پرواز سالک

پرواز سالک

 آن گاه که سالک، سیر و سلوک معنوی اش را آغاز کند، پرواز روح را در سفری روحانی به نظاره می نشیند، در معراج به عالم ملکوت یا عالم جبروت یا عالم اسماء و صفات، آنجا که غایة المعراج همه سفرها و حرکت هاست، همانجا که بارگاه امن الهی است. تا زمانی که روح انسان گاه در طارم اعلا و گاه تا پیش پای خود در نوسان است، هنوز به کمال نرسیده است. پس باید با مجاهدت و تلاش مرغ روح را به عالم عِلوی پرواز داد و با عارفانی چون چمران عزیز همسفر شد، او که فرموده است:

خدایا تو را شکر می کنم که لذت معراج را بر روح ارزانی داشتی تا گاه گاهی از این دنیای مادی درگذرم و از آنجا جز وجود تو را نبینم و جز بقای تو چیزی نخواهم و بازگشت از ملکوت اعلا برای من شکنجه ای آسمانی باشد که دیگر به چیزی دل نبندم و چیزی دلم را نرباید.

کسی که آسمانی و با ملکوتیان همراه شود، لایق درک جلوه الهی و مشاهده وجه الله خواهد شد. حضرت موسی علیه السلام پیغام خدای متعال را در سفر روحانی خود شنید، نفس گرم محبوب را در سینه پاک خود احساس کرد که «فَاخْلَعْ نَعْلَیْکَ» (طه: 12)؛ یعنی تو وارد حریم من شدی و مهمان من هستی، اینجا کوی قرب من، وادی ایمن و وادی مقدس است، پس دل بستگی ها را به کناری بنه.

پس از شنیدن این جملات، خداوند متعال ید بیضا و عصا به او عطا کرد؛ ید بیضا، جلوه خداست، ولی او جلوه یار را می خواهد و به دنبال اسم جمال و اسم نور است و می گوید: «قالَ رَبِّ أَرِنی أَنْظُرْ إِلَیْکَ». (اعراف: 143)

تشنگی دیدار، موسی را به این تقاضا واداشت. گرچه نمی توان خدا را با چشم سر دید، اما سیر همه عالَم به سوی اوست و «فَلَمّا تَجَلّی رَبُّهُ لِلْجَبَلِ جَعَلَهُ دَکًّا وَ خَرَّ مُوسی صَعِقًا» (اعراف: 143).

پس آن گاه که پروردگار در آن (کوه) تجلی یافت، آن را تکه تکه (متلاشی) کرد، در آن لحظه موسی بیهوش شد. ازاین رو، هر گاه آدمی به نشانه های عشق رسید، بی قرار در پی یار رود. به قول حافظ:

باتو آن عهد که در وادی ایمن بستیم همچو موسی اَرَنی گو به میقات بریم
کوس ناموس تو بر کنگره عرش زدیم عَلَم عشق تو بربام سماوات بریم

حافظ

الهی، کسی که نور عشق تو بر دل او تابیده است، تا به کوی تو نرسد، آرام نگیرد. شوریده حالان قرار ندارند و همواره در حال گذار از این عالمند.

به سویت می شتابم عاشقانه نه سامان دارم از عشقت نه خانه
زدی آتش به جانم با مروت که آهش می کشد از دل زبانه
بیابان پرورم کردی چون مجنون پی دیدار لیلایم روانه

همه خواست عارف نیز همان است که مولای عارفان در مناجات شعبانیه می فرماید:

اِلهی هَبْ لی کَمالَ الْانقطاعِ اِلَیْکَ و اَنِرْ اَبْصارَ قُلوبنا بضیاءِ نَظَرِها اِلَیْکَ.

معبودا، بر من ببخش کمال انقطاع به درگاهت را و روشن ساز دیده دل ما را به تابش نظر خود.

و شهید چمران به پیروی از مولا فرمود: «خوش دارم از همه چیز و همه کس ببرم و جز خدا انیس و همراهی نداشته باشم».

پدید آورنده: اسماعیل منصوری

هجرت بسوی الله تعالی .

هجرت بسوی الله تعالی .

هجرت؛ یعنی دوری گزیدن، کوچ کردن از دیار یار به سوی وادی ایمان و نجات. رسول اکرم صلی الله علیه و آله بر این تعریف صحه می گذارد آنجا که می فرماید: «المهاجِرُ مَنْ هَجَر السیئات؛ مهاجر کسی است که از گناهان دوری کند».

هجرت معنوی، با پرواز انسان پاک و مطهر به سوی دوست، پس از بریدن از وابستگی ها شروع می شود. عارف برای هجرت عرفانی روح، به ره توشه ایمان و امید به خدا نیازمند است. امام سجاد علیه السلام می فرماید: «اِلهی لَیْسَ لی وسیلَةٌ اِلَیْکَ اِلّا عواطِفُ رَأفَتِکَ؛ خدایا وسیله ای برای من به سوی تو نیست، جز عواطف و رأفت تو».

تا که از جانب معشوق نباشد کششی کوشش عاشق بیچاره به جایی نرسد

حافظ

یگانه زاد و راحله هجرت، لطف و عنایت خداست و چه کسی ما را به سوی خود فرا می خواند و به رهایی از بندها و ریشه های خاکی هشدار می دهد، جز خدای رحمان. ناچیزترین بستگی روحی و مادی، در پرواز انسان اثر دارد. بنابراین، هجرت دو مرحله است: اول آنکه آدمی از موقعیتی که در آن است دور شود و دیگر اینکه با دلی پاک آرزوی وطن کند و برای معبودش دل تنگ شود. او خداخواه است و آرزوی وصل دارد و دوری اش، او را رنج می دهد.

روزها فکر من این است و همه شب سخنم که چرا غافل از احوال دل خویشتنم
ز کجا آمده ام، آمدنم بهر چه بود به کجا می روم آخر ننمایی وطنم
مانده ام سخت عجب کز چه سبب ساخت مرا یا چه بوده است مراد وی از این ساختنم
مرغ باغ ملکوتم، نیم از عالم خاک چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم
چه خوش آن روز که پرواز کنم تا بر دوست به هوای سر کویش پر و بالی بزنم

مولانا

چون انسان از بالاست و به معراج می اندیشد، گاهی دل تنگ می شود و این دل تنگی در عارف به روزی چند بار می رسد و قلب او را می فشارد و او را شیدای وصل می سازد و پرواز به سوی منزل حقیقی را طلب می کند. همان راهی که در مناجات خمسه عشر آمده است:

ای مهربان ترین کسی که به سوی او انسان گریزان مأوا می گیرد، به سوی پهنه عفو تو دستم را دراز کرده ام و به دامان بخشش تو دستم را آویزان ساخته ام، پس مرا محروم نکن و به نومیدی و زیانم دچار نساز، ای شنوای دعا، ای مهربان ترین مهربانان.

طبیعت روح انسان، والایی ست و به زیستنش در زمین قانع نیست که:

ای خوشا چون گوهری اندر صدف گم شده در قعر دریا می شدم
با تنی عریان به گرداب بلا هم نشین موج شیدا می شدم
در فنای ذات بی همتای دوست با هزاران جلوه پیدا می شدم

عرفان زينب(س) در خردسالي

عرفان زينب(س) در خردسالي

به گفته روان شناسان: «سه اصل در تكوين و تكامل شخصيت انسان، نقش اساسي دارد: 1ـ وراثت 2ـ تربيت 3ـ محيط.»

اين سه اصل به طور صحيح و كامل در پيدايش شخصيّت زينب(س) تأثير داشت، همه ارزش ها را از پدر و مادرش علي(ع) و فاطمه(س) به ارث برد، تحت نظر مستقيم اين پدر و مادر نمونه پرورش يافت و در محيطي رشد كرد كه كانون فضايل و صفا و صميميّت بود؛ در مدينه، در ميان خاندان ممتاز نبوّت و شيفتگان مخلص اين خاندان، بر همين اساس انوار درخشان انسانيّت و ارزش هاي والاي اسلامي و انساني در وجود او شكوفا و بارور شد. بدين سبب، از همان خردسالي، به اصطلاح در يك شب، ره صد ساله را پيمود از اين رو روايت شده، روزي حضرت علي(ع) زينب را كه در آن هنگام كودك خردسال بود در آغوش گرفت، در ضمن نوازش به زينب(س) فرمود: «بگو: دو» زينب(س) سكوت كرد. علي(ع) فرمود: دخترم چرا ساكت هستي؟ صحبت كن بگو: «دو»، زينب(س) با شيرين زباني ويژه اي عرض كرد: «پدر عزيزم! زباني كه به گفتن «يك» حركت و عادت نموده، چگونه كلمه دو بگويد؟» (منظور زينب(س) يكتايي خدا بود كه تمام ذرّات وجودش به توحيد الهي گواهي مي داد.)

حضرت علي(ع) در پاسخ معني دار زينب(س) خرسند شد، او را به سينه اش چسبانيد و پيشاني اش را بوسيد.

بار ديگر زينب(س) سؤالي مطرح كرد ، از پدر بزرگوارش پرسيد: «پدر جان! آيا فرزندانت را دوست داري؟» علي(ع) فرمود: آري، البته! چگونه شما را دوست نداشته باشم، با اين كه ميوه دل من هستيد؟»

زينب(س) (كه متوجّه توحيد افعالي خداوند بود) عرض كرد: پدر عزيزم! در دل دو دوست جمع نمي شود، دوستي خالص براي خدا است، لطف و مهرباني براي ما است.»3

اين بيان شيوا و پرمحتواي زينب(س) سخن حضرت علي(ع) را توضيح داد، كه دوستي ظاهري همان مهرباني است، و دوستي حقيقي بايد منحصر به خداي يكتا و بي همتا باشد. حضرت علي(ع) با طرح اين گونه سؤال ها، مقام ملكوتي زينب(س) را به ديگران معرّفي مي كرد. آري بانويي كه در كنار پنج تن آل عبا ـ عليهم السلام ـ رشد كرده، چرا چنين نباشد؟!

حقیقت نفس انسان در عرفان اسلامی و گیتا چیست ؟

حقیقت نفس انسان در عرفان اسلامی و گیتا چیست ؟

در تطبيق حقيقت نفس در عرفان اسلامى و گيتا به شباهت هاى بسيارى برمى خوريم. در عين حال كه تفاوت هايى نيز وجود دارد. در ارتباط با حقيقت وجود انسان بين گيتا و عرفان اسلامى اين تشابه وجود دارد كه سير نزولى وجود انسان با سير صعودى آن مطابقت دارد. در بحث از حقيقت نفس در عرفان اسلامى گفتيم كه در سير نزولى مهم ترين مرتبه وجود انسان روح است. در گيتا نيز اين مرتبه اختصاص به خود متعال دارد كه با روح در اوصاف و ويژگى ها كاملاً شبيه است.از سوى ديگر در سير صعود اين خود فرودست است كه محور وجود انسان قرار دارد و صفات و ويژگى هاى شبيه نفس انسان دارد و حتى تكوين آن از عالم ماده مانند نشأت گرفتن نفس ناطقه از روح حيوانى بر اثر فيض خود متعال است.

يكى ديگر از شباهت ها، در زمينه مرتبه واسطه بين روح و نفس است. در عرفان اسلامى مرتبه قلب مرتبه اى مجرد و شبيه به مرتبه روح است، و هر چند از عالم امر و مجرد است، از مراتب وجودى نفس محسوب مى شود. حتى حالت معكوس آن در مراتب نازله نفس نيز ديده مى شود. همين امر در گيتا نيز وجود دارد و دل يكى از مراتب وجودى خود فرودست محسوب مى شود، اما مرتبه متعالى آن يعنى آتمن موجودى كاملا مجرد است.

يكى از تفاوت ها عمده بين گيتا و عرفان اسلامى در حقيقت وجود انسان، مربوط به مرتبه روح است. به نظر مى رسد در گيتا خود متعال جنبه اشتراكى دارد. يعنى تمام انسان ها در يك خودْ كلى شريك هستند و هر فردى براى خويش از يك خودْ متعال برخوردار نيست و تنها جيوه يا خود فرودست درافراد شخصى محسوب مى شود، ولى مرتبه روح در عرفان اسلامى همچون مرتبه نفس، فردى است و هر كس براى خويش يك روح مجرد خاص نيز دارد كه به تربيت نفس مى پردازد. البته از سخنان بعضى از عارفان[105] اينگونه ظاهر مى شود كه اين روح مجرد يك روح كلى است كه همه انسان ها در آن شريك هستند.

البته با توجه به واسطه اى كه بين خود برتر، يعنى پوُروُشه و خود فرودست، يعنى جيوه در تفسير راداكريشنان مطرح است، مى توان حدس زد كه تلقى راداكريشنان از مراتب وجودى انسان به عرفان اسلامى نزديك تر است. يعنى مى توان آتمن را در تلقى راداكريشنان بر مرتبه روح جزئى در عرفان ا سلامى تطبيق كرد. زيرا خصوصيات اين دو بسيار شبيه هم هستند.

طریقت باتصوف چه فرقی دارد؟

طریقت باتصوف چه فرقی دارد؟

 تصوف مكتبي است كه ريشه دراسلام دارد .برخلاف عرفان كه به اسلام مختص نمي شود بلكه جاي پاي آن را دراديان ديگر همچون مسيحيت وبوديسم وغيره مي توان ديد. تصوف را علما ومشايخ بزرگ قرون اوليه اسلامي براساس تعاليم قرآن وسنت نبوي پايه گذاري كرده اند.تعاريف مختلفي از تصوف شده است وهمچنين هدف از پيدايش آن .

پيغمبر(ص)دين اسلام را برمبناي عدالت اجتماعي بنا نهاد. درحكومت اسلامي پيامبر(ص) همه برابر بودند. فاصله طبقاتي معنايي نداشت. آنچه را پيغمبر مي خورد ديگر مسلمانان هم داشتند و بطور كلي همه مثل هم بودند.(اين را مي توان گفت مدينه فاضله يا اتوپياي فلاسفه) . زمان خلفاي راشدين نيز وضع به همين منوال بود. اما هنگامي كه دنياي اسلام وسعت يافت وحكومت اموي سركار آمد به سرعت فاصله ها زياد شدند وثروتمندان ثروتمندتر وفقرا فقيرترگشتند.عدالت مفهومش را از دست داد.دين كم رنگ شد. فشار برفقرا وزور وظلم  گسترش پيدا كرد.علماي بزرگ خطر انحراف اسلام را احساس كردند. نهضتهايي برعليه وضع حاكم قد علم كردند دهها نهضت كه درتاريخ مسطور ومرقوم است.اما توفيقي حاصل نشد. چرا؟ چون فساد در نظام ريشه گرفته و هيچ جهادي كارساز نبود اما جهاد اصلي هماني كه پيغمبر عزيز به اصحاب توصيه فرموده بود فراموش شده بود وآن جهاد اكبر يا جهاد با نفس بود

در اينجاست كه تصوف قد علم مي كند باشعار مبارزه با بي عدالتي بوسيله تزكيه نفس وتصفيه باطن واعتصام به قرآن وسنت رسول الله (ص) .

هر فرقه اي اگر راه انحراف برود طولي نمي انجامد كه به ورطه اضمحلال مي افتد. تصوف ازهمان قرون اوليه اسلامي بوجود آمد چون  هدفش احياي دين بود وراهش راه حق وحقيقت ، پس ماند تا به امروز رسيد. رهبران بزرگ ديني پاسداران اين منهج قويم بودند.من لزومی نمی بینم که دراینجا تاریخ تصوف را بیاورم چون دهها وبلکه صدها کتاب درمورد تصوف ، حقانیت آن ویا برله ویا برعلیه آن نوشته شده است .

اما تصوف در مسیر تاریخی خود دچار انشعابات فراوانی شد بسیاری از مسیر اصلی منحرف شدند. بسیاری تنها نام اسلام را به یدک می کشند وبا نام طریقت عملاً تیشه به ریش اسلام می زنند.اما طریقت وتصوف اصیل همچنان مسیر راستین خود را طی کرد تا به امروز رسید. من نامی از هیچ طریقتی نمی برم. اماوقتي از طريقت صحبت مي كنم منظورم طريقتي است كه باسنت پيغمبر(ص )مطابقت داشته باشد از درويشي صحبت مي كنم كه به جاي هوهو وعلي علي قرآن بدست گيرد ودرنمازهاي جمعه وجماعات شركت كند.متخلق به اخلاق حسنه باشد ودرجامعه متشخص ودرحد توان ازنيازمندان دستگيري كند.ازدرويشي مي گويم كه به جاي سخن گفتن ازكرامت وحرفهاي پرادعا وسخن ازوحدت وجود و خود راخدادانستن وخدا را خود دانستن؛ ‏از خوف خدا شبها نمازشب بخواند وروزها به خاطر رضاي خداوند متعال ودرراه اوقدم بردارد.

درويش نبايد سخني گويد كه برخلاف شرع باشد وخود از عهده اش برنيايد. مثلاَمن درجايي خواندم كه شعر مولانا را نوشته بودند: اي قوم به حج رفته كجائيد كجائيد   معشوق همينجاست بيائيد بيائيد. حج يك فريضه است ومسلمان بايد آن را انجام دهد.درويش اگر تمام مقامات تصوف راطي كند به مرحله اي نمي رسد كه بتواند فريضه اي را ازخود ساقط كند.حالا من خطابم اينست كه آيا تومعشوق را ديدي ؟آيا آن رالمس كردي ؟ آيا به مرحله ي رسيده اي كه خود را خدا وخدا را خود بداني وديگر نيازي به حج ورفتن به خانه خدا وطواف خانه خدا وزيارت روضه رسول الله (ص) نداشته باشي؟! دوست من مواظب باش اگرچه طريقت راهيست نزديك به خدارسيدن، اما بخدا قسم شيطان تنها منتظر يك لغزش است. پس ای دوست عزیز طریقت یعنی متخلق به اخلاق درست اجتماعی بودن طریقت یعنی نماز خواندن وروزه گرفتن وامر به معروف ونهی از منکر طریقت یعنی دوست داشتن ومهر ورزیدن وخلاصه طریقت یعنی انسان کامل بودن

طریقت به معنای سنت است. هرکس در راه سنت رسول(ص) وشریعت مقدس اسلام گام برداشت برحق است وهرکس که داعیه اهل طریقت بودن را داشته باشد وکوچکترین کار برخلاف سنت رسول(ص) انجام داد نه تنها اهل طریقت نیست بلکه از منافق بدتر است.

نکته پایانی:

اي خالقي كه گمراهان را راهنمايي

اي قادري كه خدائي را سزايي

بذات لايزال خود بصفات باكمال خود بعزت وجلال خود بعظمت وجمال خود كه جان ما را صفاي خود ده ودل ما را هواي خود ده وچشم ما را ضياي خود ده مارا ازروي رحمت آن ده كه آن به.

خدایا چنان کن سرانجام کار

تو خشنود باشی وما رستگار

منبع کلام:http://gomgashtehdel.blogfa.com/post-85.aspx

آینه مؤمن

آینه مؤمن

مرد مؤمن چنان باید که در باب برادر مؤمن به هر چیزی از سر پی نیوفتد، زیرا که مهتر صلی الله علیه و آله می گوید: «اَلْمُؤمِنُ مِرآة المُؤمِنِ» ـ پارسی خبر چنین باشد که مهتر صلی الله علیه و آله می گوید: «مؤمن آینه مؤمن باشد و چون مؤمن در آینه نگرد مؤمن بیند. و هر که مؤمن باشد به یک گناه و به دو گناه و به ده هزار و صد هزار گناه از مؤمنی خویش نومید نگردد. و چون مرد مؤمن عارف از خود گناه بسیار می بیند و گناه همی داند، هرگز رقم کفر بر خود و بر ایمان خود نکشد. پس چرا باید بدان که از برادر مؤمن موحّد عارف یک گناه، یا دو گناه، یا ده گناه، یا صد گناه بیند بر وی بدان رقم کفر و زندیقی کشد. (ص 153)

آب مغفرت

آب مغفرت

قال النّبی صلی الله علیه و آله : اُمَّةٌ مُذْنِبةٌ وَ رَبٌّ غَفَورٌ. راویان می گویند که: این خبر بر در بهشت نبشته است. چون آن جا که بهترین جای هاست و جمله خلایق را بر آن دیدار است، مدحت ما این است که: «أمَّةٌ مُذنبةٌ و رَبٌّ غَفَورٌ» چنان واجب کند که ما نیز هم فخر بدین کنیم و معترف آییم که: ما آلوده گناه ایم، جز به آب مغفرت تو پاک نگردیم، تا اعتراف بر توبه کار ما بالا دهد، و سر و سالار هم مطیعان درگاه گردیم. و سبق از همه مقرّبان درگاه الله ببریم، چنان که خاصگان درگاه را در یاد آورد: التَّائِبُونَ العابِدُون تا آخر آیت، و رقم دوستی بر هیچ کس نکشید از اجناس خلق مگر بر این قوم که ایشان از آلایش خویش خبر دارند.

