عاشق سالك و عارف الهى مى‏گويد:

عاشق سالك و عارف الهى مى‏گويد:

وقتى در يكى از ممالك گذارم افتاد. طبيبى را كه آثار دانش و آيات بينش از او ظاهر و هويدا بود در كويى ديدم به معالجت مشغول است.

جمعى كثير از مرد و زن بر گرد او نشسته‏اند و منتظر گرفتن نسخه براى علاج دردند.

من نيز در گوشه‏اى نشستم. چون از دستورالعمل بيماران خلاصى يافت روى به من كرده و گفت:

اگر تو را نيز مطلبى هستى بگوى.

گفتم: سال‏هاست به مرضى مبتلا هستم، اگر توانى آن را معالجت نماى.

گفت: آن كدام است؟

گفتم: مرض گناه، اگر از براى آن دوايى دارى از براى من بيان كن.

طبيب لحظه‏اى سر به زير افكند، پس قلم برداشت و گفت: از براى تو نسخه‏اى بنويسم آن را نيكو فهم نماى و بدان عمل كن.

آن‏گاه قلم و كاغذ برداشت و اين كلمات نوشت:

ريشه‏هاى فقر را برگير، با برگ‏هاى صبر و هليله فروتنى و بليله افتادگى و روغن گل‏ بنفشه ترس، با گل خطمى دوست و تمر هندى قرار، با گل سرخ راستى، چون اين دواها را به ميزان خود گرفتى، محل آن را در ديگ دانش قرار ده و آب بردبارى و حقيقت به روى آن بريز و آتش آرزومندى زير آن ديگ برافروز و سوزندگى بر آن بيفزاى و آن را با ستام خشنودى حركت ده و سمقونياى زارى و بازگشت بر آن اضافه كن و به روى آن مقّل طاعت بريز، سپس در عمل بكوش و آن شربت را در دكان خلوت بنوش، پس از نوشيدن تلخى دهان را با آب وفا مضمضه كن و نيكو كن مزه دهان خود را به مسواك ترس و گرسنگى، سپس به جهت آن كه قى عارض نگردد، سيب قناعت را ببوى و لب‏هاى خود را به دستمال بازگشت از غير خدا پاك نماى، پس اين شركت كه از تركيب آن دواها ساخته شد، گناهان را بَرد و تو را به خداى بزرگ و داناى رازها نزديك مى‏كند.

چون اين كلمات را از آن طبيب دانشمند شنيدم، تغيير كلّى در حالت من پديد گشت و من نيز قلم برداشته اين كلمات را براى وى نگاشتم:

خداوند را بندگانى است كه درختان گناه را در ديده مى‏نشانند و آن‏ها را به آب توبه بازگشت سيراب مى‏كنند، بار آن‏ها اندوه و پشيمانى است، ميوه آن را بى‏جنون مى‏چينند و بلادت و بلاهت را بر خود بسته، بى‏آن كه درماندگى در كردار يا گنگى در گفتار آن‏ها باشد، اين گروه از دانشمندانند و معرفت دار به خدا و رسول، از جام پاك وحدت مى‏نوشند و بر درازى بلا توانايى پيدا مى‏كنند، دل‏هاى آن‏ها در عالم ملكوت سرگشته و ترسان مى‏شود و بين پرده‏هاى جبروت خيالاتشان حركت مى‏كند.

پناه مى‏برند به سايه برگ‏هاى پشيمانى و مطالعه مى‏كنند كتاب گناهان خود را و روح آنان دمساز شكيبايى و ترس مى‏گردد، تا وقتى كه به اعلا درجه زهد برسند و همآغوش با نردبان ورع شوند.

شكنجه و تلخى ترك دنيا را به خود مى‏خرند و آن‏گاه به ريسمان رهايى پيروز گردند و به گوشه آسايش و تندرستى مى‏رسند، روحشان به بلندى‏ها رسد، تا وقتى كه به باغ‏هاى‏ فراخى و آسودگى اقامت كنند، فرو روند در درياى حيات الهى و محكم سازند خندق‏هاى شكيبايى و بگذارند از پل‏هاى نهرهاى بزرگ هواهاى نفسانى، آن‏گاه كه منزل كنند به سرچشمه بادبان‏هاى آن كشتى‏هاى مراد و حركت كنند در درياى بهبودى، تا وقتى كه برسند به سواحل آسايش و معدن و محلّ بزرگى و جلالت.

