصيري ابر قويي، قم: دفتر نشر الهادي، 1379.
    حليه المتقين، علامه محمد باقر مجلسي، تهران: انتشارات باقرالعلوم، 1377
    
     
     
 روزنامه رسالت، شماره 7314 به تاريخ 27/4/90، صفحه 8 (انديشه)

حال عالم

حال عالم سر بسر پرسیدم از فرزانه‌ای گفت:

یا خاکیست یا بادیست یا افسانه‌ای

 

گفتمش، آن کس که او اندر طلب پویان بود؟ گفت:

یا کوریست یا کریست یا دیوانه‌ای

 

گفتمش: احوال عمر ما چه باشد عمر چیست؟ گفت:

یا برقیست یا شمعیست یا پروانه‌ای

 

بر مثال قطره‌ی برفست در فصل تموز

هیچ عاقل در چنین جاگاه سازد خانه‌ای

 

یا مثال سیل خانست آب در فصل بهار

هیچ زیرک در چنین منزل فشاند دانه‌ای

 

فیلسوفی گفت: اندر جانب هندوستان

حکمتی دیدم نوشته بر در بت خانه‌ای

 

گفتم: آن حکمت چه حکمت بود؟ گفت: این حکمتست

آدمی را سنگ و شیشه چرخ چون دیوانه‌ای

 

نعمت دنیا و دنیا نزد حق بیگانه است

هیچ عاقل مهر ورزد با چنین بیگانه‌ای؟


 شیخ ابوسعید ابوالخیر

رفتم آن جا مست و گفتم ای نگار

رفتم آن جا مست و گفتم ای نگار

چـون مـرا دیوانـه کـردی گـوش دار

 گفت بنگر گوش من درحلقهایست

بسته آن حلقـه شو چون گوشـوار

 زود بردم دست ســـوی حلقـهاش

دست برمن زدکه دست ازمن بدار

 انـدر این حلقــــه تو آنگـــه ره بری

کز صفـــا دری شــوی تو شاهـوار

 حلقـــه زرین مـــن وانگـــه شبــه

کی رود بر چــرخ عیسـی با حمار

 

غزل شماره  ١١٠٣دیوان شمس مولانا

شیخ جنید بغدادی

سیّدُالطّائِفَة و شیخُ الطَّریقة، شیخ جنید بغدادی. کنیه وی ابوالقاسم و نام شریفش جنید بن محمد بن جنیدالخزازی القواریری. تولدش طبق تواریخ در سال دویست و هفت ضبط شده. اصلش از نهاوند و مولدش بغداد است. به واسطه اشتغال پدرش به شیشه فروشی به «قواریری» مشهور و چون گاهی هم خزّ فروشی می کرد «خزّاز» نیز گفته اند، و هم گفته شده که خود وی نیز پس از مراجعت از مکّه که در خدمت سریّ بود، به شیشه فروشی مشغول گردید. ایشان از هفت سالگی به تحصیل علوم پرداخت و فقه را نزد ابوعلی ثوری شاگرد امام شافعی خواند و کامل کرد. در بیست سالگی به فتوی دادن پرداخت. به اندک وقتی صیت فضیلتش به جائی رسید که وی را فقیه شافعی گفتند و فقهاء عصر به شاگردیش افتخار داشتند، چنانچه ابوالعباس بن سریج فقیه شافعی هرگاه سخنی در اصول یا فروع می گفت که موجب شگفتی حاضرین می شد؛ می گفت: هذا مِن بَرَکة مُجالَسَتی ابالقاسم الجُنید (این نکته دانی و فهم معانی مرا از برکت مجالست اباالقاسم جنید حاصل شده است). جنابش در علم تفسیر و اشارات و کلام و بیان دقایق قرآن مجید بی نظیر بود. چندی در جامع بغداد وعظ می گفت ولی به مناسبت شدّت تقیّه نسبت مذهب صوری خود را به سفیان ثوری می داد، تا آنکه تحت تربیت باطنی و فیض روحی جناب سریّ در طریقت به درجه کمال رسید و به دریافت اجازه ارشاد و هدایت خلق از طرف سریّ سقطی مفتخر آمد و بالاخره به مقام خلیفة الخلفائی و جانشینی سریّ سقطی فائض و بر اریکه ارشاد متمکّن گردید. ابتدای حال آن جناب چنان بود که از مکتب به خانه آمد و پدرش را گریان دید، سبب را پرسید. پدرش گفت: امروز زکات مال نزد خالویت سری بردم قبول نکرد و معلوم شد دست رنج من لایق دوستان خدا نیست! جنید گفت: به من ده که ببرم که بستاند. آنگاه درم ها را برداشت و به خانه سریّ آمد و در بزد. سریّ آواز داد که کیست. گفت: جنیدم، در باز کن و این فریضه زکات بستان. گفت: نستانم. جنید گفت: تو را به آن خدا که با تو این فضل و با پدرم این عدل کرده بستان. سریّ گفت: چه فضل با من و چه عدل با پدرت کرده؟ گفت: با تو این فضل که درویشی داده و با وی آن عدل که به دنیا مشغول کرده، تو اگر خواهی قبول کنی و اگر نخواهی نکنی، اما او اگر نخواهد باید زکات به مستحق رساند. سریّ را از این سخن خوش آمد، در بگشود و گفت: درآی که پس از زکات، تو را قبول کردم. پس مال از جنید بگرفت و هم او را در زیر بال عنایت و تربیت خود جای داد و او را با خود به مکّه برد و تربیتش کرد و به کمال رسانیده، پس از چندی به هدایت خلق مأمورش کرد. و بالاخره هنگام رحلت خلافت خود را به وی داد و خرقه به وی سپرد و بر سریر ارشاد متمکنش کرد.