و از سر آن ندامت و اعتراف آرند و توبه کنند، تا لا جرم در شأن ایشان می آید: اِنَّ اللهَ یُحِبُّ التَّوابِینَ و یُحِبُّ الْمَتَطَهِّرینَ. و مهتر صلی الله علیه و آله می گوید: التَّائِبُ مِنَ الذَّنْبِ کَمَنْ لا ذَنْبَ لَهُ. و مردمان در مثل گویند: توبه نکند پیشه ور از پیشه خویش. اکنون خداوند ما اکرم الاکرمین است و ما لئیم و بدکار و تو غفوری و غفّار. ما مذنب و جافی و خاطی. صنعت و پیشه تو: رحیمی و کریمی و ستّاری و پیشه ما: عصیان و نسیان و لئیمی. (ص 157)

بار خداوندا! ما در پیشه خویش هیچ تقصیری نکردیم و انبارهای: گناه و عصیان و جفا و خطا بر هم نهادیم. اکنون به اعتراف و ندامت و توبه و عجز پیش آمدیم و خطا کردیم.

الهی! چنان که ما در پیشه خویش و در بد بندگی درست آمدیم به جود و کرم و لطف و رحمت تو امید داریم که ما را قبول کنی و به حقّ آن که ارحم الرّاحمینی بر ما رحمت کنی، یا اله العالمین و یا ارحم الراحمین. (ص 158)