يافعى مى‏گويد: من نيز نثراً و نظماً در اين معانى چيزى نگاشته‏ام كه قسمتى از آن بدين شرح است:

چون از جانب حق به عباد، امور معنوى و ترقّيات روحى و عنايات و الطاف خاصه برسد، از خود آنچه غير اوست دور كنند و به طرف مقامات پيوستگى سفر كرده و با كرامت و زهد و تقوا يارى جويند، تقوايى كه گويا اجزائش به آب پاكى و يگانگى و پسنديدگى خمير شده، اسب‏هايشان در باغ رياضت در حركتند و پنهان مى‏نمايد.

توسن سركش نفس را آن چنان لجام مى‏زنند كه به غير صاحب خود نتواند به جايى بنگرد و آن‏ها را به تازيانه ترس بازدارند و به اسباب آرزومندى حركت دهند و آن‏ها را به منتهاى آرزومندى كه رسيدن به حق است، در پهنه سختى و رنج برانند، تا آن‏گاه كه به جاى پاكيزه با عظمتى برسند و دست يابند به مراتب عالى باز نيت‏هاى سپيدى و عرايس انوار در باغات خوشى و معارف اسرار.

اين راهى كه طى مى‏كنند پر است از لشكرهاى آرزوهاى نفسانى، ولى اينان بازدارند آن لشكرها را از هجوم به خود و بكشند نفوس آرزوها را به شمشيرهاى خلاف نفس و بزنند سواران طبع سركش را به نيزه‏هاى ترك عادات گذشته و پاكيزه كنند به آب ديده ناپاكى گناهان خود را و بدى‏ها و ساير برنامه‏هاى زشت را، تا بى‏عيب شود عبادت آن‏ها و نياز آنان فقط نياز به پاكيزگى جان و نماز شود، از دردهاى دوستى غلط دل آنان علاج شود، درخت‏هاى بدى طبع را به آتش اندوه دل غمين بسوزانند و با گلاب اوراد و اذكار خود را خوشبو نمايند و به نام خدا مردگان خود را زنده كنند

 

 


منبع : پایگاه عرفان

حکایت ابراهیم علیه‌السلام

حکایت ابراهیم علیه‌السلام


شنیدم که یک هفته ابن‌السبیل   نیامد به مهمان سرای خلیل
ز فرخنده خویی نخوردی بگاه   مگر بینوایی در آید ز راه
برون رفت و هر جانبی بنگرید   بر اطراف وادی نگه کرد و دید
به تنها یکی در بیایان چو بید   سر و مویش از برف پیری سپید
به دلداریش مرحبایی بگفت   برسم کریمان صلایی بگفت
که ای چشمهای مرا مردمک   یکی مردمی کن به نان و نمک
نعم گفت و بر جست و برداشت گام   که دانست خلقش، علیه‌السلام
رقبیان مهمان سرای خلیل   به عزت نشاندند پیر ذلیل
بفرمود و ترتیب کردند خوان   نشستند بر هر طرف همگنان
چو بسم الله آغاز کردند جمع   نیامد ز پیرش حدیثی به سمع
چنین گفتش: ای پیر دیرینه روز   چو پیران نمی‌بینمت صدق و سوز
نه شرط است وقتی که روزی خوری   که نام خداوند روزی بری؟
بگفتا نگیرم طریقی به دست   که نشنیدم از پیر آذرپرست
بدانست پیغمبر نیک فال   که گبرست پیر تبه بوده حال
بخواری براندش چو بیگانه دید   که منکر بود پیش پاکان پلید
سروش آمد از کردگار جلیل   به هیبت ملامت کنان کای خلیل
منش داده صد سال روزی و جان   تو را نفرت آمد از او یک زمان
گر او می‌برد پیش آتش سجود   تو با پس چرا می‌بری دست جود؟