شیخ ابوالقاسم جنید، در زمانی که صوفیان بیشتر در نیمه دوم قرن سوم در بغداد زندگی می کردند، او از معروفترین آنها و از مشایخ صوفیه بود و «سری سقطی» دایی او بود. اصلیت او از نهاوند در ایران است ولی در بغداد زندگی می کرد. خیلی زاهد و عالم و عارف بود و چون اهل سفر نبود، مریدانش از جاهای دیگر به بغداد می آمدند و در کنار او زانو می زدند. از اواسط قرن سوم که ارتباط اهل سلوک با یکدیگر بیشتر شد و رفت و آمد سالکان و مشایخ به شهرها، به خصوص همان بغداد، سبب شد که تعالیم این مشایخ « شیخ جنید» و بعد «ابوبکر شبلی» به شهرهای دیگر نفوذ کند! و چون جنید تقریبا در رأس صوفیه و از معروفترین و بانفوذترین آنهاست، بسیاری از صوفیان بعدی، طریقه خود را به او منسوب کرده اند.

شیخ  جنید به روایتی، پیرو سفیان ثوری بود و بر مذهب او تفقه میکرد. و ابن سریج، نیز مرید و پیرو جنید بود، هروقت در اصول و فروع صحبت و سخنرانی و همه حاضران را متعجب می کرد میگفت: این از برکت ابوالقاسم جنید است.

وفات جنید بغدادی بنابر اختلاف اقوال در سالهای دویست و نود و هفت تا دویست و نود و نه بوده است و خلافت و جانشینی خود را به شیخ ابوعلی رودباری واگذار فرمود. مدت زندگانی آن جناب را بین نود تا نود و دو گفته اند و مدت تمکن وی بر سریر ارشاد و قطبیت بین سی و شش تا چهل و چهار سال بوده است. آرامگاه ایشان در شونیزیّه در بغداد قرب مدفن سریّ سقطی است.

شیخ جنید بغدادی را پيشواي مذهب صوفيه ميدانند زيرا تصوف او با قواعد کتب و سنت منطبق ميگردد و از عقايد سخيف مصون و از شبهات غُلات برکنار و از آنچه موجب اعتراض شرع باشد سالم است . از سخنان اوست که روش ما با کتاب و سنت مضبوط و منطبق است . هرکس قرآن حفظ نداشته باشد و حديث ننويسد قابل اقتدا نيست . او را قطب اعظم و سيدالطايفه و سلطان الطايفه و استادالطريقه و قطب العلوم و تاج العارفين و تاج العرفاء لقب دادند. در فقه شاگرد سفيان ثوري يا ابوثور ابراهيم بن خالد بود و نسبت او در عرفان به حارث و سري سقطي مي رسد. ابوالعباس بن سريح فنون طريقت را از جنيد اخذ کرده است . سخنان وي در عرفان و اصول طريقت مشهور است

کرامات او زیاد است. او 30 مرتبه پیاده به حج رفت. در کتابهای صوفیه، حالات و کرامات زیاد و جالبی از او گفته شده است.

گويند جنيد بغدادی عارف بزرگ عراق درحلقه درس باشاگردانش نشسته بود؛ خبر آوردند که دزدی را درميدان شهر بغداد به دار آویخته اند.

 بمحض شنيدن اين خبر جنيد برخاست وهمراه شاگردانش به ميدان شهر رفت ؛ جنيد مستقيم بطرف دزد رفت و خم شده پای دزد را بوسيد ؛ شاگردانش که دچار نوعي شک وترديد شده بودند علت را پرسيدند جنيد گفت:

از آن جهت پای اورا بوسيدم که در ره آورد ودستاورد خود مردانه ایستاد تابدان حدی که در اين راه سربداد؛ وسپس رو بشاگردانش علاوه داشت اگرشما نيز مانند او ازهمت برخوردار باشيد بدون شک بکمال مقصود ميرسيد.

از سخنان شیخنا جنید بغدادی :

نقل است که گفت: هرکه میان خود و حضرت خدای توبره ی پر طعام نهاده است آنگاه خواهد که لذت مناجات یابد این هرگز نبود.

و گفت: دنیا در دل مریدان تلختر از صبر است چون معرفت به دل ایشان رسد آن صبر شیرینتر از عسل گردد.

و گفت: تصوف آن بود که تو را خداوند از تو بمیراند وبه خود زنده کند.

و گفت: تصوف آن بود که با خدای باشی بی علاقه ای

و گفت: تصوف ذکری است، پس وجدی است. پس نه این است ونه آن، تا نماند چنانکه نبود.

پرسیدند از ذات تصوف. گفت : برتو باد که ظاهرش بگیری واز ذاتش نپرسی که ستم کردن بر وی بود.

وگفت : صوفیان آنند که قیام ایشان به خداوند است .از آنجا که نداند الا او.

و گفت: عارف آن است که حق تعالی از سر او سخن گوید واو خاموش.

و گفت: عارف آن است که حق تعالی او را آن منزلت دهد که از سر او سخن گوید واو خاموش باشد.

و گفت: معرفت دوقسم است : معرفت تعرف ومعرفت تعریف . معرفت تعرف آن است که خود را به ایشان آشنا گرداند ومعرفت تعریف آن است که ایشان را شناسا گرداند.


منبع اصلی : http://gomgashtehdel.blogfa.com/post-74.aspx

گفت‌وگویی با بخشعلی قنبری به مناسبت روز بزرگداشت مولانا

گفت‌وگویی با بخشعلی قنبری به مناسبت روز بزرگداشت مولانا

خبرنگار : فاطمه فرامرزی

  مولانا عقل را به بوته نقد می‌کشاند.

مولانا جلال‌الدین محمد بلخی هرگز از عقل رو برنتافت. ‌او نگرشی ویژه به عقل داشت و عقل فیلسوفانه را قبول نداشت چون تمام عالم را عقل نمی‌دانست. عالم به زعم مولانا عشق بود و بس. دکتر بخشعلی قنبری، عضو هیات علمی گروه ادیان و عرفان دانشگاه آزاد اسلامی تهران مرکز،‌ معتقد است که مولوی با استدلال عقلانی، عقل را به بوته نقد می‌کشاند.
 خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)، هشتم مهرماه مطابق با روز بزرگداشت مولانا جلال‌الدین محمد بلخی است،‌ اندیشمندی نامی که پس از ملاقات با شمس تبریزی به عارفی شوریده‌حال تبدیل و آوازه احوالاتش زبانزد خاص و عام شد.

