بررسی تأثیرات گناه با توجه به نامگذاری های قرآن

بررسی تأثیرات گناه با توجه به نامگذاری های قرآن


قرآن کریم نام های مختلفی برای گناه بیان فرموده است که خود این نامگذاری ها، می تواند از جنبه های متعددی مورد توجه قرار بگیرد، یکی از آنها جنبه ای است که با توجه به آن جنبه، نام خاصی بر گناه گذاشته شده است مثلا از آن جهت که گناه دنباله و عقاب دارد که دامنگیر فرد گناه کار میشود، به آن ذنب گفته شده است.

گناه

یکی دیگر از جنبه هایی که می شود در این نوع نامگذاری ها مورد دقت قرار داد، رابطه ی این جنبه از اسم مخصوص، برای گناه در قرآن کریم، با فرد گناهکار است، که این گناه به عنوان یک ناهنجاری، تاثیراتی در دنیای درون و پیرامون فرد می گذارد، که در سه تقسیم بندی می توان دسته بندی کرد و در سه ارتباط فرد خطاکار بررسی اش کرد:

1- اولین ارتباطی که با گناه، دچار تنش می شود، رابطه ی فرد، با خودش است.

2- وقتی گناه درون فرد را دچار آشوب کرد، رابطه ی او با دنیایش که دیگران و دنیای مادی هستند، از هم پاشیده خواهد شد چرا که ارتباط هر کس با خارج خودش بر اساس باورها و نگاه و عملکرد شخصی خود اوست و به اصطلاح، از کوزه همان برون طراود که در اوست.

3- از همه مهم تراین است که، رابطه ی سرنوشت ساز بنده با خدایش، دچار کاستی جبران ناپذیر خواهد شد.

هر کدام از این تنش های ارتباطی، به شکل های مختلفی ممکن است اتفاق بیفتند که، سرشان نهفته در تاثیرات مختلف گناه در عالم درون و پیرامون فرد است و در نامگذاری های قرآن کریم، این ظرافت به شکلی به ما گوشزد شده است و با دقت در این نام گذاری ها می شود حتی، فرد، خود و زندگیش را روانشناسی هم بکند و ببیند چرا بعضی مسائلش در قالب نمیگنجد؟

برای نمونه فقط یکی از این معانی را خدمت دوستان عرض میکنم:

(جرم)

یکی از این نام گذاری ها در قرآن کریم، توجه به این است که گناه ،جرم است ، و جرم معنایش، جدا شدن میوه از درخت و اصل است.

وقتی گناه درون فرد را دچار آشوب کرد ،رابطه ی او با دنیایش که دیگران و دنیای مادی هستند ،از هم پاشیده خواهد شد چرا که ارتباط هرکس با خارج خودش بر اساس باورها و نگاه و عملکرد شخصی خود اوست و به اصطلاح ،از کوزه همان برون طراود که در اوست

تامل در این معنای جرم کافی است تا به این حقایق برسیم :

1- انسان اصلی دارد و آن خداست و معنویات و دستورات خداوند دانای مهربان، و گناه او را از این اصل جدا می کند، و اهمیت ارتباط با اصل ،بر همه روشن است ،که در نشاط روحی و سرزندگی معنوی و روانی فرد، چقدر مهم است ،و حتی همه می دانیم که، هر آدمی، وقتی ،از کوچکترین اصلی از خودش، مثلا، محل زندگی ،جدا می شود ،تنش هایی روحی و روانی در او، پیدا می شود، مگر آنهایی که با اصلی بزرگتر، در ارتباط باشند و تحت تاثیر مکان و زمان قرار نگیرند.

یادم می آید که روانشناسی می گفت:

تحقیقات نشان داده که در اسباب کشی و جابجایی محل سکونت، بچه هم، دچار اضطراب می شود، حتی اگر یک ماهه باشد، حال شما ببینید خدایی که همه از اوییم و باید به او برگردیم، جدایی ما به وسیله ی گناه از او ، چه بهم ریختگی روانی ممکن است در ما ایجاد کند؟!!

إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَیْهِ راجِعُونَ‏: ما از آنِ خدائیم؛ و به سوى او بازمى‏گردیم!(بقره: 156)

2-وقتی فردی گرفتار گناه است، با توجه به اینکه گناه جرم است، و او از اصل بریده، و این بریدن باعث شده که روابط او باخدا دچار مشکل شود، یکی دیگر از جدایی های ناشی از این رفتار ناموزون، جدایی فرد گناه کار از اصالت شخصیتی خود است، و این فرد بستگی به اندازه ی جدایی که دارد از اصول اخلاقی دور است، و این جدایی او را به دعوت شیطان به درونش راهنمایی می کند، و گرداب تفکرات منفی در او ایجاد می نماید، که این جوشش درونی شیطانی، از قطع ارتباط با خدا است، و به درون هم کشیده شده ، خداوند درباره ی شان می فرماید:

تحقیقات نشان داده که در اسباب کشی و جابجایی محل سکونت، بچه هم، دچار اضطراب میشود، حتی اگر یک ماهه باشد،حال شما ببینید خدایی که همه از اوییم و باید به او برگردیم، جدایی ما به وسیله ی گناه از او ،چه بهم ریختگی روانی ممکن است در ما ایجاد کند؟!!!

وَ مَنْ یَعْشُ عَنْ ذِكْرِ الرَّحْمنِ نُقَیِّضْ لَهُ شَیْطاناً فَهُوَ لَهُ قَرین‏: و هر كس از یاد خدا روى‏گردان شود شیطان را به سراغ او می فرستیم پس همواره قرین اوست!(زخرف:36)

این قرین شدن با شیطان، نتیجه ی جدا شدن از دو اصل است:

یکی خدا، و دیگری، خود انسانی و خدایی، و باز از نتایج ناگوار آن، فراموش کردن صاحب نعمت، و صاحب سفره است و قرآن کریم می فرماید:

وَ لا تَكُونُوا كَالَّذینَ نَسُوا اللَّهَ فَأَنْساهُمْ أَنْفُسَهُمْ أُولئِكَ هُمُ الْفاسِقُون‏: و همچون كسانى نباشید كه خدا را فراموش كردند و خدا نیز آنها را به «خود فراموشى» گرفتار كرد، آنها فاسقانند.(حشر:19)

از همین طریق می شود، وضع فکری فرد گناه کار، و رفتار های او را پیش بینی کرد، و تنها از یک اثر گناه، که جدا شدن از اصل خویش است، وخامت وضعیت روحی و روانی کسی را فهمید و در پیشگاه خداوند متعال دعا کرد و خود هم به خدا پناه برد که البته باید این عیب را در خود جستجو کرد نه دیگران که پیامبر اکرم فرمود:

طوبى‏ لمن شغله عیبه عن عیوب النّاس؛ خوش به حال کسی که مشغول بودن به عیوب خودش، او را از مشغولیت به عیب های دیگران بازدارد.(نهج الفصاحه)   بخش قرآن تبیان


منبع : وبلاگ رهپویان قرآن


دعاي پانزدهم از صحيفه سجاديه

وَ كَانَ مِنْ دُعَائِهِ عَلَيْهِ السَّلَامُ إِذَا مَرِضَ أَوْ نَزَلَ بِهِ كَرْبٌ أَوْ بَلِيَّةٌ :

اللَّهُمَّ لَكَ الْحَمْدُ عَلَى مَا لَمْ أَزَلْ أَتَصَرَّفُ فِيهِ مِنْ سَلَامَةِ بَدَنِي، وَ لَكَ الْحَمْدُ عَلَى مَا أَحْدَثْتَ بِي مِنْ عِلَّةٍ فِي جَسَدِي فَمَا أَدْرِي، يَا إِلَهِي، أَيُّ الْحَالَيْنِ أَحَقُّ بِالشُّكْرِ لَكَ، وَ أَيُّ الْوَقْتَيْنِ أَوْلَى بِالْحَمْدِ لَكَ أَ وَقْتُ الصِّحَّةِ الَّتِي هَنَّأْتَنِي فِيهَا طَيِّبَاتِ رِزْقِكَ، وَ نَشَّطْتَنِي بِهَا لِابْتِغَاءِ مَرْضَاتِكَ وَ فَضْلِكَ، وَ قَوَّيْتَنِي مَعَهَا عَلَى مَا وَفَّقْتَنِي لَهُ مِنْ طَاعَتِكَ أَمْ وَقْتُ الْعِلَّةِ الَّتِي مَحَّصْتَنِي بِهَا، وَ النِّعَمِ الَّتِي أَتْحَفْتَنِي بِهَا، تَخْفِيفاً لِمَا ثَقُلَ بِهِ عَلَيَّ ظَهْرِي مِنَ الْخَطِيئَاتِ، وَ تَطْهِيراً لِمَا انْغَمَسْتُ فِيهِ مِنَ السَّيِّئَاتِ، وَ تَنْبِيهاً لِتَنَاوُلِ التَّوْبَةِ، وَ تَذْكِيراً لِمَحْوِ الْحَوْبَةِ بِقَدِيمِ النِّعْمَةِ وَ فِي خِلَالِ ذَلِكَ مَا كَتَبَ لِيَ الْكَاتِبَانِ مِنْ زَكِيِّ الْأَعْمَالِ، مَا لَا قَلْبٌ فَكَّرَ فِيهِ، وَ لَا لِسَانٌ نَطَقَ بِهِ، وَ لَا جَارِحَةٌ تَكَلَّفَتْهُ، بَلْ إِفْضَالًا مِنْكَ عَلَيَّ، وَ إِحْسَاناً مِنْ صَنِيعِكَ إِلَيَّ. اللَّهُمَّ فَصَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ، وَ حَبِّبْ إِلَيَّ مَا رَضِيتَ لِي، وَ يَسِّرْ لِي مَا أَحْلَلْتَ بِي، وَ طَهِّرْنِي مِنْ دَنَسِ مَا أَسْلَفْتُ، وَ امْحُ عَنِّي شَرَّ مَا قَدَّمْتُ، وَ أَوْجِدْنِي حَلَاوَةَ الْعَافِيَةِ، وَ أَذِقْنِي بَرْدَ السَّلَامَةِ، وَ اجْعَلْ مَخْرَجِي عَنْ عِلَّتِي إِلَى عَفْوِكَ، وَ مُتَحَوَّلِي عَنْ صَرْعَتِي إِلَى تَجَاوُزِكَ، وَ خَلَاصِي مِنْ كَرْبِي إِلَى رَوْحِكَ، وَ سَلَامَتِي مِنْ هَذِهِ الشِّدَّةِ إِلَى فَرَجِكَ إِنَّكَ الْمُتَفَضِّلُ بِالْإِحْسَانِ، الْمُتَطَوِّلُ بِالِامْتِنَانِ، الْوَهَّابُ الْكَرِيمُ، ذُو الْجَلَالِ وَ الْإِكْرَامِ.

ترجمه دعا :

نيايش آن حضرت هنگام بيماري

خدايا، ستايش براي توست به خاطر آن تن درستي كه همچنان از آن برخوردارم، و ستايش براي توست بر اين بيماري كه در تنم پديد آوردي.
اي معبود من، نمي‌دانم كدام يك از اين دو حالت به شكر گزاري سزاوارتر است و ستايش در كدام يك از اين دو هنگامه شايسته‌تر.
آيا هنگام تن درستي كه روزهاي پاكيزه‌ي خود را بر من گوارا ساخته بودي و مرا در طلب خشنودي و بخشش خود به نشاط آورده بودي و به فرمانبرداري خود توفيق مي‌دادي و نيرو مي‌بخشيدي،
يا هنگام بيماري كه مرا به آن آزمودي و آن را همچون نعمتي به من ارزاني كردي تا بار سنگين گناه را بر پشت من سبك گرداني و مرا از آلودگي‌هاي نافرماني پاكيزه سازي و هشدارم دهي كه توبه كنم و به يادم آوري كه قدر نعمت پيشين را بدانم و زنگار گناه را از دلم بزدايم؟
و در اين ميان، چه بسيار كارهاي پسنديده را كه فرشتگان در كارنامه‌ي من بر قلم آوردند، بي‌آن كه دلي در آن انديشه كند و زباني بدان سخن گويد و اندامي با آن به رنج افتد، بلكه هر چه بود، از فضل و بخشش و احسانِ تو بود در حقّ من.
خدايا، بر محمد و خاندانش درود فرست و آنچه را خود براي من مي‌پسندي، در چشمِ دلم آراسته گردان، و آنچه را خود بر سرم مي‌آوري، بر من آسان ساز. مرا از پليدي گناهان پيشين پاكيزه كن، و از گزند آنچه كرده‌ام، دور فرما. شيريني تن درستي را در من پديد آور و گوارايي سلامت را به من بچشان، و چنان كن كه چون از اين بيماري به در روم، خود را به آمرزشت رسانم و بهبود حالم با گذشت تو از گناهانم پيوند خورد، و چون از چنبر اندوه رهايي يابم، در گستره‌ي رحمتت پاي نهم و تن درستي‌ام با گشايش و آسايش از سوي تو همراه شود.
تنها تويي كه بي‌مزد و منّت احسان مي‌كني، و بي‌شايستگي‌ِ ما، نعمت مي‌دهي. بسيار بخشنده و احسان كننده‌اي، و داراي بزرگي و بزرگواري هستي.

