“نیستی” در نگاه مولانا و مایستر اکهارت
این مقاله به یکی از تفاوتهای مهم فیلسوف و عارف می پردازد و آن اینکه اولی در در جستجوی معرفت در باب”هستی و وجود است و دومی در پی وصول به “نیستی” و عدم. اما آیاجستجوی نیستی می تواند معنای محصلی داشته باشد؟ در این مقاله می کوشیم تا معنای نیستی را از دیدگاه دو عارف بزرک شرق و غرب، مولوی و اکهارت، که همزمان و معتقد به دو دین ابراهیمی اسلام و مسیحیت بودند، روشن کنیم. بررسی رابطه این دیدگاه با نظریه وحدت وجود و نیز بررسی تأثیر آن در پیدایش یک نوع الهیات سلبی، از دیگر اهداف این مقاله است.
قاسم کاکایی
دانشیار دانشگاه شیراز
نامه حکمت شماره ۱۰
سخن از “نیستی” و “فنا” یکی از محوریترین آموزههای عرفان در همة اقوام و ملل است. اما برخی عرفا در بیانات خویش “نیستی” را پر رنگتر کرده، تأکید بیشتری بر آن ورزیدهاند و به خصوص، در مقام شعر و تمثیل، استعارات گوناگونی برای “نیستی” به دست داده بنای رفیعی بر آن استوار نمودهاند. مولوی و اکهارت از این دست عرفایند.
۱- نیستی برای مولوی
مولوی مثنوی آموزشی خویش را با “نی” آغاز کرده ما را دعوت به “نیستان” می نماید:
بشنو از “نی” چون حکایت می کند از جدایی ها شکایت می کند
(مثنوی، ۱/۱)
حتی خود بسم الله نمیگوید و نعت خدا و پیامبر نمینماید و سخن را به دست “نی” میسپارد. اما چرا سخن را باید از “نی” شنید؟ چون که نی “نیست”است، از خود هیچ ندارد و صرفاً آن را میگوید که معشوق در وی دمیده است. کدام معشوق؟ معشوقی که در “نیستان” منزل و مأوی دارد. آن جا که دیار نیستی و بی رنگی است. این است که مولانا بر عدم عاشق است و مست نیستی است:
بر عدم باشم نه بر موجود مست زان که معشوق عدم وافیتر است
(مثنوی، ۵/۳۱۵)
برای وصال این معشوق باید “هستی” را خرج کرد و از آن دست کشید:
جای دخل است این عدم از وی مَرَم جای خرجست این وجود بیش و کم
(مثنوی، ۲/۶۸۹)
دولت عشق در نیستی خیمه زده است. هر که دولت را در هستی بجوید ابلهی بیش نیست:
دولت همه سوی نیستی بود میجویــد ابلهش ز هستی
(دیوان، غزل ۲۷۴۱)
آینة هستی چه باشد نیستی نیستی بر گ تو ابله نیستی
(مثنوی، ۱/۳۲۰۱)
همة ما به ظاهر تجربة فراوانی از هستیهای گوناگون و اطوار رنگارنگ هستی داریم اما تجربة “عدم”، “نیستی” و “بی رنگی” تجربة دهشتناک و در عین حال گرانبهایی است که مولانا ما را بدان دعوت میکند:
عمری بیازمودی هستی خویش را یک بار نیستی را هم باید آزمود
(دیوان، غزل ۸۶۳)
هر کس چون مولوی این “نیستی” را ولو یک بار آزموده و در بحر نیستی مستغرق شده و طعم و لذت آن را چشیده باشد خواهان دوام این استغراق است:
چون شنیدی شرح بحر نیستی کوش دایم تا بر این بحر ایستی
(مثنوی، ۶/۱۴۶۶)
همین تهی شدن از “هستی” است که مولوی را از خودش نفی کرده و وی را تبدیل به “نی” نموده و باعث شده است که بتوانیم زمزمة معشوق و صدای سخن عشق را از این “نی” بشنویم:
از وجود خود چو نی گشتم تهی نیست از غیـــر خدایــم آگهـی
حاصل آن که “نیستی” چنان منزلتی برای وی مییابد که به صورت دین و آیین وی ظاهر میشود:
گم شدن در گم شدن دین من است نیستی در هست آیین من است
(دیوان، غزل ۴۳۰)
و هر که را بر این دین و آیین نیست کافر میشمارد:
چون نیستی تو محض اقرار بـود هستی تــو سرمــایة انکار بــود
هر کس که ز نیستی ندارد بویی کافر میرد اگر چه دینــدار بــود
(دیوان، رباعیات)
اما همین نیستی طریقی است که وی را به معراج میبرد.