به این مناسبت با
دکتر بخشعلی قنبری، عضو هیات علمی گروه ادیان و عرفان دانشگاه آزاد اسلامی تهران مرکز،‌ به گفت‌وگو نشسته‌ایم که حاصل آن را می‌خوانید.

 به‌عنوان اولین سوال،‌ به نظر شما دگرگونی در احوالات مولانا را چگونه می‌توان توجیه کرد؟ با توجه به این‌که او اهل درس و بحث بود،‌ چه فرآیندی باعث شد تا عشق این‌گونه در وجودش متجلی شود؟

از ابعاد مختلفی می‌توان به این سوال پاسخ داد. مولانا زمینه چنین موضوعی را داشت، به‌گونه‌ای که بعد از آشنایی با شمس جز عشق سخنی بر زبان جاری نمی‌کرد و اشعارش به یاد خورشید وجود شمس بر سینه اهل دل چنگ می‌زد.

شمس تبریزی می‌گفت که من رسالتی دارم و رسالتم آن است که باید دنبال شخصی بگردم که اگر او را بیابم، از من بزرگتر خواهد شد. باید او را بیابم و بیدارش کنم. بنابراین، به شمس می‌گفتند شمس پرنده چون مدام در سفر بود و با افراد مختلفی مواجه شد اما هیچ‌یک فردی نبودند که او مدنظرش بود تا زمانی که با مولانا مواجه شد.

زمانی‌که شمس به مولوی رسید، سوالاتی را مطرح کرد و مولانا را بسیار مستعد یافت. او دریافت که مولانا از استعداد وجودی برخودار است که باید شکوفا شود. بنابراین، جرقه‌ای بر باروت خاموش جان او زد.

پس مولانا ظرفیتی بالقوه داشت؟

دقیقا. البته در این‌جا یک نکته روانشناختی مطرح می‌شود، مبنی بر این‌که مولانا اساسا از آن دسته آدم‌هایی بود که تیپ شخصیتی‌ او عشق را می‌پذیرفت و اصطلاحا سر مولانا برای عاشقی درد می‌کرد و شمس این موضوع را فهمید.

مولوی بر علوم عقلی تسلطی کامل داشت. شاید برای همگان سوال شود که چگونه می‌توان موازنه‌ای بین عقل و عشق، آن هم به این سرعت ایجاد کرد؟ پاسخ این است که در واقع، مولانا حالتی خاص داشت؛ او مومن و اهل خطر بود. شکی نبود که اگر شمس با مولانا ملاقات نمی‌کرد، این استعداد نهفته در وجود او خاموش می‌ماند و شاید هرگز تا پایان عمر فرصتی پیدا نمی‌کرد تا به عالم عشق سری بزند.

البته این دگرگونی روحی را در بسیاری از عارفان و حتی فیلسوفان می‌بینیم،‌ اشخاصی مانند امام محمد غزالی.‌ تفاوت تغییر حالت آنان با مولانا چیست؟

امام محمد غزالی عارفی زاهد بود اما مولانا
عارفِ عاشقِ امیدوار بود. چه بسا اگر برخی مولوی را بالاتر از امام محمد غزالی ندانند، به یقین مولانا را دست‌کم در این زمینه هم‌سطح او می‌شمارند. 

باید در نظر داشته باشیم که مولانا از وجود شمسی برخوردار بود که وجه دیگر وجودی او را روشن کرد؛ وجهی که در افرادی چون امام محمد غزالی زنده نیست. شمس زمانی که شمع وجود مولانا را روشن کرد، از نظرها غایب شد.

عشق در نگاه مولانا چه تعریفی دارد؟
به عقیده مولانا، عشق دوتا نیست. ‌عشق حتی اگر زمینی باشد، عشق به خداست و فقط تفاوتش در آن است که عاشق متوجه نیست که عشق او در واقع، عشق به خداست. 

عشقی که مولانا از آن یاد می‌کند، در زبان‌های اروپایی آگاپه نام دارد. این عشق زمانی اتفاق می‌افتد که فردی عاشق شود و هیچ چشم‌داشتی از این ابراز عشق خود نداشته باشد و صرفا عشق بورزد و عطا کند. مولانا نیز چنین تعبیری دارد که هرکسی عاشق شد، خودخواهی‌هایش از میان می‌رود.

یعنی مولانا خودخواهی را مانع عشق حقیقی و بالاتر از آن، مانعی برای رسیدن به خدا می‌داند؟
دقیقا، از نظر او عشق به این مفهوم است که یا عاشق انسان، عاشق ولی الهی یا عاشق خود خدا شوی. به عقیده او، در هر سه صورت انسان می‌شکند.

به عنوان مثال، زندگینامه مولانا را که ورق می‌زنیم، می‌بینیم که او لحظه‌ای از عشق رویگردان نشد و بعد از مرگ شمس عاشق صلاح‌الدین زرکوب شد. صلاح‌الدین انسان ساده‌ای بود و حتی برخی کلمات را اشتباه تلفظ می‌کرد. مثلا به مبتلا می‌گفت (مفتلا) یا به دیوار می‌گفت (دیفال) ‌اما مولوی عاشق او شد، چرا که مولانا معتقد بود عشق کار خودش را کرده است. اشاره به این نکته را ضروری می‌دانم که در عشق‌های زمینی نیز اگر انسان صادقانه عشق بورزد امکان ندارد که معشوق از آدمی چیزی بخواهد و او بگوید نه! مانند این بیت مولانا که می‌گوید:

جمله معـشـوق اسـت و عاشـق پـرده‏اى
زنده معـشـوق اسـت و عاشـق مرده‏اى

 در این‌جا دیگر خودی برای عاشق باقی نمی‌ماند و از همین نظر نیز مولانا به راحتی عاشق شمس شد، بدون آن‌که فکر کند من عاشق شمس شدم و از خدا بازماندم چون او معتقد است که عشق‌ورزی به شمس در طول عشق‌ورزی به خداست. البته شمس کاری کرد که مولانا از عشق او بگذرد.