دعاي چهار دهم از صحيفه سجاديه

وَ كَانَ مِنْ دُعَائِهِ عَلَيْهِ السَّلَامُ إِذَا اعْتُدِيَ عَلَيْهِ أَوْ رَأَى مِنَ الظَّالِمِينَ مَا لَا يُحِبّ :

يَا مَنْ لَا يَخْفَى عَلَيْهِ أَنْبَاءُ الْمُتَظَلِّمِينَ وَ يَا مَنْ لَا يَحْتَاجُ فِي قَصَصِهِمْ إِلَى شَهَادَاتِ الشَّاهِدِينَ. وَ يَا مَنْ قَرُبَتْ نُصْرَتُهُ مِنَ الْمَظْلُومِينَ وَ يَا مَنْ بَعُدَ عَوْنُهُ عَنِ الظَّالِمِينَ قَدْ عَلِمْتَ، يَا إِلَهِي، مَا نَالَنِي مِنْ فُلَانِ بْنِ فُلَانٍ مِمَّا حَظَرْتَ وَ انْتَهَكَهُ مِنِّي مِمَّا حَجَزْتَ عَلَيْهِ، بَطَراً فِي نِعْمَتِكَ عِنْدَهُ، وَ اغْتِرَاراً بِنَكِيرِكَ عَلَيْهِ. اللَّهُمَّ فَصَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ، وَ خُذْ ظَالِمِي وَ عَدُوِّي عَنْ ظُلْمِي بِقُوَّتِكَ، وَ افْلُلْ حَدَّهُ عَنِّي بِقُدْرَتِكَ، وَ اجْعَلْ لَهُ شُغْلًا فِيمَا يَلِيهِ، وَ عَجْزاً عَمَّا يُنَاوِيهِ. اللَّهُمَّ وَ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ، وَ لَا تُسَوِّغْ لَهُ ظُلْمِي، وَ أَحْسِنْ عَلَيْهِ عَوْنِي، وَ اعْصِمْنِي مِنْ مِثْلِ أَفْعَالِهِ، وَ لَا تَجْعَلْنِي فِي مِثْلِ حَالِهِ اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ وَ أَعْدِنِي عَلَيْهِ عَدْوَى حَاضِرَةً، تَكُونُ مِنْ غَيْظِي بِهِ شِفَاءً، وَ مِنْ حَنَقِي عَلَيْهِ وَفَاءً. اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ، وَ عَوِّضْنِي مِنْ ظُلْمِهِ لِي عَفْوَكَ، وَ أَبْدِلْنِي بِسُوءِ صَنِيعِهِ بِي رَحْمَتَكَ، فَكُلُّ مَكْرُوهٍ جَلَلٌ دُونَ سَخَطِكَ، وَ كُلُّ مَرْزِئَةٍ سَوَاءٌ مَعَ مَوْجِدَتِكَ. اللَّهُمَّ فَكَمَا كَرَّهْتَ إِلَيَّ أَنْ أُظْلَمَ فَقِنِي مِنْ أَنْ أَظْلِمَ. اللَّهُمَّ لَا أَشْكُو إِلَى أَحَدٍ سِوَاكَ، وَ لَا أَسْتَعِينُ بِحَاكِمٍ غَيْرِكَ، حَاشَاكَ، فَصَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ، وَ صِلْ دُعَائِي بِالْإِجَابَةِ، وَ اقْرِنْ شِكَايَتِي بِالتَّغْيِيرِ. اللَّهُمَّ لَا تَفْتِنِّي بِالْقُنُوطِ مِنْ إِنْصَافِكَ، وَ لَا تَفْتِنْهُ بِالْأَمْنِ مِنْ إِنْكَارِكَ، فَيُصِرَّ عَلَى ظُلْمِي، وَ يُحَاضِرَنِي بِحَقِّي، وَ عَرِّفْهُ عَمَّا قَلِيلٍ مَا أَوْعَدْتَ الظَّالِمِينَ، وَ عَرِّفْنِي مَا وَعَدْتَ مِنْ إِجَابَةِ الْمُضْطَرِّينَ. اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ، وَ وَفِّقْنِي لِقَبُولِ مَا قَضَيْتَ لِي وَ عَلَيَّ وَ رَضِّنِي بِمَا أَخَذْتَ لِي وَ مِنِّي، وَ اهْدِنِي لِلَّتِي هِيَ أَقْوَمُ، وَ اسْتَعْمِلْنِي بِمَا هُوَ أَسْلَمُ. اللَّهُمَّ وَ إِنْ كَانَتِ الْخِيَرَةُ لِي عِنْدَكَ فِي تَأْخِيرِ الْأَخْذِ لِي وَ تَرْكِ الِانْتِقَامِ مِمَّنْ ظَلَمَنِي إِلَى يَوْمِ الْفَصْلِ وَ مَجْمَعِ الْخَصْمِ فَصَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ، وَ أَيِّدْنِي مِنْكَ بِنِيَّةٍ صَادِقَةٍ وَ صَبْرٍ دَائِمٍ وَ أَعِذْنِي مِنْ سُوءِ الرَّغْبَةِ وَ هَلَعِ أَهْلِ الْحِرْصِ، وَ صَوِّرْ فِي قَلْبِي مِثَالَ مَا ادَّخَرْتَ لِي مِنْ ثَوَابِكَ، وَ أَعْدَدْتَ لِخَصْمِي مِنْ جَزَائِكَ وَ عِقَابِكَ، وَ اجْعَلْ ذَلِكَ سَبَباً لِقَنَاعَتِي بِمَا قَضَيْتَ، وَ ثِقَتِي بِمَا تَخَيَّرْتَ آمِينَ رَبَّ الْعَالَمِينَ، إِنَّكَ ذُو الْفَضْلِ الْعَظِيمِ، وَ أَنْتَ عَلَى كُلِّ شَيْ‏ءٍ قَدِيرٌ.

ترجمه دعا:

اي آن كه از رنج مردمِ جفا ديده آگاهي.
اي آن كه براي دانستن حال و روز ايشان، به گواهي گواهان نياز نداري.
اي آن كه مددكاري‌ات به ستم ديدگانت نزديك،
و از ستمگران دوراست.
معبود من، تو مي‌داني كه از فلاني فرزند فلان، چه بدي‌ها به من رسيده كه تو خود همگان را از آنها باز داشته‌اي، و چه بي‌حرمتي‌ها نصيبم شده كه تو خود از آنها نهي فرموده‌اي. اي همه، از روي سركشي است، به خاطر نعمتي كه عطايش كرده‌اي، و از سر بي‌اعتنايي و بي‌پروايي در برابر كيفري كه آن را به تأخير انداخته‌اي.
خدايا، بر محمد و خاندانش درود فرست و به نيروي خويش آن را كه بر من ستم كند و با من دشمني ورزد، از ستم بازدار، و به قدرت خود، سرسختي‌اش را در هم شكن، و او را به گرفتاري‌هايش سرگرم ساز، و پيش دشمنانش ناتوان گردان.
خدايا، بر محمد و خاندانش درود فرست و مگذار كه او بر من ستم روا دارد، و مرا در برابر او به نيكي ياري فرما، و از پرداختن به كارهايي چون كارهاي او و درافتادن به حال و روزي كه او دارد. نگاه دار.
خدايا، بر محمد و خاندانش درود فرست، و هم اينك مرا بر دشمنم چنان ياوري كن كه با آن طوفانِ خشم من فرو نشيند و كارِ انتقام من از او تمام شود.
خدايا، بر محمد و خاندانش درود فرست و به جاي آن ستم كه او بر من كرده، بخشايش خود را نصيب من فرما، و به جاي بدرفتاري‌هايش، بر من رحمت آور، كه هر ناخوشايندي در برابر خشم تو ناچيز است، و هر مصيبتي در برابر غضب تو آسان.
خدايا، همچنان كه ستم ديدگي را در چشم من بد آراسته‌اي، مرا از ستمگري نيز رويگردان كن.
خدايا، جز در پيشگاه تو دادخواهي نمي‌كنم، و از هيچ داوري جز تو ياري نمي‌خواهم؛ هرگز! پس بر محمد و خاندانش درود فرست و دعايم را به اجابت رسان و دادخواهي‌ام را به دگرگون شدنِ حالِ من پايان ده.
خدايا، مرا به نااميدي از دادگري خويش ميازماي، و آن كه را بر من ستم روا مي‌دارد، به ايمن شدن از كيفر خود امتحان مكن، تا در ستمگري بر من پاي فشارد و به زور حقّم را باز ستاند. به زودي آنچه را به ستمكاران وعده داده‌اي، براي او پيش آور، و آن مژده‌ي اجابت كه به درماندگان داده‌اي، درباره‌ي من به انجام رسان.
خدايا، بر محمد و خاندانش درود فرست و چنان كن كه قبول آنچه بر من مقدّر كرده‌اي، چه مرا سود دهد و چه زيان، برايم آسان باشد، و مرا به آنچه از من گرفته‌اي يا به من داده‌اي، خشنود گردان، و به راست‌ترين راه، هدايت فرما، و به درست‌ترين كارها وادار.
خدايا، اگر خير مرا در آن مي‌بيني كه گرفتن حقّ من و انتقام من از كسي كه بر من ستم روا داشته است ـ تا روز جدايي حق از باطل و روزِ گرد آمدن مدّعيان حق ـ به تأخير افتد، پس بر محمد و خاندانش درود فرست و مرا با نيّت درست و شكيبايِ پيوسته ياري فرما.
و مرا از خواهش‌هاي نكوهيده و نابردباريِ آزمندان در امان دار، و آن پاداش نيك را كه براي من اندوخته‌اي و آن كيفر و عقاب را كه براي دشمنِ من آماده كرده‌اي، در دلم نمايان كن. و آن را براي من دستاويزي قرار ده تا به مدد آن، به آنچه برايم مقدّر كرده‌اي، خرسند شوم، و به آنچه برايم برگزيده‌اي، اطمينان يابم. چنين باد، اي پروردگار هستي‌ها، كه تنها تو داراي بخشش بزرگ هستي و تنها تو بر هر كار توانايي.

تصرفات‏ عرفانی

تصرفات‏ عرفانی

روح انسانى پس از گذر از عوالم هستى و تنزلات وجودى در بدن قرار مى‏گیرد. روح در این تنزلات وجودى، صورت اصلى علم، قدرت و دیگر کمالات وجودى خود را از دست مى‏دهد. دلبستگى روح به بدن و سامان بخشى به حیات دنیوى روح را از حقیقتش دور مى‏سازد. در این انبوه تاریکیها، گاه و بیگاه، بارقه‏هایى از نور امید و بیدارى از باطن و حقیقت انسانى مى‏درخشد و آدمى را به موطن اصلى خویش و قرب و لقاى حق فرا مى‏خواند، به خود مى‏آید و راه سفر در پیش مى‏گیرد و با رهیدن از دلبستگیها و کنار زدن حجابها در مسیر قرب و ولایت گام برمى‏دارد. با کنار زدن هر حجابى به خداى متعال نزدیک‏تر مى‏گردد و وسعت وجودى مى‏یابد و کمالات حقیقى‏اش را آشکار مى‏سازد.

روح با تکاندن غبار تن توانایى پیدا مى‏کند تا به خواست خداى متعال به تصرفاتى شگرف در عالم طبیعت دست زند. با این تصرفات و خرق عادات است که انبیا و اولیا، معجزات و کرامات را براى هدایت بشر آشکار مى‏سازند و انسانها را به فرمانبردارى از حق و قرب و لقاى او فرا مى‏خوانند.

جمعى نیز به طمع به دست آوردن علم و قدرتهاى پنهان در جان آدمى، از حرکت در مسیر کمال انسانى باز مى‏مانند. اینان با ریاضتهاى سخت و یارى گرفتن از شیطانها و جن از برخى از اسرار مردم باخبر مى‏شوند و توانایى تصرفاتى محدود را پیدا مى‏کنند و مردم را از راه کمال و سعادت باز مى‏دارند.

سالکان حقیقى در پى این گونه تصرفات و علوم نیستند و تمام تواناییها و همتشان را براى رسیدن به مقام ولایت الهى به کار مى‏گیرند.ادب بندگى آنان را از تصرّف در عالم باز مى‏دارد و به جز آنچه خواست و رضاى الهى است، تصرّفى در عالم ندارند.