عرفان و بررسی مهم‌ترین‌ دلایل بیان‌ناپذیری آن

عرفان و بررسی مهم‌ترین‌ دلایل بیان‌ناپذیری آن

نویسنده : مسعود اسماعیلی

بسیاری از عارفان شهودهای خود را بیان¬ناپذیر خوانده‌اند، اما اولین کسیکه «بیان‌ناپذیری» را وصف ضروری تجربه‌های عرفانی خواند، ویلیام جیمزبود. پس از وی نیز، به ویژه در غرب و در میان متفکران غربی، همواره «بیان¬ناپذیری» به عنوان یکی از مشخصه¬های اساسی تجارب عرفانی مطرح بوده است. مسئله‌ای که با چنین ادعایی رخ می¬نماید، این است که اگر به واقع، تجربة عرفانی بیان‌ناپذیر است، انبوه گفته‌ها، عبارات و آثار عارفان چگونه باید توجیه شود. این دغدغه، موجبمی‌شود در توجهی بنیادی‌تر، پس از بررسی دقیق مفهومی«بیان‌ناپذیری»، در دلایل بیان‌ناپذیری دقت کنیم. اگر این دلایل درست نباشد، ادعای بیان‌ناپذیرییا باید ادعایی بی‌اساس تلقی شود یا به معنایی غیر از "در قالب لفظ و به زبان درآمدن" گرفته شود که در هر دو فرض، دیگر نیازی به توجیه حجم عظیم آثار و عبارات عارفان نخواهد بود.
1. انتقال‌ناپذیری وجودی احساس
تقریر دلیل
جیمز بیان‌ناپذیری را این‌گونه مطرح می‌کند که احوال عرفانی همچون دیگر حالت‌های احساسی، قابل انتقال به غیر نیست، بلکه باید به نحو مستقیم تجربه شود.  عموماً دیدگاه ویلیام جیمز را در باب بیان‌ناپذیری تجربة عرفانی (به عنوان یکی از ویژگی‌های تجربة عرفانی) به دو گونه تقریر می‌کنند که تقریر اول آن، دلیل اول بیان¬ناپذیری نیز هست: تقریر اول چنین است که وی تجربة عرفانی را حالت نفسانی تعبیرناپذیری می¬داند که باید مستقیماً به تجربه درآید و نمی‌توان آنرا به دیگران انتقال داد (انتقال¬ناپذیری احساس).  به عبارت دیگر، تجربیات عرفانی از جنس احساساست و احساس، شخصی و غیرقابل انتقال است. (تقریر دوم در ادامه خواهد آمد.)
ارزیابی
این تقریر از بیان¬ناپذیری، دچار اشکال است؛ زیرا در مباحث مفهوم‌شناسیمسئلة بیان‌ناپذیری، روشن شده است که «بیان» به معنای «در قالب لفظ درآمدن» است نه انتقال وجودی. ازاین‌رو، «بیان-ناپذیری» به معنای عدم امکان انتقال از طریق زبان (به طور مطلق) است. بنابراین،روشن است که انتقال عینی احساس یک شخص به دیگری ممکن نیست؛ ولی اساساً این کار موضوع بحث نیست.
نزد برخی محققان، ادعای بیان¬ناپذیریجیمز، مبتنی بر این مبنای اوست که تجربة عرفانی را از سنخ احساس و عواطف می¬داند. ظاهراً این گروه از محققان چنین گمان کرده¬اند که هر کس دربارة ماهیت تجربة دینی، چنین نظری داشته باشد، لاجرم باید بیان‌ناپذیری را به انتقال وجودی تفسیر کند واز این روست که اشکال مزبور را اشکالی بر ماهیت تجربة عرفانی از منظر جیمز (مبنا) شمرده¬اند، نه اشکالی بر نظر او در خصوص بیان¬ناپذیری (بِنا). اما چنین گمانی نادرست است؛ زیرا از یک سو، برخی از کسانیهم که سرشت تجربة عرفانی را غیر از احساس می‌دانند آنرا غیر قابل انتقال وجودی می‌دانند و ازاین‌رو، این غیر قابل انتقال بودن وجودی، تنها مبتنی بر عاطفی دانستنِ تجربه عرفانی نیست.  از سوی دیگر، با وجود اعتقاد به عاطفی بودن ماهیت تجربة عرفانی، امکان تفسیر «بیان» به «انتقال زبانی»نیز وجود دارد و ازاین‌رو، وجود استلزام میان این دو نظر، غلط است، هرچند به نظر می‌رسد جیمز با تأثر از مبنای خود دربارة ماهیت تجربة عرفانی، «بیان¬ناپذیری» را به «انتقال وجودی» تفسیر کرده است.
اشکال دیگر بر این نظر جیمزآن است که «بیان-ناپذیری» مورد ادعا در فلسفة عرفان، نزد همگان، چه صاحب¬نظران و چه دیگران، چنین تلقّی می¬شود که وصفی مختص عرفان و تجربة عرفانی و دینی است، در حالیکه عدم انتقال وجودی شامل همة عواطف و احساسات می¬شود و حتی اگر مفاهیم عقلی را،که قابل انتقال لفظیاست، ملاحظه کنیم، انتقال عینی دربارة آنها منتفی است.
بدین روی، باید گفت: هرچند انتقال¬ناپذیری وجودی عواطف و همة انواع تجارب و از جمله تجارب و شهودهای عرفانی، درست و قابل قبول است، اما این بیان¬ناپذیری معهود (به عنوان یکی از خصایص تجربة عرفانی) نیست؛ زیرا اولاً، بیان¬ناپذیری، خاصِ تجربة عرفانی مطرح شده، در حالیکه انتقال¬ناپذیری وجودی مشکل عام همة تجارب شخصی و حتی مفاهیم است. ثانیاً، بیان¬ناپذیریهمان‌گونه که از ظاهر لفظ و از تدقیق¬های مفهومی در این مسئله روشن می¬شود ـ مشکلی است مربوط به بیان و انتقال زبانی، نه انتقال وجودی. بنابراین، انتقال¬ناپذیری وجودی همان بیان¬ناپذیری به عنوان مسئله‌ای معهود نزد عرفا و فلاسفه نیست و اساساً موضوع آن از بحث خارج است. بنابراین، انتقال¬ناپذیری وجودی، هرچند مانعی بر سر راه بیان حداکثری و ایده¬آل (انتقال زبانی همراه با انتقال وجودی) است، به طور خاص، نباید دربارة شهودهای عرفانی مطرح شود، بلکه در خصوص همة تجارب شخصی و حتی مفاهیم و داشته¬های ذهنی،که وجودی شخصی در ذهن دارند، باید مطرح گردد و اگر در آن موارد راه حلی دارد و یا مشکل و مانع مهمیوجود دارد،  در خصوص شهودهای عرفانی نیز باید چنین باشد.
2. نابینایی معنوی
تقریر دلیل
تقریر دومِ دیدگاهِ جیمز از سویاستیس، نظریة«نابینایی معنوی» خوانده شده است. جیمز«وصف¬ناپذیری» را چنین توضیح می‌دهد: هیچ کس نمی‌تواند برایکسیکه هیچ‌گاه یک حس خاص نداشته است، آن حس را توضیح دهد. او در ادامه، صدای موسیقیرا برایکسی که از حس سامعه بی‌بهره است، مثال می‌زند. پس مِثل امتناع شناساندن رنگ به کور مادرزاد و مانندِ استحالة آشنا کردنِ ناشنوا با موسیقی، نمی‌توان تجربیات عرفانی را به غیرعارف انتقال داد.
مفهوم «نابینایی معنوی» و مانع بودن آن بر سر راه بیان ـ البته نه تحت عنوان «بیان‌ناپذیری و استحالة بیان شهود» ـ سابقة زیادی در میراث و ادبیات عرفانی شرق و غرب دارد. نسفی در این زمینه می‌نویسد: «اگر جملة عالم با طفل گویند که لذت شهوت راندن چیست، درنیابد و چون به آن مرتبه رسد اگر گویند و اگر نگویند خود دریابد.»  و نتیجة نهایی وی این است که «کسیکه نه در این کار بوَد، این سخنان را هرگز فهم نکند.» غزالی در این¬باره چنین می‌نگارد: «فلایمکنه التعبیر عنها بما یتضح مقصوده لمن لاذوق له.» ابن-عربیهم در این زمینه تصریح می‌دارد:
(و العلم الثانی) علم الأحوال و لا سبیل إلیها الا بالذوق فلا یقدر عاقل على أن یحدّها ...کالعلم بحلاوة العسل و مرارة الصبر و لذة الجماع و العشق و الوجد و الشوق و ما شاکل هذا النوع من العلوم فهذه علوم من المحال أن یعلمها أحد الاّ بأن یتصف بها و یذّوقها.
ابن¬فارض در این باره چنین می¬گوید:
و عنّی بالتلویح یفهم ذائــق غنی عن التصریح للمتعنت
فرغانیبیت مذکور را چنین شرح کرده است:
و از من به رمز و ایماء چیزی از آن اسرار فهم کند کسیکه صاحب ذوق باشد و از مشرب ولایت چیزی چشیده بود و به واسطة آن ذوق و شرب از مشرب ولایت، به آن رمز و ایماء بی‌نیاز باشد؛ از آنکه آن اسرار را به تصریح بگویم تا منکری عیب‌جوی از این علما و حکمای ظاهر، زبان تشنیع دراز کند.
این نکته، هم از جانب عرفای اسلامی و هم از ناحیة عرفان¬پژوهان غربی به عنوان نقطة مشترک همة عرفان‌ها پذیرفته شده است. برای نمونه،سِلِز در اثر مهم خود می‌گوید: این فقط عارف است که زبان عارف را می‌فهمد و نتیجه می‌گیرد که برای دریافت معنای سخنان عرفا، باید عارف شد.
ارزیابی
استیس نقد این تقریر از بیان¬ناپذیری را با ذکر این نکته آغاز می‌کند که این اشکال بر اساس اصل کلی اصالت تجربه‌ای است که به دست هیوم پیش کشیده شده و آن، ایناست که ممکن نیست از تأثّر یا کیفیتی بسیط، صورتی در ذهن داشت بی‌آنکه مسبوق به تجربه باشد. استیس به این نحوه استدلال برای بیان‌ناپذیری دو اشکال وارد می‌کند:
اول آنکه اگر این نحوه استدلال برای بیان‌ناپذیری مورد نظر باشد واضح است که همة انواع تجربه‌ها مثل تجربة بو، مزه و رنگ بیان‌ناپذیر خواهد بود و این در حالی است که بیان‌ناپذیری احوال عرفانی، ویژگی منحصر به فرد تجربة عرفانی است و در سایر انواع تجربه‌ها معهود نیست. هیچ¬کس نمی‌گوید که تجربة احساس رنگ، صرفاً از آن¬رویکه به کمک الفاظ، قابل انتقال به نابینایان نیست، بیان‌ناپذیر است. دوم آنکه در این استدلال بر بیان‌ناپذیری، شهودات عرفانی بیان¬پذیرند، ولی مستمع دریافتی از آن نخواهد داشت. به عبارت دیگر، مشکل، نه فهم گوینده است و نه زبان، بلکه مشکل، ناتوانی مخاطب از یافت شهودی است که توسط مُدرِک آن و با استفاده از ابزارِ زبان ابراز شده است و این، خود دو مشکل دارد: یکی آنکه مشکل، بیان¬ناپذیریـ به معنای دقیقِ کلمه ـ نیست، بلکه مشکل، فهم آن چیزی است که بیان شده است و دیگریکه مهم‌تر است آنکه عرفا در گزارش‌های خود، بر بیان¬ناپذیری خود شهود متمرکز شده‌اند، به گونه‌ایکه حتی نمی‌توانند متعلق تجربة عرفانی را برای خود وصف کنند، تا چه رسد به مخاطب. پس نقطة مرکزی بحث خود شهود است، نه فهم مخاطب از آن.
ابن¬عربی نیز در عین قبول این مشکل (مانعیت نابینایی معنوی از بیان تجارب عرفانی) در سطوح ابتدایی، حتی طرح آن در سطوح عمیق‌تر (به گونه‌ایکه حتی دو عارف نیز ممکن است به علتِ نداشتنِ شهود مشترک، سخن یکدیگر را نفهمند)، این مشکل را مربوط به فهم مخاطب می¬داند، نه خود شهود:
و هذا وصل الأذواق و هو العلم بالکیفیات فهی لا تقال الاّ بین أربابها إذا اجتمعوا
على اصطلاح معین فیها، و أمّا إذا لم یجتمعوا على ذلک فلا تنقال بین الذائقین، و هذا
لا یکون الاّ فی العلم بما سوى الله ممّا لا یدرک الاّ ذوقا کالمحسوسات و اللّذة بها و
بما یجده من التلذذ بالعلم المستفاد من النظر الفکری، فهذا یمکن فیه الاصطلاح بوجه قریب. و أمّا الذوق الذی یکون فی مشاهدة الحق فإنّه لا یقع علیه اصطلاح، فإنّه ذوق الأسرار و هو خارج عن الذوق النظری و الحسی. فإنّ الأشیاء أعنی کل ما سوى الله لها أمثال و أشباه، فیمکن الاصطلاح فیها للتفهیم عند کل ذائق له فیها طعم ذوق من أی نوع کان من أنواع الإدراکات؛ و البارئ لیس کمثله شی‏ء فمن المحال أن یضبطه اصطلاح فإنّ الذی یشهد منه شخص ما هو عین ما شهده شخص آخر جملة واحدة و بهذا یعرفه العارفون، فلا یقدر عارف بالأمر أن یوصل إلى عارف آخر ما یشهده من ربّه لأنّ کل واحد من العارفین شهد من لا مثل له و لا یکون التوصیل إلا بالأمثال فلو اشترکا فی صورة لاصطلحا علیها بما شاء، و إذا قبل ذلک واحد جاز أن یقبل جمیع العالم. فلا یتجلى فی صورة واحدة لشخصین من العارفین‏.
اشکال پایانیمحیی¬الدین همان نکتة مورد اذعانِ استیس است که مشکل بیان¬ناپذیری مشکلی دربارة خودِ تجربة عرفانیاست و نه مشکل فهم مخاطب. اما بالاتر از مشکلیکه استیس تحت عنوان «نابینایی معنوی ناعارفان» برشمرد، مشکل ادعاییمحیی¬الدین است که مسئله را در سطحی دقیق¬تر و وسیع¬تر مطرح می¬کند، به گونه¬ایکه افزون بر تفاوت فهم عارف و غیرعارف، فهم دو عارف از یکدیگر نیز با هم فرق دارد؛ شبیه فهم دو نفر از یک رنگ که اگرچه در مراحل ابتدایی ممکن است یکی جلوه کند، اما اگر دقیق‌تر شویم معلوم نیست یکی باشند.
با توجه به دیدگاه محیی¬الدین و دیگر اقوال عارفان در این زمینه، باید این دلیل را چنین جمع‌بندی نمود که هرچند نابینایی معنوی غیر عارف نسبت به مطالب شهودیعارف یا عدم اشتراک دو عارف از شهودهای واحد و در نتیجه نابینایی معنوی هریک نسبت به شهود دیگری، واقعاً مشکل و مانعی بر سرِ راه بیان است، اما نمی¬توان استحالة بیان یا بیان¬ناپذیری را با این مَحمل اثبات نمود؛ زیرا اولاً، بیان¬ناپذیری به عنوان یکمسئلة معهود در نزد عرفا و فلاسفه، مشکلی است که به خود شهود و تجربه عرفانی (در سطح بیانی و زبانی) متوجه است، نه به مخاطب آن، در حالی که نابینایی معنوی مشکلی است که تمرکز آن بر مخاطب است، نه نفسِ تجربة عرفانی. ثانیاً، هنگامی «بیان¬ناپذیری» به معنای دقیق کلمه «بیان¬ناپذیری» است که بیان، فی¬نفسه ممکن نباشد و این «فی¬نفسه ممکن نبودن» هنگامی معنا داردکه مانع بیان، مربوط به خود فرایند بیان باشد، نه مربوط به امور بیرون از آن.
3. عمق عاطفه و احساس در تجربه عرفانی
تقریر دلیل
تفاوت این دلیل با دلیل اول در آن است که در دلیل اول،سخن از انتقال¬ناپذیری وجودی تجربة عرفانی (احساس و عاطفه) بود و در اینجا، از انتقال¬ناپذیری زبانی تجربة عرفانی، به سبب ژرفای عاطفه (و نیز شدتِ شخصی بودن، شدت ابهام و شدت فرّار بودنِ عاطفه) سخن به میان می¬آید، هرچند در هر دو، تجربة عرفانی از سنخ عاطفه شمرده شده است. استیس ضمن برشماری این دلیل به عنوان یکی از استدلال‌های بیان¬ناپذیری و نقد آن، در آن دو عنصر می¬یابد که البته یکی را محوری می‌شمارد. وی عواطف و احساسات را در مقایسه با مفاهیم عقلی، دارایویژگی‌هایی مثلِ «بهره‌مندیکمتر از تشخّص ذهنی»، «فرّارتر بودن» و «ابهام بیشتر» می‌داند. از همین روست که زبان در بیان عواطف، کند عمل می‌کند، ولی عنصر محوری در مشکل زبان و عواطف، چنین نیست. مشکل آنجاست که هر قدر عاطفه عمیق‌تر باشد، بیانش دشوارتر است. به عبارت دیگر، اگرچه می‌توانیم از احساسات سطحی و ابتدایی، به راحتی سخن بگوییم، ولی هر قدر به عمق نزدیک‌تر می‌شود، بیان دشوارتر می‌گردد؛ مثلاً، گاهی فشار روحی چنان است که با هیچ واژه‌ای به بیان درنمی¬آید. مثال‌هایی نظیر شادی بسیار عمیق، غم فوق‌العاده، یا عشق از این دسته است.  پس خلاصة استدلال این است ‌که احساس عمیق، قابلیت بیان ندارد و تجربه¬های عرفانی، جزو این دسته از احساسات استکه عمقشان مانع گنجایش زبان نسبت به آنها می‌گردد.
ارزیابی
چنان‌که ملاحظه می‌شود، علاوه بر تجربة عرفانی، غم و شادی و عشق، عواطف هم در لایه‌های عمیق خود قابل بیان نیست، ولی این مشکل مشترک، بیان¬ناپذیریمورد نظر عرفا نیست؛ زیرا همان‌گونهکه در مفهوم¬شناسی این مسئله روشن شد،  بیان‌ناپذیری آن‌چنان که عرفا و دیگر صاحب¬نظران قصد کرده‌اند، منحصر به تجربة عرفانی است، نه اینکه مشترک با عواطف و تجارب دیگر باشد. در نتیجه، گرچه ممکن است بیان-ناپذیری عواطف عمیق هم نوعی محدودیت زبان انگاشته شود، ولی این مشکل، بیان¬ناپذیری معهود و مورد نظر عرفا نیست.
از سوی دیگر، هیچ‌کس بیان عواطف عمیق را منطقاً محال نخوانده است، بلکه با استفاده از کلماتی مثلِ «عمیقاً قوی»، می‌توان چیزی از احساس عمیق خود را به مخاطب انتقال داد. بنابراین، حتی اگر بیان-ناپذیری معهود، همین مشکل باشد، به معنای«استحاله مطلقِ بیانِ شهودها و تجارب عرفانی» نیست. نیز روشن است که در این صورت، بیان‌ناپذیری، به معنای واقعیکلمه، «بیان‌¬ناپذیری» نخواهد بود.
ولی نقد اصلی بر این نظریه، چیز دیگری است. کانون مرکزی توجه در این نظریه، احساس و عواطف حین شهود است، نه خود شهود. این در حالیاست که تجارب عرفانی بسان دیگر دریافت‌های بشری، وجوه گوناگونیدارد و منحصر کردن آنها در هویّت عاطفی، صحیح نیست. آنچه در بیان‌ناپذیری تجربة عرفانی مطرح است، عدم انتقال تجارب عرفانی است و در جای خود، نزد بیشتر عارفان و محققان روشن است که تجربیات عرفانی بی¬تردید، دارایکیفیت معرفتیاست و در شور و حال خلاصه نمی‌شود. این نکته نیز شایان توجه است که حتی احساس عادی نیز خالی از معرفت و شناخت نیست و ازاین‌رو، در واقعه¬های غیر عرفانی نیز اگر هویّت احساسی واقعه را بدون وجه معرفتی آن احساس و واقعه ملاحظه کنیم، آن واقعه را کامل و در کلیّت خود ملاحظه نکرده‌ایم. پس همراهی ضروری معرفت با تجربیات عرفانی، مانع از آن است که مواجید عرفانی را احساس و عاطفة صِرف و خالی از ادراک بخوانیم و با انضمام صعوبت انتقال برخی احساس‌ها در سطوح عمیقشان، چنین نتیجه بگیریم که همة شهودهای عرفانی بیان¬ناپذیرند.
استیس دربارة این دلیل بیان¬ناپذیری می‌نویسد: در این باره که در این نظریه حقیقتی وجود ندارد، لازم نیست بحث کنیم.  وی عقیده دارد که بی‌شک، عارف شور و وجدی در خود می‌یابد عمیق‌تر از آنکه در عبارت بگنجد و این چیزی است که بیان شهود را دشوارتر می‌کند؛ ولی بیان¬ناپذیری عرفان، چیزی غیر از این است. وی میان شهود و تجربة عرفانی و احساس و عاطفة همراه آن دوگانگی قایل است و شهود را مساوی با معرفت خاص کشفی می¬داند. بدین روی، عقیده دارد که موضوع بیان‌ناپذیری، بیانِ خود شهود است، در حالیکه در نظریةیادشده، سخن از صعوبت بیانِ شور و وجد و احساسِ حین شهود است، نه خود شهود.
4. نمادین بودن زبان عرفان  (نظریه دیونوسیوسی)
تقریر دلیل
در نظریةدیونوسیوس،  تمرکز بحث بر متعلَّق شهود است. وی با تأکید زیاد بر تعالی خداوند، به این نتیجه می‌رسد که او فوق هر صفتی است و در پاسخ به این پرسش مقدَّر که «در این صورت، صفاتِ سلبی و ثبوتیکه به خدا نسبت می‌دهیم چیست»، می¬گوید: اوصاف منتسب به خدا، حتی در قدّوسی‌ترین سطح آن، حقیقتاً وصف او نیست، بلکه اوصاف اسما و تجلیات اوستکه مجازاً به خود او منتسب می¬شود؛ مثلاً، او را «خیر» می‌نامیم؛ چون منشأ همه «خیر»هاست. به گزارش استیس، دیونوسیوس برتر بودن خدا از کلمات را با به کار بردن کلماتی مثل ماورا، فوق و مترفع بیان می¬کند و می‌گوید:«خدا، نه موجود است و نه ناموجود، بلکه فوق وجود است؛ او واحد یا وحدت نیست، بلکه فوق وحدت است؛ عالی نیست، فوق عالی است؛ موجود نیست، بلکه چون علت موجودات است او را موجود می‌خوانیم.» بدین سبب، از نظر دیونوسیوس، چون خداوند (که متعلَّقِ شهود است) دارای تعالی مطلق است، در قالب مفاهیم و الفاظ درنمی‌آید، بلکه باید همة الفاظ و مفاهیم وصفی عادی را از او سلب کرد.
ارزیابی
استیس، خود اشکالات سه‌گانة ذیل را متوجه این نظریه می‌داند:
اول اینکه دیونوسیوس در تمامی نوشته‌اش سعی در فرار از کاربرد کلمات دارد؛ ولی تماماً در آن واقع است. وی می¬گوید: خدا موجود نیست، ولی چون علت موجودات است به او «وجود» اطلاق می‌شود. پس او «علت» را برای خدا به کار برده است. اگر مرادش از «علت»، علتی است که به مظاهر نسبت داده می‌شود، پس او علت علت است و به همین وزان، علت علت علت و...
دوم اینکه وی ادعا می‌کند که خدا مجازاً متصف به صفات مظاهرش است. اگر «الف» علت «ب» باشد و «ب» دارای وصف «ج»، وجهی ندارد که «الف» را متصف به «ج» بخوانیم،ولو مجازاً؛ زیرا مجاز نیز محتاج ملاک حقیقی است. برای مثال، اگر خدا علت ماده است و ماده حجم دارد، پس می‌توان مجازاً گفت: خدا حجم دارد!
سوم اینکه نتیجة نظریةدیوسونیوس، «بیان-ناپذیری مطلق» است که بررسی استحالة آن گذشت.
ممکن است در بدو امر چنین به نظر آید که با تفکیک مقام ذات و احکام آن در مقابل مادون، بتوان آن نظریةدیونوسیوس را مجدداً تقریر یا دست‌کم تصحیح کرد؛ اما آن قسمت از ادعای ویکه احکام تجلیّات مجازاً بر ذات حمل می‌شود، بدون توضیح وجود وجه شبهی واقعی برایکاربرد مجاز، دشوار می‌نماید. اما حتی اگر از این هم بگذریم، اشکال بیان‌ناپذیری مطلق به قوّت خود باقی است. حتی اگر از اشکالات استیسهم صرف نظر کنیم، به وضوح روشن است که دیونوسیوس در عین اصرار بر تنزیه مطلق، قایل به بیان‌پذیری است، البته بیان از طریق مجاز؛ زیرا ـ همان‌گونهکه قبلاً گذشت ـ «بیان» به معنای«در قالب لفظ درآمدن» است، اعم از حقیقت و مجاز، تشبیه و استعاره و تصریح و غیر آن، و او اگرچه بر تنزیه اصرار می‌کند، خود در دام تشبیه گرفتار آمده است و تفکیک مقام ذات و اسما چیزی را عوض نمی‌کند؛ زیرا حتی اگر ذات را فوق تشبیه و تنزیه هم بنامیم، به هر صورت، به نحوی آن را بیان کرده‌ایم. اگر هیچ آگاهی از حد نبود، ما از آن بی‌خبر بودیم و احتمالش را هم نمی‌دادیم. پس همین حکم سلبی (بیان ناپذیری) به نحوی آگاهی از حد است و آن معادل ذهناً فراتر رفتن از حد است که قبلاً درباره‌اش سخن گفته شد.
دیگر آنکه پیمودن راه سلب مطلق با این تصور که جملة سلبی دربارة خدا هیچ نمی‌گوید، ناصواب است. گزارة سلبی همان‌قدر حمل است که گزارة اثباتی. پس با اینکه بگوییم خدا نه موجود است و نه معدوم و مانند آن، چیزی از این واقعیت کم نمی‌کند که به نحوی به بیان خدا دست زده‌ایم. همین‌طور است اگر به ماهیت سلبی لباس اثبات بپوشانیم و بگوییم: خدا بی‌نفس، بی‌رنگ و... است. بی¬نفس و بی¬رنگ مانند متضادشان، کلمه‌اند و جملة متشکل از آنها حمل است. بنابراین، خداوند به نحوی توسط نفی و انکارهای متعدد دیونوسیوس، بیان شده است. نفی صفات اثباتی از خداوند در کلام هم ریشه دارد. اشکال نهایی این نظریه در آنجا نیز همین است که هرگونه سلبی، در نهایت به اثبات برمی‌گردد و هرگونه تنزیهیسرانجام، به تشبیه.
5. نظریه استعاره
تقریر دلیل
به گفتةاستیس،تفاوت این نظریه و نظریةدیونوسیوس آن است که طبق نظر دیونوسیوسکاربرد یک واژه دربارة خدا، به معنای آن است که خدا علت مفاد خارجی آن واژه است؛ ولی طبق نظریة استعاره، اگر کلمة«الف» دربارة خداوند به کار می‌رود، بدان معناست که «الف»، استعاره از چیزی است که در تجربة عرفانی ذات خداوند محقق است؛یعنی رابط بین طرفین در نظریةدیونوسیوسی مَجاز با علاقة سببیت، و در نظریة استعاره، مَجاز با علاقة شباهت است ـ که در اصطلاح، «استعاره» نامیده می¬شود. به تصریح استیس، این نظریه در آثار اتو نیز دیده می¬شود که با بهره‌گیری از نظریة اتو و نیز تقریر استیس، می‌توان «بیان‌ناپذیری» را بر اساس نظریة استعاره چنین توضیح داد: ذات خداوند از راه تمثیل به ماهیت انسانی شناخته می‌شود؛ یعنی روش عام ادیان چنین است که خداوند را با عنوان مَجمَع صفات اثباتی معرفیمی‌کنند که آن اوصاف در ابتدا از مصداق شخصِ انسانی انتزاع شده است. جایگاه تمثیل در اینجا، این است که برایکاربرد این مفاهیم منتَزَع از انسان دربارة خداوند، معنای آنها را مطلق در نظر می‌گیریم؛یعنی با یافت و انتزاع آن مفاهیم از ذاتِ خود، آن مفاهیم را برای خودمان مشروط، و برای خداوند مطلق به کار می‌بریم.  پس طبق این نظر، عقل در دو بزنگاه حضور دارد: یکی اخذ اولیة مفهوم و دیگری مطلق کردن آن برای انتساب به خداوند. برای مثال، قدرت و هیبت را از درون خودمان انتزاع می‌کنیم و با تمثیل، آن را به خداوند نسبت می‌دهیم. تمثیل مورد نظر اتو همان فرایند مطلق کردن مفهومی است که از ریشة مصادیق محدود اخذ شده است. ولی به هر حال، از نظر اتو با تمثیل، مفهوم مقیّد به مطلق تبدیل نمی‌شود و قابلیت کاربرد برای خدا را پیدا نمی¬کند و ازاین‌رو، هرچه به خدا نسبت داده می‌شود در ظرف مجاز و استعاره است.
خلاصه آنکه بیان، مربوط به فرایند گزارش حصولی از شهود است و در حین شهود حضوری، ممکن نیست و پس از شهود هم امکان به‌کارگیری واقعیکلمات برای گزارش حقیقی از متعلّق شهود، ممکن نیست؛ زیرا کلمات برای مفاهیم وضع شدهو ریشة انتزاع مفاهیم در مصادیق محدود است و ازاین‌رو، با نوعی مطلق‌انگاری مجازگونه، به خدا نسبت داده می‌شود. ازاین‌رو، اطلاق حقیقی واژگان بر خدا محال است و باید گفت: خداوند بیان‌ناپذیر است.
ارزیابی
دعاویمزبور، از چند جهت قابل نقد و ارزیابی است؛ ولی ابتدا به اشکالات خود استیس بر این دیدگاه می‌پردازیم:
اشکال اول استیس آن است که هر جا تشبیه در کار باشد، لاجرم مفهوم نیز حاصل است؛ زیرا دو چیز متشابه به علّت شباهتیکه دارند می‌توانند در یک صنف یا رده قرار گیرند. نتیجه آنکه اگر واژه‌ای استعاره از ذات خدا باشد (با توجه به اینکه استعاره مجاز بالتشبیه است)، معادل آن است که ذات خداوند می‌تواند در قالب مفاهیم بگنجد.  به عبارت دیگر، اتو سعی دارد نشان دهد که اوصاف ذکر شده برای خداوند، استعاره است و استعاره مفهوم حقیقی نیست و در نتیجه، خداوند مفهوم‌ناپذیر و بالطبع بیان¬ناپذیر است. این در حالیاست که استیس می¬گوید: حتی اگر بپذیریم اوصاف مذکور برای خداوند استعاری است، نمی¬توانیم بگوییم خداوند مفهوم¬ناپذیر است؛ زیرا هر استعاره¬ای مبتنی بر تشبیه میان طرفین استعاره است و تشبیه مبتنی بر وجود وجه شَبَهِ حقیقی میان دو طرف است و ازاین‌رو، وجود یک جهت مشترک حقیقی میان دو سوی استعاره حکم می¬کند که دو طرف می-توانند حقیقتاً تحت مفهومیکلی، که برگرفته از آن جهت اشتراک واقعی است، مندرج شوند.
اشکال دوم استیس بر این نظریه چنین است که استعاره، تمثیل و مجاز ابزاریهستندکه عارف برای انتقال معنا به ذهن مخاطب به کار می‌گیرد. پس معنای اطراف استعاره، مستعارها منه و مستعارها له باید معلوم باشد و فقط در مقام تعبیر، به سبب اغراض خاصی، از طرف¬های معلوم، با تمثیل، مجاز یا استعاره یاد می‌کنیم. بنابراین، از صاحب این دیدگاه می¬توان چنین پرسید که اگر «الف» استعاره از «ب» است، آیا خود «ب» اطلاقی حقیقی است یا آن نیز کاربردی مجازی است؟ اگر مجازی است، این سلسله ادامه می‌یابد تا در نهایت، به جایی ختم شود که کاربردی حقیقی در کار باشد. در غیر این صورت، سلسله بی¬نهایت خواهد بود و ازاین‌رو، امکان خودِ بیان مجازی نیز از بین می¬رود که این مطلب، افزون بر تهافت با صدر نظریه،که امکان چنین بیانی را روا می¬شمرد، مستلزم قول به بیان¬ناپذیری مطلق است که خود دارای اشکالاتی متعدد است که گذشت. از سوی دیگر، اگر همةکلماتِ به کار برده شده توسط عارف، مجازیاست، تجربة عرفانی واقعاً «تجربه»، «عرفانی» یا «بیان‌ناپذیر» نخواهد بود.
اشکالات دیگری نیز به اصول موضوعة این نظریه وارد است. اینکه کلمات برای مفاهیم وضع شده باشد به انواع نظریه‌های معنا برمی‌گردد. در ادامه، در بررسی نظریه‌ایکه سرّ بیان‌ناپذیری شهود را مفهوم¬ناپذیری آن می‌داند، این بحث ذکر خواهد شد. اشکال مهم دیگریکه متوجه این نظریه است، آن است که کاربرد واژگان و مفاهیم مطلق را دربارة خداوند، از آن رو که منشأ انتزاع آنها مصادیق محدود است، محال می‌داند. این ادعا بر مبنایی استوار است که وضع کلمه را برای مرکب از حدّ و محدود می‌داند و از وجوه گوناگون محل اشکال است. بنابراین، این دیدگاه ذیل نظریه‌ای می¬گنجد که سرّ بیان¬ناپذیری را در این می‌داند که الفاظ برای محدودها وضع می‌شود. (در ادامه، این نظریه بررسی خواهد شد).
اشکال نهایی این نظریه آن است که نتیجه‌اش بیان‌ناپذیری خداوند است. اما با این وجود، بیان استعارییا مجازی خداوند را ممکن می¬داند. اما با تحلیل مفهومی«بیان» در مسئلة بیان¬ناپذیری روشن است که مطلقِ «در قالبِ لفظ درآمدن» بیانِ مورد بحث است و هیچ قیدی به حقیقت و مجاز یا مانند آن، در آن وجود ندارد. به عبارت دیگر، حتی اگر از اشکالات دیگر نیز صرف نظر شود، نتیجه‌ایکه توسط مستدِل بدان اقرار شده، نفی امکان بیان حقیقی («حقیقی» به معنای مقابل مجازِ ادبی) است که در فرض صحّت، مخلّ مقصود نخواهد بود؛ زیرا مطلقِ بیان را نفی نکرده است.
6 . مفهوم‌ناپذیری (دیدگاهِ استیس)
تقریر دلیل
این نظریه، دیدگاه نهاییاستیس در این بحث است که خود نیز آن را متهوّرانه می‌خواند. بنابراین نظر، تجربة عرفانی در هنگامیکه رخ می‌دهد، بکلّی بیان-ناپذیر است؛ زیرا بکلّی مفهوم‌ناپذیر است؛ و مفهوم¬ناپذیری به آن علت است که در وحدتِ بی‌تمایز (محتوای شهودهای نهایی عارفان) نمی‌توان مفهومی از هیچ چیز دریافت کرد؛ زیرا در آن وحدت بی¬تمایز، کثرتی در کار نیست که اجزا و ابعاض آن کثرت به هیأت مفهوم درآید، در حالیکه از نظر استیس، مفهوم فقط هنگامی حاصل می‌شود که کثرت یا دست‌کم، نوعی دوگانگی¬ در کار باشد. در بطن کثرت است که گروهی از مشابه‌ها می‌توانند به صورت رده و صنف درآیند و از دیگر گروه‌ها متمایز شوند و در فرض تمایز و رده¬بندی اشیا، می‌توانیم مفهوم و به تبعِ آن، واژه و بیان داشته باشیم.
توضیح آنکه برای تشکیل «مفهوم» با این سه مسئله مواجهیم: الف) تمییز نهادن میان واقعیات و توجهبه تفاوت‌های عینی؛ ب) صورت¬بندی برای تشکیل مفاهیم یا توجه به شباهت‌ها؛ ج) قواعد و چارچوب اجرای دو بند «الف» و «ب»که همان قوانین منطق است. استیس با تأکید بر استحالة بند «ج» و اصرار بر منطق¬گریزی تجربة عرفانی، می‌گوید: دربارة متعلّق شهود عرفانی نمی‌توان قواعد منطقی را به کار برد؛ زیرا محتویات شهودی، متناقض‌نما (پارادوکسیکال) است و ازاین‌رو، قواعد مفهوم¬سازی (قوانین منطق‌) در حیطة شهودهای عرفانیکاربرد ندارد. پس از برطرف شدن حال تجربة عرفانی نیز ـ که با حصول و درککثرت از سوی عارف، مفهوم¬سازی میسّر می¬شود ـ چون باز قصد تعبیر آن تجربةمتناقض‌نما در کار است، بیان مفهومی و زبانی ـ که بر اساس منطق، پی¬ریزی شده است ـ با قواعد منطقی سازگار نمی¬افتد و همین متناقض¬نمایی و عدم سازگاری محتوای بیان شده با قواعد بیان (قوانین منطقی) است که برای خود عارف با بیان¬ناپذیری اشتباه گرفته می‌شود. از نظر استیس، از آن رویکه عرفا عمدتاً از نظر تحلیلی و فلسفی، ضعیفهستند، خودشان ریشة مشکل را نمی‌یابند و فقط به گونه‌ای احساس می‌کنند آنچه می‌گویند با آنچه شهود کرده‌اند مطابق نیست و ازاین‌رو، از نظر بیانی، سرگشته می‌شوند.
ارزیابی
این استدلال با آنکه قدمی به پیش محسوب می¬شود، دارای اشکالات گوناگونی است:
نخست آنکه استیس در خلالِ استدلال‌های خود، برای اتقان انتساب تقریرش به اهل عرفان، مکرّر از نقل شهودات عرفا استفاده می‌کند و تلقّی ابتدایی خواننده آن است که عرفای انتخاب شدة وی، از دقت بسزایی در امکان تشخیص صحیح و سقیم شهودات و نیز تحلیل ملاک صحّت شهود (همچون عقل) و انطباق تجربه‌های عرفانی با آن ملاک‌ها برخوردارند، در حالی‌که خودِ وی در پایان استدلال، اذعان می‌کند: عرفاییکه ویدرباره‌شان سخن گفته عمدتاً در تحلیل ضعیف هستند، به گونه‌ایکه گزارش¬های متناقض خود را از یک امر عینی ذاتاً متناقض ـ به فرض پذیرش این ادعا از استیس ـ بیان¬ناپذیری تلقّی می‌کنند. سخن استیس دربارة این عارفان آن است که اگر شخصی متحیّر واقعیتی عینی را شهود کرده باشد و ضمن بیان آن در مقام علم حصولی، متوجه تعارض جملات خود شود، چگونه ممکن است با وجودِ شهود مستقیمش، این تعارض را به مرحلة بیان نسبت دهد؟!
اما اشکال وارد بر استیس این است که اگر تا این حد، امکان ضعف تحلیل در عارفی متصور است، آیا سخنان یا عبارات او می‌تواند بسان زیربنایی برای عرفان تلقّی گردد؟ واقعیت آن است که استیس به رغم دقت قابل توجهش، به سبب عدم دست‌رسی به متون و منابع اصیل عرفان اسلامی، ضعف تحلیل عقلی را به کل عرفا تعمیم داده است، در حالیکه برای مثال،ابن‌عربی در سنّت عرفان اسلامی، ضمن تحلیل عمیق و دقیق مسائلی از این قبیل و نیز ریشه‌های آن ـ مثل تشبیه و تنزیه ـ به گونه‌ای عمل کرده است که مخاطب عقل¬محور هم می‌تواند اندیشه‌های عرفانی او را بفهمد و این توانمندی علاوه بر ریشه‌داری در عمق شهوداتش، در قوّت تحلیل عقلی او نهفته است.
دوم آنکه حتی در فرض پذیرش مبنایاستیس، آیا در فرض وحدت، اخذ مفهوم محال است؟ در فلسفة اسلامی، در این زمینه دو نظریه وجود دارد که مطابق یک دیدگاه، برای اخذ مفهوم، یافت یک مصداق کفایت می‌کند و طبق دیدگاه دیگر، به مصادیق بیشاز واحد نیاز است؛ ولی به هر حال، این مسئله یقینی و مسلم نیست که اخذ و انتزاع مفهوم از مصداق واحد محال است. از سوی دیگر، به نظر می¬رسد آنچه موجب شده است استیس چنین نظری را ابراز کند این است که علم حضوری را در هنگام شهود، و علم حصولی را تنها پس از آن قابل تحقق می¬داند و چون مفهوم، متعلّق به مقام حصول است، ازاین‌رو، در نظر وی، مفهوم¬گیری در حین علم حضوری امکان ندارد. ولی باید توجه داشت که اگر فرایند انتزاع مفهوم از هنگام علم حضوری آغاز نگردد هیچ مصحِّحی برای انطباق علم حصولی و حضوری وجود نخواهد داشت و این منافاتی با آن ندارد که مفهوم، مربوط به علم حصولیباشد و علم حصولی غیر از علم حضوری؛ زیرا آنچه استیس به عنوان خاطرة شهود مطرح می‌کند حقیقتاً خود مربوط به علم حصولی و عالم مفاهیم است و ازاین‌رونمی¬توان آن را مبدأ انتزاع مفهوم دانست. به تعبیر دیگر، اگر به تصور استیس، میان زمانِ حین شهود و پس از آن، چنین انفکاکی قایل باشیم و بر اساس نظر استیس، فرایند مفهوم‌سازی از «خاطرة شهود» آغاز گردد، چه اطمینانی وجود دارد که خاطرة شهود مطابق خود شهود باشد و ازاین‌رو، چه اعتمادی بر مفاهیم برآمده از آن خاطره می¬توان داشت؟ مسئلة اصلیاستیس از خاطرة شهود آغاز می‌شود، در حالیکه وی به این بحث نپرداخته که بین خاطرة شهود و خود آن چه نسبتی برقرار است؟ آیا واقعاً تمامی بیان عرفانی را به حافظه نسبت دادن صحیح و مطابق ادعای عارفان است؟ با توجه به ادعای عارفان مبنی بر خبر دادن از نفس شهود، قطعاً نمی¬توان پذیرفت که آنها از خاطرة شهود گزارش می¬دهند.
سوم آنکه وی می‌گوید: پس از مقام شهود وحدت، به کثرت بازآمده و با مقایسه و رده‌بندی خاطرات، مفهوم «وحدت» و «کثرت» زاده می‌شود؛ زیرا مصادیق کثیری از وحدت خواهیم داشت که به مقام حصولمان می‌آید و با فهم حیث شباهتشان، آنها را مفهوماً «واحد» می‌خوانیم. این ادعا سوای آنکه هیچ استدلالی ورای خود ندارد، با نظریات بدیل و نیز اشکالات مهمی مواجه است. نظریة بدیل دیدگاه استیس،که در اینجا قابل طرح است، آن است ‌که ما مفاهیمی مثل «وحدت» را از خاطرة شهودات عینی به دست نمی‌آوریم، بلکه آن را از علم حضوری به نفسخود اخذ می‌کنیم. این نظر حتی در فضای دیدگاه استیس،که کثرت را برای اخذ مفهوم ضروری می‌داند، می¬تواند قابل قبول باشد؛ زیرا نفس حین شهود خود، قوای خود را نیز شهود می‌کند که این قوا در همان حین حضور و شهود، در عین کثیر بودن، متصف به وحدتند و ازاین‌رو، نفس با درک حضوری قوای خود، مصادیق کثیری از واحد را به طور مستقیم شهود می‌کند و این برای اخذ مفهوم وحدت کافی است. پس چنان نیست که برای اخذ مفهوم، باید از ظرف شهود خارج و به حصول ـ یا به قول استیس، به خاطرة شهود ـ وارد شویم. به عبارت دیگر، می¬توان با پذیرش وجود نوعیکثرت در متن وحدت مشهود ـ همان‌گونهکه عارفان نیز ادعا کرده‌اند ـ همان شرطی (وجود نوعیکثرت و تمایز) را که استیس برای اخذ مفهوم، به ویژه مفهوم «وحدت» و «کثرت»، لازم می-داند در متن شهود محقق دانست و الزام به خروج از مقام شهود برای اخذ مفهوم را رد نمود. البته روشن است که استیس به دلیل عدم تسلط کافی بر مبانی دقیق عرفانی، به ویژه عرفان اسلامی، نمی-توانسته است تصوری دقیق از وجود کثرت و تمایز در متن وحدت داشته باشد.
اما اشکال دیگر بر دیدگاه استیس این است که بر مبنای خود وی، اخذ مفهوم وحدت (وحدت مطلق) چگونه توجیه می‌شود؟ مطابق دیدگاه وی، در حین شهود وحدت، بهره¬ای از کثرت نیست و در مقام حصول، دیگر وحدتی نیست. اما آنچه وی به عنوان خاطرة وحدت مطرح می¬کند، حتی اگر تشابهی با وحدت داشته باشد، وحدت اطلاقیخوانده نمی‌شود. به عبارت دیگر، اینکه استیس می‌گوید: پس از شهود و در مقام یادآوری وحدت، وحدت و کثرت مفهوماً شکل می‌گیرد، امری محال است؛ زیرا یادآوری وحدت قطعاً خود وحدت نیست و از نظر استیس، مفهوم «وحدت» هم نیست، و اگر مفهوم «وحدت» تا پس از انقضای شهود، حاصل نشده است چه چیزی متعلّق مقایسه با کثرت و رده‌بندی است تا در اثر آن، مفهوم وحدت حاصل شود؟ به طور اساسی¬تر، می¬توان پرسید: این مفهوم از چه چیزی انتزاع می¬شود؟ یعنی با فرض عدم شکل-گیری مفهومِ وحدت تا پس از زمان شهود، با قیاس چه جنبه¬ای از آن خاطرات، مفهوم «وحدت» و «کثرت» اخذ می‌شود؟ به نظر می¬رسد نظریةاستیس نمی¬تواند پاسخی برای این پرسش‌ها ارائه کند.
7 .منطق‌ناپذیری
تقریر دلیل
بسیاری از پژوهشگران عرصة دین و عرفان، منطق‌ناپذیری تجربة عرفانی را ریشة مشکل عارف با زبان دانسته‌اند. استیس این تعلیل را از افلوطین نقل می‌کند  و خود نیز در فصول پایانی، بدان متمایل است.  افراد صاحب‌نام دیگری نیز در سیاهه مؤافقان این نظریهقرار دارندکه ایزوتسو، سوزوکی و اتو نیز از جملة آنان هستند. در این منظر، مشکل، نه از مخاطب است و نه از گوینده، بلکه حتی اگر گوینده بخواهد تجربه‌اش را با خودش نیز در میان بگذارد، به بن‌بست می‌رسد. بارزترین تجربة عرفانی تجربة«وحدت وجود» است که از منظر این گروه، مستلزم تناقض‌های متعدد است. از مهم‌ترین این تناقض‌ها، تناقض «وحدت و کثرت» است. آیا فقط یک موجود وجود دارد،یا کثرت هم بهره‌ای از حقیقت دارد؟ محور اصلی برهان منطق‌ناپذیری برای بیان‌ناپذیری، همین ادعای تعارض تجربة عرفانی وحدت وجود با منطق است؛ زیرا در تجربة وحدت وجود، هر دو سوی«اثبات وحدت و بالتبع، نفیکثرت» و «اثبات کثرت» وجود دارد. تناقض «تشبیه و تنزیه» نیز از دیگر تناقض‌های وحدت وجود است؛ زیرا در عرفان، از یک سو، بین حق تعالی تنزیه و عدم مشابهت قایلند و از سوی دیگر، از آن¬رو که همه چیز جلوة اوست، مشابهت. تناقض «حضور و غیبت» نیز نمونة دیگری است که در این حیطه قابل ذکر است: حق¬تعالی به ضرورت تجلی‌اش، در همة عالم حاضر است و در عین حال، به خاطر اعتلای ذاتش، باطن.
عبارت مشهوری از خرّاز نقل شده است که «عرفته بجمعه بین الضدین» و به قول ابن‌عربی، او نه جمع‌کنندة بین ضدین،که عین ضدین است و این غیر از «وحدت شخصی وجود» مصداقی ندارد و فقط در این فضاست کهتناقضِ محقق یافت می‌شود.  شیخ اکبر، ابن‌عربی، ضمن اشاره به برخیتناقض‌ها و اظهار انحصار چنین تحققی در وجود مطلق، نارسایی زبان را مربوط به مقامِ ابراز این تناقض‌نماها می‌داند:
فالکون یغایر مرکبه بسیطه، و عدده توحیده و أحدیّته، و الحق عین ترکیبه عین بسیطه عین أحدیّته عین کثرته من غیر مغایرة و لا اختلاف نسب، و إن اختلفت الآثار فعن عین واحدة، و هذا لا یصح الاّ فی الحق تعالى، و لکن إذا نسبنا نحن بالعبارة فلابّد أن نغایر کان کذا من نسبة کذا و کذا من نسبة کذا لا بّد من ذلک للافهام.
در این زمینه، سخنان بسیاری گفته شده است و در اینجا، فقط به کلّیت متناقض بودن مقامیکه عرفا آن را «ورای طور عقل می‌خوانند» بسنده می‌شود. شایان ذکر است که متناقض بودن آن مقام، خود حکم عقل است و در نهایت، قضاوت عقل دربارة توصیفات عرفا از تجاربشان چنین است:«معلوم گشت که توصیفات عجیب عارفان از تجارب خاص خویش و از خداییکه حضورش را دریافته‌اند، مملو از تناقض و سرشار از همه نوع اضداد است».
بدین‌سوی، خلاصة استدلال مزبور، چنین است:وحدت وجود، طور فوق عقل و لبریز از تناقض است.
تعبیر و زبان و واژگان، مربوط به عالم عقل است که در آن قواعد منطقی جاری است و ازاین‌رو، برون‌داد فضای تحت سیطرة قوانین منطقی و عقلی محسوب می¬شود.از این‌رو، واژگان قابلیت کاربرد در حیطة مافوق عقل را ندارد.پس اگر وحدت وجود به لباس تعابیر درآید، از ناحیة خود عارف نیز تأیید نخواهد شد. پس تجربة عرفانی تعبیرناپذیر است.
ارزیابی
عقلیکه حکمش به نفی منطقة وحدت وجود تعلّق گرفته، همان است که گه‌گاه در سنّت اسلامی، «عقل مشّائی» نامیده می‌شود، وگرنه مخاطب تحلیل‌ها و توضیحات مفصّل عارفانی همچون ابن¬عربی نیز عقل است و پس از وی نیز صدرالمتألّهین با ابزار عقل به تحلیل نسبت علت و معلول پرداخت و در نهایت، به نظام متجلّی و تجلّی روی آورد. این مطلب نشان می-دهد که نمی¬توان با منحصر کردن عقل در «عقلی» به معنای«مشّائی»کلمه، به غیر عقلییا فراعقلی بودن شهودهای عرفانی، به ویژه وحدت شخصی وجود قایل شد. کارایی عقل منوّر عرفانی و عقل حکمی متعالیه در توضیح و تبیین عقلانی نظام وحدت وجود در تاریخ تفکر اسلامی، غیر قابل انکار است و همین نمونه¬ها بطلانِ ادعای فراعقلانییا غیر عقلانی بودن شهودهای عرفانیـ به معنای«عدم امکان فهم عقلانی صائب از شهود» ـ را روشن می¬سازد. بنابراین، باید گفت: اساساً منطق¬گریزی و عقل‌ناپذیری وحدت وجود قابل پذیرش نیست. در این زمینه، تحقیقاتی وافی و راقی در عرفان و فلسفه اسلامی، لازم است. برای مثال، دربارة تناقض «تشبیه و تنزیه»، از میان تناقض‌های پیش‌گفته، ابن¬عربی به تفصیل در ضمن قول به جمع تشبیه و تنزیه، فوق تشبیه و تنزیه را نیز تصویر می‌کند و این به گونه‌ای است که عارف غیر واجد نیز سخن او را می‌فهمد، فارغ از آنکه بپذیرد و استدلالش را مصاببداند یا خیر. ملاّصدرا نیز خود را شارح عقلی همان راه و شناختی می‌داند که سر از سلوک عرفانی و وحدت وجود عرفانی درمی-آورد. جالب است که ملاّصدراآن را برای مخاطب غیر عارف نگاشته و اظهار امیدواریکرده که با همین توضیحاتیکه با کاربرد واژگان همراه است، بتواند ناقل معنای وحدت وجود باشد.
نکتة دیگر آنکه در تناقض‌های وحدت وجود، هر دو سوی جهات سلبی و ثبوتی باید ملاحظه شود و به قول استیس، هیچ¬یک از این دو سویه به تنهایی نمی‌تواند انتقال¬دهندة مؤدّای شهودِ عرفانی وحدت وجود باشد. اما چنان¬که خود وی هم اشاره می‌کند، مشکل عارف در بیان این معنا، تحیر روان‌شناختی عارف از عظمت آن معنا یا تحیّر معرفت‌شناختی عارف (ناشی از فهم مدرک) نیست، بلکه تحیّر، وصف خودِ عالم عین و به تعبیر ایزوتسو،«تحیّر متافیزیکی» است. پس باید گفت: عارف با ذکرِ دوسویة شطحیه متناقض‌نمای خود (طبق تعبیر استیس)، به خوبی در حال بیان مشهود خود است، هرچند مستمع پس از شنیدن، آن را بپذیرد یا بتواند به دقت تصور کند،یا نه؛ ولی به هر حال، معنای آن را می‌فهمد. به عبارت دیگر، بیان عبارت است از: «به قالب لفظ درآمدن» و این مشروط به آن نیست که با یک جمله باشد یا دو جمله (دو جملة طرفین تناقض) و نیز شرط نشده است که «محتوای جملات نباید متناقض یا متناقض¬نما باشد».
شگفت آن است که اصحاب این نظر به راحتی از واژگانی مانند «پارادوکس» استفاده می‌کنند، ولی حیطه¬ای را که به زعم آنان، تحت سیطرة احکام ورای عقل ـ و نه عقل ـ است، غیر قابل بیان می‌خوانند. آیا استفاده از واژگانیهمچون «پارادوکس» بیان نیست؟ به عبارت دیگر، آیا واژة«پارادوکس» برای ایشان قابل فهم است یا خیر؟ روشن است که این گروه در این موارد، هم معنای «پارادوکس» را می-فهمند و هم افزون بر آن، برایش مصداق خارجی قایلند. بنابراین، حتی اگر فراعقلانی بودن تجارب عرفانی (به معنای عدم جریان احکام عقل در تجارب عرفانی) را بپذیریم، نمی¬توان به هیچ روی، بیان‌-ناپذیری آن تجارب را قبول کرد.
علاوه بر این، حتی اگر از ادعای امکان بیان تصریحی وحدت وجود، صرف‌نظر کنیم، نمی‌توان از بیان تشبیهی آن چشم پوشید؛ حتی اگر مطابق این استدلال، دستگاه زبانِ عقلی، با بیانِ وحدت وجود ناسازگار باشد (به این دلیل اظهار شده: عقل، مُدرک تنزیه است و تنزیه راهی به وحدت وجودیکه یک سویة آن تشبیه است، ندارد)، قوّة واهمه با ابزار تشبیه، به بهترین نحو می¬تواند متصدّی بیان وحدت وجود شود؛ چنان که شده است. بنابراین، از آن رو که بیان صرفاً در قالب لفظ درآمدن است، عرفا با استفاده از زبان تناقض‌ها و تشبیه، به بهترین نحو مقصود خود را بیان کرده‌اند و اساساً توقّع بیان عقلی، به معنای عقل مشّائی، برای وحدت وجود، صحیح نیست.
اشکال پایانی آن است که در این استدلال، بیان تنها تحت سیطرة عقل ممکن شمرده شده است، در حالیکه چنین نیست. خلط صورت گرفته در آنجاست که زبان را منحصر در واژگان وضعشده برای معانی دانسته و با توجه به این تلقّیکه وضع در غیر متمایزین عقلاً ممکن نیست، نتیجه گرفته¬ شده که بیان تنها تحت سیطرة عقل ممکن است. اما آیا محصولات قوای دیگر غیر از عقل، بدون دخالت عقل، معادل لفظی ندارد؟ آیا کارکرد دلالی قوای دیگر غیر از عقل ـ مثل کارکرد تشبیهی قوّة واهمه ـ مستقلاً از زبان استفاده نمی‌کند؟ می¬توان گفت: اولاً،کارکرد زبان منحصر در الفاظ موضوع نیست، و ثانیاً، حتی اگر چنین باشد، در مواردی از این دست،که در میان الفاظ موضوع، واژه¬ای برای دلالت بر معنای مورد نظر وجود ندارد، با استفاده از تعدّد دال و مدلول، می‌توان بر آن معنا دلالت نمود؛ مثلاً، واژة «تمایز احاطی» نشان از واقعیتی به عنوان معنا دارد که از یک سو، تمایز است و از سوی دیگر، احاطه و حضور، و همین معنا هرچند در نظر گروه یادشده، متناقض‌نما شمرده می¬شود، اما به هر حال، بیانِ واقعیت مورد نظر است که از طریق الفاظ موضوع، صورت گرفته است.
8 . وضع الفاظ برای امور محدود
تقریر دلیل
برخی استدلال‌های بیان‌ناپذیری از این مقدّمه استفاده می‌کند که الفاظ برای محدودها وضع شده است. پس نمی‌توان آنها را برای نامحدود استفاده کرد: «چطور کلمات می‌توانند تجربه‌ای را وصف کنند که هیچ کلمة محدود بشری برای آن تعبیه نشده است؟»  توجه شود که تمرکز این استدلال بر این است که کلمات بشری برای معانی محدود وضع شدهاست. پس امکان کاربرد آنها برای تجربة امور نامحدود ـ مانند تجربة وحدت وجود و نظایر آن ـ منتفی است. ظاهراً مقدّمةدر بردارندة این استدلال آن است که الفاظ برایآن معانی وضع می‌شود که در منظر و مرآی واضع عام (یعنی عرف انسان‌های عادی) قرار گرفته باشند و دین معانی لزوماً معانی محدودند و نمی‌توان با برداشتن قیود از آنها، امکان داشتنِ تصور اطلاقی از آنها را ادعا نمود؛ چراکه این معانی نیز باز برای واضع عام، قابل درک نیست.
البته گاهی در عرفان نظری اسلامی، به عباراتیهمانند تقریر مزبور برمی¬خوریم که «لا عبارة الاّ عن محدود»، اما این‌گونه عبارات با این تقریر از بیان¬ناپذیری متفاوت است؛ زیرا در آنجا سخن از این است که «اسم الاسم»،که نام لفظی اسم است، تنها در مقامی دونِ مقام اطلاق مَقسمیـ یعنی در حیطة محدودها ـ قابل فرض است؛ چون اسم ناشی از تجلّی است و لازمة تجلّی خروج از اطلاق است. ولی در بحث حاضر، سخن از انحصار وضع و کاربرد کلمات در امور محدود است.
خلاصة استدلال یادشده چنین است:
زبان عرفی تنها زبانِ در دسترس است.
عرف انسان‌های عادی، واضع زبان عرفی است.
عرف انسان‌های عادی توان درک واقعیات و معانی نامحدود را ندارد.
پس واضع زبان عرفی نمی¬تواند واقعیات و معانی نامحدود را درککند.
کلمات در ازای معانی و واقعیات وضع می‌شود.
پس واضع زبان نمی¬تواند کلماتی در ازای واقعیات و معانی نامحدود وضع کند.
زبان عرفی تنها مشتمل بر واژگانی است که بر معانی محدود دلالت دارد.
کلمات موضوع در ازای معانی محدود، توانایی دلالت بر معانی و واقعیات نامحدود ندارد.
پس محال است واژگان زبان، دال بر متعلّق تجربة عرفانی باشد.
پس تجربة عرفانی بیان‌ناپذیر است.
ارزیابی
در استدلال مزبور، آنچه سبب خلط گردیده آن است که منشأ وضع با قید موضوع له اشتباه گرفته شده است. درست است که اموریکه واضع عام با آنها سر و کار دارد امور عادی و محدود است، اما این موجب نمی‌شود که ما وضع له محدود باشد. به عبارت دیگر، درست است که مصادیق محدود است و وضع برای ذات محدود انجام شده است، اما حد جزو معنای موضوعٌ له نیست و اساساً نمی‌تواند باشد؛ زیرا اگر معنا مقیّد به حد باشد، برای غیر آن حدّ خاص، اعم از امور مطلقاً بی¬حد یا اموریکه به نحو تشکیکی غیر از آن مرتبه است، قابل استفاده نخواهد بود، در حالیکه روشن است که هر مفهوم، دست‌کم قابلیت اطلاق بر موارد دیگری را دارد که رابطة تشکیکی با مصداق آن مفهوم دارد. به عبارت دیگر، هرچند وضع به مصداق محدود تعلّق گرفته و منشأ وضع همین امر محدود است، ولی موضوعٌ له، نفسِ ذاتِ آن محدود است، خالی از قیود دیگر؛ از جمله دو قید «تقیید» و «اطلاق» و به همین مجوِّز، لفظ موضوع قابل اطلاق بر هر دو حیطة مقیّد و مطلق است. اساساً حد، حد است و همواره خود را به نحوی روشن، متمایز از ذات محدود مطرح می-کند. به تعبیر ملاّصدرا، چنین تحلیل‌هایی ناشی از آن است که ویژگیمصداق (حد داشتن محدود) را داخل در مفهوم (معنای موضوعٌ له) فرض کرده¬اند واین به وضوح، نوعی خلط مفهوم به مصداق است.
از سوی دیگر، مفهوم کلّی حد، اگر جزو ذات معنا باشد، معلوم نیست شامل چه رده‌ای از حدود مشکک خواهد بود که این، وضع و کاربرد واژگان را با اشکال اساسی مواجه می¬سازد. دیگر آنکه طبق مبنایمزبور، نباید برایکلماتیهمچون «نامحدود» یا «بی‌نهایت» معنایی وجود داشته باشد؛ زیرا به حکم کلّی «هر کلمه‌ای زبان بشری در ازای معنای محدود است»، این کلمات باید بر محدود دلالت کند، در حالیکه نزد واضع، قرار است و باید بر نامحدود دلالت کند. ازاین‌رو، نمی¬توان معنای درستی برای آنها در نظر گرفت. از سویدیگر، چنین واژگانی با وجود این نظریه، از آن نظر که دال است، خودمخرّب است؛ چراکه این کلمات در عین آنکه بر نامحدود دلالت دارد، باید بر اساس دیدگاه یادشده، بر امری محدود دلالت کند و در عین دلالت بر امر نامحدود، به حکم همین که «دلالت» دارد و «کلمه»است، بر امر محدود دلالت می¬کند و ازاین‌رو، خودمخرّب است. دیگر آنکه بنابر این دیدگاه، تعابیریهمچون «وجود مطلق» یا «علم مطلق» (و هر مفهوم دیگر به قید یا وصف اطلاق) خودمتناقض است؛ زیرا «وجود» و «علم» موضوعٌ له در این الفاظ، از منظر قایلان به این نظریه، از درون‌مایة محدود برخوردار است و این با قید «اطلاق» قابل جمع نیست، در حالیکه عرف اهل زبان چنین واژگان و تعابیری را دارای معنایی محصّل و غیرمتناقض می¬داند،یا به عبارت دیگر، دریافتی خودمتناقض از این واژگان ندارد.
جمع‌بندی
دلایل مهم و مشهور بر بیان‌ناپذیری شهودهای عرفانی، توصیف، تحلیل و ارزیابی شد. نتیجة بررسی مزبور این شد که هیچ¬یک از استدلال‌های پیشین توان اثبات بیان‌ناپذیری تجربة عرفانی را ندارد و با اشکالات متعدد و لاینحلی مواجه است. با این توضیح، اگرچه در خلال براهین به مشکلاتی واقعی و درست، بر سر راه بیان لفظی از تجربه عرفانی برخوردیم، اما روشن شد که هیچ‌یک از این مشکلات، موجب استحالة حقیقی بیان شهود عرفانی نیست و تنها آن بیان را دشوار می¬سازد و یا آن را به مرتبه¬ای پایین¬تر از مطلوب عارفان تنزّل می¬دهد، هرچند مطلوب عارفان امری فراتر از بیان لفظی و زبانی شهود عرفانی است. بدین سبب، می¬توان چنین داوری نمود که امکان بیان برای شهودها و تجارب عرفانی منتفی نیست. لازم به ذکر است که استدلال‌های متعدد دیگری نیز بر بیان‌ناپذیری قابل طرح است که به دلیل ضیق مجال و اهمیت کمتر آنها، از ذکرشان صرف‌نظر شد.