اما همچنان با وجود آن‌که عشق، جانِ ابیات مولانا را تشکیل می‌دهد، عقل نیز در اشعار او جایگاه خود را حفظ کرده است. این نشان می‌دهد که به هر حال عقل نزد مولانا از جایگاه ویژه‌ای برخوردار است. چه تحلیلی در این باره دارید؟
برای پاسخ به این سوال اشاره به این نکته ضروری است که اساسا مولانا معتقد به مراتب کمالات انسانی است.‌ او می‌گوید انسانی که به مرتبه کمالی بالاتر اعتلا یافته است، نباید تنزل کند و این امر از نظر مولانا پذیرفتنی نیست. بنابراین، وقتی به چنین مواردی برسد، نقد می‌کند. این وصف حکایت از رویکرد عقلانی مولانا دارد که برگشت انسان متعالی به درجات نازل را نمی‌پذیرد.

این دیدگاه را می‌توان در
مثنوی به وفور یافت.‌ او گاهی عقل را نکوهش می‌کند و در جای دیگر می‌گوید اگر یک عاقل به من فحش‌ دهد، خوشحال خواهم شد و این همان مولوی است که در جایی گفته است:

آزمودم عقل دورانديش را
 بعد از اين ديوانه سازم خويش را

مولانا زمانی که سخن از عقل مفید و عقلی که زندگی را تنظیم می‌کند در میان باشد، در وصف عقل کلی صحبت می‌کند.‌ مثلا می‌گوید:

 عقل ضد شهوت است ای پهلوان
 آنکه شهوت می‌تپد عقلش مخوان

پس نکوهش عقل از سوی مولانا حکایت از چه عقلانیتی دارد؟

مولانا عقل جزوی یا عقل ابزاری را نمی‌پسندد. او می‌گوید انسان‌ها نباید کوته‌نظر باشند، مولانا می‌گوید:

عقل جزوی کرکس آمد ای مقِل
پر او با جیفه‌خواری متصل

او می‌گوید عقل جزوی مثل غذای کرکس است و انسان نباید در این مرحله بماند. او این عقل را عقل کلی،‌ وحی، ‌ایمان و عشق مقایسه می‌کند. البته مولانا همه چیز را عقل نمی‌داند.

و به همین دلیل او همه چیز را عقل نمی‌داند و به نقد فیلسوفان می‌پردازد؟
بله، مولانا معتقد بود اشکال فیلسوفان آن است که فکر می‌کنند جز عقل چیزی وجود ندارد، در حالی که مولانا معتقد بود بعد از عقل، وحی، ایمان و عشق وجود دارد و نباید این عناصر را نفی کرد. مولانا از این جهت فیلسوفان را نقد می‌کرد. در این‌جا نکته‌ مهمی وجود دارد که در دیدگاه مولانا نقد عقل نیز با عقل همراه است،‌ به این مفهوم که مولوی با استدلال عقلانی، عقل را به بوته نقد می‌کشاند.

پس مولانا با عقل و عقل‌گرایی مخالفتی ندارد؟

نه، او ‌معتقد بود عقل جزیی عشق را می‌فهمد.

جنس عرفان مولوی چیست؟ سماع با عرفان و دین از نگاه مولانا چه ارتباطی دارد؟

می‌دانید، آن‌چه من از مولوی آموخته‌ام، به من می‌گوید که او انسانی دین‌دار بود. عرفان او عرفان دینی است، یعنی اگر عرفان صد ویژگی و مولفه داشته باشد، 99 مولفه از عرفان مولانا دینی است. 

ممکن است 10 مورد نیز درعرفان او باشد که مولانا قبول داشته باشد اما دیگران نپذیرند. به عنوان مثال، او گاهی با خوردن موافق نیست و می‌گوید اگر غذا نخوری، به نور می‌رسی. ما در قرآن چنین چیزی نداریم اما به‌نظر می‌رسد مولانا در این موارد از گروه‌های دیگر خارج از اسلام مانند مانوی‌ها متاثر است.

درباره سماع چه‌طور؟

مولانا از سماع دفاع می‌کند و می‌گوید سماع (رقص عارفان) دست خودشان نیست. مولانا معتقد است که این رقص خودش می‌آید. دیدگاه مولوی و غزالی در سماع یکی است و آن‌ها از سماع دفاع می‌کردند. مولانا سماع را ناشی از انرژی متراکمی می‌دانست که درون او وجود داشت.

طرفداران سماع می‌گوید این وضعیت به حال افراد بستگی دارد و دست خودشان نیست. چگونه است که وقتی ناراحت می‌شویم اشک می‌ریزیم، سماع نیز همین‌طور است و اگر چنین واکنشی بر حسب حال افراد است، ‌سماع نیز اشکالی ندارد.

البته من به شخصه این موضوع تایید نمی‌کنم. برخی اصرار دارند که برای سماع از آیات قرآنی استفاده شود. دست‌کم به نظر من چنین مولفه‌ای را نمی‌شود تایید کرد و من اعتقادی به آن ندارم.

پس عشق و عرفان و دین از نگاه مولانا تعریفی به‌نوعی دوباره پیدا می‌کند؟

می‌توان چنین تعبیری هم داشت، همان‌طور که پیش‌تر نیز اشاره کردم او شخصی بسیار دین‌دار بود اما درباره مولانا یک ویژگی بارز وجود دارد که به نظرم برای روزگار کنونی نیز قابل استفاده است.