 

تصرفات انبیا (ص) و اوصیا (ع) در نظرگاه قرآن کریم‏

قرآن کریم از وقوع معجزات و حوادثى غیرعادى به دست انبیا (ص) خبر مى‏دهد. براى نمونه از حضرت عیسى (ع) حکایت مى‏کند:

أَنِّی قَدْ جِئْتُکُم بِآیَةٍ مِن رَبِّکُمْ أَنِّی أَخْلُقُ لَکُم مِنَ الطّینِ کَهَیْئَةِ الطَّیْرِ فَأَنْفُخُ فِیهِ فَیَکُونُ طَیْراً بِإِذْنِ اللّهِ وَأُبْرِئُ الْأَکْمَهَ وَالْأَبْرَصَ وَأُحْىِ الْمَوْتى‏ بِإِذْنِ اللَّهِ وَأُنَبِّئُکُم بِمَا تَأْکُلُونَ وَمَا تَدَّخِرُونَ فِی بُیُوتِکُمْ ... (آل عمران: 49)

من با نشانه‏اى [معجزه‏اى‏] از پروردگارتان نزد شما آمده‏ام. برایتان از گِل چیزى چون پرنده مى‏سازم و در آن مى‏دَمم. به اذن خدا پرنده‏اى مى‏شود و کور مادرزاد را و بَرَص گرفته را شفا مى‏دهم و به فرمان خدا مرده را زنده مى‏کنم و به شما مى‏گویم که چه خورده‏اید و در خانه‏هاى خود چه ذخیره کرده‏اید.

قرآن از حکومت و تصرفات شگفت حضرت سلیمان (ع) بر شیطانها و جنیان و حتى حیوانات و پرندگان سخن مى‏گوید:

وَحُشِرَ لِسُلَیْمنَ جُنُودُهُ مِنَ الْجِنِّ وَالْإِنسِ وَالطَّیْرِ فَهُمْ یُوزَعُونَ. (نمل: 17)

سپاهیان سلیمان از جن و آدمى و پرنده گرد آمدند و آنها به صف مى‏رفتند.

قرآن کریم جز معجزات انبیا، از برخى تصرفات اولیاى خدا خبر مى‏دهد؛ چنان که درباره یکى از نزدیکان و درباریان حضرت سلیمان (ع) حکایت کرده است. حضرت سلیمان (ع) از درباریانش مى‏پرسد، کدامیک از شما مى‏توانید تخت ملکه سبا را نزد من حاضر کنید؟

عفریت جن مى‏گوید: من تخت بلقیس را پیش از آنکه از جایتان برخیزید نزد شما حاضر مى‏کنم.یکى از نزدیکان او- بنا به روایات عاصف برخیا وزیر حضرت سلیمان- مى‏گوید: من تخت را در کمتر از چشم به هم زدنى حاضر مى‏سازم و چنین کرد.

قَالَ الَّذِی عِندَهُ عِلْمٌ مِّنَ الْکِتابِ أَنَا اتیکَ بِهِ قَبْلَ أَنْ یَرْتَدَّ إِلَیْکَ طَرْفُکَ فَلَمَّا راهُ مُسْتَقِرّاً عِندَهُ قَالَ .... (نمل: 40)

و آن کس که از علم کتاب بهره‏اى داشت گفت: من پیش از آنکه چشم برهم زنى، آن را نزد تو مى‏آورم. چون آن را نزد خود دید، گفت ....

قرآن عزیز معجزات دیگرى نیز از انبیاى بزرگ حکایت مى‏کند؛ مانند شکافتن دریا براى حضرت موسى (ع)، تبدیل شدن عصا به اژدها در دست وى  و سخن گفتن حضرت عیسى در کودکى. روایات نیز از معجزات و کرامات پیامبر اکرم (ص) و امامان معصوم (ع) خبر مى‏دهند.

میان معجزه و کرامت تفاوت است. خوارق عاداتى که به دست انبیا (ص) و امامان (ع) براى اثبات نبوت و امامت ظاهر مى‏گردد «معجزه» نام دارند؛ ولى خوارق عاداتى که در مقام اثبات نبوت و امامت نباشد، یا به دست جز آنان از اولیاى دیگر خدا ظاهر گردد، «کرامت» نامیده مى‏شوند.

قرآن کریم وقوع همه این حوادث غیرعادى را با خواست و اراده الهى مى‏داند. هر چند این حوادث را به نفوس پاک انبیا و اولیا نسبت مى‏دهد. قرآن در این باره مى‏فرماید:

وَمَا کَانَ لِرَسُولٍ أَن یَأْتِیَ بایَةٍ إِلَّا بِإِذْنِ اللَّهِ. (غافر: 78)

هیچ پیامبرى را نرسد که آیه‏اى بیاورد مگر به فرمان خدا.

استناد این حوادث به انبیا و اولیا، گویاى این واقعیت است که آنان در سایه بندگى و اخلاص به درجه‏اى از قرب به خدا و ولایت رسیده‏اند که جانهاى پاکشان، مجراى فیض الهى مى‏گردد وخواست و اراده الهى از طریق نفوس پاک آنان تجلى مى‏یابد. از امام صادق (ع) روایت است که فرمود:

انَّ الامامَ وَکَرٌ لِارادَةِاللَّهِ عَزَّوَجَلَّ لایَشاءُ الّا مَنْ یَشاءُاللَّهِ.

امام آشیانه اراده و خواست خداى متعال است و نمى‏خواهد مگر آنچه خدا بخواهد.

                        عرفان اسلامى، ص: 245

نام‏کتاب:عرفان اسلامى‏

نام مؤلف:سید قوام الدین حسینى‏

تلخیص برای ذی طوی: مسطور

حقیقت دعا چیست؟

حقیقت دعا چیست؟

قُلْ ما یَعْبَأُ بِکُمْ رَبِّی لَوْلا دُعاؤُکُمْ.»( فرقان /77)

ساده ترین و طبیعى ترین رابطه انسان با خدا یاد اوست که در نتیجه آن، دل انسان اختیاراً متوجه خدا مى گردد و بر روح او اثر مى گذارد و احیاناً اثر آن توجّه در زبان متجلّى مى شود.

دعا سلاح مؤمن و وسیله تقرب الى الله و حقیقت عبادت و یاد حق و گفتگو با رب العالمین است. حاجت خواستن بهانه رفتن در خانه دوست و راز و نیاز با یکتاى بى نیاز است. دعا مایه نشاط روح و حیات جان و کلید عطایاى الهى است. دعا کوفتن در رحمت حق و موجب نزول برکات خداوندى است.

زندگى دنیا به گونه اى است که خواه ناخواه توجّه انسان را تا حدودى به امور مادّى جلب مى کند; امّا واقعیت این است که انسان براى تقرّب به خدا آفریده شده است و باید از تمام جوانب زندگى براى نیل به این مقصود بهره گیرد. یکى از بهترین راهها براى این منظور آن است که هر روز لحظاتى از عمر خود را صرف توجه خالص به بارگاه الهى کند. این توجه بیشتر در نماز جلوه گر مى شود; در نماز دعاهایى در حال قنوت و سایر حالات خوانده مى شود گذشته از آنکه در روایات براى قبل و بعد از نماز نیز دعاهاى دیگرى وارد شده است حتّى مى توان خود نماز را نوعى دعا دانست و چنانکه گفته شده واژه «صلاة» در اصل لغت به معناى دعاست.

حقیقت دعا توجه به بارگاه حضرت معبود است و براى مؤمنان نوعى معراج روحى و معنوى به حساب مى آید. دعا فقط تلفّظ پاره اى کلمات و مراعات برخى آداب خاص نیست. حقیقت و روح دعا توجه قلبى انسان به خداوند عالم است و قوّت این توجه به میزان معرفت و محبت انسان به خداوند بستگى دارد. از اینرو، باید پیش از دعا و هنگام دعا به صفات خداوند توجّه داشت.

حقیقت دعا چیزى جز عبادت نیست و حتى به دلیل توجه به خداوند در انجام این عبادت شاید بر بسیارى از عبادات دیگر ترجیح داشته باشد. در روایات شریفه از پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) نقل شده است که :

«الدُّعاءُ مُخُّ الْعِبادَةِ»;) بحارالانوار، ج93، باب 14، ص300، روایت 37(

دعا بمنزله مغز همه عبادات است.

در قرآن کریم نیز خداوند، آنجا که مسأله استکبار از دعا را مطرح مى نماید; مى فرماید:

«وَ قالَ رَبُّکُمْ اُدْعُونى اَسْتَجِبْ لَکُمْ، اِنَّ الَّذینَ یَسْتَکْبِرُونَ عَنْ عِبادَتی سَیَدْخُلُونَ جَهَنَّمَ داخِرینَ.»3

پروردگار شما گفته است: مرا بخوانید تا (دعاى) شما را بپذیرم، آنان که از عبادت من (اعراض کنند و) بزرگى فروشند بزودى با ذلّت و خوارى به دوزخ وارد شوند.

در این آیه، خداوند نفرموده است «یستکبرون عن دعایى»، بلکه از دعا به «عبادت» تعبیر فرموده است و رسماً دعا را به عنوان عبادت معرفى مى کند و آن را از لوازم بندگى مى داند; زیرا تهدید به آتش دوزخ که براى ترک کننده نیایش آمده متناسب با ترک عبادت است نه ترک دعا.4 ممکن است این سؤال به ذهن خطور کند که چگونه اگر انسان چیزى از خدا بخواهد، او را عبادت کرده است؟ براى روشن شدن این سؤال، باید حقیقت عبادت روشن شود.

حقیقت عبادت این است که انسان خود را بنده و مملوک خدا بداند، براى خود مالکیتى قایل نباشد و براى خود اراده مستقلّى در مقابل خدا قایل نباشد، بلکه خود و دارایى خود را از آن خدا بداند; بطور کامل تسلیم اراده او باشد، به عبد بودن خود در مقابل پروردگار اعتراف کند و از روى اختیار، بندگى تکوینى خود را در مقابل خدا اظهار بدارد. در برابر خدا اظهار کند که تو خدایى و من بنده توام، تو عزیزى و من ذلیلم، تو مالکى و من مملوکم، تو ربّى و من مربوبم. (اِلهى اَنْتَ الْخالِقُ وَ اَنَا الَْمخْلُوقُ وَ اَنْتَ الْمالِکُ وَ اَنَاالْمَمْلُوکُ و اَنْتَ الرَّبُّ وَ اَنَا الْعَبْدُ... وَ اَنْتَ الْقَوِىُّ وَ اَنَا الضَّعِیفُ.)( قسمتهایى از مناجات حضرت على، بحارالانوار، ج95، ص 391، روایت 31)

حقیقت نماز نیز اظهار همین مطلب است که خدایا، من بنده ام، عبودیت شأن من است و تو مالک من هستى.

اصل همه عبادات و روح آنها همین توجّه قلبى است و حرکات و ذکر زبانى جلوه این حقیقت است. دعا نشان دهنده اعتقاد به مالکیت، ربوبیت، عزّت و قدرت الهى در عمل است.

کسى که دست خویش را به درگاه الهى دراز، گردن خود را کج و سر خود را خم مى نماید، روى به خاک مى ساید و اشک از دیدگان سرازیر مى کند و با دعاى خود از او حاجت مى خواهد، در عمل نهایت شکستگى و تذلّل خود را در برابر عظمت الهى نشان مى دهد; خود را فقیر، ضعیف، ذلیل و بیچاره و خدا را غنى، قوّى، عزیز و قادر مى بیند و با حالت خود این حقیقت را بیان مى کند.

گرچه دعا در ظاهر درخواست رفع نیازهاى مادّى و معنوى است، ولى در واقع، اعتراف به بندگى، فقر و عجز انسان است. درست است که معمولاً دعا به شکل تکلّم الفاظ است; اما الفاظ از ما فى الضمیر حکایت مى کنند و خود از اصالتى برخوردار نمى باشند و این گونه نیست که نوع این الفاظ یا نحوه اداى آنها تأثیرى در حوادث جهان داشته باشد، که هر کس که این الفاظ را تلفّظ نماید مؤثر باشد.

تلخیص برای ذی طوی: مسطور

آیا دعا منافات با اصل علّیت دارد؟

آیا دعا منافات با اصل علّیت دارد؟

آیا پذیرفتن معجزه یا امور خارق العاده به معناى انکار اصل علیّت است؟ آیا اصل علیّت یک قانون کلّى است و لازمه پذیرش این قانون انکار معجزه و نفى تأثیر دعاست؟

براى روشن شدن پاسخ این سؤال، لازم است مقدمه اى بیان گردد:

بین پذیرفتن اصل علّیت با پذیرفتن علّتهاى خاص در هر مورد و منحصر دانستن علّت به علّتهاى شناخته شده فرق است. در اینجا، این دو مبحث با یکدیگر خلط شده اند.