چیست معراج فلک این نیستی عاشقان را مذهب و دین نیستی
(مثنوی، ۶/۲۳۳)
این نیستی مرکبی است که به سوی هستی مطلق میکشاند.
خوش براقی گشت خنگ نیستی ســوی هستــی آردت گر نیستی
(مثنوی، ۴/۵۵۵)
یعنی همین “نیستی در هستی” و فنای فی الله آیین و دین مولاناست و وی را به “هستی در نیستی” و بقای بالله میرساند.
گم شدن در گم شدن دین من است نیستی در هست آییــن مــن است
(دیوان، غزل ۴۳۰)
هالک آمد پیش وجهش هست و نیست هستی اندر نیستی خود طرفه ایست
(مثنوی، ۳/۴۶۶۲)
نیستی پیش کشی است که عین هستی است:
پیش کشم نیست به جز نیستی نیستیــم را تـــو لقب هســت نــه
(دیوان، غزل ۲۴۲۲)
و از همین هیچ بودن و ناکسی است که مولانا “تشخص” یافته “کسی” میشود:
من کسی در ناکسی دریافتم پس کسی در نــاکسی دربــافــتم
(مثنوی، ۱/۱۷۳۵)
۲- نیستی در نگاه اکهارت
نیستی و “بی رنگی” در آثار مایستر اکهارت نیز بسیار پررنگ و پردامنه است؛ به نحوی که می توان گفت شناخت و وصول به “نیستی” جهان بینی و ایدئولوژی او را تشکیل میدهد(کاکایی، ۳۲۲- ۲۹۶). اکهارت در این مورد اصطلاحی در زبان آلمانی وضع کرده است که ظاهراً قبل از او سابقه ندارد و آن Abegescheidenheit است. این واژه در هیچ یک از نوشتههای آلمانی قبل از او یافت نمیشود هر چند مشخص است که از فعل Scheiden به معنای جداسازی (Separate) و یا انشقاق (Split off) مشتق شده است. مسلماً اکهارت این واژه را برای تعبیر از تجربهای به کار میبرد که خود واجد آن بوده است. این اصطلاح و تعبیر، بسیار شبیه اصطلاح پوست انداختن است که بایزید به کار میبرد و حاکی از آن است که هر دو عارف تجربة واحدی را تعبیر میکنند. عبارت بایزید به روایت عطار چنین است: “گفت از بایزیدی بیرون آمدم چون مار از پوست، پس نگه کردم، عاشق و معشوق یکی دیدم که در عالم توحید همه یکی توان بود. و گفت از خدای به خدا رفتم تا ندا کردند از من در من که ای تو من. یعنی به مقام الفنای فی الله رسیدم”(عطار، ۱۶۱).
این واژه را در انگلیسی به صور مختلفی ترجمه کردهاند مانند (ترک) letting go، (عدم تعلق) non-atachment، (حریت و لاقیدی) disinterestedness، (وارستگی) detachment. به تعبیر برخی از محققان، این واژه مبین مقام بی هویتی تام total selflessness است؛ حالتی که فرد کاملاً از خویش و از همه چیز بیرون رفته است”(Smith,249).
به هر حال، این واژه مبین همان “نیستی” و یا “ناکسی” است که مولانا به کار برده است، هر چند که “ترک” نیز ترجمة مناسبی است و مولانا نیز آن را به کار برده است:
جملــه عــالم زین غلط کردند راه کــز عــدم ترسند و آن آمد پنـاه
از کجا جوییــم علم از تــرک علم از کجـا جوییم سلم از ترک سلم
از کجا جوییم هست از ترک هست از کجا جوییم سیب از ترک دست
(مثنوی، ۶/۴-۸۲۲)
ولی از این پس ما این واژه نزد اکهارت را به “نیستی” ترجمه میکنیم تا معنای عمیق مورد نظر هر دو عارف را لحاظ کرده باشیم.