ببینید، مولانا دین را با زبان تلطیف شده بیان می‌کرد. در این روزگار باید از دیدگاه مولوی به‌ عنوان یک روش برای جذب مردم به اخلاق و دین بهره برد. انسان این روزگار هر روز تنهاتر می‌شود، مولوی برای این تنهایی‌ها نسخه دارد، کار ما این است که این مفاهیم را بیان کنیم.
 

نامه عمل مقربین خداوند ؟

نامه عمل مقربین خداوند ؟

در قرآن کریم آیاتی که وارد شده است که فقط از دو ناحیه خیر و رحمت که تعبیر به یمین شده است و از ناحیه ذلت و نکبت که تعبیر به شمال و یا پشت سر شده است نامه به افرادی که در قیامت حضور پیدا کرده اند داده میشود؛ با اینکه میدانیم در بعضی از آیات قرآن مردم را به دو قسمت تقسیم کرده است و غیر از این دو دسته دسته دیگری موجود است: «وَ کُنتُمْ أَزْوَاجًا ثَلَـاثَةً * فأَصْحَـابُ الْمَیْمَنَةِ مَا أَصْحَـابُ الْمَیْمَنَةِ * وَ أَصْحَـابُ الْمَشْئَمَةِ مَا أَصْحَـابُ الْمَشْئَمَةِ * وَالسـابقُونَ السـابقُونَ * أُوْلَـئِکَ الْمُقَربُونَ؛ و شما گروه خلائق در روز قیامت به سه دسته مختلف منقسم میشوید: دسته ای گروه راستان هستند که اصحاب الیمینند و چقدر حالشان خوب است، و دسته ای گروه کجروان و منحرفان هستند که أصحاب الشمالند و چقدر حالشان وخیم است، و دسته سوم کسانی هستند که در ایمان و درجات یقین بر همه سبقت گرفته اند و در اطاعت خدا و أعمال صالحه مقام تقدم را یافتند؛ ایشان از مقربان درگاه حضرت ربوبی هستند که در بهشت های جاودانی پیوسته به نعمت های سبحانی متنعمند» (واقعه/7 تا 11).

مقربین کسانی هستند که از همه قوافل جلو افتادند و گوی سبقت را ربودند آنان افراد مقرب حریم حضرت حقند؛ به اصحاب یمین نامه از طرف راست میرسد و به اصحاب شمال از طرف چپ و یا از پشت سر و اما سابقون اصلاً نامه عمل ندارند، با اینکه از اصحاب الیمین هم سبقت گرفته اند و به مقامات عالیه قرب فائز آمده اند به آنها نامه عمل داده نمیشود؛ و این بسیار مورد شگفت است که به أصحاب الیمین نتیجه و پاداش عملشان داده میشود؛ تمام اعمالی که در دنیا انجام داده اند به آنها تَوفِیه میشود، خورانده میشود و اشباع میگردد و خودشان را در دوران تمام ملکات و صفاتی که داشتند می بینند؛ و اما در مقربین این خبرها نیست، نامه عمل به آنها داده نمی شود، و در قرآن کریم هم جائی نداریم که به مقربین نامه عمل داده شود. پس این افراد شریف که گوی پیشی را از همه جهانیان ربوده اند پاداش عملشان چه خواهد بود؟

ما در قرآن کریم آیاتی داریم که مقربین را که همان مُخلَصین (بفتح لام ) هستند استثنا کرده است. همانطوریکه در بعضی از مباحث مفصلاً آورده ایم، آنان عده افرادی هستند که از بسیاری از چیزها استثناء شده و حکم عمومی جزا و پاداش و ثواب، و قلم خوبی که بر نیکان جاری میشود از برای آنان نیست. و اینک در اینجا بطور اجمال و اختصار می آوریم: در آیه کریمه قرآن داریم: «وَ یَوْمَ یُنْفَخُ فِی الصورِ ففَزِعَ مَن فِی السمَـوَاتِ وَ من فی الأرْضِ إِلا مَن شَآءَ اللَهُ ؛ و روزی که در صور دمیده میشود، پس به دهشت و وحشت می افتند تمام کسانیکه در آسمانها و زمین هستند مگر کسانی را که خدا بخواهد» (نمل/87) و آیه: «وَ نُفِخَ فِی الصورِ فصَعِقَ مَن فِی السمَـوَ اتِ وَ من فی الأرْضِ إِلا مَن شَآءَ اللَهُ؛ و در صور دمیده شد، پس هلاک شدند کسانیکه در آسمانها و زمین هستند مگر کسانی را که خدا بخواهد» (زمر/68) و چون در آیه مبارکه: «کُل مَنْ عَلَیْهَا فانٍ * وَ یَبْقَی وَجْهُ رَبکَ ذُوالْجَلَـالِ وَ الإکْرَامِ» (رحمن/27) داریم که تمام افراد روی زمین می میرند و فقط وجهُ الله باقی می ماند، پس معلوم میشود که افرادی که از فزع و هلاکت بواسطه نفخ در صور در امانند همان افراد، وجه الله هستند.

در جای دیگر داریم: «لاُغْوِیَنهُمْ أَجْمَعِینَ * إِلا عِبَادَکَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِینَ؛ شیطان سوگند یاد میکند که ای پروردگار! به عزت تو قسم که من یکایک از افراد بشر را اغواء و گمراه میکنم مگر آن بندگان تو را که مُخلَص و پاکیزه شده باشند» (حجر/40) یعنی بندگانی که دوره اخلاص را گذرانیده اند و از مقام مُخلِصین (به کسر لام ) فراتر رفته و از مجاهدات نفسانیه بیرون، و پاک و پاکیزه خارج شده اند، شیطان به آنها دسترسی ندارد.