در فلسفه یک اصل علیّت وجود دارد که بدیهى و انکارناپذیر مى باشد و مفاد آن بدین قرار است:

برخى موجودات عالم هستى به وجود موجودات دیگر نیازمندند و بدون آنها وجودشان محقّق نمى گردد; مانند اراده که معلول و وابسته به نفس است. قاعده فلسفى این بحث عبارت از این است که موجودِ فقیر و معلولِ ممکن الوجود نیازمند موجودى است که از او رفع نیاز کند; یعنى اگر دیدیم احتیاج موجود محتاجى تأمین شد معلوم مى شود علّتى وجود داشته که نیاز او را برطرف کرده است. بنابراین، پدیده ها و هر آنچه از خود داراى هستى نیست باید در اثر تأثیر عامل دیگرى بوجود بیاید.

این قاعده بدیهى و غیر قابل تشکیک است و بر این اساس، هر دانشمندى در هر علمى به دنبال یافتن علّت پدیده هاست. خلطى که در این زمینه صورت گرفته درباره شناخت علل خاص است; یعنى پس از پذیرش این اصل که معلول نمى تواند بدون علّت باشد، نوبت به تعیین علّتهاى خاص براى معلولهاى خاص مى رسد;

بنابراین، قانون فلسفى علیّت این است که هر معلول نیازمند علّت است و فلسفه براى آن اوصافى کلّى بیان مى کند; ولى براى معلولى خاص علّت خاصى معرفى نمى نماید و آن را وظیفه علم مى داند که با تجربه علّتها را بشناسد.

به عنوان مثال، فرض کنید دانشمندى در آزمایشگاه، با تغییر شرایط، در صدد کشف علل پدیده اى است، ناگهان پدیده جدیدى رخ مى دهد; مثلاً، نورى مى جهد، صدایى مى آید یا پدیده مادّى دیگرى اتفاق مى افتد. به محض دیدن یا شنیدن، از وجود آن پدیده مطّلع مى شود و مى فهمد که آن پدیده بى علّت نیست. او این مطلب را طبق قانون عقلى علّیت، مى فهمد و به تجربه هم نیازى نیست; اما اینکه علّت پیدایش این پدیده چیست، عقل به خودى خود نمى تواند آن را مشخص کند وگرنه هیچ گاه به تجربه احتیاجى نبود. پس شناخت علّتهاى خاص کار تجربه و علم است نه عقل.

بنابراین شناخت علت خاص در گرو تجربه است اما مسأله مهم (خلط دوم) این است که آیا با تجربه مى توان علّت منحصر پدیده اى را شناخت؟ اگر در شرایط خاصى به تجربه پرداختیم و معلوم گردید که پیدایش یک شىء در گرو شىء دیگرى است و رابطه بین آن دو مشخص گشت; مثلاً، با تجربه فهمیدیم که هرگاه «الف» باشد «ب» نیز تحقّق مى یابد و هرگاه «الف» را برداریم «ب» نیز نابود مى شود. آیا این تجربه مى تواند به ما نشان دهد که «ب» از غیر راه «الف» از هیچ راه دیگرى تحقّق پیدا نمى کند؟

بشر سالیان دراز است که براى روشن کردن آتش از وسایل خاصّى استفاده مى کند; آیا مى تواند بگوید که آتش جز از راه این وسایل از هیچ راه دیگرى به وجود نمى آید؟ آیا مى توان ادّعا کرد که حرارت در هر جاى دنیا و در هر زمانى تنها از طریق آتش ایجاد مى شود؟ آیا تجربه چنین نتیجه اى به ما مى دهد؟

آزمایش و تجربه (علم) نمى تواند علّت منحصر به فرد اشیا را به بشر بیاموزد. تجربه تنها آنچه را که در حوزه احساس انسان واقع مى شود، اثبات مى کند و حقّ نفى ماوراى آن را ندارد.

اساساً تجربه هیچ گاه نمى تواند محال بودن را اثبات کند. محال بودن مفهومى تجربى نیست، بلکه مفهومى فلسفى است که فقط از راه عقل به اثبات مى رسد. آنچه از راه تجربه اثبات مى شود عدم وقوع است; اما محال بودن آن دور از دسترس تجربه است.

با توجه به این مقدمه، روشن مى گردد که:

پذیرش اعجاز یا هر امر خارق عادتى به هیچ وجه به معناى انکار اصل علّیت یا پذیرفتن استثنا در اصل علّیت نیست; چون این امور مستند به خدا هستند، علّت مفیضه هستى بخش را در خود دارند; یعنى فرض پذیرش این امور فرض پذیرفتن علّیت خداست. اما درباره علل طبیعى، اگر معلولى بدون علّت طبیعى شناخته شده اى به وجود آید، آیا این به معناى نقض قانون علّیت است؟

با توجه به مقدمه اى که گفته شد، نمى توان ادّعا کرد که علّت طبیعى براى پیدایش یک معلول منحصر است به آنچه ما شناخته ایم و راه دیگرى براى پیدایش آن وجود ندارد; زیرا ممکن است در مواردى که امر خارق العاده اى محقق مى شود، عللى غیر از خدا و در طول وجود خدا نیز وجود باشد، عللى که ما به آنها آگاه نیستیم.

علاوه بر آن، با قانون علیّت، علیّت امور غیر طبیعى براى امور طبیعى انکار نمى شود. هیچ علمى نمى تواند تأثیر یک امر غیر طبیعى در پیدایش یک امر طبیعى را نفى کند، بلکه حتى چنین تأثیراتى را اثبات نیز مى نماید. کسانى که متحمّل ریاضت شده و نیروى نفسانى قوى پیدا کرده اند، مى توانند در برخى پدیده هاى مادّى تصرّف کنند و کارهایى انجام دهند که به وسیله اسباب طبیعى میسّر نیست. این مسأله اى است که امروزه قابل تشکیک نمى باشد.

یکى از سنّتهاى الهى این است که هرگاه مصالح اقتضا کند کارى از غیر مجراى طبیعى انجام مى گیرد. علم یا فلسفه کجا اثبات کرده است که سنّت خدا چنین است که هر پدیده طبیعى باید فقط از راه علّت مادّى و عادى به وجود آید؟

بنابراین اثبات معجزه و تأثیر دعاها به معناى نفى علّت در پدیده واقع شده نیست، بلکه به معناى اثبات علّتى وراى علّتهایى است که عموم مردم مى شناسند.

لذا، اصل علّیت به عنوان یک اصل ضرورى و کلّى با معجزه و امور خارق العاده قابل جمع است و هیچ تناقضى با آنها ندارد.

بردرگاه دوست/ص24و25

تلخیص برای ذی طوی: مسطور

پایه های ایمان

پایه های ایمان

از امام امیرمؤمنان على(علیه السلام)درباره ایمان پرسیدند امام در جواب فرمود: «اَلاْیْمانُ عَلى اَرْبَعِ دَعائِمَ، عَلَى الصَّبْرِ وَالْیَقینِ وَالْعَدْلِ وَالْجِهادِ; ایمان بر چهار پایه قرار دارد: بر صبر و یقین و عدالت و جهاد.»


سپس افزود «وَالصَّبْرُ مِنْها عَلى اَرْبَعِ شُعَب، عَلَى الشَّوْقِ وَالشَّفَقِ وَالزُّهْدِ وَالتَّرَقُّبِ; صبر نیز بر چهار پایه استوار است; بر شوق و ترس و زهد و انتظار.» (شوق به بهشت و پاداشهاى الهى، و ترس از کیفرها و دوزخ، که مایه حرکت به سوى خوبیها و پرهیز از بدیها است) و زهد و بى اعتنایى نسبت به زرق و برق دنیا که سبب مى شود انسان مصائب را ناچیز شمرد، و انتظار مرگ و پایان زندگى که انسان را به انجام اعمال نیک تشویق مى کند.


بعد افزود: «وَالْیَقینُ مِنْها عَلى اَرْبَعِ شُعَب، عَلى تَبْصِرَةِ الْفِطْنَةِ وَتَأَوُّلِ الْحِکْمَةِ، وَمَوْعِظَةِ الْعِبْرَةِ، وَسُنَّةِ الاَْوَّلِینَ; یقین نیز بر چهار بخش تقسیم مى شود: بینش در هوشیارى و زیرکى، رسیدن به دقایق حکمت، پند گرفتن از حوادث و توجّه به روش پیشینیان.»


سپس مى افزاید: «و الْعَدَلُ مِنْها عَلى اَرْبَعِ شُعَب، عَلى غائِصِ الْفَهْمِ، وَغَوْرِ الْعِلْمِ، وَزُهْرَةِ الْحُکْمِ، وَرَساخَةِ الْحِلْمِ; عدالت نیز بر چهار شاخه است: دقّت براى فهم مطالب، غور در علم و دانش، (سپس) قضاوت صحیح و (سرانجام) حلم و بردبارى پایدار.»


و در پایان مى فرماید: «وَالْجِهادُ مِنْها عَلى اَرْبَعِ شُعَب عَلَى الاَْمْرِ بِالْمَعْرُوفِ وَالنَّهْىِ عَنِ الْمُنْکَرِ و َالصِّدْقِ فِى الْمَواطِنِ، وَشَنآنِ الْفاسِقِینَ; جهاد نیز چهار شاخه دارد: امر به معروف، و نهى از منکر، صدق و راستى در معرکه نبرد، و دشمنى با فاسقان.»

اصول کافى، جلد 2، ص 391 (باب دعائم الکفر و شعبه)

 

منبع: اخلاق در قرآن جلد 1

تلخیص برای ذی طوی: مسطور

جایگاه فنا و بقا در سفرهاى عرفانى‏

جایگاه فنا و بقا در سفرهاى عرفانى‏

عارفان چهار سفر روحانى براى سالکان الى الله ترسیم مى‏کنند:

- سفر از خلق به حق؛

- سفر با حق در حق؛

- سفر از حق به خلق با حق که در برابر سفر اول است؛

- سفر با حق در خلق که از جهتى در برابر سفر دوم است.

سالک با فنا در حق سفر اوّل را پایان مى‏برد و با بقاى به حق و وجودى حقانى به خود باز مى‏گردد و سیر در اسماى خدا را آغاز مى‏کند. این سفر دوم را پایانى نیست؛ زیرا اسماى خدا را پایانى نیست عزالدّین محمود کاشانى درباره وصول به حق گوید:

اتصال بر دو گونه است: اتصال شهودى و اتصال وجودى، اتصال شهودى، وصول سرّ محبّ است به محبوب در مقام مشاهده، و اتصال وجودى عبارت است از وصول ذات محب به صفات محبوب و اتصافش بدان، و مراتب آن را نهایت نیست، چه کمال اوصاف محبوب را، غایت نیست و این حال را سیر فى اللَّه خوانند، چندان که آن را قطع کنند به نهایت نرسد و هر چه در دنیا بدان رسند هنوز اوّل منزلى بود از منازل وصول و به عمرى ابدى در آخرت به نهایت آن نتوان رسید.

آیت‏اللَّه جوادى آملى درباره پایان ناپذیرى سیر در حق و سفر دوم مى‏گوید:

در مرحله شهود، سفر پایان‏پذیر نیست، چون عارف در اسماى الهى سیر مى‏کند و این مسافت نامحدود است. سیر از خلق به حق محدود است؛ چون پایانش حق است، سیر از حق به خلق نیز محدود است، چون پایانش خلق است ولى سیر در حق یعنى «از حق به سوى حق و در حق» نامحدود است. چون سیر در اسماى الهى است و اسماء و کمالات الهى بى پایان است، از این رو شهود ذات و اسما و صفات خداوند پایان‏پذیر نیست.

سالک با سیر در اسماى حق و شهود صفات و کمالات الهى، سفر دوم را به گونه‏اى نسبى پایان مى‏برد و سفر سوم را آغاز و با وجودى حقانى در مراتب افعال الهى و عوالم خلقت سیر مى‏کند. با پایان این سفر در میان مردم گام مى‏نهد و سفر چهارم را مى‏آغازد. سالک در این سیر، خلایق و آثار و لوازم آنان را شهود مى‏کند و به منفعت‏ها و ضررهاى اجتماع بشرى و احوال خلایق پى مى‏برد و از چگونگى برگشت خلایق به حق آگاه مى‏شود و مردم را به سوى خداى متعال دعوت مى‏کند.

از کلمات عارفان برمى‏آید که سالک در پایان سفر اوّل به برخى مراتب فنا دست مى‏یابد، و با پایان یافتن سفر دوم به مراتب نهایى فنا مى‏رسد.

وصول و لقاى حق پس از فنا

سالک تا در خود ننگرد و از حجاب انانیت و حدود وجودى خود رهایى نیابد، به قرب و وصال حق راهى ندارد. از این رو عارفان وصول به حق و شهود و لقاى او را تنها پس از فناى سالک در حق و بقاى به او ممکن مى‏دانند.