منابع
ابن‌عربی، محی‌الدین، الفتوحات المکیه،بی جا، دارصادر، بی¬تا.
ـــــ‌ ، محی‌الدین، فصوص الحکم، تهران، الزهرا، 1370.
ابن‌فارض، دیوان، شرح مهدی محمد ناصر الدین، بیروت، دارالکتب العلمیه، 1410 ق.
اسماعیلی، مسعود، «مفهوم شناسی مساله بیان‌ناپذیری عرفان»، فصلنامه حکمت عرفانی، ش یکم، سال اول، 1390.
موسوی خمینی، روح‌الله، مصباح الهدایه الی الخلافه و الولایه،تهران: موسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی، 1384.
شولم، گرشوم، جریانات بزرگ در عرفان یهودی، ترجمه فرید الدین رادمهر، تهران، نیلوفر، 1385.
ملاصدرا، الاسفار الاربعه،بیروت، داراحیاءالتراث العربی، 1981م.
غزالی، ابوحامد، احیاء علوم الدین،بیروت، دارالکتاب العربی، بی تا.
فرغانی، سعیدالدین سعید، منتهی المدارک و مشتهی کل عارف و سالک،بی جا، المکتب الصنایع، 1293 ق.
نسفی، عزیزالدین بن محمد، الانسان الکامل،تهران، طهوری، 1377.
Brightman, Edgar Sheffield; A philosophy of Religion; New York, prentice-Hall, Inc. 1947.
James, William; Varities of Religious experience, New York,Routledge, 2002.
Otto, Rudolf, The Idea of the Holy, translated by john W. Hurvey, New York, Oxford university press, 1958.
Sells, Miehael, A; Mystical Languages of unsaying; the university of Chicago press. 1994.
W.T. Stace, Mysticism and Philosophy, London, Macmillan, 1973.