حکایت آن مرد که از اویس سؤال کرد

حکایت آن مرد که از اویس سؤال کرد 

بپرسید از اویس آن پاک جانی

که می‌گویند سی سال آن فلانی

فرو بُردست گوری خویشتن را

فرو آویخته آنجا کفن را

نشسته بر سر آن گور پیوست

ز گریه می‌ندارد یک زمان دست

بروز آرام و شب خوابش نماندست

بچشم اشک ریز آبش نماندست

بخوف و ترس او در روزگاری

نیفتادست هرگز ترسگاری

تو او را دیدهٔ ای پاک گوهر؟

ورا گفتا مرا آن جایگه بَر

چو رفت آن جایگه او را چنان دید

ز بیم تیغِ مرگش بیم جان دید

بزاری و نزاری چون خیالی

تنی لاغر بمانند هلالی

ز هر چشمش چو سیلی خون روانه

دلی پر تف زبانی چون زبانه

کفن در پیش و گوری کنده در بر

بشکل مردهٔ بنشسته بر سر

اُوَیسش گفت ای نامحرم راز

بدین گور و کفن ماندی ز حق باز

خیال خویشتن را می‌پرستی

همه گور و کفن را می‌پرستی

ترا گور و کفن مشغول کرده

بسی سالت زحق معزول کرده

ترا سی سال بُت گور و کفن بود

که در راه خدایت راه زن بود

چوآن آفت بدید آن مرد درخویش

برآمد جان ازان دل داده درویش

چو از سرّ حقیقت کور افتاد

بزد یک نعره ودر گور افتاد

چو مرغی بر پرید از دامِ هستی

بمُرد و باز رست از بت پرستی

چنین کس را که زهدی بی‌حسابست

چو ازگور و کفن چندین حجابست

حجاب تو ز شعر افتاد آغاز

که مانی تو بدین بت از خدا باز

بسی بت بود گوناگون شکستم

کنون در پیش شعرم بت پرستم

هزاران بندِ چوبین برفکندم

کنون از بندِ زرّینست بندم

بپرّم گر بترک بند گیرم

وگرنه سرنگون در بند میرم

به بُت چون از خدا می باز گردم

چگونه با خدا هم راز گردم

بلائی کان مرا در گردن آمد

یقین دانم که آن هم از من آمد

سخن چندین که بر تو خواند عطّار

اگر بر خویش خواندی هیچ یکبار

بقدر ازچرخِ هفتم درگذشتی

ز خیل قدسیان برتر گذشتی

زهی قصّه که از شومیِ گفتار

سگی برهد، شود مردم گرفتار

دلا چون نیست منزلگاهت اینجا

نگونساریست آب وجاهت اینجا

سر از آبی و جاهی برمیاور

فرو برخون و آهی برمیاور

زبان بودی بسی اکنون چو مردان

ز سر تا پای خود را گوش گردان

بسا آفت که گویا از زبان یافت

چو صامت بود زر عزّت ازان یافت

قلم را سر زدن دایم ازانست

که او را در دهانی دو زبانست

ترازو چون زبان بیرون زد از کام

بیک یک جَو حسابش کرد ایّام

زهر عضو تو فردا روزِ محشر

زبانت بند خواهد کرد داور

ازان سوسن بآزادی رسیدست

که او با ده زبان گنگی گزیدست

چوخواهی گشت همچون کوه خاموش

کفی بر لب چو دریائی مزن جوش

برگرفته از الهی نامه عطارنیشابوری

حکایتی از بایزید بسطامی

بایزید بسطامی که او را سلطان‌العارفين لقب داده‌اند وقتي به اتحاد با حق نائل آمد گفت: سبحاني ما اعظم شأني. کساني که اهل عرفان نيستند و حال او را درک نمي‌کنند، به او نسبت کفر مي‌دهند. بايزيد در مناجاتش مي‌گفت: الهي تا با توام بيش از همه‌ام و تا با خودم هستم کمتر از همه‌ام. و نيز مي‌گفت "عجيب نيست که من تو را دوست دارم زيرا من بنده‌ام و محتاج، عجيب آن است که تو مرا دوست مي‌داري و خداوند و پادشاه و بي‌نياز هستي. "
بایزید بسطامی به احمد خضرويه که او نيز از عرفاست گفت: احمد تا کي سياحت مي‌کني و گرد عالم مي‌گردي؟ احمد گفت: چون آب يک جا ايستد متغير شود. بايزيد گفت چرا دريا نباشي تا هيچ چيز نتواند تغييرت بدهد و آلوده‌ات کند.