نهایت جمله احوال شریفه، اتصال محّب به محبوب است و آن بعد از فناى وجود محب و بقاى او به محبوب صورت بندد؛ چه قبل الفناء امکان وصول نیست، آنجا که سطوات انوارِ قدَم تاختن آرد، ظلمت حَدَثان را چه مجال ماند و همچنین در حال فنا وصول متصوّر نگردد، پس اتّصال، بعد از بقاى وجود محبّ به محبوب تواند بود.

تنها با گذر و فنا از این هستى‏هاى محدود، مى‏توان به آن هستى مطلق راه یافت.هستى‏هاى محدود، تاریکى و ظلمت و حجاب چهره جان آدمى‏اند.

                        عرفان اسلامى، ص: 258

نام‏کتاب:عرفان اسلامى‏

نام مؤلف:سید قوام الدین حسینى‏

تلخیص برای ذی طوی:‌مسطور

دعاي سيزدهم صحيفه سجاديه

وَ كَانَ مِنْ دُعَائِهِ عَلَيْهِ السَّلَامُ فِي طَلَبِ الْحَوَائِجِ إِلَى اللَّهِ تَعَالَى :

اللَّهُمَّ يَا مُنْتَهَى مَطْلَبِ الْحَاجَاتِ وَ يَا مَنْ عِنْدَهُ نَيْلُ الطَّلِبَاتِ وَ يَا مَنْ لَا يَبِيعُ نِعَمَهُ بِالْأَثْمَانِ وَ يَا مَنْ لَا يُكَدِّرُ عَطَايَاهُ بِالِامْتِنَانِ وَ يَا مَنْ يُسْتَغْنَى بِهِ وَ لَا يُسْتَغْنَى عَنْهُ وَ يَا مَنْ يُرْغَبُ إِلَيْهِ وَ لَا يُرْغَبُ عَنْهُ وَ يَا مَنْ لَا تُفْنِي خَزَائِنَهُ الْمَسَائِلُ وَ يَا مَنْ لَا تُبَدِّلُ حِكْمَتَهُ الْوَسَائِلُ وَ يَا مَنْ لَا تَنْقَطِعُ عَنْهُ حَوَائِجُ الْمُحْتَاجِينَ وَ يَا مَنْ لَا يُعَنِّيهِ دُعَاءُ الدَّاعِينَ. تَمَدَّحْتَ بِالْغَنَاءِ عَنْ خَلْقِكَ وَ أَنْتَ أَهْلُ الْغِنَى عَنْهُمْ وَ نَسَبْتَهُمْ إِلَى الْفَقْرِ وَ هُمْ أَهْلُ الْفَقْرِ إِلَيْكَ. فَمَنْ حَاوَلَ سَدَّ خَلَّتِهِ مِنْ عِنْدِكَ، وَ رَامَ صَرْفَ الْفَقْرِ عَنْ نَفْسِهِ بِكَ فَقَدْ طَلَبَ حَاجَتَهُ فِي مَظَانِّهَا، وَ أَتَى طَلِبَتَهُ مِنْ وَجْهِهَا. وَ مَنْ تَوَجَّهَ بِحَاجَتِهِ إِلَى أَحَدٍ مِنْ خَلْقِكَ أَوْ جَعَلَهُ سَبَبَ نُجْحِهَا دُونَكَ فَقَدْ تَعَرَّضَ لِلْحِرْمَانِ، وَ اسْتَحَقَّ مِنْ عِنْدِكَ فَوْتَ الْإِحْسَانِ. اللَّهُمَّ وَ لِي إِلَيْكَ حَاجَةٌ قَدْ قَصَّرَ عَنْهَا جُهْدِي، وَ تَقَطَّعَتْ دُونَهَا حِيَلِي، وَ سَوَّلَتْ لِي نَفْسِي رَفْعَهَا إِلَى مَنْ يَرْفَعُ حَوَائِجَهُ إِلَيْكَ، وَ لَا يَسْتَغْنِي فِي طَلِبَاتِهِ عَنْكَ، وَ هِيَ زَلَّةٌ مِنْ زَلَلِ الْخَاطِئِينَ، وَ عَثْرَةٌ مِنْ عَثَرَاتِ الْمُذْنِبِينَ. ثُمَّ انْتَبَهْتُ بِتَذْكِيرِكَ لِي مِنْ غَفْلَتِي، وَ نَهَضْتُ بِتَوْفِيقِكَ مِنْ زَلَّتِي، وَ رَجَعْتُ وَ نَكَصْتُ بِتَسْدِيدِكَ عَنْ عَثْرَتِي. وَ قُلْتُ سُبْحَانَ رَبِّي كَيْفَ يَسْأَلُ مُحْتَاجٌ مُحْتَاجاً وَ أَنَّى يَرْغَبُ مُعْدِمٌ إِلَى مُعْدِمٍ فَقَصَدْتُكَ، يَا إِلَهِي، بِالرَّغْبَةِ، وَ أَوْفَدْتُ عَلَيْكَ رَجَائِي بِالثِّقَةِ بِكَ. وَ عَلِمْتُ أَنَّ كَثِيرَ مَا أَسْأَلُكَ يَسِيرٌ فِي وُجْدِكَ، وَ أَنَّ خَطِيرَ مَا أَسْتَوْهِبُكَ حَقِيرٌ فِي وُسْعِكَ، وَ أَنَّ كَرَمَكَ لَا يَضِيقُ عَنْ سُؤَالِ أَحَدٍ، وَ أَنَّ يَدَكَ بِالْعَطَايَا أَعْلَى مِنْ كُلِّ يَدٍ. اللَّهُمَّ فَصَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ، وَ احْمِلْنِي بِكَرَمِكَ عَلَى التَّفَضُّلِ، وَ لَا تَحْمِلْنِي بِعَدْلِكَ عَلَى الِاسْتِحْقَاقِ، فَمَا أَنَا بِأَوَّلِ رَاغِبٍ رَغِبَ إِلَيْكَ فَأَعْطَيْتَهُ وَ هُوَ يَسْتَحِقُّ الْمَنْعَ، وَ لَا بِأَوَّلِ سَائِلٍ سَأَلَكَ فَأَفْضَلْتَ عَلَيْهِ وَ هُوَ يَسْتَوْجِبُ الْحِرْمَانَ. اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ، وَ كُنْ لِدُعَائِي مُجِيباً، وَ مِنْ نِدَائِي قَرِيباً، وَ لِتَضَرُّعِي رَاحِماً، وَ لِصَوْتِي سَامِعاً. وَ لَا تَقْطَعْ رَجَائِي عَنْكَ، وَ لَا تَبُتَّ سَبَبِي مِنْكَ، وَ لَا تُوَجِّهْنِي فِي حَاجَتِي هَذِهِ وَ غَيْرِهَا إِلَى سِوَاكَ وَ تَوَلَّنِي بِنُجْحِ طَلِبَتِي وَ قَضَاءِ حَاجَتِي وَ نَيْلِ سُؤْلِي قَبْلَ زَوَالِي عَنْ مَوْقِفِي هَذَا بِتَيْسِيرِكَ لِيَ الْعَسِيرَ وَ حُسْنِ تَقْدِيرِكَ لِي فِي جَمِيعِ الْأُمُورِ وَ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ، صَلَاةً دَائِمَةً نَامِيَةً لَا انْقِطَاعَ لِأَبَدِهَا وَ لَا مُنْتَهَى لِأَمَدِهَا، وَ اجْعَلْ ذَلِكَ عَوْناً لِي وَ سَبَباً لِنَجَاحِ طَلِبَتِي، إِنَّكَ وَاسِعٌ كَرِيمٌ. وَ مِنْ حَاجَتِي يَا رَبِّ كَذَا وَ كَذَا )وَ تَذْكُرُ حَاجَتَكَ ثُمَّ تَسْجُدُ وَ تَقُولُ فِي سُجُودِكَ‏( فَضْلُكَ آنَسَنِي، وَ إِحْسَانُكَ دَلَّنِي، فَأَسْأَلُكَ بِكَ وَ بِمُحَمَّدٍ وَ آلِهِ صَلَوَاتُكَ عَلَيْهِمْ أَن لَا تَرُدَّنِي خَائِباً.

 
 
 
ترجمه دعا
خدايا، اي سرانجامِ نيك هزار نياز خواهي.
اي آن كه توفيق رسيدن به خواسته‌ها از توست.
اي آن كه در برابر نعمت‌هايت عوض نمي‌خواهي.
اي آن كه زلالِ بخشش خود را به منّت نهادن نمي‌آلايي.
اي آن كه تنها به تو بي‌نيازي توان جست و از تو بي‌نياز نتوان بود.
اي آن كه همگان به تو روي مي‌آورند و از تو روي بر نمي‌تابند.
اي آن كه خواسته‌هاي بسيار، گنجينه‌هاي نعمت را تهي نمي‌گرداند.
اي آن كه هيچ دستاويزي قانون حكمتت را دگرگون نمي‌سازد.
اي آن كه رشته‌ي نياز نيازمندان از تو بريده نمي‌شود.
اي آن كه بسياريِ دعاي خواهندگان تو را نمي‌رنجاند.
خود را به بي‌نيازي از آفريدگانت ستوده‌اي، و تو سزاوار اين بي‌نيازي هستي،
و آفريدگان را نيازمندِ خويش خوانده‌اي و آنان را سزاست كه نيازمند تو باشند.
هر كس كه سامان كار خويش را از تو بخواهد، و بخواهد كه تو او را بي‌نياز گرداني، خواسته‌ي خود را در آن جا كه بايد، جست و جو كرده و از راهي درست به يافتن آن برآمده است.
و هر كس كه حاجت خود نزد يكي از بندگانِ تو بَرَد و او را سبب كام‌يابيِ خويش پندارد، خود را در معرض نااميدي گذاشته است و مي‌سزد كه از نعمتِ تو بهره‌اي نبرد.
خدايا، مرا از تو خواسته‌اي است كه خود از برآوردن آن ناتوانم و چاره‌جويي آن نتوانم، و نفسم مرا وسوسه مي‌كند كه برآوردن آن خواسته را از كسي خواهم كه او، خود، نياز از تو خواهد و در خواسته‌اش از تو بي‌نياز نباشد؛ و اين، خود لغزشي بود از لغزش‌هاي خطاكاران، و زمين خوردني چون زمين خوردنِ گنهكاران.
آن گاه به هشدار تو از خوابِ بي‌خبري به خود آمدم، و به توفيق تو، پس از لغزش برخاستم، و چون به راهم آوردي، ديگر زمين نخوردم و باز گرديدم،
و گفتم: پاك و منزّه است پروردگار من، چگونه مي‌شود نيازمندي از نيازمندي چون خود حاجت خواهد و تهي دستي نياز خواه تهي دستي گردد؟
پس اي معبود من، با اشتياقِ تمام به سويت آمدم، و با اعتماد، دست اميد به دامانِ تو زدم،
و دانستم كه كوه خواسته‌هاي من، پيش توانگري تو، كوچك است، و انبوه چشمداشتِ من از تو، در برابر رحمت‌هاي تو اندك؛ گنجايش لطفِ تو بيش از نيازِ خواهندگان است، و دستِ بخشش تو بالاتر از همه‌ي دستان.
خدايا، پس بر محمد و خاندانش درود فرست و به لطف خود با من آن كن كه بخشش بسيار تو را سزاوار است، و به عدل خود با من آن مكن كه مرا شايسته است. من نخستين كسي نيستم كه به تو روي آورد و تو او را نعمت دادي، حال آن كه سزوار رانده شدن بود، و نخستين كسي نيستم كه دست خواهش به سويت دراز كرد و تو خواسته‌اش را برآوردي، حال آن كه سزاوار نااميدي بود.
خدايا، پس بر محمد و خاندانش درود فرست و دعاي مرا اجابت كن و ندايم را پاسخ گو و بر زاري‌هاي من رحمت آور و آواز مرا بشنو
مرا از خودت نااميد مساز، و رشته‌ي پيوند من با خودت را مگسل، و در اين نياز كه اكنون از تو مي‌خواهم، و هر نياز ديگر، مرا به ديگران حواله مكن.
و پيش از آن كه از اين جا برخيزم، خود، برآوردنِ خواسته‌ام را بر عهده بگير، و با آسان كردن سختي‌ها بر من، نيازم را برآورده ساز و مرا به خواسته‌ام برسان، و در هر كار، آنچه خير من در آن است، برايم مقدّر فرما.
خدايا، بر محمد و خاندانش درود فرست؛ درودي پيوسته و بالنده؛ بي‌گسست و بي‌پايان، و اين درود را ياري رسانِ من و وسيله‌ي برآمدنِ حاجتم گردان، كه تو كارگشايِ نيكو خصالي.
اي پروردگارِ من، خواهشم از تو اين است كه... [خواسته‌ي خود را به ياد مي‌آوري و به سجده مي‌روي و مي‌گويي:] بخشش بسيار تو خاطرم را آسوده و احسانت مرا به سوي تو راه نمود. پس تو را به خودت و به محمد و خاندانش ـ كه درود تو بر آنان باد ـ سوگند مي‌دهم و از تو مي‌خواهم كه مرا دستِ تهي و نااميدي برنگرداني.