منبع: فصلنامه حکمت عرفانی، سال اول، شماره ۲، زمستان ۱۳۹۰، (ص۷۶-۱۰۲)

سالکانِ الی الله

سالکانِ الی الله

پدید آورنده : علاءالدوله سمنانی ، صفحه 46

مجذوبانِ سالک

سالکان چهار قسمند:

اول مجذوبان سالکند که در اول از جذبه به حقیقت رسیده، از خود فانی شده اند. و بعد از آن به امر الهی بازگشت می کنند در این عالم، تا خلق را هدایت کنند، و با تابعانش سیر و سلوک می کنند تا تابعانش را از ظلمت به نور برند و به منزل رسانند. خلق و عوالم و کثرات، حجابشان نمی شود از قرب جناب اقدس الهی، و ذاتِ جنابِ اقدسِ الهی را شاهد بر ما سِوَی می دانند. و از جاعل [و خالق] مجعول [و مخلوق] را می شناسند.

;گوهر پاک بباید که شود قابل فیض ;ورنه هر سنگ و گلی گوهر و مرجان نشود

و تبعیّت به این جماعت هدایت است.

سالکانِ مجذوب

دوم سالکان مجذوبند که از سیر و سلوک و علم و عمل و ریاضتْ قابل جذبه شده اند و به جذبه رسیده اند و این جماعت مُهتدین و توّابین اند و این جماعت هم مرتبه شان به مُجتبین می رسد، و گاه هست که مرتبه ایشان از مرتبه مجتبین هم عالی تر می شود.

;گویند سنگْ لعلْ شود در مقام صبر ;آری شود و لیک به خون جگر شود

و تبعیّت به این جماعت هم هدایت است. امیرالمؤمنین علیه السلام فرموده: دلیل حق سبحانه و تعالی آیات اوست از برای مهتدین، آیات آفاقی از برای عوام و آیات انفُسی از برای خواصّ

;تو از نشانه ما غافلی و بی خبری ;وگرنه آن که نگه می کنی نشانه ماست

و وجود حق سبحانه و تعالی اثبات اوست از برای مجتبین؛ یعنی از جاعل، مجعول را می شناسد، و این برهان لمّی است؛ یعنی از جاعل، مجعول را می شناسند.

مجذوبانِ مطلق

و سوم مجذوبان مطلق اند که از جذبه به حقیقت رسیده اند و از خود فانی گشته اند امّا بازگشت در این عالم نکرده در مقام جمعْ محوند و دیگران را هدایت نمی توانند کرد. تابع این جماعت نمی توان شد و انکار کردنشان هم خطاست.

;منکر ایشان شدن باشد خطا ;هم نمی شاید به ایشان اقتدا
;رو به صدق دل بجو ز ایشان نظر ;منکر و تابع مشو ای بی خبر

سالکانِ بی جذبه

چهارم سالکان بی جذبه اند که به عقل خود بی مُرشد سلوک می کنند و قید و اِنّیّت خود گرفتاراند و در مقام فرق اند.

;گر جان بکند سنگ سیه لعل نگردد ;با طینت اصلی چه کند بد گهر افتاد

استاد کامل

حق سبحانه و تعالی این عالم را که به هم بسته است در هر عصری استادی از برای هر کاری آفریده است که خلق معطّل نمانند از برای امری از امور و تمام این امور مقصود بالعَرَض است از برای کار انسان که مقصود بالذات انسان است و مراد از انسان آن است که معرفت الهی حاصل کند که «ای فرزند آدم! آفریدم تو را برای عبادت خود، پس اهمال مکن آن چه را که تو را از آن آفریدم از جهت آن که آفریده ام آن را برای تو» و معرفت الهی حاصل نمی شود تا نفس نمیرد و قلب زنده نمی شود و نفس نمی میرد تا تسلیم نشود در تحت بال استادی کامل.

آیا حق سبحانه و تعالی استادی از برای این امرِ عظیم ـ که مقصود بالذات است ـ نیافریده که خلق را راه نمایی کند به معرفت او، و او را از ظلمات به نور در تحت بال خود بگیرد تا نَفْسشان بمیرد و قلبشان زنده شود؟ البته در هر عصری هادیان می باشند اگر بجویند می یابند.

;طبیب وقت مسیحا دم است و مشفق، لیک ;چو درد در تو بیند که را دوا بکند
;عاشق که شد که یار به حالش نظر نکرد ;ای خواجه درد نیست وگرنه طبیب هست

پنج راه سلوک

پنج راه است برای سالک. اول جذبه است، و آن مثل گنج ماند، در دست همه کس نمی افتد. اگر بیفتد بسیار مشکل است که از جذبه تواند به منزل رسید، چرا که گاه باشد از شدت جذبه و عشقْ به مُرشد کاملی نتواند برسد و به دام شیاطین گرفتار شود و گمراه گردد.

;عشق بی عقل لنگ و لوگ بود ;عقل بی عشق محض رنگ بود
;عقل بی عشق صورت انگیز است ;عشق بی عقل خنجر تیز است
;خنجر تیز و دست دیوانه ;بکشند عهد یار و پیمانه

* * *

;غافل مشو که ناقه مردان مرد را ;در سنگلاخ بادیه پِی ها بریده اند
;نومید هم مباش که رندانِ باده نوش ;ناگه به یک خروش به منزل رسیده اند

مجذوبی که از جذبه و عشق به منزل رسد، کم اتفاق افتد.

راهِ علم

دوم راه علم است و عمل، راه علم و عمل راه سلامتی است.

;نیست از بهر آسمانِ ازل ;نردبانی پایه بِهْ ز علم و عمل

راه ایثار

سوم راه ایثار است یعنی آن چه دارد به شعف دل به خدمت مرشد کامل صرف نماید.

;دست تهی گر به بر شیخ روی ;شیخ ببینی و نیابی شفا

راه خدمت

چهارم راه خدمت است.

;هر که خدمت کرد او مخدوم شد ;هر که عجز آورد او محروم شد

راه صحبت

پنجم راه صحبت است؛ یعنی در مجالس علم و حکمت و مواعظ مرشد عارف کامل حاضر بودن؛ تنهایی یکی از این چهار راه به کمال نمی رسد. و هر یک از این چهار راه که خواهد برود بی صحبت هم به کمال نمی رسد.

;صحبت نیکو گزیند مرد نیکوخو شود ;هر که نیکو بشنود هم عاقبت نیکو شود

* * *

;صحبت نیکانت از نیکان کند ;نار خندان باغ را خندان کند

* * *

;قدر نبات یافت چوب از اثر مصاحبت ;گِل چو شود قرین گُل گیرد رنگ و بوی او

مراتبِ یقین

یقین هم سه مرتبه دارد: علم الیقین و عین الیقین و حق الیقین

علم الیقین دانستن است امّا نباید علمش به طریق فکر باشد: مثل فلاسفه که علم را از مرتبه خود نزول دهد، بلکه باید تبعیّت ائمه اطهار علیه السلام و مرشد کامل بکند تا خود در علم گم شود که (راسخون فی العلم) به همین معنی است، علم او را بردارد، نه او علم را. از ظلمات به نور رود، و علم در عالم بسیار است. لیکن اشرف علوم، علم به ذات الهی است و علم به اسماء و افعال و آثار الهی است و چون هر انسانی از اسماء و افعال و آثار الهیه نصیبه دارد بالقوه درش هست. به محض دانستن از قوه به فعل نمی آید. باید سیر از اسماء کَونیه به اسماء الهیه نماید تا از ظلمات به نور برود. و عین الیقین و حق الیقین از برایش حاصل شود.

پس علم الیقین دانستن بود و عین الیقین دیدن است. به عین الیقین که رسید حجاب گفتگوی علم از میان برداشته می شود.

;چون شدی بر بام های آسمان ;عیب باشد جستجوی نردبان

* * *

علم الیقین مثالش مثال دودی که از پس دیوار نمایان می شود پس یقین می شود که آتش است در پس دیوار و عین الیقین دیدن آتش است و حق الیقین شدنِ در آتش است.

علم الیقین که حاصل شد عزم است، عزم که جزم شد عین الیقین می شود.

علم الیقین، شریعت؛ عین الیقین، طریقت که راه است و حق الیقین، حقیقت که رسیدن است.

شریعت و طریقت و حقیقت

پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود که: [شریعتْ سخنان من است، و طریقتْ کردار من است، و حقیقتْ حال من است، و معرفتْ راس المال من است]

;شریعت پوست، مغز آمد حقیقت ;میان این و آن باشد طریقت
;خلل در راه سالک نقص مغز است ;چو مغزش پخته شد بی پوست نغراست
;تَبَه گردد سراسر مغز بادام ;گَرَش از پوست بشکافی گهِ خام

سیر الی اللّه

پنج سیر است: اول سیر الی الله، دوم سیر فی الله، سوم سیر بالله. چهارم سیر من الله، پنجم سیر اجتماعی.

سیر الی اللّه سیر عالم ملکوت است که تجلّی افعالی است.

سیر فی اللّه ابتدای سیر عالم جبروت است که تجلّی صفاتی است.

سیر باللّه انتهای سیر عالم جبروت است که تجلی ذاتی است.

پایه های ایمان

پایه های ایمان

از امام امیرمؤمنان على(علیه السلام)درباره ایمان پرسیدند امام در جواب فرمود: «اَلاْیْمانُ عَلى اَرْبَعِ دَعائِمَ، عَلَى الصَّبْرِ وَالْیَقینِ وَالْعَدْلِ وَالْجِهادِ; ایمان بر چهار پایه قرار دارد: بر صبر و یقین و عدالت و جهاد.»


سپس افزود «وَالصَّبْرُ مِنْها عَلى اَرْبَعِ شُعَب، عَلَى الشَّوْقِ وَالشَّفَقِ وَالزُّهْدِ وَالتَّرَقُّبِ; صبر نیز بر چهار پایه استوار است; بر شوق و ترس و زهد و انتظار.» (شوق به بهشت و پاداشهاى الهى، و ترس از کیفرها و دوزخ، که مایه حرکت به سوى خوبیها و پرهیز از بدیها است) و زهد و بى اعتنایى نسبت به زرق و برق دنیا که سبب مى شود انسان مصائب را ناچیز شمرد، و انتظار مرگ و پایان زندگى که انسان را به انجام اعمال نیک تشویق مى کند.


بعد افزود: «وَالْیَقینُ مِنْها عَلى اَرْبَعِ شُعَب، عَلى تَبْصِرَةِ الْفِطْنَةِ وَتَأَوُّلِ الْحِکْمَةِ، وَمَوْعِظَةِ الْعِبْرَةِ، وَسُنَّةِ الاَْوَّلِینَ; یقین نیز بر چهار بخش تقسیم مى شود: بینش در هوشیارى و زیرکى، رسیدن به دقایق حکمت، پند گرفتن از حوادث و توجّه به روش پیشینیان.»