و دیگر آنکه مُخلَصین، حمد و ثنای حضرت حق را چنانکه شایسته اوست بجای می آورند: «سُبْحَـانَ اللَهِ عَما یَصِفُونَ * إِلا عِبَادَ اللَهِ الْمُخَلَصِینَ؛ پاک و منزه و مقدس است خداوند از آنچه او را توصیف می کنند مگر بندگان مُخلَص پروردگار (که آنچه او را توصیف می کنند سزاوار اوست ). پس تمام افراد نمی توانند خدا را حمد و ثنا گویند و تمجید و تقدیس کنند مگر این دسته» (صافات/160).

و دیگر آنکه: «فإِنهُمْ لَمُحْضَرُونَ * إِلا عِبَادَ اللَهِ الْمُخْلَصِینَ؛ همه مردم در روز قیامت برای حساب و کتاب و عَرْض در پیشگاه حضرت حق حاضر گردیده میشوند مگر بندگان مُخلَص خداوند» (صافات/128).

اُصولاً آن وحشت های روز قیامت و طول کشیدن پنجاه هزار سال برای حساب و کتاب و سائر مواقف قیامت و آن دستگاه عریض و طویل برای مخلَصین و مقربین نیست. اُصولاً بندگان مخلَصین خدا در مواقف قیامت و محشر حضور پیدا نمی کنند و بنابراین روشن است که نامه عمل هم ندارند؛ وقتی در قیامت نیستند، طرف یمین و شمالی هم نیست، حساب و کتابی هم نیست. چرا؟ چون نامه عمل متعلق به اعمال است، حساب و کتاب برای اعمال است؛ افرادی که عملی انجام داده اند برای آنستکه به نتیجه و مقصود و غرض حاصل از آن عمل برسند؛ نتیجه خوب باشد یا بد باشد، آن نامه عمل به آنها داده میشود و آنان را از حقیقت ملکوتی آن اعمال توفیه و اشباع میکند.

نیستی مطلق در ذات حق نتیجه گذشتن از مراحل اخلاص:
اما عِبَادَ اللَهِ الْمُخْلَصِین، در دنیا برای غرض و مقصودی و منظوری کار انجام نداده اند؛ فقط و فقط خالصًا لوَجهِ اللَهِ الْکَریمِ اعمالشان بوده است ــزیرا کلام ما در خصوص مقربین و مخلَصین است ــ هر کاری را که انجام داده اند خود آنها انجام نداده اند، خدا انجام داده است؛ مگر خدا نامه عمل دارد؟ چون کسی از مرحله اخلاص گذشت و فانی در ذات خدا شد و وجودش و سرش از شوائب دوگانگی خلاص شد، و به عالَم توحید مطلق پیوست، دیگر برای او تعین و هستی و وجودی نیست تا آثار وجود و از جمله آن نامه عمل بوده باشد. (الْمُخْلَصینَ وَ ما أدْراکَ ما الْمُخْلَصینَ!) آنها قوس صعودشان راجع به معرفت ذات حق و طی درجات قرب به پایان رسیده محو در ذات حضرت احدیت گردیده اند. بدء حرکت آنها در حال نزول و طی قوس نزول مراتب مادون از ذات نبوده، تا به همان جا بازگشت کند و برگردد و در همان مرتبه فانی شود؛ بلکه بدء حرکت آنها از ذات بوده و سپس از عالم أدنی که عالم طبع است شروع به پیمودن قوس صعود نموده و بعد از عبور از اسماء و صفات الهیه و فناءِ در آنها فانی در ذات حق شدند.

مخلَصین در حرم خدا هستند؛ خود خدا جلیس و همنشین و انیس آنهاست؛ خودش ولی آنهاست. نامه عمل از کدام سمت به آنان داده شود؟ در حرم خدا که زمان نیست، مکان نیست، سمت و جهت نیست، راست و چپ و شمال و جنوب و فوق و تحت نیست؛ وانگهی نامه عمل چه باشد؟ اگر نامه عمل تفاصیل حقیقت ملکوتی اعمال باشد لازم می آید که در صُقع ربوبی و در ناحیه ذات احدیت حقائق اعمال ظهور پیدا کند؛ اما در خانه خود خدا که صورت و شکل و ماده و معنی نیست، در آنجا تفصیل و تجزیه نیست، پس در آنجا نامه عمل نیست و مقربون بطور کلی نامه عمل ندارند، و قرآن هم برای آنها نامه عملی بیان نکرده است.

منبع مقاله :http://www.tahoorkotob.com

تمثيل آوردن بلبل منصور و انا الحق گفتن او را در حالت عشق

تمثيل آوردن بلبل منصور و انا الحق گفتن او را در حالت عشق

                      (منطق الطير شيخ عطارنيشابوري)