دعای دوازدهم صحیفه سجادیه

وَ كَانَ مِنْ دُعَائِهِ عَلَيْهِ السَّلَامُ فِي الِاعْتِرَافِ و طَلَبِ التَّوْبَةِ إِلَى اللَّهِ تَعَالَى :

اللَّهُمَّ إِنَّهُ يَحْجُبُنِي عَنْ مَسْأَلَتِكَ خِلَالٌ ثَلَاثٌ، وَ تَحْدُونِي عَلَيْهَا خَلَّةٌ وَاحِدَةٌ يَحْجُبُنِي أَمْرٌ أَمَرْتَ بِهِ فَأَبْطَأْتُ عَنْهُ، وَ نَهْيٌ نَهَيْتَنِي عَنْهُ فَأَسْرَعْتُ إِلَيْهِ، وَ نِعْمَةٌ أَنْعَمْتَ بِهَا عَلَيَّ فَقَصَّرْتُ فِي شُكْرِهَا. وَ يَحْدُونِي عَلَى مَسْأَلَتِكَ تَفَضُّلُكَ عَلَى مَنْ أَقْبَلَ بِوَجْهِهِ إِلَيْكَ، وَ وَفَدَ بِحُسْنِ ظَنِّهِ إِلَيْكَ، إِذْ جَمِيعُ إِحْسَانِكَ تَفَضُّلٌ، وَ إِذْ كُلُّ نِعَمِكَ ابْتِدَاءٌ فَهَا أَنَا ذَا، يَا إِلَهِي، وَاقِفٌ بِبَابِ عِزِّكَ وُقُوفَ الْمُسْتَسْلِمِ الذَّلِيلِ، وَ سَائِلُكَ عَلَى الْحَيَاءِ مِنِّي سُؤَالَ الْبَائِسِ الْمُعِيلِ مُقِرٌّ لَكَ بِأَنِّي لَمْ أَسْتَسْلِمْ وَقْتَ إِحْسَانِكَ إِلَّا بِالْإِقْلَاعِ عَنْ عِصْيَانِكَ، وَ لَمْ أَخْلُ فِي الْحَالَاتِ كُلِّهَا مِنِ امْتِنَانِكَ. فَهَلْ يَنْفَعُنِي، يَا إِلَهِي، إِقْرَارِي عِنْدَكَ بِسُوءِ مَا اكْتَسَبْتُ وَ هَلْ يُنْجِينِي مِنْكَ اعْتِرَافِي لَكَ بِقَبِيحِ مَا ارْتَكَبْتُ أَمْ أَوْجَبْتَ لِي فِي مَقَامِي هَذَا سُخْطَكَ أَمْ لَزِمَنِي فِي وَقْتِ دُعَايَ مَقْتُكَ. سُبْحَانَكَ، لَا أَيْأَسُ مِنْكَ وَ قَدْ فَتحْتَ لِي بَابَ التَّوْبَةِ إِلَيْكَ، بَلْ أَقُولُ مَقَالَ الْعَبْدِ الذَّلِيلِ الظَّالِمِ لِنَفْسِهِ الْمُسْتَخِفِّ بِحُرْمَةِ رَبِّهِ.) 8) الَّذِي عَظُمَتْ ذُنُوبُهُ فَجَلَّتْ، وَ أَدْبَرَتْ أَيَّامُهُ فَوَلَّتْ حَتَّى إِذَا رَأَى مُدَّةَ الْعَمَلِ قَدِ انْقَضَتْ وَ غَايَةَ الْعُمُرِ قَدِ انْتَهَتْ، وَ أَيْقَنَ أَنَّهُ لَا مَحِيصَ لَهُ مِنْكَ، وَ لَا مَهْرَبَ لَهُ عَنْكَ، تَلَقَّاكَ بِالْإِنَابَةِ، وَ أَخْلَصَ لَكَ التَّوْبَةَ، فَقَامَ إِلَيْكَ بِقَلْبٍ طَاهِرٍ نَقِيٍّ، ثُمَّ دَعَاكَ بِصَوْتٍ حَائِلٍ خَفِيٍّ. قَدْ تَطَأْطَأَ لَكَ فَانْحَنَى، وَ نَكَّسَ رَأْسَهُ فَانْثَنَى، قَدْ أَرْعَشَتْ خَشْيَتُهُ رِجْلَيْهِ، وَ غَرَّقَتْ دُمُوعُهُ خَدَّيْهِ، يَدْعُوكَ بِيَا أَرْحَمَ الرَّاحِمِينَ، وَ يَا أَرْحَمَ مَنِ انْتَابَهُ الْمُسْتَرْحِمُونَ، وَ يَا أَعْطَفَ مَنْ أَطَافَ بِهِ الْمُسْتَغْفِرُونَ، وَ يَا مَنْ عَفْوُهُ أَكْثرُ مِنْ نَقِمَتِهِ، وَ يَا مَنْ رِضَاهُ أَوْفَرُ مِنْ سَخَطِهِ. وَ يَا مَنْ تَحَمَّدَ إِلَى خَلْقِهِ بِحُسْنِ التَّجَاوُزِ، وَ يَا مَنْ عَوَّدَ عِبَادَهُ قَبُولَ الْإِنَابَةِ، وَ يَا مَنِ اسْتَصْلَحَ فَاسِدَهُمْ بِالتَّوْبَةِ وَ يَا مَنْ رَضِيَ مِنْ فِعْلِهِمْ بِالْيَسِيرِ، وَ مَنْ كَافَى قَلِيلَهُمْ بِالْكَثِيرِ، وَ يَا مَنْ ضَمِنَ لَهُمْ إِجَابَةَ الدُّعَاءِ، وَ يَا مَنْ وَعَدَهُمْ عَلَى نَفْسِهِ بِتَفَضُّلِهِ حُسْنَ الْجَزَاءِ. مَا أَنَا بِأَعْصَى مَنْ عَصَاكَ فَغَفَرْتَ لَهُ، وَ مَا أَنَا بِأَلْوَمِ مَنِ اعْتَذَرَ إِلَيْكَ فَقَبِلْتَ مِنْهُ، وَ مَا أَنَا بِأَظْلَمِ مَنْ تَابَ إِلَيْكَ فَعُدْتَ عَلَيْهِ. أَتُوبُ إِلَيْكَ فِي مَقَامِي هَذَا تَوْبَةَ نَادِمٍ عَلَى مَا فَرَطَ مِنْهُ، مُشْفِقٍ مِمَّا اجْتَمَعَ عَلَيْهِ، خَالِصِ الْحَيَاءِ مِمَّا وَقَعَ فِيهِ. عَالِمٍ بِأَنَّ الْعَفْوَ عَنِ الذَّنْبِ الْعَظِيمِ لَا يَتَعَاظَمُكَ، وَ أَنَّ التَّجَاوُزَ عَنِ الْإِثْمِ الْجَلِيلِ لَا يَسْتَصْعِبُكَ، وَ أَنَّ احْتِمَالَ الْجِنَايَاتِ الْفَاحِشَةِ لَا يَتَكَأَّدُكَ، وَ أَنَّ أَحَبَّ عِبَادِكَ إِلَيْكَ مَنْ تَرَكَ الِاسْتِكْبَارَ عَلَيْكَ، وَ جَانَبَ الْإِصْرَارَ، وَ لَزِمَ الِاسْتِغْفَارَ. وَ أَنَا أَبْرَأُ إِلَيْكَ مِنْ أَنْ أَسْتَكْبِرَ، وَ أَعُوذُ بِكَ مِنْ أَنْ أُصِرَّ، وَ أَسْتَغْفِرُكَ لِمَا قَصَّرْتُ فِيهِ، وَ أَسْتَعِينُ بِكَ عَلَى مَا عَجَزْتُ عَنْهُ. 15) اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ، وَ هَبْ لِي مَا يَجِبُ عَلَيَّ لَكَ، وَ عَافِنِي مِمَّا أَسْتَوْجِبُهُ مِنْكَ، وَ أَجِرْنِي مِمَّا يَخَافُهُ أَهْلُ الْإِسَاءَةِ، فَإِنَّكَ مَلِي‏ءٌ بِالْعَفْوِ، مَرْجُوٌّ لِلْمَغْفِرَةِ، مَعْرُوفٌ بِالتَّجَاوُزِ، لَيْسَ لِحَاجَتِي مَطْلَبٌ سِوَاكَ، وَ لَا لِذَنْبِي غَافِرٌ غَيْرُكَ، حَاشَاكَ وَ لَا أَخَافُ عَلَى نَفْسِي إِلَّا إِيَّاكَ، إِنَّكَ أَهْلُ التَّقْوَى وَ أَهْلُ الْمَغْفِرَةِ، صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ، وَ اقْضِ حَاجَتِي، وَ أَنْجِحْ طَلِبَتِي، وَ اغْفِرْ ذَنْبِي، وَ آمِنْ خَوْفَ نَفْسِي، إِنَّكَ عَلَى كُلِّ شَيْ‏ءٍ قَدِيرٌ، وَ ذَلِكَ عَلَيْكَ يَسِيرٌ، آمِينَ رَبَّ الْعَالَمِينَ.

ترجمه دعا

خدايا، سه چيز مرا باز مي‌دارد از اين كه خواسته‌ي خود را با تو در ميان گذارم، و يك چيز مرا بر آن وا مي‌دارد.
فرماني كه داده‌اي و من در عمل به آن كُندي كرده‌ام، كاري كه مرا از آن بازداشته‌اي و من به انجام دادنِ آن شتاب ورزيده‌ام، نعمتي كه به من ارزاني داشته‌اي و من در سپاس آن كوتاهي نموده‌ام، سه چيزي هستند كه مرا باز مي‌دارند.
اما بخشش و نيكي بسيار تو به كسي كه روي به درگاهت آورد و با خوش‌بيني به سوي تو آيد، مرا به گفتنِ خواسته‌ام بر مي‌انگيزد؛ چرا كه هر احسانِ تو بخشش بسيار است، و هر نعمتِ تو نعمتي بي‌سابقه.
اينك اي معبود من، اين منم كه بر درگاه عزّتِ تو همچون بنده‌اي فرمانبردار و خوار ايستاده‌ام، و همچون بينوايي عيالوار، شرمسارانه دستِ خواهش دراز كرده‌ام.
اعتراف مي‌كنم كه در هنگام احسانِ تو جز خودداري از نافرماني تو كاري نكرده‌ام، حال آن كه هيچ گاه از نعمت‌هاي تو بي‌بهره نبوده‌ام.
اي معبودِ من، آيا اقرارم به كارهاي ناپسند در پيشگاه تو، مرا سود مي‌دهد؟ و اعترافم به زشتكاري‌ها مرا از عذاب تو نجات مي‌بخشد؟ يا در همين حال كه هستم خشمِ خود را بر من واجب كرده‌اي، و هم اكنون كه تو را مي‌خوانم غضب خود را دامنگيرم ساخته‌اي؟
اي خداوند پاك، از تو نااميد نخواهم شد، زيرا دَرِ بازگشت به سوي خود را به رويم گشوده‌اي. پس به درگاهت مي‌نالم، چونان بنده‌اي ذليل كه بر خود ستم كرده و حُرمت پروردگارِ خود را شكسته است؛
همان كه گناهانش فزوني يافته و روزگار عمرش سپري شده و چندان كه مي‌نگرد، زمان كار كردنش به سر آمده و زندگي‌اش رو به پايان نهاده است، و به يقين مي‌داند كه پناهي جز تو ندارد و از عذاب تو گريختن نتواند. پس با توبه روي به درگاهت آورده و آن را براي تو خالص گردانيده و با دلي پاك و پاكيزه در پيشگاهت ايستاده و با صدايي آرام و دگرگون تو را مي‌خواند.
از فروتني بسيار و سر به زير افكندن در پيشگاه تو قامتش خم گرديده و ترس از تو پاهايش را به لرزه درآورده و گونه‌هايش خيسِ‌ اشك است، و در اين حال، تو را مي‌خواند كه: اي مهربان‌ترين مهربانان، و اي مهربان‌ترين كسي كه رحمت خواهان سوي تو آيند و جويندگانِ آمرزش پيرامونِ تو گردش كنند. اي آن كه بخشش تو از انتقامت بيش‌تر، و خشنودي تو از خشمت افزون‌تر است.
اي آن كه به نيكي از گناه خلق در مي‌گذري تا ستايشِ تو كنند. اي آن كه بندگانت را به پذيرش توبه عادت داده‌اي و با توبه تبهكاران‌شان را به راه آورده‌اي. اي آن كه به اندك كارِ نيك ايشان خرسند شوي و آن كارِ كم را پاداش بسيار دهي. اي آن كه اجابت دعاي بندگان را ضامن شده‌اي و با فضل و بخشش خود، به آنان پاداش نيك وعده فرموده‌اي.
من آن گنهكارترينِ گنهكاراني نيستم كه آمرزيده‌اي؛ من از نكوهيده‌ترين كساني نيستم كه از تو پوزش خواسته‌اند و پذيرفته‌اي؛ و از ستمكارترينِ ستمكاراني نيستم كه رو به سوي تو آورده‌اند و تو نيز [با رحمت خود] به ايشان رو كرده‌اي.
من اينك به سوي تو برمي‌گردم؛ همچون كسي كه از گذشته‌ي خود سخت پشيمان است و از بار گرانِ معصيتي كه بر دوش دارد، هراسان است، و از آنچه گرفتار آن شده، شرمسار و دل نگران است.
مي‌داند كه آمرزش گناهان بزرگ، پيش تو كار سختي نيست، و در گذشتن از خطاهاي سنگين بر تو دشوار نباشد، و بردباري در برابر تباهكاري آشكار ما تو را به زحمت نيندازد، و محبوب‌ترين بندگان تو آن كس است كه در برابرِ تو سركشي نكند و از پافشاري بر گناه بپرهيزد و پيوسته از تو آمرزش خواهد.
خدايا من از گردن كشي در برابرِ تو بيزاري مي‌جويم و از پافشاري بر گناه به تو پناه مي‌برم و از هر كوتاهي كه كرده‌ام آمرزش مي‌طلبم و بر آن كار كه در آن فرو مانم از تو ياري مي‌خواهم.
خدايا، بر محمد و خاندانش درود فرست و گناه آنچه را بر من واجب كرده‌اي، بر من ببخشاي، و مرا از كيفري كه سزاوار آنم، بِرَهان، و از آنچه گناهكاران را به وحشت انداز، آسوده بدار؛ زرا تو بر چشم‌پوشي از گناه توانايي، و تنها به تو اميدِ خطا پوشي هست، و همگان تو را به وصف آمرزش مي‌شناسند. خواسته‌ي خويش را تنها از تو مي‌خواهم كه گناهم را جز تو آمرزنده‌اي نيست. هرگز، هرگز!
من بر خويشتن جز از عذابِ تو نمي‌ترسم، كه تنها از تو بايد بيم داشت و تنها از تو بايد آمرزش خواست. بر محمد و خاندانش درود فرست و نيازم را برآور و خواسته‌ام را برسان و گناهم را ببخشاي و مرا از ترس در امان دار، كه تو بر هر كاري توانايي و اين همه بر تو آسان است. چنين باد اي پروردگار هستي‌ها.