ذولنون مصری

 ذولنون مصری که از عرفاي بزرگ است گفت: روزي به کنار رودي رسيدم، قصري ديدم در نزديکي آب. از آب طهارتي کردم چون فارغ شدم چشمم بر بام قصر افتاد که دختري بسيار زيبا بر آن ايستاده بود. خواستم او را بشناسم گفتم اي دختر تو که هستي؟ گفت اي ذوالنون چون از دور تو را ديدم فکر کردم ديوانه‌اي، چون طهارت کردي و به نزديک آمدي فکر کردم عالمي، و چون نزديکتر آمدي فکر کردم عارفي. و اکنون به حقيقت نگاه مي‌کنم مي‌بينم نه ديوانه‌اي، نه عالمي و نه عارف. گفتم چطور؟ گفت اگر ديوانه بودي طهارت نکردي و اگر عالم بودي به زني نگاه نمي‌کردي و اگر عارف بودي دل تو به غير حق به کسي ميل نمي‌کرد و غير از حق را نمي‌ديد. اين را بگفت و ناپديد شد. فهميدم که او انسان نبود بلکه فرشته‌اي بود براي تنبيه من که آتش در جان من اندازد.
و از سخنان اوست:
"دوستي با کسي کن که به تغيير تو متغير نگردد."
"بنده خدا باش در همه حال، چنان که او خداوند توست در همه حال."

ندای غیب به عارف

روزی عارفی ندایی از غیب شنید:
که ای اهل دل؛
آیا می‌خواهی آنچه از درون تو میدانیم، بر مردم آشکار کنیم تا بفهمند که تو آنقدرها هم که نشان میدهی زاهد و عارف نیستی؟
و عارف پاسخ داد:
آیا تو می‌خواهی که من به مردم بگویم که حد و اندازه بخشش و رحمت تو چقدر است تا آنها بی پروا از خشم تو و با اتکا به رحمت بی انتهایت، به هرکاری که دوست دارند، دست بزنند؟!
مجددا همان ندای غیبی به گوش رسید که گفت:
بسیار خوب عارف،… تسلیـــــم!
نه تو چنین کاری بکن و نه من چنان کاری را انجام میدهم.
او معنای رحیم را میدانست…

داستان دو فرشته!

داستان دو فرشته!

روزي روزگاري دو فرشته کوچک در سفر بودند .
يک شب به منزل فردي ثروتمند رسيدند و از صاحبخانه اجازه خواستند تا شب را در آنجا سپري کنند . آن خانواده بسيار بي ادبانه برخورد کردند و اجازه نداند تا آن دو فرشته در اتاق ميهمانان شب را سپري کنند و در عوض آنها را به زيرزمين سرد و تاريکي منتقل کردند . آن دو فرشته کوچک همانطور که مشغول آماده کردن جاي خود بودند ناگهان فرشته بزرگتر چشمش به سوراخي در درون ديوار افتاد و سريعا به سمت سوراخ رفت و آنرا تعمير و درست کرد.
فرشته کوچکتر پرسيد : چرا سوراخ ديوار را تعمير کردي .
فرشته بزرگتر پاسخ داد : هميشه چيزهايي را که مي بينيم آنچه نيست که به نظر مي آيد .
فرشته کوچکتر از اين سخن سر در نياورد .
فردا صبح آن دو فرشته به راه خود ادامه دادند تا شب به نزديکي يک کلبه متعلق به يک زوج کشاورز رسيدند . و از صاحبخانه خواستند تا اجازه دهند شب را آنجا سپري کنند.
زن و مرد کشاورز که سني از آنها گذشته بود با مهرباني کامل جواب مثبت دادند و پس از پذيرايي اجازه دادند تا آن دو فرشته در اتاق آنها و روي تخت انها بخوابند و خودشان روي زمين سرد خوابيدند .
صبح هنگام فرشته کوچک با صداي گريه مرد و زن کشاورز از خواب بيدار شد و ديد آندو غرق در گريه مي باشند . جلوتر رفت و ديد تنها گاو شيرده آن زوج که محل درآمد آنها نيز بود در روي زمين افتاده و مرده .
فرشته کوچک برآشفت و به فرشته بزرگتر فرياد زد : چرا اجازه دادي چنين اتفاقي بيفتد . تو به خانواده اول که همه چيز داشتند کمک کردي و ديوار سوراخ آنها را تعمير کردي ولي اين خانواده که غير از اين گاو چيز ديگري نداشتند کمک نکردي و اجازه دادي اين گاو بميرد.
فرشته بزرگتر به آرامي و نرمي پاسخ داد : چيزها آنطور که ديده مي شوند به نظر نمي آيد.
فرشته کوچک فرياد زد : يعني چه من نمي فهمم.
فرشته بزرگ گفت : هنگامي که در زير زمين منزل آن مرد ثروتمند اقامت داشتيم ديدم که در سوراخ آن ديوار گنچي وجود دارد و چون ديدم که آن مرد به ديگران کمک نمي کند و از آنجه دارد در راه کمک استفاده نمي کند پس سوراخ ديوار را ترميم و تعمير کردم تا آنها گنج را پيدا نکنند .
ديشب که در اتاق خواب اين زوج خوابيده بودم فرشته مرگ آمد و قصد گرفتن جان زن کشاورز را داشت و من بجاي زن گاو را پيشنهاد و قرباني کردم .
چيزها آنطور که ديده مي شوند به نظر نمي آيند .