از نظر اکهارت، این “نیستی” بالاترین فضیلتی است که انسان میتواند بدان دست یابد:
“من کتب بسیاری را هم از اندیشمندان غیر مسیحی و هم از پیامبران در عهد قدیم و جدید خوانده و آنها را با جد و جهد کاوش کردهام تا والاترین وا رزشمندترین فضیلتی را بشناسم که انسان با آن میتواند خود را به نحوی کاملتر و نزدیکتر به رنگ خدا درآورد و بدان وسیله از راه لطف همان شود که خدا در ذات خویش است و همان صورت الهیای را که در ذات خدا داشت باز نماید و به همان اصل خویش برسد، آن جا که هیچ تمایزی با خدا نداشت. . . و هیچ فضیلتی را برتر از “نیستی محض” و ترک تعلق از کل هستی نیافتم. زیرا هر فضیلت دیگری به نحوی رو به سوی مخلوق دارد ولی “نیستی” از قید همة مخلوقات آزاد است”(Eckhart,1981,285).
در این کلمات اکهارت، به خوبی طنین آوای مولانا را می یابیم که در جستجوی نیستانی است که از آن جا بریده شده است و روزگار وصلی را می خواهد که در آنجا تمایزی با حق نداشت و این یعنی “نی” بودن و نیست بودن:
بشنو این “نی: چون حکایت می کند از جدایی ها شکایت می کند
کــز نیستان تا مـــرا ببــــریــدهاند از نفیــرم مرد و زن نالیده اند
هر کسی کو دور ماند از اصل خویش باز جوید روزگار وصل خویش
(مثنوی، ۱/۴-۱)
“نیستی” از چنان جایگاه والا و پر هیبتی نزد اکهارت برخوردار است که به قول وی: “تنها آنان که جرأت نیستی و ترک تعلق را دارند می توانند جرأت ورود به ساحت ربوبی را داشته باشند” (Eckhart,1991,49). و در این مورد با مولانا هم نظر است که:
هیچ کس را تا نگردد او فنا نیست ره در بارگاه کبریا
(مثنوی، ۶/۲۳۲)
۳- اشکال و توجیه
ممکن است برای ما ناعارفان و محجوبان این سؤال پیش آید که واقعاً معنای “نیستی” چیست؟ آیا غیر از بیان شاعرانه در پس این لفظ معنای محصلی نهفته است؟ وقتی به اتفاق همة فلاسفه و بلکه همة عقلا، عدم هیچ است و جای هیچ بحث و گفتگویی ندارد، معنای متحقق شدن و وصول به عدم چیست؟ به قول برخی از محققان: “از نقطه نظر وجود شناسی امروز تقریباً غیر ممکن است که بفهمیم این افراد (امثال مولوی و اکهارت) چگونه می توانند به این تصدیقات بی روح در باب وجود بسیط، وجود محض که غیر از وجود هیچ نیست، وجودی بی شکل که نه این است و نه آن، تعلق خاطر داشته باشند. فنای از خویش و گم کردن خویش در این وجود محض برای ما کاملاً بی معنی و بحث دربارة آن کسل کننده و بی جاذبه است”(Otto,34).
از همین روی، برخی از نویسندگان و محققان به منظور آن که معنای محصلی برای این “نیستی” دست و پا کنند سراغ آثار فلسفی رفته و هر جا را که بحث “عدم” شده است کاویدهاند و برخی از فیلسوفان را یافته اند که به نحوی از عدم دم زده و در باب آن قلم زده اند؛ در نتیجه سعی کردهاند که دو اندیشمند مورد نظر ما، و به خصوص اکهارت، را در بحث از عدم با فیلسوفان متعددی مقایسه کنند حتی از تأثر این دو متفکر از فیلسوفان پیش از خود هم چون پارمنیدس و فلوطین و تأثیر آنان بر اندیشمندان پس از خود هم چون هگل، هایدگر، سارتر و حتی نیچه سخن گویند؛ تا بدان جا که مدعی یافتن گوشه هایی از ایده آلیسم، اگزیستانسیالیسم، پدیدار شناسی و نیهیلیسم در آثار این دو متفکر و به ویژه اکهارت شده اند(کاکایی، ۸- ۳۴). حتی برخی بحث از نیستی را از اکهارت تا مکتب کیوتو در ژاپن پی گرفته اند.