دعای یازدهم صحیفه سجادیه

وَ كَانَ مِنْ دُعَائِهِ عَلَيْهِ السَّلَامُ بِخَوَاتِمِ الْخَيْر :

يَا مَنْ ذِكْرُهُ شَرَفٌ لِلذَّاكِرِينَ، وَ يَا مَنْ شُكْرُهُ فَوْزٌ لِلشَّاكِرِينَ، وَ يَا مَنْ طَاعَتُهُ نَجَاةٌ لِلْمُطِيعِينَ، صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ، وَ اشْغَلْ قُلُوبَنَا بِذِكْرِكَ عَنْ كُلِّ ذِكْرٍ، وَ أَلْسِنَتَنَا بِشُكْرِكَ عَنْ كُلِّ شُكْرٍ، وَ جَوَارِحَنَا بِطَاعَتِكَ عَنْ كُلِّ طَاعَةٍ. فَإِنْ قَدَّرْتَ لَنَا فَرَاغاً مِنْ شُغْلٍ فَاجْعَلْهُ فَرَاغَ سَلَامَةٍ لَا تُدْرِكُنَا فِيهِ تَبِعَةٌ، وَ لَا تَلْحَقُنَا فِيهِ سَأْمَةٌ، حَتَّى يَنْصَرِفَ عَنَّا كُتَّابُ السَّيِّئَاتِ بِصَحِيفَةٍ خَالِيَةٍ مِنْ ذِكْرِ سَيِّئَاتِنَا، وَ يَتَوَلَّى كُتَّابُ الْحَسَنَاتِ عَنَّا مَسْرُورِينَ بِمَا كَتَبُوا مِنْ حَسَنَاتِنَا وَ إِذَا انْقَضَتْ أَيَّامُ حَيَاتِنَا، وَ تَصَرَّمَتْ مُدَدُ أَعْمَارِنَا، وَ اسْتَحْضَرَتْنَا دَعْوَتُكَ الَّتِي لَا بُدَّ مِنْهَا وَ مِنْ إِجَابَتِهَا، فَصَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ، وَ اجْعَلْ خِتَامَ مَا تُحْصِي عَلَيْنَا كَتَبَةُ أَعْمَالِنَا تَوْبَةً مَقْبُولَةً لَا تُوقِفُنَا بَعْدَهَا عَلَى ذَنْبٍ اجْتَرَحْنَاهُ، وَ لَا مَعْصِيَةٍ اقْتَرَفْنَاهَا. وَ لَا تَكْشِفْ عَنَّا سِتْراً سَتَرْتَهُ عَلَى رُءُوسِ الْأَشْهَادِ، يَوْمَ تَبْلُو أَخْبَارَ عِبَادِكَ. إِنَّكَ رَحِيمٌ بِمَنْ دَعَاكَ، وَ مُسْتَجِيبٌ لِمَنْ نَادَاكَ .

ترجمه دعا :

اي آن كه ياد تو يادآورانت را بزرگي دهد، و اي آن كه سپاس تو سپاسگزارانت را رستگار كند، و اي آن كه فرمانبرداريِ‌تو فرمانبردارانت را رهايي بخشد، بر محمد و خاندانش درود فرست؛ و با ياد خود، دل‌هاي ما را از هر ياد ديگري بپرداز؛ و با سپاس خود، زبان‌هاي ما را از هر سپاس ديگر، و با فرمانبرداري خود، اعضاي ما را از فرمانبرداري ديگران بازدار.
اگر براي ما فراغتي مقدّر كرده‌اي، آن را فراغتي بي‌گزند و سالم قرار ده كه وبال نياورد و دل‌هايمان را نميراند، تا فرشتگاني كه گناهان ما را مي‌نويسند، با كارنامه‌اي سفيد و تهي از تيرگي‌هاي گناه از پيش ما به سوي تو برگرداند، و فرشتگاني كه كارهاي نيك ما را مي‌نويسند، شادمان از آنچه در كارنامه‌ي ما نوشته‌اند، پيش تو آيند.
چون روزهاي زندگي ما سپري شود و مدت عمر ما به سر آيد و فراخوانِ تو ما را فرا خوانَد ـ همان كه از اجابت آن چاره و گريزي نيست ـ بر محمد و خاندانش درود فرست و چنان كن كه آنچه فرشتگانِ نويسنده براي ما رقم مي‌زنند، به توبه‌اي مقبول خاتمه يابد، تا پس از آن ما را به سبب گناهي كه كرده‌ايم و نافرماني‌اي كه بدان آلوده گشته‌ايم، باز نداري،
و در آن روز كه از رازهاي پنهان بندگانت پرده بر مي‌داري، پيش چشمِ همگان، پرده از گناهان ما بر نداري.
تنها تويي كه با هر كس تو را بخوند، مهر مي‌ورزي، و به هر كس كه تو را ندا دهد، جواب مي‌گويي.

آن کس که نداند و نداند که نداند

آن کس که نداند و نداند که نداند

در جهل مرکب ابدالدهر  بماند

آن کس که نداند و بداند که نداند

لنگان خرک خویش به منزل برساند

آن کس که بداند و نداند که بداند

بیدار نمایید که او خفته نماند

آن کس که بداند و بداند که بداند

اسب شرف از گنبد گردون بجهاند



اقسام عقل در نظر فلاسفه

اقسام عقل در نظر فلاسفه

فیلسوفان مسلمان اغلب نظریه معرفت شناسی ارسطو را پذیرفتند. ارسطو برخلاف افلاطون میان فلسفه نظری و فلسفه عملی تفاوت گذاشت. او فلسفه عملی را به سه دسته اخلاق، تدبیر منزل، و سیاست مدن تقسیم می کرد. به نظر ارسطو اقامه برهان و هر گونه شناخت علمی، به نوبه خود مبتنی بر مبادی نخستین است. او از این سخن خود نتیجه می گیرد که نخستین مبادی اشیا موضوع حکمت نظری قرار می گیرند و نه موضوع حکمت عملی هریک از دو نوع حکمت عملی و نظری خود دستاورد دو نوع عقل است: عقل عملی و عقل نظری. در جهان اسلام، ابن سینا نیز به پذیرش طبقه بندی ارسطویی معرفت، تمام تفکرات بشری را به دو بخش حکمت نظری و حکمت عملی تقسیم می کند.

او در توضیح حکمت نظری بیان می کند که این نوع از دانش، پژوهشگر را به کامل کردن توان اندیشه اش که در نفس نهفته است برمی انگیزد ابن سینا رسیدن به این هدف را از رهگذر دست یابی به علوم تصوری و تصدیقی به اشیا و اموری که در رده اعمال و احوال اختیاری انسان نیستند، ممکن می داند اما حکمت عملی به عقیده ابن سینا در نخستین مرحله سیر خود مانند حکمت نظری پژوهشگر خود را به سوی کمال یابی توان نظری رهمنون می گردد- از طریق دانش های تصوری و تصدیقی نسبت به اموری که در قلمروی اختیار آدمی هستند- اما هدف دیگر حکمت عملی دست یابی به فضایل عملی است. بر خلاف وجود دو نوع معرفت نظری و عملی در آدمی، او دارای یک نیروی اندیشنده بیش نیست. بهترین دلیل این مدعا آن است که پسوند عملی در برابر نظری که به عقل نسبت داده می شود، تنها به گروه بندی معقولات و تنوع آن ها دلالت می کند و نه به دوگانگی معنی و واقعیت عقل بشر.
صدرالمتألهین شیرازی مراتب ادراک انسان را به سه مرتبه اصلی باز می گرداند: حس، خیال و عقل. در مرتبه تعقل ذهن، صورت ادراکی را از همه خصوصیاتش و نیز از حالت جزئی و شخصی بودنش مجرد می کند. صورت ادراکی در اینجا نه تنها بر مدرک محسوس قابل انطباق است، بلکه بر اشیای دیگری نیز که با آن مدرک محسوس در این صورت کلی مشترکند قابل انطباق است. این مرتبه، مرتبه تجرد کامل صورت ادراکی است.

در فلسفه ملاصدرا، مدرکات عالم عقل نیز بر سه گونه اصلی است:
1. معقول اول که عبارت است از مقولات یا مفاهیم کلی برگرفته از محسوسات و منطبق بر آنها؛ نظیر انسان، حیوان، سفیدی و سیاهی. این دسته از معقولات که «معقولات اولی» نامیده می شوند، دارای مصداق خارجی اند و در حقیقت نخستین مرتبه ادراک عقلی به شمار می روند.
2. معقول ثانی منطقی، که عبارت است از مفاهیم منطقی؛ نظیر کلیت و جزئیت، یا نوع و فصل و جنس. این دسته از مفاهیم را که در منطق به کار برده می شوند و به همین دلیل از آنها به «معقولات منطقی» تعبیر می شود، به این سبب معقولات ثانیه می گویند که ذهن پس از ادراک معقولات اولی به آنها دست می یابد. ذهن پس از دست یابی به مفاهیم و معقولاتی نظیر انسان، حیوان، درخت، سفیدی، سیاهی، و مقایسه آنها با مفاهیمی نظیر این درخت و این انسان و این حیوان، مفاهیم جدیدی را در خود می آفریند؛ همچون کلیت، جزئیت، جنس، فصل، نوع، مثلین و ضدین. چنین مفاهیمی مصادیق خارجی ورای ذهن آدمی ندارند و همچون انسان و حیوان از معقولات اولیه قابل انطباق بر مصادیق خارجی معینی نیستند.
3. معقول ثانی فلسفی که عبارت است از مفاهیم عام فلسفی؛ نظیر وجود، عدم، وحدت، کثرت، علت و معلول، امکان و ضرورت. این دسته از معقولات ثانیه، همچون معقولات ثانیه منطقی مصداق معینی در خارج ندارند، ولی این تفاوت را با آنها دارند که وصف اشیاء خارجی قرار می گیرند؛ مثلا انسان خارجی، وصف امکان می پذیرد، ولی وصف کلیت نمی پذیرد. این مفاهیم از این نظر معقول ثانی به شمار می آیند که از نظر شمول و احاطه مفهومی، شامل ترین و عام ترین مفاهیم ذهنی می باشند. معقولات اولیه همگی بر دسته ای خاص از موجودات قابل انطباق اند، ولی معقولات ثانی فلسفی، مفاهیم فراگیری هستند که دایره انطباق و شمول آنها همه اشیا را در برمی گیرد، و به همین لحاظ از این مفاهیم به «معقولات ثانیه» تعبیر می شود.