داستان زیبا و پند آموز تاثیر قرآن

داستان زیبا و پند آموز تاثیر قرآن

یک مسلمان سالخورده، بر روی یک مزرعه در کوهستانهای “کنتاکی شرقی”(یکی از ایالت های آمریکا) همراه با نوه جوانش زندگی می کرد. پدربزرگ هر صبح زود بر روی میز آشپزخانه می نشست و قرآنش را می خواند.
نوه اش تمایل داشت عین پدربزرگش باشد و از هر راهی که می توانست سعی می کرد از پدربزرگش تقلید کند.
یک روز آن نوه پرسید: پدربزرگ، من تلاش می کنم که مثل شما قرآن بخوانم اما آن را نمی فهمم و آنچه را که من نمی فهمم، سریع فراموش می کنم و در نتیجه آن کتاب را می بندم.چه کار باید انجام بدهم که آن قرآن را خوب بخوانم؟
پدربزرگ به آرامی از گذاشتن زغال سنگ در کوره بخاری دست کشید و جواب داد:این سبد زغال سنگ را داخل رودخانه بگذار و برگشتنی برای من یک سبد آب بیاور!
آن پسر انجام داد آنچنانکه به او گفته شده بود، اما همه آب به بیرون نشت می کرد قبل از اینکه او دوباره به خانه بیاورد.

پدربزرگ خندید و گفت:تو مجبور هستی که اندکی، سریع تر زمان آینده را جابجا کنی.، و او را به عقب ، به طرف رودخانه فرستاد تا دوباره با آن سبد تقلا کند. این دفعه آن پسر سریع تر دوید، اما آن سبد خالی می شد قبل از اینکه او به خانه برگردد. پسر جوان به پدربزرگش گفت که حمل کردن آب با سبد یک کار غیر ممکن است، و به همین دلیل او رفت و به جای سبد یک سطل آورد.پیرمرد گفت:من سطل آب نمی خواهم، من یک سبد آب می خواهم. تو به اندازه کافی تلاش نکردی. و سپس پیرمرد از در خارج شد تا تلاش دوباره پسر را تماشا کند.
در این مرحله، پسر می دانست که این کار بی فایده است اما او می خواست به پدربزرگش نشان دهد که هر چقدر هم سریع بدود، با این حال آب به بیرون نشت می کرد قبل از اینکه او به خانه برگردد.پسر دوباره آن سبد را داخل رودخانه کرد و سخت دوید، اما زمانی که رسید نزد پدربزرگش، سبد دوباره خالی بود. پسر گفت:
دیدی پدربزرگ، این بی فایده است.
پیرمرد گفت: واقعا تو فکر می کنی که آن بی فایده است؟
نگاه کن به داخل سبد ،آن پسر به داخل سبد نگاه کرد و برای اولین بار متوجه شد که آن سبد تغییر کرده بود.آن سبد زغالی قدیمی کثیف، تغییر شکل یافته بود و اکنون داخل و بیرونش تمیز بود.
آن است رویدادی که تو زمانی که قرآن می خوانی. شاید تو درک نکنی و یا بخاطر نیاوری همه چیز را، اما درون و بیرون تو تغییر خواهد کرد.
آن، کار خداست در زندگی ما! یعنی هدایت!

حکایتی از فیه ما فیه

حکایتی از فیه ما فیه

عزیزی در چله نشسته بود برای طلب مقصودی به وی ندا آمد که این چنین مقصود بلند به چله حاصل نشود از چله برون آی تا نظر بزرگی بر تو افتد آن مقصود تو را حاصل شود. گفت آن بزرگ را کجا یابم گفت در جامع، گفت میان چندین خلق، او را چون شناسم که کدامست؟ گفتند تو برو او تو را شناسد و برتو نظر کند نشان آنکه نظر او بر تو افتد آن باشد که ابریق از دست تو بیفتد و بیهوش گردی بدانی که او بر تو نظر کرده است.