به هر حال، نگارنده سودای پرداختن به این مقایسهها و داوری در چند و چون آنها را ندارد. برخی از آنها بحثهایی تحقیقی و قابل تأملند و برخی آن چنان بارد و بی روح و مملو از قیاسات مع الفارقند که شایستگی صرف وقت و اتلاف عمر را ندارند. آن چه لازم به تذکر است این است که “فنا” و “نیستی” حاصل تأملی فیلسوفانه نیست بلکه نتیجة تجربهای عارفانه است که در عرفانهای سرزمینها و فرهنگهای مختلف و در آثار عرفانی عرفا میتوان آن را سراغ گرفت هر چند که هر کدام اصطلاحی خاص برای آن وضع کردهاند. در آیین هندو، آیین بودا و جریان تصوف جلوه های بارز آن را میتوان دید. اصطلاحاتی چون نیروانا، موکشی یا موکشا و “فنا” مبین این تجربه در این فرهنگها هستند.
۴- نیستی و الهیات سلبی
مولانا و اکهارت به عنوان دو اندیشمند متدین به ادیان ابراهیمی و بلکه به عنوان دو متکلم مسلمان و مسیحی علاوه بر تجربة عرفانی “فنا” رویکردی کلامی نیز به بحث “نیستی” دارند هر چند کلام آنها را می توان کلام عارفانه نامید.
در مباحث کلامی، بحث الهیات سلبی از وزن و جایگاه خاصی برخوردار است. یکی از مباحث مطرح در کلام ادیان ابراهیمی بحث تنزیه است. تنزیه گاه به معنی تعالی وجودی خدا از عالم است که “لیس کمثله شئ” و گاه به معنی تعالی معرفتی است بدین معنی که خدا از هر آن چه ما دربارهاش می اندیشیم فراتر است و هیچ نوع معرفت ایجابی محض از او نمیتوان داشت و همواره او را باید با یک سلب بشناسیم یعنی او را از صفاتی که خود داریم و یا ماسوی الله دارد باید تنزیه کرد. این دو نوع تنزیه لازمه یکدیگرند.
در عرفان مولانا و اکهارت، تنزیه و تعالی یاد شده مربوط به مرتبة ذات خداوند است که نامحدود می باشد. لازمة نامحدود بودن ذات این است که به ذهن در نیاید چرا که هر چیز به ذهن در آید ذهن بر آن محیط می شود و در نتیجه نامحدود نخواهد بود. لازمة چنین امری که به خاطر نامحدود بودن به ذهن در نمی آید این است که بی صورت، بی نشان، بی نام و نامتعین باشد. پس ذات خداوند بی صورت، بی رنگ، بی نام و نشان است نه اسم دارد و نه رسم. به قول مولانا:
فاعل مطلق یقیـن بی صــورت است صورت اندر دست او چون آلـت اسـت
(مثنوی، ۶/۳۷۴۲)
هست بی رنگـــی اصــول رنگهـــا صلحهــا بـاشد اصــول جنـگهـــــا
(مثنوی، ۶/۵۹)
از دو صد رنگی به بی رنگی رهیست رنگ چون ابرست و بیرنــگی مهیست
(مثنوی، ۱/۳۴۷۶)
ایـن صـور دارد ز بـی صورت وجـود چیست پس بر موجد خویشش جحود
(مثنوی، ۶/۳۷۳۸)
اکهارت نیز در بی صورت و بی نام بودن ذات خداوند می نویسد:
” به اعتقاد من هنگامی که چیزی را در خدا شناختیم و نامی را بر آن نهادیم، در آن صورت دیگر خدا نخواهد بود. خدا ورای اسما و یا ماهیت است . . . ما نمی توانیم نامی را پیدا کنیم که جرأت اطلاق آن را بر خدا داشته باشیم. . . هیچ نامی وجود ندارد که دربارة خدا به کار رود و آن جلال و حرمتی را که شایستة اوست بیان کند(Eckhart,1991,58). . . این، مخلوقات هستند که اسما را به خدا میدهند ولی او فی نفسه ذاتی است بدون اسم”(Happold,274).