به هر حال حکمای اسلامی اصطلاحی دارند که عقل را منقسم می کنند به دو قسم: عقل نظری و عقل عملی. البته مقصود این نیست که در هر کسی دو قوه عاقله هست، بلکه مقصود اینست که قوه عاقله انسان دو نوع محصول فکر و اندیشه دارد که از اساس با هم اختلاف دارند: افکار و اندیشه های نظری، و افکار و اندیشه های عملی.
عقل نظری همان است که مبنای علوم طبیعی و ریاضی و فلسفه الهی است. این علوم همه در این جهت شرکت دارند که کار عقل در آن علوم قضاوت درباره واقعیتها است که فلان شیء اینطور است و یا آنطور؟ فلان اثر و فلان خاصیت را دارد یا ندارد؟ آیا فلان معنا حقیقت دارد یا ندارد؟ و اما عقل عملی آنست که مبنای علوم زندگی است، مبنای اصول اخلاقی است، و به قول قدما مبنای علم اخلاق و تدبیر منزل و سیاست مدن است.
در عقل عملی مورد قضاوت، واقعیتی از واقعیتها نیست که آیا اینچنین است یا آنچنان؟ مورد قضاوت، وظیفه و تکلیف است: آیا "باید" این کار را بکنم یا آن کار را؟ اینطور عمل کنم یا آنطور؟ عقل عملی همان است که مفهوم خوبی و بدی و حسن و قبح و باید و نباید و امر و نهی و امثال اینها را خلق می کند. راهی که انسان در زندگی انتخاب می کند مربوط به طرز کار کردن و طرز قضاوت عقلی عملی او است و مستقیما ربطی به طرز کار و طرز قضاوت عقل نظری وی ندارد.

منبع سخن : کتابخانه طهور

دعاي دهم صحيفه سجاديه

وَ كَانَ مِنْ دُعَائِهِ عَلَيْهِ السَّلَامُ فِي اللَّجَإِ إِلَى اللَّهِ تَعَالَى :

اللَّهُمَّ إِنْ تَشَأْ تَعْفُ عَنَّا فَبِفَضْلِكَ، وَ إِنْ تَشَأْ تُعَذِّبْنَا فَبِعَدْلِكَ فَسَهِّلْ لَنَا عَفْوَكَ بِمَنِّكَ، وَ أَجِرْنَا مِنْ عَذَابِكَ بِتَجَاوُزِكَ، فَإِنَّهُ لَا طَاقَةَ لَنَا بِعَدْلِكَ، وَ لَا نَجَاةَ لِأَحَدٍ مِنَّا دُونَ عَفْوِكَ يَا غَنِيَّ الْأَغْنِيَاءِ، هَا، نَحْنُ عِبَادُكَ بَيْنَ يَدَيْكَ، وَ أَنَا أَفْقَرُ الْفُقَرَاءِ إِلَيْكَ، فَاجْبُرْ فَاقَتَنَا بِوُسْعِكَ، وَ لَا تَقْطَعْ رَجَاءَنَا بِمَنْعِكَ، فَتَكُونَ قَدْ أَشْقَيْتَ مَنِ اسْتَسْعَدَ بِكَ، وَ حَرَمْتَ مَنِ اسْتَرْفَدَ فَضْلَكَ فَإِلَى مَنْ حِينَئِذٍ مُنْقَلَبُنَا عَنْكَ، وَ إِلَى أَيْنَ مَذْهَبُنَا عَنْ بَابِكَ، سُبْحَانَكَ نَحْنُ الْمُضْطَرُّونَ الَّذِينَ أَوْجَبْتَ إِجَابَتَهُمْ، وَ أَهْلُ السُّوءِ الَّذِينَ وَعَدْتَ الْكَشْفَ عَنْهُمْ وَ أَشْبَهُ الْأَشْيَاءِ بِمَشِيَّتِكَ، وَ أَوْلَى الْأُمُورِ بِكَ فِي عَظَمَتِكَ رَحْمَةُ مَنِ اسْتَرْحَمَكَ، وَ غَوْثُ مَنِ اسْتَغَاثَ بِكَ، فَارْحَمْ تَضَرُّعَنَا إِلَيْكَ، وَ أَغْنِنَا إِذْ طَرَحْنَا أَنْفُسَنَا بَيْنَ يَدَيْكَ اللَّهُمَّ إِنَّ الشَّيْطَانَ قَدْ شَمِتَ بِنَا إِذْ شَايَعْنَاهُ عَلَى مَعْصِيَتِكَ، فَصَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ، وَ لَا تُشْمِتْهُ بِنَا بَعْدَ تَرْكِنَا إِيَّاهُ لَكَ، وَ رَغْبَتِنَا عَنْهُ إِلَيْكَ.

ترجمه دعا :

نيايش آن حضرت در پناه بردن به خداي تعالي

خدايا، اگر اراده كني كه ما را بيامرزي. اين آمرزش نتيجه‌ي فضل توست، و اگر خواستِ تو كيفر دادنِ ما باشد، اين كيفر هم از عدالت توست.
بر ما منّت گذار و در كار بخشش خود سخت مگير. از گناهمان درگذر و ما را از عذاب خود رهايي ده كه ما را طاقت عدل تو نيست، و بي‌بخشايش تو هيچ يك از ما را اميدِ نجات نباشد.
اي بي‌نياز بي‌نيازان، اينك ما بندگانِ تو در پيشگاه توايم، و من از همه به تو محتاج‌ترم. پس به توانگريِ خويش. تهي‌دستي ما را چاره‌اي ساز و احسانِ خويش را از ما دريغ مدار آن گونه كه نوميد گرديم؛ كه اگر چنين كني، آن كس كه از تو نيك بختي خواسته، بدبخت شود، و آن كس كه از احسانِ تو چشم بخشش داشته، تهي دست مانَد.
با چنين حال نوميدي، پيش چه كسي رَويم و روي نياز به كدامين درگاه بريم؟ خدايا، تو منزّهي، و ما آن بيچارگانيم كه بر آوردن خواست ايشان را واجب كرده‌اي، و آن رنج ديدگانيم كه بر داشتن رنج ايشان را وعده فرموده‌اي.
خواستِ تو را سزاوارتر، و بزرگيِ تو را شايسته‌تر آن است كه بر خواستارِ رحمت خود، رحمت آوري، و آن كس را كه از تو ياري طلبد، فريادرس باشي. پس بر زاري و نياز ما رحمت آور، و اكنون كه خويشتن را بر آستانِ تو افكنده‌ايم، بي‌نيازمان فرما.
خدايا، آن دم كه از شيطان فرمانبري كرديم و از تو نافرماني، شيطان به شادي پرداخت. پس بر محمد و خاندانش درود فرست، و اينك كه ما او را براي خاطر تو رها كرده‌ايم و به سوي تو آمده‌ايم، ديگر به گناه كردن ما شاد مكن.

دعاي نهم صحيفه سجاديه

وَ كَانَ مِنْ دُعَائِهِ عَلَيْهِ السَّلَامُ فِي الِاشْتِيَاقِ إِلَى طَلَبِ الْمَغْفِرَةِ مِنَ اللَّهِ جَلَّ جَلَالُهُ :

اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ، وَ صَيِّرْنَا إِلَى مَحْبُوبِكَ مِنَ التَّوْبَةِ، و أَزِلْنَا عَنْ مَكْرُوهِكَ مِنَ الْإِصْرَارِ اللَّهُمَّ وَ مَتَى وَقَفْنَا بَيْنَ نَقْصَيْنِ فِي دِينٍ أَوْ دُنْيَا، فَأَوْقِعِ النَّقْصَ بِأَسْرَعِهِمَا فَنَاءً، وَ اجْعَلِ التَّوْبَةَ فِي أَطْوَلِهِمَا بَقَاءً وَ إِذَا هَمَمْنَا بِهَمَّيْنِ يُرْضِيكَ أَحَدُهُمَا عَنَّا، وَ يُسْخِطُكَ الْآخَرُ عَلَيْنَا، فَمِلْ بِنَا إِلَى مَا يُرْضِيكَ عَنَّا، وَ أَوْهِنْ قُوَّتَنَا عَمَّا يُسْخِطُكَ عَلَيْنَا وَ لَا تُخَلِّ فِي ذَلِكَ بَيْنَ نُفُوسِنَا وَ اخْتِيَارِهَا، فَإِنَّهَا مُخْتَارَةٌ لِلْبَاطِلِ إِلَّا مَا وَفَّقْتَ، أَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ إِلَّا مَا رَحِمْتَ اللَّهُمَّ وَ إِنَّكَ مِنَ الضُّعْفِ خَلَقْتَنَا، وَ عَلَى الْوَهْنِ بَنَيْتَنَا، وَ مِنْ مَاءٍ مَهِينٍ ابْتَدَأْتَنَا، فَلَا حَوْلَ لَنَا إِلَّا بِقُوَّتِكَ، وَ لَا قُوَّةَ لَنَا إِلَّا بِعَوْنِكَ فَأَيِّدْنَا بِتَوْفِيقِكَ، وَ سَدِّدْنَا بِتَسْدِيدِكَ، وَ أَعْمِ أَبْصَارَ قُلُوبِنَا عَمَّا خَالَفَ مَحَبَّتَكَ، وَ لَا تَجْعَلْ لِشَيْ‏ءٍ مِنْ جَوَارِحِنَا نُفُوذاً فِي مَعْصِيَتِكَ اللَّهُمَّ فَصَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ، وَ اجْعَلْ هَمَسَاتِ قُلُوبِنَا، وَ حَرَكَاتِ أَعْضَائِنَا وَ لَمَحَاتِ أَعْيُنِنَا، وَ لَهَجَاتِ أَلْسِنَتِنَا فِي مُوجِبَاتِ ثَوَابِكَ حَتَّى لَا تَفُوتَنَا حَسَنَةٌ نَسْتَحِقُّ بِهَا جَزَاءَكَ، وَ لَا تَبْقَى لَنَا سَيِّئَةٌ نَسْتَوْجِبُ بِهَا عِقَابَكَ.

ترجمه دعا :

نيايش آن حضرت در اشتياق به آمرزش

خدايا، بر محمد و خاندانش درود فرست و ما را به سوي توبه‌اي كه پسندِ توست برگردان،و از پا فشاري بر آنچه نمي‌پسندي به دور دار.
خدايا، آن جا كه به ناچار يا دينِ ما كاستي مي‌گيرد يا دنياي ما، كاستي را در آن قرار ده كه زودگذر است، و بازگشت ما را به سوي آن كه پايدارتر است.
و هرگاه آهنگ دو كار كرده باشيم كه يكي خشنودي تو را به همراه دارد و ديگري به خشمت مي‌آورَد، ما را به آن كار كه خشنودي تو در آن است گرايش ده، و نيروي ما را در انجام دادنِ آنچه سبب خشمِ توست، ناتوان گردان.
و در اين كارها، نفس‌هاي ما را به اختيارمان وامگذار؛ زيرا نفس، اگر توفيق تو نباشد، باطل را بر مي‌گزيند، و اگر رحمتِ تو او را در نيابد، به بدي فرمان مي‌دهد.
خدايا، تو ما را از ناتواني آفريده‌اي و بنياد ما را بر سستي نهاده‌اي، و از آبي پست و بي‌مقدار، هستي ما را آغاز كرده‌اي. اينك ما را هيچ جنبشي نيست مگر به نيروي تو، و هيچ نيرويي نيست مگر به ياري كردن تو.
پس ما را به توفيق خود مدد فرما، و به راه راستِ خود استواري ده، و چشمِ دل‌هاي ما را از ديدن آنچه دوست نمي‌داري كور گردان، و چنان كن كه نافرماني تو به هيچ يك از جوارح ما راه نيابد.
خدايا، بر محمد و خاندانش درود فرست و چنان كه رازهاي دلِ ما و جنبش‌هاي اندام ما و نگريستن‌هاي چشم ما و گفتارهاي زبان ما وسيله‌ي دريافت ثواب تو باشند، تا هيچ كار نيكي كه شايسته‌ي پاداش توست، از دستِ ما نرود، و هيچ كار زشتي كه عقوبت تو را در پي دارد، روي دست ما نمانَد.