چنان کرد. ابریق پر آب کرد و جماعت مسجد را سقایی می کرد و میان صفوف می گردید ناگهان حالتی در وی پدیدآمد شهقه ای بزد و ابریق از دست او افتاد، بیهوش در گوشه ماند خلق جمله رفتند، چون با خود آمد خود را تنها دید. آن شاه که بر وی نظر انداخته بود را آنجا ندید، اما بمقصود خود برسید.

خدای را مردانند که از غایت عظمت و غیرت حق روی ننمایند اما طالبان را به مقصودهای خطیر رسانند و موهبت کنند این چنین شاهان عظیم نادرند و نازنین . گفتم پیش شما بزرگان می آیند؟ گفت ما را پیش نمانده است. دیریست که ما را پیش نیست اگر می آیند پیش آن مصور می آیند که اعتقاد کرده اند . عیسی علیه السلام را گفتند به خانه تو می آییم گفت ما را در عالم خانه کجاست و کی بود؟

آورده اند که عیسی علیه السلام در صحرایی می گردید باران عظیم فرو گرفت . در خانه سیه گوش در کنج غاری پناه گرفت تا باران منقطع گردد. وحی آمد که از خانه سیه گوش بیرون رو که بچگان او بسبب تو نمی آسایند. ندا کرد که  یا ربِّ لِابنِ آوی ماوی و لَیسَ لِابنِ مریمَ مَاوی

گفت فرزند سیه گوش را پناهست و جایست و فرزند مریم را نه پناهست و نه جای و نه خانه است و نه مقامست؟

خداوندگار فرمود اگر فرزند سیه گوش را خانه است، اما چنین معشوقی او را از خانه نمی راند. ترا چنین راننده ای هست . اگر تو را خانه نباشد، چه باک ، که لطف چنین راننده ای و لطف چنین خلعت که تو مخصوص شدی که تو را می راند، صد هزار هزار آسمان و زمین و دنیا و آخرت و عرش و کرسی می ارزد و افزونست.

حال عالم

حال عالم سر بسر پرسیدم از فرزانه‌ای گفت:

یا خاکیست یا بادیست یا افسانه‌ای

 

گفتمش، آن کس که او اندر طلب پویان بود؟ گفت:

یا کوریست یا کریست یا دیوانه‌ای

 

گفتمش: احوال عمر ما چه باشد عمر چیست؟ گفت:

یا برقیست یا شمعیست یا پروانه‌ای

 

بر مثال قطره‌ی برفست در فصل تموز

هیچ عاقل در چنین جاگاه سازد خانه‌ای

 

یا مثال سیل خانست آب در فصل بهار

هیچ زیرک در چنین منزل فشاند دانه‌ای

 

فیلسوفی گفت: اندر جانب هندوستان

حکمتی دیدم نوشته بر در بت خانه‌ای

 

گفتم: آن حکمت چه حکمت بود؟ گفت: این حکمتست

آدمی را سنگ و شیشه چرخ چون دیوانه‌ای

 

نعمت دنیا و دنیا نزد حق بیگانه است

هیچ عاقل مهر ورزد با چنین بیگانه‌ای؟


 شیخ ابوسعید ابوالخیر

نگاه عارفان در باره صحبت و همنشيني

 نگاه عارفان در باره صحبت و همنشيني :

ابوبكر طمستاني ( رحمه الله )  :  صحبت كنيد با خداوند ، اگر نتوانيد با آن كس صحبت كنيد كه او با خداوند صحبت كند تا بركت او شما را به خداوند برساند .

ابوبكر ورّاق ( رحمه الله )  : پنج چيز است كه هميشه با تو هستند اگر صحبت اين پنج چيز بداني نجات يافتي و گر نه هلاك مي شوي. اول خداوند تعالي ،‌بعد نفس ، بعد شيطان ، بعد دنيا ، بعد خلق . با خداوند بايد موافقت كرد و به هر چه كه بكند پسندگار و راضي باشي . و با نفس به مخالفت و با شيطان به عداوت و با دنيا به حذر و با خلق به شفقت . اگر چنين كني رستي .

ابو عثمان مغربي ( رحمه الله )  :  هر كس كه صحبت درويش را از دست بدارد و صحبت توانگران اختيار كند او را به مرگ و كوري مبتلا كنند .

بشر حافي ( رحمه الله )  :  صحبت كردن با بدان ،‌ظن بذ به نيكان بار آورد .