حال چیزی که نه نام دارد، نه حد دارد و نه صورت، نه به ذهن درمی آید و نه می توان از او خبر دارد به یک معنی نیستی و عدم است. چرا که هر موجودی نام و نشان و حد و صورت و رنگی دارد. وجود بی رنگ عریان از همة رنگ ها که اصل همة رنگ هاست، خود نیست می نماید.
اگر تعریف و حد را مربوط به امور محدود بدانیم، هر چه وجودی فراختر و وسیعتر باشد حد کمتری دارد، ناشناختهتر و نامعلومتر است. اگر حلقات وجود را با توجه به فراخی و وسعت آنها در نظر بگیریم آن وجود بی نهایت بی حد که از همه وسیع تر است به یک معنا عدم است. این است که مولانا این عرصه را “عرصة دورْ پهنای عدم” می خواند:
ای خدا جان را تو بنما آن مقام که درو بی حرف می روید کلام
تا که سازد جان پاک از سرقدم سوی عرصـة دورْ پهنـای عــدم
عرصة بس با گشــاد و بــا فضا ویـن خیـال و هست یابد زو نـوا
(مثنوی، ۱/۴-۳۰۹۲)
همین وجود بی تعین که عرصة عدم است از عالم خیال وسیع تر است، عالم خیال نیز از عالم هستی و عالم هستی نیز از عالم مادی فراختر است.
تنگ تر آمـد خیـالات از عـدم زان سبب باشد خیال اسبـاب غم
باز هستی تنگ تر بود از خیال زان شود در وی قمرها چون هلال
باز هستی جهان حس و رنـگ تنگ تر آمد که زندانی است تنگ
(مثنوی، ۱/۷-۳۰۹۵)
این جاست که بحث تنزیه و الهیات سلبی به اوج خود می رسد. اگر لفظ شئ یا چیز را به موجودی اطلاق کنیم که دارای چیستی و نام است، در این صورت ذات خدا نه تنها شبیه هیچ چیز نیست و نه تنها هیچ چیز شبیه او نیست، بلکه بالاتر، او هیچ چیز نیست. نیستی محض است. نیستی فوق وجود است؛ چرا که هستی نامحدود و نامتعین و غیر متشخص را میتوان نیستی نامید. زیرا به تعبیر فلاسفه: “الشئ مالم یتشخص لم یوجد”. چیزی که تشخص به معنای متعارف را نداشته باشد وجود به معنای متعارف را نیز نمی توان به او نسبت داد. این است که اکهارت برای ذات خداوند، علاوه بر اصطلاح رب الارباب (Godhead)، اصطلاحاتی چون وجود عریان (naked)، برهوت (desert) و نیستی (nothingness) را به کار می برد(Sells, 1994,147-8) و در جایی مینویسد: “یکی از بزرگان میگوید: کسی که خدا را تشبیه کند او را به طریقی غیر صواب توصیف کرده است. ولی کسی که دربارة خدا اصطلاح نیست (nothing) را به کار برد به درستی از او سخن گفته است. هنگامی که نفس به مقام احد (one) در آید و به نفی محض خویش برسد خدا را در یک عدم (nothing) مییابد”(Eckhart,1986,323).
و دقیقاً میبینیم که مولانا در جریان تکامل از جماد تا فوق فرشته آیة “انالله و انا الیه راجعون” را به همین معنای رو کردن و بازگشت به عدم تفسیر میکند:
پس عدم گردم عدم چون ارغنون گویدم کانا الیه راجعون
(مثنوی، ۹/۳۹۰۶)
بقیه مطلب در ادامه مطلب