سپس مى افزاید: «و الْعَدَلُ مِنْها عَلى اَرْبَعِ شُعَب، عَلى غائِصِ الْفَهْمِ، وَغَوْرِ الْعِلْمِ، وَزُهْرَةِ الْحُکْمِ، وَرَساخَةِ الْحِلْمِ; عدالت نیز بر چهار شاخه است: دقّت براى فهم مطالب، غور در علم و دانش، (سپس) قضاوت صحیح و (سرانجام) حلم و بردبارى پایدار.»


و در پایان مى فرماید: «وَالْجِهادُ مِنْها عَلى اَرْبَعِ شُعَب عَلَى الاَْمْرِ بِالْمَعْرُوفِ وَالنَّهْىِ عَنِ الْمُنْکَرِ و َالصِّدْقِ فِى الْمَواطِنِ، وَشَنآنِ الْفاسِقِینَ; جهاد نیز چهار شاخه دارد: امر به معروف، و نهى از منکر، صدق و راستى در معرکه نبرد، و دشمنى با فاسقان.»

اصول کافى، جلد 2، ص 391 (باب دعائم الکفر و شعبه)

 

منبع: اخلاق در قرآن جلد 1

تلخیص برای ذی طوی: مسطور

  آخرین وصیت امام حسین (ع) چه بود؟

روایتی از امام پنجم حضرت امام محمد باقر«سلام‌الله‌عليه» نقل شده است و آن حضرت از پدر بزرگوارشان امام سجاد«سلام‌الله‌عليه» و ایشان هم از پدرشان حضرت سيّدالشهداء«سلام ‌الله‌عليه» و آن امام بزرگوار از قول مبارک امير مؤمنان و مولاي متقيان اميرالمؤمنين«سلام‌الله‌عليه» روایت را نقل می‌فرمایند.

همچنين در روايت آمده است که امام حسين و امام سجاد «سلام‌الله‌عليهما» در آخرين لحظات حيات و هنگام شهادت، روايت را وصيّت کرده‌اند. يعني علاوه بر اين‌که چهار امام معصوم اين مطلب را بيان فرموده‌اند، دو امام بزرگوار در حسّاس‌ترين مواقع به ذکر روايت پرداخته‌اند. معلوم می‌شود روایت، بسیار اهمیّت دارد که این سلسلۀ نورانی و مطهّر آن را نقل فرموده‌اند.

به خصوص حضرت اباعبدالله الحسين«سلام‌الله‌عليه» در روز عاشورا و موقعي که همۀ اصحاب و ياران به شهادت رسیده بوده‌اند، يعني در آن موقعیت حساس، که لازم است مهم‌ترین و حساس‌ترین مطالب بیان شود، آخرین وصیت خود به فرزند برومندشان که در حقیقت آخرین وصیت ایشان به شیعیان و بلکه بشریت است را چنین بیان می فرمايند:

«يا بُنَيَّ إِيَّاكَ وَ ظُلْمَ مَنْ لَا يَجِدُ عَلَيْكَ نَاصِراً إِلَّا اللَّهَ» [1]

ای فرزندم، از ظلم به کسی که در برابر تو ، هیچ یاری کننده‌ای به جز خداوند ندارد، بر حذر باش.

بارزترین مصداق مظلوم، حضرت اباعبداالله الحسین«سلام الله عليه» و یاران با وفای ایشان هستند. افراد شروري به آنان ظلم کردند و ايشان را با آن وضعیت به شهادت رسانیدند و پس از شهادت مردان، زنان و کودکان را به اسارت بردند. یعنی به کسانی که در آن بیابان و در اوج تشنگی، هیچ یاوری به جز خداوند متعال نداشتند، ظلم کردند.

ظلم و به خصوص ظلم به افراد بي‌پناه و بي‌ياور، اقسامي دارد که ذيلاً چند نونه از آن بيان مي‌گردد.

 ظلم حاکمان

مرتبه نازل‌تر ظلم به مظلوم بی یاور، ظلم برخي حکومت ها به مردم بی پناه است. افرادی که بر یک ملّت مسلط مي‌شوند و نسبت به آنان ظلم روا مي‌دارند و آن ملت در برابر ظلم ظالمان، یاوری جز خداوند برای خویش نمي‌یابند، مصداق روايت شريف هستند.

این مرتبه از ظلم نیز بسیار مذموم و ناپسند است و بنابر فرمایش پیامبر گرامی «صلّی‌الله‌علیه‌و‌آله‌وسلم»، تسلّط افراد شرور بر يک ملّت، اثر وضعی کردار آن ملت است:

«سَيَأْتِي زَمَانٌ عَلَى أُمَّتِي يَفِرُّونَ مِنَ الْعُلَمَاءِ كَمَا يَفِرُّ الْغَنَمُ عَنِ الذِّئْبِ فَإِذَا كَانَ كَذَلِكَ ابْتَلَاهُمُ اللَّهُ تَعَالَى بِثَلَاثَةِ أَشْيَاءَ الْأَوَّلُ يَرْفَعُ الْبَرَكَةَ مِنْ أَمْوَالِهِمْ وَ الثَّانِي سَلَّطَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ سُلْطَاناً جَائِراً وَ الثَّالِثُ يَخْرُجُونَ مِنَ الدُّنْيَا بِلَا إِيمَان‏»[2]

زمانى بر امّتم خواهد آمد كه از علماء فرار مى‏كنند همان‌گونه كه گوسفند از گرگ فرار مى‏كند. هر گاه چنين شد، خداوند آنان را دچار سه بلا مى‏كند: اول: بركت از اموال آنان برمى‏دارد. دوم: زمامدارى ستمگر بر آنان مسلّط مى‏كند. سوم: بى‏ايمان از دنيا مى‏روند.

ظلم کارفرما به کارگر نيز ظلم بزرگي است. به خصوص هنگامي که کارگر، مجبور است براي يک کارفرما کار کند و اگر ستم و زورگويي او را نپذيرد، اخراج مي‌شود و بي‌کار مي‌گردد. در بسياري از موارد، کارفرما از احتياج کارگر به کار، سوء استفاده مي‌کند و بر وي مسلّط شده و او را استثمار مي‌نمايد. البته کارگر و افراد زيردست نيز بايد کار خود را به نحو احسن انجام دهند و کم کاري، بدکاري و بي‌کاري نداشته باشند که حقّ النّاس و ظلم است.

 ظلم اعضاي خانواده نسبت به يکديگر

مرتبۀ سوم ظلم به افراد بی پناه، ظلمی است که اعضای خانواده نسبت به هم روا مي‌ دارند. ظلم زن و شوهر نسبت به یکدیگر یا آنان نسبت به اولاد و ظلم اولاد نسبت به پدر و مادر، هنگام بی پناهی و بی یاوری طرف مقابل، مصداق بحث ما است.

هنگامی که زن، پشتیبان ندارد و مجبور است به ظلم شوهر خویش بسوزد و بسازد و همچنین مرد، مجبور است برای حفظ آبرو یا جهات دیگری، ظلم همسر خویش را تحمّل کند.

سرزنش، زخم زبان، نیش و کنایه به همسری که پناه‌گاه و پشتیبان و یاوری جز خداوند ندارد، ظلم بزرگی است. گاهی اوقات یک مادر پیر و ناتوان، به جز فرزند خویش هیچ کس دیگری را در این دنیا ندارد و چاره ای جز تحمّل آزار و اذیت او و شنیدن کنایه های نیش دار او ندارد که انصافاً گناه آن فرزند، گناه بزرگی است.

قرآن کریم در مورد رعایت احترام پدر و مادر، به خصوص وقتی که آنان زیر دست انسان واقع شوند، تاکید فراوان دارد و وظیفۀ فرزند را در این گونه موارد سنگین و حساس بر می شمرد.

«وَ قَضىَ‏ رَبُّكَ أَلَّا تَعْبُدُواْ إِلَّا إِيَّاهُ وَ بِالْوَالِدَيْنِ إِحْسَنًا  إِمَّا يَبْلُغَنَّ عِندَكَ الْكِبرََ أَحَدُهُمَا أَوْ كِلَاهُمَا فَلَا تَقُل لهَُّمَا أُفٍ‏ّ وَ لَا تَنهَْرْهُمَا وَ قُل لَّهُمَا قَوْلًا كَرِيمًا وَ اخْفِضْ لَهُمَا جَنَاحَ الذُّلّ‏ِ مِنَ الرَّحْمَةِ وَ قُل رَّبّ‏ِ ارْحَمْهُمَا كَمَا رَبَّيَانىِ صَغِيرًا»[3]

و پروردگار تو حكم كرد كه جز او را نپرستيد و به پدر و مادر نيكى كنيد. اگر يكى از آن دو يا هر دو نزد تو به پيرى رسند پس به آنها «اف»- سخن بيزارى و ناخوشايند- مگو و بر ايشان بانگ مزن- يا: ايشان را از خود مران-، و به ايشان گفتارى نيكو و درخور گراميداشت بگو. و آن دو را از روى مهربانى بال فروتنى فرود آر، و بگو: پروردگارا، آن دو را به پاس آنكه مرا در خردى بپروردند، ببخشاى.

نکتۀ ظریف این آیات آن است که سفارش به رعایت احترام والدین در کنار سفارش به پرستش خدای یگانه واقع شده است.

ظلم به فرزند نیز مذموم و ناپسند است. دختری که مقدمات ازدواج او فراهم نشده و تحت تکلّف پدر و مادر است، شرایط حسّاسی دارد و نباید با زورگویی، درشت گویی و یا سرزنش و اهانت پدر و مادر مواجه شود.

 ظلم به ديگران،به واسطۀ اهانت و آبروريزي

مرتبۀ بعدی ظلم به افراد بی یاور، که پرهيز از آن اهميّت بسياري دارد، گناهاني نظير غیبت، تهمت و شايعه پراکني است. متأسفانه این مرتبه از ظلم امروزه در جامعه بسیار رایج و شایع است. افراد در مجلس می نشینند و پشت سر کسی که حضور ندارد، غیبت می کنند يا به او تهمت مي‌زنند.

در بسیاری از مجالس، برای کسی که حضور ندارد، شایعه سازی و شایعه پراکنی می کنند و  چون نمی تواند از خودش دفاع کند و پاسخ شایعات را بدهد، در آن جلسه یاوری جز خداوند ندارد و مظلوم واقع می شود.

تهمت و نسبت ناروا به دیگران دادن، گناه بسیار بزرگی است که امروزه نقل محافل و مجالس شده است. من تصور می کنم کمتر مجلسی بشود یافت که این گناهان بزرگ و این ظلم های عظیم در آن نباشد. به تجربه هم اثبات شده است که افرادی که مرتکب چنین گناهاني می شوند، عاقبت به خیر نخواهند شد.

بردن آبروی دیگران و هتک حرمت و اهانت به شخصیت سایر انسان ها، حقّ النّاس است و اگر انسان نتواند جبران حقّ النّاس خویش را بکند، عاقبت سوئی در انتظار او خواهد بود.

بیش از نود درصد سخنانی که در محافل و مجالس بیان می شود، تهمت است و کسانی که مورد این ظلم واقع می شوند، از آن نسبت هایی که به آنان داده می شود، مبرّا هستند. ای کاش لااقل این سخنان غیبت بود.

من همواره به جوانان می گویم: شما را به خدا قسم می دهم تهمت نزنید و اگر راجع به کسي تهمت شنيديد، از او دفاع کنيد. متأسفانه بسیار اتفاق می افتد که افراد متدیّن در جلسات حضور دارند و در مقابل آنان به دیگران تهمت زده می شود ولی یا سکوت می کنند و یا آن تهمت را همراهی می کنند که هر دو بد است.

امام حسین«سلام‌الله‌عليه» در روز عاشورا همۀ ما را از چنین ظلم‌هایی بر حذر داشته‌اند.

با تأسف باید گفت: بسیاری از رسانه های گروهی، روزنامه ها و سایت های اینترنتی، امروزه تبدیل به تهمت‌نامه، غیبت‌نامه و فحش‌نامه شده اند. مطلبی منتشر می کنند و خودشان هم می دانند که تهمت است، ولي منتظر می مانند تا تکذیب شود. اما وقتی آبروی کسی رفت و شخصیّت او در اذهان عمومی خدشه دار شد، تکذیب مطلب سودی به حال وی نمی بخشد و جبران آبروی رفته را نمی نماید.

اهانت به دیگران و بردن آبروی افراد، مثل جنگ با خداوند متعال است.

«مَنْ أَهَانَ لِي وَلِيّاً فَقَدْ بَارَزَنِي بِالْمُحَارَبَةِ»[4]

گناه کسانی که تهمت می زنند و اهانت می کنند بسیار بزرگ است و افرادی که آن تهمت و اهانت را می شنوند و از مظلوم دفاع نمی کنند نیز گناهکارند. اهمیّت این مطلب به قدری است که چهار امام بزرگوار آن را بيان فرموده‌اند و نيز در روز عاشورا، آخرین گفتگوی دو انسان کامل، دو امام معصوم، در حساس ترین مواقع، راجع به پرهیز از ظلم به کسی است که یاوری ندارد.

 روایت امام حسین«ع» هميشه مصداق دارد

 روایت نورانی امام حسین«سلام‌الله‌عليه» صرفاً مربوط به زمان خودشان نیست. این روایت زنده است و همواره مصداق دارد. بنابراین ذهن ما نباید فقط برود روی ظلمی که شمرابن ذی الجوشن و عمر سعد و ابن زیاد به اهل‌بیت«سلام‌الله‌علیهم» روا داشتند. بلکه باید مراقب باشیم خود ما مصداق سخن و هشدار حضرت سید الشهدا«سلام‌الله‌عليه» واقع نشویم. دفاع از مسلمانان، از اوجب واجبات است و کوتاهی از دفاع کسی که یاوری ندارد، گناه بزرگی است.

بعضی اوقات گرفتاری های دنیوی افراد صالح و شایسته، ناشی از عدم دفاع آنان از مظلومین است. یعنی غیبت یا تهمتی شنیده‌اند و نتوانسته‌اند یا نخواسته‌اند، دفاع کنند و ناخودآگاه و ناخواسته، ظالم شده اند. خداوند متعال نیز که مظهر رحمت و رأفت است و بنا دارد افراد نیکوکار و پرهیزکار را به بهشت ببرد، آنان را گرفتار می کند یا قبل از مرگ به بیماری سختی مبتلا می کند تا پاک شوند و از این دنیا بروند و این لطف از الطاف خفیّه خداست. البته این مطلب کلیّت ندارد و گرفتاری های دنیوی عوامل بسیار دیگری نیز دارد.

عالم برزخ و قیامت نیز برای افرادی که به دیگران اهانت کرده‌اند یا تهمت زده‌اند یا غیبت آنان را کرده‌اند و حتی برای کسانی که شاهد این گناهان بزرگ بوده اند و از مظلوم، دفاع نکرده اند، بسیار مشکل است. بنابر اين توبه از اين گناهان بزرگ، از اوجب واجبات است و بايد يه آن اهميّت داده شود.

 جهنّم، از الطاف خفيّۀ خداوند

اگر افراد گناه‌کار بدون توبه از دنيا بروند، باید در جهنّم بسوزند تا کدورات گناه آنان برطرف شود، پاک شوند و لیاقت بهشت را پیدا کنند. شدّت رحمت و مغفرت پروردگار متعال به قدری است که جهنّم نیز از الطاف خفیّه او است و برای زدودن ناپاکی ها و ناخالصی ها و پاکیزه کردن انسان می باشد.

اگر آدمي ظالم شد، به خصوص اگر به کساني که ياوري جز خداوند ندارند، ظلم کرد، جايگاه او جهنّم است و در جهنّم نیز به جای اینکه از الطاف بی‌کران الهی استفاده کند و خود را نجات دهد، حقّه بازی می کند و تصور می کند همان‌گونه که در دنیا ظلم می کرد و دیگران را فریب می داد، در جهنم نیز می تواند خداوند را فریب دهد.

«يَوْمَ يَبْعَثُهُمُ اللَّهُ جَميعاً فَيَحْلِفُونَ لَهُ كَما يَحْلِفُونَ لَكُمْ وَ يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ عَلى‏ شَيْ‏ءٍ أَلا إِنَّهُمْ هُمُ الْكاذِبُونَ»[5]

در روزى كه خداوند همه آنها را برمى‏انگيزد، پس براى خدا سوگند ياد مى‏كنند آن گونه كه براى شما سوگند ياد مى‏كنند، و گمان مى‏كنند بر پايه چيزى هستند، آگاه باش كه آنها همان دروغگويانند.

اگر افراد ظالم و مکّار، چند روزي در دنيا به ظاهر موفق مي‌شوند، خود آنان و ديگران نبايد تصور کنند که خداوند خير آنان را مي‌خواهد و به آنان نعمت عطا مي‌فرمايد، بلکه در حقيقت خداوند متعال به اين افراد مهلت مي‌دهد تا هرچه مي‌توانند بر گناه و ظلم خويش بيفزايند.

«وَ لا يَحْسَبَنَّ الَّذينَ كَفَرُوا أَنَّما نُمْلي‏ لَهُمْ خَيْرٌ لِأَنْفُسِهِمْ إِنَّما نُمْلي‏ لَهُمْ لِيَزْدادُوا إِثْماً وَ لَهُمْ عَذابٌ مُهينٌ»[6]

و كسانى كه كفر ورزيدند گمان نكنند كه آنچه به آنها مهلت مى‏دهيم به خير آنهاست، جز اين نيست كه مهلتشان مى‏دهيم تا بر گناه بيفزايند، و براى آنها عذابى خواركننده است.

بنابراین باید همه توجه داشته باشند و بنا بر فرمایش امام حسین«سلام‌الله‌عليه»، از ظلم به کسی که ناصر و یاوری جز خداوند تبارک و تعالی ندارد، بر حذر باشند.

اگر هم ظلمی از کسي سرزد یا شاهد ظلم دیگران بود و نتوانست از مظلوم دفاع کند، بايد فوراً توبه کند و به جبران ظلم واقع شده بپردازد تا خداوند سبحان از قصور و تقصیر  او بگذرد و  او را بیامرزد.    

 پي‌نوشت‌ها:

1.‌ الكافي،ج 2 ، ص 331

2.‌ جامع الأخبار، ص 130

3.‌ اسراء / 24-23

4.‌ الكافي، ج 1، ص 144

5.‌ مجادله / 18

6.‌ آل عمران / 178

بیان بر تری عرفان اسلامی

بیان بر تری عرفان اسلامی

عرفان در هر جاي جهان يك سير دروني و شخصي است كه انسان را به آگاهي برتري مي‌رساند؛ حتي اگر اين آگاهي و شناخت از خلأ، پوچي يا جهل باشد. سير عرفاني در هر مكتبي، هر جاي جهان و در مقاطع گوناگون تاريخ، با اعمال و باورهايي صورت مي‌گيرد كه رسيدن به غايت سير را ميسر مي‌سازد.ازاين رو مي‌توان مكاتب عرفاني را از جهات گوناگوني دسته بندي كرد؛از جمله بر اساس اعمال، اعتقادات و حتي از لحاظ تاريخي يا جغرافيايي.اما طبقه بندي آنها بر اساس غايت سير،عميق‌تر و بنيادين است؛زيرا اين روش از توجه به اعمال و عقايد بي‌نياز نبوده  لازم است نگاهي جامع به هر مكتب داشته باشيم و ديگر اينكه بررسي غايت سير عرفاني در هر مكتب به معناي ارزيابي تمام دارايي و دواعي آن بوده و با يافتن معياري مناسب مي‌توان در باب برتري و فروتري هر مكتب عرفاني نسبت به سايرين قضاوت كرد. برپايه علتهاي ذكر شده در اين مقاله، همترين مكاتب عرفاني جهان را -که بعضاً منشأ زايش عرفانهاي جديدي در روزگار ما بوده‌اند- مي‌كاريم و در مواردي به صورت‌هاي نوپديد آنها اشاره مي‌كنيم. اما مساله‌ي تحقيق، طبقه بندي مكاتب مادر و عمده بوده و با روش بررسي و نقد غايت سير در هر مكتب مي‌كوشيم طبقه بندي همراه با قضاوت ارزشي را از آنها ارائه دهيم. بنابراين دامنه پژوهش، بررسي  و نقد و طبقه بندي غايت شش مكتب عمده عرفاني زنده در جهان است.
فرضيه اين است كه اين مكاتب به ترتيب از مراتب پايين به بالا اينطور قابل طبقه بندي هستند: شامانيسم (طبيعت گرايي وهم‌جو)، تائوئيسم (طبيعت گرايي واقع بين)، بوديسم (انسان گرايي الحادي)، هندوئيسم(انسان گرايي الاهي)، عرفان مسيحي (خداگرايي انسان انگار)، عرفان اسلام (خداگرايي انسان باور)
در اين نوشتار در حد دامنه تحقيق و به اندازه‌ي لازم براي اثبات فرضيه مورد نظر، اين مكاتب بررسي و نقد مي‌شود و با توجه به اهميت توصيف و نقد كامل‌تر هر كدام از اين مكاتب عرفاني، اين مهم را به فرصتهاي ديگر وامي‌گذاريم.

