کشف «لانه شیطان» در مغز مجرمان
آخوند ملاعلی همدانی از علمای طراز اول همدان، روزی در مشهد، خدمت حاج شیخ حسنعلی نخودکی اصفهانی رسید و از ایشان تقاضای موعظه کرد، حاج شیخ حسنعلی در جواب میگوید: «مرنج و مرنجان».
مرحوم آخوند ملاعلی همدانی میگوید: خب «مرنجان» راحت است، ما کاری میکنیم که خودمان را بسازیم و کسی را از خود ناراحت نکنیم، اهانت به کسی نمیکنیم، غیبت کسی را نمیکنیم و این را میشود انجام داد، اما «مرنج» را چکار کنیم؟ کسی به ما بدی میکند، غیبتمان را میکند، پولمان را میخورد، قهراً انسان رنجش پیدا میکند، مگر میشود چنین چیزی که انسان نرنجد؟
فرمودند: بله، گفت: چطور؟ فرمود: «خودت را کسی ندان»، عیب کار ما همینجا است. ما خودمان را کسی میدانیم. به ثروتمان، به علممان، به ریاستمان، به هر چیزی میبالیم، لذا هیچ کس جرات ندارد به ما تو بگوید.
با اقتباس و ویراست از کتاب موعظه خوبان
من فقط از خودم دورم ، باور کن ! ... و این دوری دیوار بزرگی است بین من و دیگران ... دیگرانی که هر چقدر هم نزدیکم باشندفاصله شان تا من ، قدر تمام بغض هایی است که توی خلوتم شکسته. کم نیست این فاصله ... کم نیست ...
خوب می دانی که توی همه ی این آدم ها فقط تویی که می دانی حال خراب من از گذشته ای است که از دست رفته و زخمش روی دلم مانده ... من از یاداوری گذشته فرار می کنم ، نه از تو ... می خواهم از گذشته دور باشم نه از تو ... می خواهم این عذاب وجدان لعنتی را از خودم دور کنم نه تو را ...
من از تو دور نیستم ، باور کن ! ... هنوز هم گرمای آن روز سرد ! را توی وجودم حس می کنم . فراموش نکرده ام کسی که سختی بالارفتن را برایم آسان کرد تو بودی ... فراموش نمی کنم که چه زیبا نشانم دادی معجزه ی داشتن یک همراه ، یک همسفر ، یک دوست را ... یادت هست قاصدک ها را ... قرار بود هر کدامشان جایی بروند که توی گوششان گفتیم . فکر می کنی رسیدند ؟ یا آن ها هم مثل ما توی راه جا ماندند . کم آوردند و نشستند ؟ ... و نمازی که توی دل آسمان بود . یادم نمی رود . باور کن هیچ کدامشان را نمی توانم فراموش کنم . ولی ایکاش می توانستم ...
قطره قطره اشک های آن روز توی گلستان ، ذره ذره حرارت حرف های آن روز ، تمام خنده ها و گریه ها ، تمام شور و حرارت و عشق !!! هیچ کدامشان را نمی توانم از یاد ببرم ...
... اما حالا شکسته ام . خیلی خسته تر از آن که حتی نگاهم به قله باشد ، چه برسد به حرکتم ... باور کن ناشکری نمی کنم . خدا می داند اگر هنوز هم قطره اشکی هست و حسرتی ، خدا را شاکرم به خاطر بودنش ... اما من دیگر مرد راه نیستم . از اولش هم نبودم ... گوهر پاک بباید که شود قابل فیض / ور نه هر سنگ و گلی لؤلؤ و مرجان نشود ...
من از تو دور نیستم . باور کن !