ازآن يك جرعه مَي دادندبه منصور                                

اناالحـق گفت و عالـم كرد پر شـور

چـو جام وحـدتش بر كف نهادنـد                                       

بـه خونش مفتيــان فتـوي بدادنــد

دو صد كس زانكه فتوا داده بودنـد                                   

در آن دم از حيـات افتـاده بودنــد

بـه بازارش برآوردنــد سـر مست    

نهـاده بود بر سـر مردانه بر دست

بگـرد دار مـي گـرديـد و مـي گفت   

مرا غيـرت گـرفت اغيـار نگـــرفت

بكـوي دوست مي رفتـم سحـرگاه                                    

بـديـدم  سايـه ا ي افتــاده بر راه

مـرا آن يك نظر از خويشتن بــرد    

عـلامت  بـر سـر راه مـــن  آورد

نظر بر روي  نامحرم  كـه  كـردم     

ز دست غيرت حـق نيش خـوردم

چرا عاشـق چنيـن حيـران نگـردد                                      

كـه جـز گـرد در جـانـان  نگــردد

كســي را كـه آفتاب از در درآيـد                                     

وجـود ذره كـي در چشمش آيــد

بـدارش بر كشيـدنـد سنگســاران                          

همـي كردند هـرسـو سنگســاران

زدار وسنگ و رشته غم نمي خورد                             

سر مويـي ز انا الحق كم نمـي كرد

بـه آواز  آمدنـد با  او به  يك  بـار 

در و ديوار و چوب و رشته و دار

طنـاب  عمـر  او  آن دم  گستنـد    

به آب وآتش عشقـش بشستنــد

انـانيت  به  ذات خـود  فنـا  بـود    

انـانيت  نبـود آنجــا  خـدا  بـود

بر آمد موجي از دريا به صحـرا     

صدف بگسست وگوهرشد بدريا

انـاي تنگنـا  بـر داشت  حـــلاج    

چـو پر شـد برآمـد شد به تاراج

سبـوي آب در دريا ، چـه سنجد   

ولي در كوزه ي كوچـك نگنجــد

ثبـات  كـوه  پيش از  قــوت بـاد 

ز هـر بـادي گيـاه آيـد بـه فرياد

هزاران جام ازآن مي بازخوردند      

ولــي افشــاء سـر حـق نكـردنـد

همـانگـه كـرد بلبـل عهــد در دم     

ننــوشــم  نيـز مـي  والله اعـلــم

دمي از عشق گلي دارم خروشـي   

بر آيد در دلـم هر لحظـه جوشـي

              چوگل بربست رفت ازباغ وبستان

               مرادم بسته شد چون زير دستان

                      (منطق الطير شيخ عطارنيشابوري)

ازآن يك جرعه مَي دادندبه منصور                                

اناالحـق گفت و عالـم كرد پر شـور

چـو جام وحـدتش بر كف نهادنـد                                       

بـه خونش مفتيــان فتـوي بدادنــد

دو صد كس زانكه فتوا داده بودنـد                                   

در آن دم از حيـات افتـاده بودنــد

بـه بازارش برآوردنــد سـر مست    

نهـاده بود بر سـر مردانه بر دست

بگـرد دار مـي گـرديـد و مـي گفت   

مرا غيـرت گـرفت اغيـار نگـــرفت

بكـوي دوست مي رفتـم سحـرگاه                                    

بـديـدم  سايـه ا ي افتــاده بر راه

مـرا آن يك نظر از خويشتن بــرد    

عـلامت  بـر سـر راه مـــن  آورد

نظر بر روي  نامحرم  كـه  كـردم     

ز دست غيرت حـق نيش خـوردم

چرا عاشـق چنيـن حيـران نگـردد                                      

كـه جـز گـرد در جـانـان  نگــردد

كســي را كـه آفتاب از در درآيـد                                     

وجـود ذره كـي در چشمش آيــد

بـدارش بر كشيـدنـد سنگســاران                          

همـي كردند هـرسـو سنگســاران

زدار وسنگ و رشته غم نمي خورد                             

سر مويـي ز انا الحق كم نمـي كرد

بـه آواز  آمدنـد با  او به  يك  بـار 

در و ديوار و چوب و رشته و دار

طنـاب  عمـر  او  آن دم  گستنـد    

به آب وآتش عشقـش بشستنــد

انـانيت  به  ذات خـود  فنـا  بـود    

انـانيت  نبـود آنجــا  خـدا  بـود

بر آمد موجي از دريا به صحـرا     

صدف بگسست وگوهرشد بدريا

انـاي تنگنـا  بـر داشت  حـــلاج    

چـو پر شـد برآمـد شد به تاراج

سبـوي آب در دريا ، چـه سنجد   

ولي در كوزه ي كوچـك نگنجــد

ثبـات  كـوه  پيش از  قــوت بـاد 

ز هـر بـادي گيـاه آيـد بـه فرياد

هزاران جام ازآن مي بازخوردند      

ولــي افشــاء سـر حـق نكـردنـد

همـانگـه كـرد بلبـل عهــد در دم     

ننــوشــم  نيـز مـي  والله اعـلــم

دمي از عشق گلي دارم خروشـي   

بر آيد در دلـم هر لحظـه جوشـي

              چوگل بربست رفت ازباغ وبستان

               مرادم بسته شد چون زير دستان

اندر معنی صوفی

اندر معنی صوفی

« الصوفي هوالذي يكون دائم التصفيه لايزال ويصفي الاوقات عن شوب الاكدار بتصفيه القلب عن شوب النفس ويعتيه علي كل هذه التصفيه دوام افتقاره الي مولا»

يعني صوفي كسي است كه پيوسته اوقات خود را صرف زدودن تيرگيهاي نفس وطبع نموده ودل وجان خود را از آلايش نفساني پاك مي گرداند.وچيزي كه اورا دراين مورد نيرو مي دهد ،كشش ونيازيست كه او را نسبت به ذات خداوند است.

(عوارف المعارف شيخ شهاب الدين عمر سهروردي)

 صوفي وعارف واقعي را درشبهاي تفكر ودرساعات تنهاييش مي بايست شناخت اما از بدبختي درآن ساعات تفكر ودرآن لحظات تنهايي من وتو را دربارگاه جلالشان راهي نبود وآنان درآن دقايق پرماجرا سوزها وسازهايي داشتند كه به كس بازنگفتند. اسراري دهان سوز ولب دوز داشتندوآنها را بروز ندادند.مگر اين مولوي نيست كه درني نامه ي خود آن همه درباره ي اسرارناگفتني سخن گفته؟او وهركس ديگر مانند او«سر پنهاني» داشت كه اگر بازمي گفت جهان را برهم مي زد.پس خاموش مي ماند ،چنانكه خاموش ماند  ومن وتو را درحيرت گذاشت.مانند شهسواري كه برمركب باد سير خود همچون برق ازپيش ما بگذرد وچشمهارا به حيرت دنبال خود بكشاند ،نه كسي دانست كه او كيست ونه كسي دانست كه او چگونه به چنين مهارت رسيد ونه كسي دريافت كه اوبه كجا رفت ومقصود او چه بود!