ملاك داوري
پيش از توصيف و نقد غايات سير در هر يك از مكاتب عرفاني مورد نظر لازم است معياري براي داوري و ارزيابي آنها تعريف كنيم تا بتوانيم توصيف و نقد هر مكتب را به طور پيوسته و در مجال يك مقاله و با وحدت رويه ارائه دهيم.
براي يافتن ملاك ارزش گذاري غايات سير مكاتب عرفاني در مفهوم غايت سير درنگ مي‌كنيم و مي‌پرسيم اين سير چه سيري است؟ پاسخ اينكه سفري معنوي و دروني است. دوباره مي‌پرسيم غايت آن چيست؟ يافتن حقيقت يا آگاهي برتر. سومين پرسش اينكه: حقيقت چيست؟ و آگاهي برتر از چه چيز است؟
در اينجا پاسخ مكاتب عرفاني گوناگون مختلف است. چنانچه در مقام توصيف خواهيم ديد برخي از آنها در جستجوي نيروي مرموزي در طبيعت هستند و بعضي انسان را حقيقتي مي‌دانند كه بايد شناخته شود و عرفان اديان ابراهيمي خدا را به عنوان حقيقت برتر عالم و غايت سير معنوي و عرفاني معرفي مي‌كنند. هر چه روي اين موضوع دقيق‌تر شويم، تفاوتهاي بيشتري پديدار مي‌شود؛ مثلا آنها كه معرفت حقيقت انسان را غايت سير مي‌دانند، همه يك طور نمي‌انديشند. در هندوئيسم و بوديسم كه هر دو شناخت نفس (آتمن) را غايت سير مي‌دانند، تفاوتي اساس وجود دارد. هندوها نفس را در غايت همان خدا (برهمن) دانسته و اوصاف مشترك براي آنها برمي‌شمارند. اما در بوديسم فرقه هينه‌يانا خود نفس را غايت سير دانسته و در نهايت آن را پوچ، فاني و موهوم مي‌ انگارد و حقيقت را كشف همين پوچي مي‌پندارد.    
اگر باز هم دقيق شويم، تفاوتهاي بيشتري رخ مي‌نمايد تا جايي كه حتي شايد دو عارف يك نظر درباره‌ي حقيقت ارائه ندهند يا به بيان دقيقتر در بيان حقيقت، واژگان و مفاهيم يكساني در كار نياورند. اما به هر روي اين حقيقت غايي در مكاتب عرفاني گوناگون ويژگي‌هاي مشتركي دارد كه زمينه‌ي قضاوت ميان آنها را با ملاحظه تفاوت‌ها فراهم مي‌سازد.
اهم اين ويژگي‌هاي مشترك عبارت‌اند از: نامحدوديت، شهودي بودن (غير حسي و غير عقلي)، انحصار اصالت به اين معنا كه با شهود آن حقيقت غايي معلوم مي‌شود كه تنها او اصيل است و ساير چيز‌ها پوچ و موهوم يا فاني در آن يا جلوه‌اي از آن حقيقت مطلق هستند.
از ويژگي‌هاي مذكور برمي‌آيد كه هر چه غايت سير عرفاني از پديده‌هاي محسوس و مفاهيم معقول برتر و منزه تر باشد، سير عرفاني متعالي‌تر خواهد بود.
اين معيار كاملاً ظرفيت اين را دارد كه در باب مكاتب گوناگون به مقايسه و داوري نشسته و مراتب آنها را در نسبت با يكديگر تعيين كنيم.

طبيعت گرايي
طبيعت گرايي معنوي از آنجا آغاز شد كه انسان  روزي، نعمت، بركت و همچنين بلاها و مرگ خود را در گرو نيروي طبيعت دانست؛ پس ايمان پيدا كرد كه نيروي برتر و راز آلود طبيعت بر همه شئون آدمي سيطره دارد. بدين ترتيب با تامل در نفس خود به نيروي عظيم طبيعت پي برد و هم از اين رو نفس خود را كاويد تا راهي براي ارتباط و بهره‌برداري از اين نيروي بي‌كران بيابد. با آميخته شدن خود انديشي مذموم و ممدوح از اين كاوش‌هاي درون نگرانه، شيوه‌ها و مكاتب معنوي گوناگوني پديد آمد و تحريفاتي در تعاليم پيامبران و اديان الاهي وارد شد.
در چارچوب ادبيات طبيعت گرايي، معنويت به معناي پذيرش نيروي برتر و مسيطر بر پديده‌هاي مادي طبيعي است كه در تمامي مظاهر طبيعت جريان دارد و عرفان به معناي شناخت و ارتباط با نيرو است.
دو مكتب عمده‌اي كه مي‌توان در چارچوب عرفان طبيعت گرا به تحليل كشيد، يكي عرفان بوميان آمريكا و افريقا است كه البته نظير عقايد و مراسم آنها در پهنه‌ي وسيعي از جهان از استرليا تا سيبري نيز به چشم مي‌خورد؛ اما به علت غلبه‌ي اديان و عرفانهاي ديگر در آسيا سزاوار است كه كانون نخستين مكتب عرفاني در چارچوب طبيعت گرايي را فرهنگ بوميان آمريكا و آفريقا بدانيم. اين مكتب را به علت گزينش شيوه‌هاي توهمي براي شناخت و ارتباط با نيروي طبيعت، با وصف وهم جو توصيف مي‌كنيم.
در مقابل، مرام معنوي عده‌اي از مردمان شرق دور- عمدتاً چين- راكه روشهاي واقع‌نگرانه ي اختيار كرده‌اند طبيعت گرايي واقع نگر مي‌ناميم. البته اين تقسيم به معناي مرزگذاري قطعي و شفاف ميان اين دو مكتب نيست، بلكه جنبه‌ي غالبي دارد؛ زيرا هم طبيعت گرايي واقع نگر داراي عناصر موهوم است و هم طبيعت گرايي وهم جو از واقع نگري تهي نيست.
مهمترين باورهاي مكاتب عرفاني طبيعت گرا عبارت است از: اعتقاد به خدا، يا پرستش ارواح نياكان؛ زيرا به نيروي طبيعت پيوسته و نيك و بدشان در عالم تاثير گذارند؛ مناسكي در مددجويي از نيروهاي طبيعي، عقيده به اشيايي كه منبع نيرو هستند (Mana) و جان‌مند انگاري (Animism) مظاهر طبيعي.  

عرفان از زبان امام على عليه السلام‏

عرفان از زبان امام على عليه السلام‏

نوشته: آیت الله استاد حسین انصاریان

 

سَأَلَ كُمَيْلُ بْنُ الزِّياد النَّخَعى عَنْ مَولَى الْعارِفينَ، سَيِّدِ الْمُوَحِّدينَ‏

أَميرِالْمُؤْمِنينَ عليه السلام: يا عَلِىّ مَا الْحَقيقَةُ؟ قالَ عليه السلام: مالَكَ وَالْحَقيقَةُ؟ قالَ: أَوَلَسْتُ صاحِبَ سِرِّكَ؟ قالَ: بَلى‏ وَلكِنْ يَرْشَحُ عَلَيْكَ ما يَطْفَحُ مِنّى، قالَ: أَوَمِثْلُكَ تُخَيِّبُ سائِلًا؛ فَقالَ أَميرُالْمُؤْمِنينَ: الحَقيقَةُ كَشْفُ سَبَحاتِ الْجَلالِ مِنْ غَيْرِ إِشارَةٍ، فَقالَ:

زِدْنى بَياناً، فَقالَ عليه السلام: مَحْوُ الْمُوْهُومِ مَعَ صَحْوِ الْمَعْلُومِ، فَقالَ: زِدْنى بَياناً، فَقالَ عليه السلام: هَتْكُ السِّتْرِ لِغَلَبَةِ السِرِّ، فَقالَ: زِدْنى‏بَياناً، فَقالَ عليه السلام: جَذْبُ الأَحَدِيَّةِ لِصِفَةِ الْتَوْحيدِ، فَقالَ: زِدْنى بَياناً، فَقالَ عليه السلام: نُورٌ يَشْرُقُ مِنْ صُبْحِ الأَزَلِ فَيَلُوحُ عَلى هَياكِلِ التَّوْحِيد آثارُهُ، فَقالَ: زِدْنى بَياناً، فقال عليه السلام: أَطْفِ السِّراجَ فَقَدْ طَلَعَ الصُّبْحُ.

اين حديث شريف بواسطه كميل از اميرالمؤمنين عليه السلام نقل شده‏ «1»:

كميل روزى وقت را غنيمت شمرده از مولاى عارفان پرسيد: حقيقت چيست؟

حقيقت چيست؟

عدّه‏اى گفته‏اند: مقصود از حقيقت مقام حقيقة الحقايق و هوهويت و سر السرّ وغيب الغيوب است كه در سوره اخلاص به آن اشاره شده‏ «قل هو»، هو همان مقام هوهويت است كه مستور و غيب مطلق است و اين اسم را عارفان اسم اعظم دانند، چنانچه در «فصول المهمّة» شيخ حرّ عاملى از اميرالمؤمنين عليه السلام نقل شده كه يك شب قبل از ليله بدر، خضر را خواب ديدم، بدو گفتم: مرا چيزى بياموز كه بر دشمنان ظفر يابم، گفت: بگو: «يا هو يا من لا هو إلّاهو». صبح خوابم را به پيامبر صلى الله عليه و آله عرضه داشتم، فرمود: يا على! داناى اسم اعظم شده‏اى. لذا اهل اللّه آن‏

______________________________

(1)- گلشن راز: 202؛ مجالس المؤمنين (مرحوم قاضى) 2/ 10؛ شرح الاسماء الحسنى‏ (ملا هادى سبزوارى) 1/ 133

را به عنوان اسم اعظم براى اذكار قلبى و لسانى به اهل سير و سلوك تعليم داده‏اند.

برخى حقيقت را مقام ظهور آن كه مرتبه الهيت است و در سوره توحيد به اللّه احد تعبير شده دانسته‏اند، وعده‏اى حقيقت را به حقيقت محمّديه توجيه كردند.

شايد منظور كميل از اين سؤال حقيقت هر چيزى است، حقيقت مبدأ و معاد، نبوت و ولايت، حقيقت حال مؤمن و كافر، حقيقت سرّ مقام خلافت كه بعد از پيامبر صلى الله عليه و آله چرا باب علمش خانه‏نشين گشته و فرزندانش شهيد شوند و حقايق قرآنى و اسرار و لطايف علوم آسمانى بر مردم پوشيده بماند.

و شايد مراد از حقيقت، حقيقت ولويه غائب قائم و سرالسرّ عالم و آدم است كه مظهر حقيقت و حقايق شريعت و قدرت و عدالت است.

و شايد مقصود كميل حقيقت حال نفس ناطقه در سير و سلوك به مقامات عاليه معرفة اللّه است و در حقيقت مى‏خواسته بگويد: يا على! حقيقت حال انسان در تزكيه نفس و صفاى باطن و مقام نهايى او در سلوك الى اللّه چيست و كى از عالم مجاز و اغراض جسمانى و اوهام باطل رهيده و حجاب نورانى و ظلمانى از چشم باطن او افتاده و از دنيا و آخرت و تمام غايات وسطيه مجازى وصول به غايت الغايات خواهد يافت و به مقام شهود حق كه غايت آمال عارفان است تواند رسيد و طريق وصول بدين مقام چيست؟

و شايد مراد سير روح و نفس كليّه الهيه باشد كه همان معناى سابق است، لكن از جهت و حيثيت، ديگر يعنى از سير مابعد از سير تجردى و وصول فنا بلكه در مراتب بى‏نهايت فناى از فنا كه بعد از طى تمام اسفار اربعه كه‏ 1- من الخلق إلى الخلق 2- من الحق إلى الحق 3- من الحق فى الحق 4- من الحق إلى الخلق‏ است.

به هر حال شايد مراد از حقيقت مفهوم كلّى آن است كه شامل تمام اين معانى مى‏گردد.

و بايد دانست كه حضرت او را بر خود هيچ حجابى نيست و تمام هستى از مقام (هو) يعنى هويت ذات يكتا كه به مقام غيب الغيوب تعبير شود و مقام تجلّى كه مقام الهيت و ذات مستجمع جميع اسماء و صفات كماليه است و مقام تجليات اسمايى كه نزد حكيم، عالم ربوبى و عالم عنايت و نظام ربانى است و نزد عارف، عالم تجلّى فيض اقدس و ظهور علمى ماهيات امكانى در حضرت علميه يا نشئه اعيان ثابته است، تا مقامات تجلّيات افعالى فيض مقدس كه حقايق آفرينش و ظهورات عينى خلقى است، يعنى تمام عوالم لاهوت و جبروت و ملكوت و ناسوت و كرات بى‏حد و نهايت اين فضاى نامتناهى كلًا و جزءاً بر ذات او آشكار و هيچ خفا و غيبت در سماوات عوالم ارواح مجرّده و اراضى اشباح ماديه، بر آن حقيقت محيط بر كل نخواهد بود، لكن آن ذات يگانه يكتا را از خلق خود حجاب‏هاى بسيار بلكه نامتناهى است؛ زيرا هريك از وجودات نامتناهى كه تجليات حقند و هريك از ماهيات بى‏نهايت كه مظهر تعينات اسماء الهى‏اند، بر رخسار آن وجود صرف و حقيقت مطلقه و هستى محض حجاب خواهند بود و هيچ‏يك از مراتب خلقى از مقام عقل اول و حقيقت محمديّه تا ساير قواى ادراكى آن شاهد كل الجمال را بى‏حجاب نتوانند ديد و جز خود او هيچ‏كس آن حسن كلى را بى‏پرده و به كنه مشاهده نتواند كرد و به طور كلّى آن حجب بى‏نهايت بر دو قسم است: نورانى و ظلمانى.

اخلاق و عرفان اسلامي

اخلاق و عرفان اسلامي
اخلاق و عرفان اسلامي

نويسنده: استاد محمدتقي مصباح



چکيده

يکي از شيوه هاي تربيتي قرآن کريم اين است که صفات مطلوب را به گونه اي بيان مي کند که موجب ترغيب ديگران براي کسب اين صفات باشد. در بسياري از موارد، تفاوت آيات هم سنخ با يکديگر در اجمال و تفصيل است. اين مقتضاي مقام و اقتضاي بلاغت قرآن است. اوضافي که قرآن ذکر مي کند دو جور اطلاق دارند: اطلاق عام و اطلاق خاص. اطلاق خاص به خاطر عنايتي است.
قرآن در موارد زيادي انسان ها را به نام « عباد » ياد کرده، اما به « الله » يا به « رحمن » اضافه کرده است. اما گاهي آنها را « عبادي » خوانده که به مناسبت مقام، بار ارزشي خاصي دارد. اين اضافه ي تشريفي است. عبوديت خدا گاهي تکويني است و خارج از اختيارات انسان، و گاهي تشريعي است؛ يعني اينکه کسي بندگي ديگري را بپذيرد و خود را عبد او قرار دهد. در اين زمينه، مردم دو دسته مي شوند: عده اي بنده ي خدا و عده اي بنده ي نفس. عبادت خدا همواره آگاهانه است و عبادت نفس ( يا شيطان ) ناآگاهانه.
کليده واژه ها: عبادت تکويني، عبادت تشريعي، متقين، مفلحان، عبادالرحمن، شيطان.

شيوه ي ترغيبي قرآن در ذکر اوصاف اهل فلاح

يکي از شيوه هاي قرآن کريم اين است که مجموعه اي از صفات مطلوب، صفاتي را که مورد امر و تأکيد الهي است، تحت عنوان خاصي بيان مي کند، به نحوي که موجب ترغيب ديگران براي کسب اين صفات باشد؛ مثلا، در اول سوره ي بقره مي فرمايد: ( الم، ذلک الکتاب لا ريب فيه هدي للمتقين ) عنوان « متقين » را مطرح مي کند، سپس اوصافي براي ايشان بيان مي نمايد: ( الذين يؤمنون بالغيب و يقيمون الصلاه و مما رزقناهم ينفقون. و الذين يؤمنون بما انزل اليک و ما أنزل من قبلک و بالآخره هم يوقنون. ) بعد تضمين مي کند کساني که اين اوصاف را دارند برهدايتند؛ چنان که گوي سوار بر عبادتند، مسلط بر عبادتند و مي فرمايد : اينها ( أولئک علي هدي من ربهم و أولئک هم المفلحون ) بنابراين، مي توان گفت: از اين آيات شريفه استفاده مي شود که مفلح و رستگار کسي است که داراي اين صفات باشد، به اجمال، تفسيرش همين است. به عبارت ديگر، گويا متقين را با مفلحان مساوي تلقي کرده است.
قرآن هدايتگر متقين است. متقين چه کساني هستند؟ کساني که اين اوصاف را دارند. کساني که اين اوصاف را دارند « مفلح » هستند. اين شيوه ي خاصي است که به صورت هاي گوناگون در قرآن آمده است. در سوره ي لقمان و برخي سوره هاي ديگر هم از اين شيوه استفاده کرده است. از جمله در سوره بقره مي فرمايد : « ليس البر أن تولوا وجوهکم قبل المشرق و المغرب و لکن البر من آمن بالله و اليوم الآخر و الملآئکه و الکتاب و النبيين و آتي المال علي حبه ذوي القربي و اليتامي و المساکين و ابن السبيل ... ) ( بقره : 177 )، سپس مي فرمايد : ( اولئک الذين صدقوا و أولئک هم المتقون. ) ( بقره : 177 )
لحن آيه به اين مناسبت است که برخي افراد رفتارهاي ابداعي داشتند و بعضي سنت هاي قومي و قبليه اي را بر مي دانستند؛ مثلا، به مناسبت حج، مي گفتند: در ايام حج، نبايد از در خانه وارد شد. به همين دليل، از پشت ديوار مي آمدند، يا خيلي اهتمام داشتند که در عبادت، حتما رويشان به فلان طرف باشد. خلاصه کارهايي مي کردند که از نظر قرآني اصالتي نداشت. قرآن مي فرمايد: اينها دليل بر نيست.
هر کسي طبعا دلش مي خواهد اهل بر باشد؛ يعني آدم خوبي باشد. شما هيچ کس سراغ داريد بگويد من دوست دارم آدم بدي باشم. اگرکار بدي هم مي کند توجيه مي کند که نه، منظورم اين بود يا دليلش فلان بود، تا برگرداند به اينکه جهت خوبي داشته باشد. هيچ کس نمي خواهد بد باشد و کار بد بکند؛ اما در تعيين مصاديق خوبي، اختلاف نظر زياد است.
قرآن مي فرمايد: بر اين نيست که رويتان را به اين طرف کنيد يا آن طرف: ( ليس البر أن تولوا وجوهکم قبل المشرق و المغرب... ) اگر دنبال بر مي گرديد، مي خواهيد اهل نيکي باشيد، آدم خوبي باشيد بايد اينها را داشته باشيد: ( ولکن البر من آمن الله و اليوم الآخر و الملآئکه و الکتاب و النبيين. ) بايد ايمان به خدا، به قيامت، به ملائکه، به انبيا و به کتاب هاي آسماني داشت. سپس مي فرمايد: ( و آتي المال علي حبه ذوي القربي. ) بايد اهل انفاق باشيد، آن هم به اين چند دسته ( ذوي القربي و اليتامي و المساکين و ابن السبيل. ) اگر مي خواهيد اهل نيکي باشيد بايد اين کارها را بکنيد؛ يعني مجموعه اي از اوصاف از ايمان به خدا، ايمان به قيامت، اقامه ي نماز، دادن صدقات و انفاق. وقتي ملاحظه مي کنيد اين آيه با آيات سوره ي بقره جهات مشترکي زيادي دارد. آخرش هم مي فرمايد: ( اولئک الذين صدقوا ) ؛ آن کساني که اين صفات را کسب کردند اينها راست مي گويند؛ يعني واقعا مي خواهند طالب بر باشند، مي خواهند آدم خوبي باشند، ( و أولئک هم المتقون. ) در واقع، ايمان به ما أنزل الله را اينجا مقداري تفصيل داده است. بايد به پيامبر، به کتاب، به محتواي کتاب، به واسطه هاي نزول کتاب - که فرشتگان هستند- و به خود انبيا ايمان داشت. آنجا که فرمود: ( يؤمنون بما أنزل اليک و ما أنزل من قبلک ) به کتاب و به همه ي انبيا و ملائکه، که واسطه هاي وحي هستند، تصريح نشده بود، ولي لازمه اش اينهاست؛ يعني اين قسمت در اين آيات بيشتر تفصيل داده شده است. آنجا فرمود: ( مما رزقناهم ينفقون )؛ آنچه روزي شان انفاق مي کنند، اما نفرمود که در کجا انفاق کنند. ولي اينجا تفسيرش را مي فرمايد.( ذوي القربي و اليتامي و المساکين و ابن السبيل. ) موارد انفاق اينهاست.