مالك دينار ( رحمه الله )  : همنشيني كه تو را فايده ي دين ندهد ، صحبت او را پس پشت بينداز  .                                                                                                                          مولوي رومي  ( رحمه الله )   :   

هركه خواهد همنشيني با خدا                 گو نشين اندر حضور اوليا

از  حضور اوليا  گر  بگسلي                   در هلاكي زانكه جزوي نه كلي

چون شوي دور از حضور اوليا             در حقيقت گشته اي دور از خدا

حکایت در بیان استغراق عارف و استجابت دعای او

حکایت در بیان استغراق عارف و استجابت دعای او

پادشاهی به درویشی گفت که: آن لحطه که تورا به درگاه حق تجلی و قرب باشد مرا یادکن.
 گفت: چون من در آن حضرت رسم وتاب آفتاب آن جمال بر من زند، مرا از خود یاد نیآید، ار تو چون یاد کنم؟
 اما چون حق تعالی بنده ای را گزید و مستغرق خود گردانید، هرکه دامن او بگیرد و از او حاجت طلبد، بی آنکه آن بزرگ نزد حق یاد کند و عرضه دهد، حق آن را برآرد.
حکایتی اورده اند که پادشاهی بود و اورا بنده ای بود خاص و مقرب و عظیم. چون آن بنده قصد سرای پادشاه کردی، اهل حاجت قصه و نامه ها بدو داندی که بر پادشاه عرض دارد. او آن را در چرمدان کردی. چون در خدمت پادشاه رسیدی، تاب جمال او بر نتافتی، پیش پادشاه مدهوش افتادی. پادشاه دست در کیسه و جیب و چرمدان او کردی به طریق عشق بازی که این بندۀ مدهوش من، مستغرق جمال من، چه دارد. آن نامه ها را بیافتی و حاجات جمله را بر ظهر آن ثبت کردی و باز در چرمدان او نهادی. کارهای جمله را، بی آنکه او عرض دارد، برآوردی، چنین که یکی از آنها رد نگشتی، بلکه مطلوب ایشان مضاعف و بیش از آنکه طلبیدندی به حصول پیوستی. بندگان دیگر، که هوش داشتندی و توانستندی قصه های اهل حاجت را به حضرت شاه عرضه کردن و نمودن، از صد کار و صد حاجت یکی نادراٌ منقضی شدی.
بر گرفته ازکتاب فیه مافیه مولانا

اجابت دعوت حق

اجابت دعوت حق

عارف کبیر و موحد بی نظیر جناب سید هاشم حداد به بیماری مبتلا شد و نزدیکان هر چه تلاش کردند سودی نکرد خود آقا می فرمود: حال من خوب است شما چرا اینقدر خود را به زحمت می اندازید. ولی نزدیکان تحمل نداشتند. ایشان را در بیمارستان کربلا بستری کرده تحت معالجه طبیب مخصوص خودشان، سید محمد شروقی قرار گرفت.

روز دوازدهم رمضان حدود سه ساعت به غروب آقا می فرماید: مرا مرخص کنید! سادات در منزل، منتظرم می باشند.
دکتر می گوید: امکان ندارد.
 آقا می گوید: تو را به جده ام فاطمه زهرا علیها السلام قسمت می دهم! بگذار بروم؛ سادات منتظر هستند و من تا یک ساعت دیگر از دنیا می روم.
دکتر با شنیدن قسم، او را مرخص می نماید. ایشان به منزل می آیند. جمعی آنجا بودند و در مورد آیه «انا سنلقی علیک قولا ثقیلا» از آقا می پرسند. وی می فرماید: جبرئیل در برابر عظمت رسول الله ثقلی ندارد تا از آن تعبیر به قول ثقیل گردد. مراد از قول ثقیل، اوست.
«لا هو الا هو».
بعد درخواست حنا میکند و به رسم دامادها حنا می بندد و می گوید اتاق را خلوت کنید و رو به قبله می خوابد.
لحظاتی می گذرد و اطرافیان وارد اتاق می شوند می بینند ایشان جان به جان آفرین تسلیم کرده است.

دکتر بر طبق گفته آقا، در همان ساعت به منزل ایشان آمد ودید حاج سید رو به قبله خوابیده است. گوشی را بر قلب او گذارده، می بیند قلب از کار افتاده است. گوشی را به گوشه ای پرت کرد و های های شروع به گریه می نماید.
آقا را شبانه غسل و کفن کردند، جمعیت انبوهی غیر منتظرانه و نشناخته برای تشییع از کربلا و اطراف با چراعهای زنبوری آمدند. ایشان را پس از طواف در حرم حضرت ابا عبدالله الحسین علیه السلام و حضرت اباالفضل العباس علیه السلام، در وادی الصفای کربلا در مقبره شخصی که برای ایشان تهیه شده بود، به خاک سپردند.
این عبد صالح خدا بعد از 86 سال زندگی در این دنیا وظیفه انسانیت و عهد الهی را به انجام رساند و با کوله باری از بندگی و یگانه پرستی در دوازدهم ماه مبارک رمضان سال 1404 ق. به سوی معشوق رهسپار گردید.