زندگی نامه آذری طوسی

زندگی نامه آذری طوسی

آذری طوسی ٬ فخرالدین حمزه اسفراینی ٬ نویسنده ٬ عارف و شاعر پارسی گوی در سال 761 -784 هجری - دیده به جهان گشود  

دولتشاه نام پدر وی را علی ملک و هدایت ٬ وی را عبدالملک و اسماعیل پاشا بغدادی ٬ علی بن ملک آورده اند اماآقابزرگ نام او را نورالدین محمد بن عبدالملک آورده و در کنزالسالکین به خط خودش به صورت نورالدین محمد دیده است .

آذری در اسفراین زاده شد و از آنجا که چندی در طوس زیست « طوسی »  نیز شهرت یافت و چون ولادتش در ماه آذر بود ٬ آذری خوانده شد

وی از آغاز جوانی به سرودن شعر پرداخت و پس از چندی آوازه ای یافت. نخست در

ستایش میرزا شاهرخ ٬ پسر تیمور ٬ اشعاری سرود و پس از چندی ملک الشعرای دربار او گردید. اما تحولات روحی وی سبب شد که به عرفان روی آورد و به خدمت

محیی الدین طوسی درآمد . آذری ٥ سال نزد وی به تحصیل علم حدیث و تفسیر پرداخت و در زیارت خانه خدا همراه شیخ بود. پس از درگذشت او ٬ در زمره مریدان شاه نعمت الله ولی درآمد و پس از چندی از وی اجازه ارشاد و خرقه گرفت و دوبار پیاده حج گزارد. سپس به شبه قاره رفت و به دربار سلطان احمد شاه اول بهمنی  در دکن پیوست و ملک الشعرای وی شد و به دستور همو بود که سرودن بهمن نامه را آغاز کرد. چون به داستان احمدشاه رسید ٬ از او برای بازگشت  به اسفراین اجازه خواست ٬ اما به خواهش وی منصرف شد و فرزندانِ خویش را از اسفراین به شبهقاره فراخواند . سرانجام ٬ به وساطت شاهزاده علاءالدین و تعهد به اتمام بهمن نامه اجازه بازگشت یافت و عازم خراسان شد آذری پس از بازگشت به اسفراین به سیر و سلوک پرداخت و تألیف کتاب و سرودن شعر را ادامه داد ٬ و در طول این ایام غالباً امیران و بزرگان به خدمت وی می رسیدند و از وی طلب ارشاد می کردند. او پس از بازگشت از شبه قاره ٣٠ سال زیست و در اسفراین در سال 840 - 866 هجری -  درگذشت و همان جا در قسمت شمالی شهر به خاک سپرده شد و به سبب اعتقادی که مردم به وی داشتند ٬ آرامگاهش زیارتگاه شد

آثار :

  1. بهمن نامه :  از آثار منظوم آذری است که به سبک شاهنامه فردوسی و اسکندرنامه نظامی ٬ در بحر متقارب ٬ در شرح  سلطنت سلاطین بهمنی دکن ٬ به درخواست احمدشاه ٬ سروده و بدو تقدیم کرده است. چنان که گفته شد ٬ بخشی از این منظومه  که تا دوران سلطنت احمدشاه می رسد  در دکن و بخش پس از آن ٬ در اسفراین سروده شد و آذری از اسفراین سروده های خویش را به دکن می فرستاد
  2.  مرآت (عجائب الغرائب ٬ عجائب الاعلا ٬ عجائب الدنیا) ٬  در قالب مثنوی در عجایب و شگفتیهای شهرها ٬ چشمه ها ٬  بناها ٬ جانوران و جز آنها ٬ همراه با استنتاجهای عرفانی که در  در مراتب عالم « الطامة الکبری » باب تدوین شده است. باب اول علوی و سفلی و نحوه به وجود آمدن دنیا و حکمت وجود آدمی در شگفتیهای جهان؛ باب « غرائب الدنیا » و چون آن؛ باب دوم ٬ در شگفتیهای عالم بالا؛ باب چهارم ٬ « عجائب الاعلی » سوم ٬ در تاریخ مکه و مناسک حج. این کتاب در فهرستها « سعی الصفا » به صورتهای مختلف آمده و گاه نام یکی از بخشهای کتاب را بر تمام آن اطلاق کرده اند؛ ولی آذری ٬ خود در مقدمه نام کتاب را مرآت گفته است. مأخذ اصلی این مجموعه ٬ عجائب المخلوقات و غرائب الموجودات زکریای قزوینی است
  3. جواهرالاسرار ٬ اثر دیگرآذری که در علوم قرآنی و صنایع که « اسرار کلام الله » ادبی در ٤ باب نگارش یافته است:
  1. اسرار کلام الله : که درباره حروف مقطع آغاز سوره های قرآن است
  2. اسرار احادیث نبوی : که در ٩ سرّ تدوین یافته و تفسیر عرفانی برخی  از احادیث نبوی است
  3. اسرار کلام اولیاء  :
  4.  اسرار کلام شعرا : در یک مقدمه در بیان صنعت شعر و شاعری  و ١٠ فصل درباره انواع قالبهای شعری معمیات و لغز

 

  1.   عروجیه ٬ رساله ای منظوم از آذری
  2. دیوان آذری ٬ این اثر دربردارنده قصاید ٬ غزلیات ٬ترجیع بندها ٬ مقطعات ٬ رباعیات و انواع دیگر سروده های اوست
  3. طغرای همایونی
  4. سعی‌الصفا

 

منّت خدای را که مطیع پیمبرم                   فرمانبرِ قضای خداوند اکبرم

توحید بحرواین تن من همچو کشتی است       جان ناخدای کشتی و عقل است لنگرم

تا از سواد وجه شدم سرخ روی فقر            روشن شده است معنی گوگرد احمرم

معنی حل طلق حلول قنات است                این نکته یاد گیر که من کیمیاگرم

دنیا چو یفه طالب آن سگ شمرده اند          لیکن من این گرئه به سگ نیز نشمرم

از آفتاب مت من مهر ذره نیست               گر ذره ای بدانمش از ذره کمترم