از کرامات عارفان

از کرامات عارفان
 

 

علاء الدولۀ سمنانی (657-736ه ق) دررسالۀ چهل مجلس خود گزارشهای شگفتی از خوارق عادات عارفان ارائه می کند که برای مردم روزگار ما آنها که نگاهشان در پیلۀ تنگ مادیت اسیر مانده است باورنکردنی می نماید ,اما او با قاطعیتی از تجربیات عرفانی خود و دیگر عارفان سخن می گوید که تردید را دچار تردید می کند. قسمتی از سخنان او را بخوانیم:

رسول علیه السلام به آسمانها برفت بی خرق و التیام و ما را تحقیق شده است که بعضی از امت او هستند که از در و دیوار بیرون می آیند و باز در می روند بی خرق و التیام.
و کس باشد که توجه کند به کعبه, کعبه را بیند نزدیک خود, چنان که دوسه گام بنهد, در حرم رود بی آنکه کعبه از جای خود برود.
همچنین وقت باشد که آفتاب نزدیک شود به غروب, توجه کند, حق تعالی آن ساعت را ممتد گرداندتا نماز دیگر را به وقت بگزارد, بی آنکه در گردش افلاک تغییر پدید آید.

وی سپس به مشاهدات شخصی اش اشاره می کند:

و ما در غیب مشاهده کردیم که گاه بوده است که هزار سال در دریا سیر می کردیم, چنان که شب و روز را می شمردیم و رمضانها روزه می داشتیم و نماز عید می گزاردیم تا هزارسال تمام می شد, چون از غیب بازمی آمدیم , همان قدر بیش نبود که بعد از نماز بامداد و پیش از برآمدن آفتاب.
و در غیب خود از این انواع بسیار باشد...

این گزارشهای علاء الدوله را می توان بر اساس نسبیت زمان توجیه کرد, اما شاید بهتر باشد کمی نگاهمان به حقیقت منعطف تر بکنیم و از جمود و دگم اندیشی های متداول اندکی فاصله بگیریم!

حکايت مرد صالح

حکايت مرد صالح

يكى از صلحای لبنان كه مقامات او ميان عرب به مشهور ، به جامع دمشق درآمد، برکه حوض كلاسه رفت طهارت همی ساخت، ناگاه پايش لغزيد و به داخل آب افتاد و با رنج بسيار از آب نجات يافت . مشغول نماز شد، پس از نماز يكى از اصحاب نزدش آمد و گفت : مشكلى دارم ، اجازت دهی.

مرد صالح گفت :آن چيست؟

او گفت : به ياد دارم كه شيخ بر روى درياى روم راه رفت و قدمش تر نشد، ولى براى تو در حوض كوچك حالتى پيش آمد؟ نزديك بود به هلاكت برسى ؟

مرد صالح پس از فكر و تامل بسيار به او گفت : آيا نشنيده اى كه خواجه عالم ، سرور جهان رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود:

لى مع الله وقت لا يسعنى فيه ملك مقرب ولا نبى مرسل :

مرا با خدا وقتى هست كه در آن وقت آن چنان يگانگى وجود دارد كه  فرشته ويژه و پيامبر مرسل در آن نگنجند.

ولى نگفت على الدوام  هميشه  بلكه فرمود: وقتى از اوقات  . آن حضرت در يك وقت چنين فرمود كه جبرئيل و ميكائيل به حالت او راه ندارند  ولى در وقت ديگر با همسران خود حفصه و زينب ، دمساز شده ، خوش مى گفت : و مى شنيد.

مشاهدة الابرار بين التجلى و الاستتار:

مشاهده و ديدار نيكان ، بين آشكارى و پوشيدگى است .

مشاهده الابرار بين التجلی و الاستار. می نمايد و می ربايند.

ديدار می نمايی و پرهيز می کنی

بازار خويش و آتش ما تيز مى كنى

 اشاهد من اهوی بغير وسيله

فيلحقنی شان اضل طريقا

برگرفته از گلستان سعدی