انطباق مهم ترين آيات هم سنخ در قرآن

بسياري از جاها وقتي آدم اين مجموعه آيات را با هم تطبيق مي کند، مي بيند تقريبا يا تحقيقا با هم منطبقند؛ فرقشان به اجمال و تفصيل است. گاهي هم صفت خاصي به مناسبت مقام، مقدم يا مؤخر يا اضافه شده است . از اين جور آيات در قرآن، فراوان داريم که مجموعه آياتي را ذکر مي کند و آنها را تحت اين عنوان که اينها مفلحند، يعني رستگارند، اهل نيکي هستند، اهل برند، يا اينها اهل راستي هستند، ذکر مي کنند؛ مثلا، مي فرمايد: ( أولئک الذين صدقوا. ) يعني: ديگران که مي گويند: ما دنبال نيکي هستيم اين کارها را نمي کنند، راست نمي گويند. اگر راست مي گويند بايد اين کارها را بکنند. از جمله ي اين دسته آيات، که به ترتيب عنواني، صفات گوناگوني را ذکر مي کند آياتي بود که در جلسات چندي توضيح داديم، از جمله آيات اول سوره ي مؤمنون: ( قد أفلح المؤمنون... ) در اين آيات، نتيجه اش اين است که ( و أولئک هم المفلحون. ) در آخر آيات سوره ي بقره هم آمده است: ( أولئک علي هدي من ربهم و أولئک هم المفلحون ) ( بقره : 5 ) در سوره ي مؤمنون، اول فرموده : ( قد أفلح المؤمنون ) بعد اوصافي را ذکر کرد که اندکي با آن دسته آيات فرق داشت و بر مصاديقي بيشتر تکيه کرد،آنجا به عکس اين عمل نمود. البته اينها مقتضاي مقام و اقتضاي بلاغت قرآن است که در هر موردي آنچه را مقام بيشتر اقتضا مي کند با بيان ابلغ تأکيد مي نمايد و رساتر مورد تأکيد قرار مي دهد. از جمله ي اين آيات، آيات آخر سوره ي فرقان است: ( و عباد الرحمن الذين يمشون علي الأرض هونا... ) ( فرقان : 63 ) اينجا عنوان مفلحان ديگر ذکر نشده، نه اجمالا نه تفصيلا، بلکه يک عنوان ارزشي خاصي به نام « عباد الرحمن » ذکر شده است؛ مي فرمايد: عباد الرحمن اينها هستند.

عنايت خاص خداوند در اطلاق خاص عباد الرحمن

ابتدا توضيحي درباره ي کلمه ي « عباد الرحمن » عرض کنيم و بعد بحث را ادامه دهيم: قرآن در موارد زيادي، انسان ها را به نام « عباد » ياد کرده، اما يا به « الله » اضافه کرده است: ( عباد الله ) ( صافات:40 ، 74، 128، 160و 169؛ دخان: 18؛ انسان: 6 ) يا به « رحمن » : ( عباد الرحمن ) ( فرقان : 63 ؛ زخرف : 19 ) يا به ياي متکلم : ( عبادي ) ( بقره : 186 ) يا با الف و لام آمده است: ( و الله بصير بالعباد ) ( آل عمران : 15 )؛ و يا با ضمير متصل: ( و کفي بربک بذنوب عباده خبيرا بصيرا ) ( اسراء : 17 ) در مقابل ، خدا را نسبت به بندگان، گاهي « مولا » مي نامد، گاهي هم « ولي ». هر دوي اينها از يک ماده هستند و يک معنا هم دارند، با اندکي تفاوت که از لحاظ ادبيات در آن لحاظ مي شود. چنين، اطلاقي، که همه ي مردم بنده ي خدايند، خدا هم مولاي آنها، تقريبا مثل اين است که بگوييم: همه ي مردم مخلوقند و خدا هم خالقشان است، بار ارزشي خاصي ندارد.
ولي گاهي « عباد » بخصوص به ياي متکلم يا به اسم خاصي که اضافه شود، به مناسبت مقام، بار ارزشي خاصي دارد، يا نکته ي خاصي در آن لحاظ مي شود؛ مثلا، به جاي اينکه بفرمايد « الناس » ( مردم ) يا بفرمايد « بني آدم » به خاطر رعايت نکته اي مي فرمايد: ( عبادي ) ؛ مثلا : ( و اذا سألک عبادي عني فاني قريب اجيب دعوه الداع اذا دعان ) ( بقره : 186 ) نمي فرمايد: اذا سألک الناس . در خيلي جاها مي فرمايد: ( يسألک الناس... ) ( احزاب : 63 ) مردم از تو اين جور مي پرسند، اينجا نمي گويد: اذا سألک الناس، مي فرمايد: ( اذا سألک عبادي ) در اينجا ( عبادي ) مساوي نيست با « الناس ». در اينجا نکته ي خاصي لحاظ شده است که مي خواهد مردم را تشويق کند به اين که رو به خدا بيايند و حاجاتشان را از خدا بخواهند. آنها بنده ي خدا هستند، پس کجا بروند؟ ( و اذا سألک عبادي عني فاني قريب.) يک نکته ي خاصي در اينجا لحاظ شده است. يا مثل آيات سوره فجر، وقتي مي فرمايد: ( يا أيتها النفس المطمئنه ارجعي الي ربک راضيه مرضيه فادخلي في عبادي و ادخلي جنتي ) ( فجر : 27-30 ) به کسي که به مقام « نفس مطمئنه » رسيده و راضي و مرضي است، مي فرمايد: ( فادخلي في عبادي ) مگر از اول هم داخل عباد نبود؟ بالاخره، مخلوق خدا و بنده ي خدا بود، اولش هم جزو عباد الله بود، اما اينجا که مي فرمايد: ( فادخلي في عبادي ) معناي ديگري دارد؛ يعني نکته ي خاصي در آن لحاظ شده است.

تفاوت معنايي اطلاق هاي عام و خاص در کاربردهاي قرآني

به طور کلي، بسيراي از واژه ها که استعمالش در قرآن به دو صورت است؛ يکي به صورت عام و ديگري به صورت خاص، گاهي معناي عامي دارد که با آن معنايش، شامل همه مي شود؛ ولي گاهي همين واژه به صورت خاصي اطلاق مي شود که فقط بر يک دسته از بندگان صدق مي کند؛ درباره ي ديگران صدق نمي کند. به مناسبتي در اين باره بحث کرديم که - مثلا - در قرآن دو جور « ولايت » داريم: يکي ولايت عامه و ديگري ولايت خاصه. ولايت عام الهي مال همه ي مردم است؛ کافران را هم خدا هدايت مي کند: ( و أما ثمود فهديناهم فاستحبوا العمي علي الهدي ) ( فصلت : 17 ) ولي يک هدايت خاص است؛ مال بندگان خاص است: ( أولئک الذين هدي الله فبهداهم اقتده. ) ( انعام : 90 ) درباره ي انبياء مي فرمايد: ما اينها را هدايت کرديم . اين هدايت خاص است. آنجا- مثلا- گفته شده است : هدايت به معناي « ارائه ي طريق » هدايت عام است، اما هدايت به معناي « ايصال به مطلوب » هدايت خاص است. چنين بحث هاي ادبي درباره ي « ولايت » شده است. خدا ولي همه ي خلايق است؛ يعني اختياردار همه ي خلايق است. به اين معنا، ولايت الهي بر همه ي مخلوقات، ثابت است. در روز قيامت هم اين ولايت ظهور مي کند: ( هنا لک الولايه لله الحق ) ( کهف : 44 ) ولي ولايت يک معناي خاصي هم دارد که مال همه ي انسان ها نيست: ( الله ولي الذين امنوا ) ( بقره : 257 ) اين ولايت مخصوص مؤمنان است که مي فرمايد : ( يخرجهم من الظلمات الي النور ) ( بقره : 257 ) در همين جا گفته مي شود که مؤمنان داراي مولا هستند، اما کافران مولا ندارند؛ يعني « ولي » به اين معناي خاص ندارند. در سوره ي محمد صلي الله عليه و آله، مي فرمايد: ( ذلک بأن الله مولي الذين آمنوا و ان الکافرين لا مولي لهم. ) ( محمد : 11 ) با اينکه « مولي » در مقابل « عبد » است، هر کس عبد دارد او مي شود مولا، همه ي مردم هم، که عبد خدا هستند، پس خدا مولاي همه است؛ اما مي فرمايد: ( أن الکافرين لا مولي لهم ) ( محمد : 11 ) اين يک ولايت خاص است که لازمه اش عنايت خاص است، تربيت خاص است، نعمت هاي خاص است که خدا به آنها مي دهد، ولي به کافران نمي دهد؛ مخصوص مؤمنان است. از جمله کلمه ي « عباد » گاهي همه ي بندگان را شامل مي شود: ( و الله بصير بالعباد. ) ( آل عمران : 15 ) مؤمن و کافر و فاسق و فاجر- همه را شامل مي شود. خدا نسبت به همه بصير و خبير است، اما مؤمنان گناه کاري هستند که درباره شان مي فرمايد: ( و کفي بربک بذنوب عباده خبيرا. ) ( اسراء : 17 )، ولي « عباد » گاهي معناي خاصي دارد، بخصوص وقتي به اسم يا ضمير خاصي اضافه شود؛ مثل: « عبادي » ( فادخلي في عبادي. ) اين با « عباد »، به « الرحمن » اضافه شده است. همه ي مخلوقات و همه ي انسان ها عباد خدا هستند، خدا هم رحمن و رحيم است و همه عبادالرحمن ، ولي اينجا پيداست که « عباد الرحمن » همه ي انسان ها را نمي گويد. اين « عباد » به معناي خاصي است. و شايد اين که اينجا نفرموده « عباد الله » يا « عباده » يا به صورت هاي ديگر، و کلمه ي « رحمن » را ذکر کرده است، نکته اش اين باشد که يعني : عبادي که مشمول رحمت خاص الهي هستند لياقت درک رحمت هاي بي شمار الهي را دارند. و الله اعلم. به هر حال، از سياق کلام پيداست که « عباد الرحمن » همه ي انسان ها نيستند، بلکه اوصافشان را ذکر مي کند که اينها چه کساني هستند.
پس نکته ي اول اين که ما بايد توجه داشته باشيم اوصافي که گاهي قرآن ذکر مي کند دو جور اطلاق دارند: يک اطلاق عام دارد و يک اطلاق خاص. اطلاق خاصش هميشه به خاطر عنايتي است؛ نکته اي دارد که آن اطلاق خاص را به کار مي برد؛ مثلا ، « عباد الرحمن » يک دسته از بندگان هستند که خدا اينها را « عباد الرحمن » مي نامد، با اينکه همه ي انسان ها عباد الرحمان اند؛ همه عبدند، خدا هم مولايشان است، خدا رحمن است و آنها هم عباد الرحمن. اين مثل « بيت الله » است که مي گويند: اضافه اش اضافه ي تشريعي است يا آيه ي « و نفخت فيه من روحي » ( حجر : 29 ) که اضافه ي روح به ضمير الله را در ادبيات مي گويند: تشريفي است. صرف نظر از نکته هاي معنوي که در آن نهفته است ، در اينجا هم اضافه ي « عباد » به « الرحمن » يک اضافه ي تشريفي است؛ يعني بندگاني که اين شرافت را دارند که خدا به خودش نسبت بدهد؛ يعني اينها بنده ي من هستند، بنده ي ديگري نيستند.

عبوديت تکويني و عبوديت تشريعي

نکته ي ديگر اين که در « عبد » - که حالا جمعش مي شود: « عباد » - و تقريبا به معناي مملوک مطلق است، گاهي مفهوم تکويني لحاظ مي شود، يعني عبوديتي که انسان نسبت به خدا دارد و تکوينا و خارج از اختيارش هم هست؛ بخواهد يا نخواهد عبد خداست؛ هيچ کس هم نمي تواند از مملوکيت خدا خارج شود. معمايي است که مي گويند: چه کاري است که خدا نمي تواند بکند؟ مي گويند: خدا هيچ بنده اي را نمي تواند از بندگي خودش خارج کند، هيچ موجودي را هم نمي تواند از ملک خودش خارج کند. اين کارهايي است که خدا نمي توند بکند. اگر موجودي باشد وجودش عين بندگي است، عين مملوکيت است. اگر بخواهد آن را از مملوکيت خود خارج کند بايد معدوم شود، وگرنه محال است که موجودي باشد و مملوک نباشد. خدا چنين کاري نمي کند؛ يعني قدرتش به فعل محال تعلق نمي گيرد.
به هر حال، يک عبديت تکويني دارم که هر موجودي- خواه ناخواه- عبد است؛ يعني سر تا پاي وجودش مال خداست و از خودش چيزي ندارد. هر چه را دارد خدا به او داده است. وقتي هم خدا به او داده از ملک خدا خارج نشده، با اين که خدا به او داده، باز هم مملوک خداست؛ هم خودش و هم هر چه خدا به او داده همه اش مال اوست. اين يک عبوديت تکويني است و همه ي انسان ها اين صفت عبديت تکويني را دارند.
اما گاهي عبوديت به يک معناي اختياري ( تشريعي ) گفته مي شود؛ يعني اين که کسي عبديت را بپذيرد، خودش را عبد قرار بدهد و در مقام اين برآيد که خودش را عبد بداند و به لوازم عبديت ملتزم باشد. اما همه ي مخلوقات اين جور نيستند. لازمه ي اين عبديت، عبادت است. « عبادت » هم از همين ماده ي « عبد » است. « عبادت » يعني: کاري که نشانه ي بندگي است؛ اينکه بنده، بنده بودن خودش را ابراز کند.

بندگي شيطان و هواپرستي

در اينجا، مردم دو دسته مي شوند؛ دو دسته ي نامساوي. يک دسته مي شوند بنده ي خدا؛ دسته ي ديگر بنده ي نفس، هوا يا شيطان. اگر در خود قرآن اين تعبيرات نيامده بود ما جرئت نمي کرديم آنها را به کار ببريم. خود قرآن مي فرمايد: ( ألم أعهد اليکم يا بني آدم أن لا تعبدوا الشيطان انه لکم عدو مبين و أن اعبدوني هذا صراط مستقيم ) ( يس : 60-61 ) يعني : آدميزاد در زندگي اختياري خودش، دو راه در پيش دارد: يک راه اين است که در مقابل خدا تسليم باشد؛ به مملوکيتش نسبت به خدا اعتراف داشته باشد و به بنده بودن ملتزم باشد. در اين صورت، هر کاري مي خواهد بکند بايد ببيند مولايش راضي هست يا نه، اجازه مي دهد يا نمي دهد . يکي هم راه طغيان است که سردمدارش در بين مخلوقاتي که ما مي شناسيم و برايمان در قرآن و روايات معرفي شده ابليس است. اولين کسي که در عالم بناي طغيان گذاشت- در بين مخلوقاتي که ما مي شناسيم- ابليس بود: ( أبي و استکبر و کان من الکافرين ) ( بقره : 34 ) تعبيرات قرآن اين گونه است که کساني که مخالف راه خدا مي روند، تابع شيطانند. حالا شيطان چه جور است؟ در ما چه جور تصرف مي کند؟ چه جور وسوسه مي کند؟ ما چگونه از او تبعيت مي کنيم؟ اينها بحث هايي است که بايد در جاي خودش مطرح شود. فقط بايد بگوييم: هر چه خدا و پيغمبر فرموده اند درست است. ولي به هر حال، لسان قرآن اين است که اگر کساني با امر خدا مخالفت مي کنند، در مقام پرستش و بندگي خدا نيستند؛ اينها بنده ي شيطانند. گاهي هم مي فرمايد: اينها بنده ي هواي نفس خودشان يا بنده ي خودشان هستند. از تطبيق اين دو آيه، چه به دست مي آيد؟ اين که هواي نفس در اختيار شيطان است.
بعضي ها - که البته نظر مقبولي نيست - گفته اند: از تطبيق اين دو به دست مي آيد که اصلا شيطان همان هواي نفس است. اما مي دانيم که ابليس يک موجود خارجي است، از جن است که شش هزار سال قبل از آدم خلق شد، مگر اين که شيطاني که در اينجا گفته شده، منظورش اعم باشد از هر پليدي . در اين صورت، شامل - مثلا- هواي نفس هم مي شود، وگرنه ابليس مخلوق مستقلي است و پيش از آدم خلق شده و حسابش با هواي نفس فرق دارد، اگر چه وسوسه مي کند و هواي نفس انسان را هم به عنوان ابزار کارش به استخدام مي گيرد.

هوا پرستي؛ توهم خداپرستي

به اجمال، مي توان گفت: قرآن برخي بندگان را در ميان آدمي زادها معرفي مي کند که بنده هاي شيطان يا هواي نفس هستند. دو آيه مضمونشان مشابه هم هست، با تفاوتي که در لحن يک آيه است: يکي در سوره ي فرقان پيش از آيات مربوط به « عباد الرحمن ». در اواسط سوره مي فرمايد: ( أرأيت من اتخذ الهه هواه أفأنت تکون عليه وکيلا أم تحسب أن أکثرهم يسمعون او يعقلون ان هم الا کالأنعام بل هم أضل سبيلا. ) ( فرقان : 43-44 ) بعضي از آدميان خدايشان- خداي به معناي معبود- هواي نفسشان است: ( أرأيت من اتخذ الهه هواه )؛ هواي نفس خودشان را اله خودشان قرار داده اند. عبد هواي نفس خود هستند و او را بندگي مي کنند. دنبالش مي فرمايد: ( أفأنت تکون عليه وکيلا ) بعد هم مي فرمايد: اينها که تابع هواي نفسشان هستند و هواپرستند تصور مي کنيد عقلي دارند، چيزي مي فهمند؟ ( أم تحسب أن أکثرهم يسمعون أو يعقلون ان هم الا کالأنعام بل هم أضل سبيلا. ) کسي که هواي نفس خودش را معبود خود قرار دهد از حيوان هم پست تر است.
اينکه چرا پست تر از حيوان است از نکته هاي تفسيري است که بايد در مجال ديگري بحث شود؛ نمي خواهم بحث خيلي گسترده شود. آيه ي ديگري هم مشابهش هست: ( أفرأيت من اتخذ الهه هواه و أضله الله علي علم و ختم علي سمعه و قلبه و جعل علي بصره غشاوه فمن يهديه من بعد الله ) . ( جاثيه : 23 ) کساني که هواي نفس خود را معبود خودشان قرار مي دهند خداوند بر چشم و گوششان پرده مي اندازد، ديگر چيزي از حقيقت نمي بينند، حق را نمي شوند. اينجا هم فرمود: ( أم تحسب أن أکثرهم يسمعون أو يعقلون ) . تصور مي کنيد اينها چيزي مي فهمند؟ ( ان هم الا کالأنعام ) اگر چهارپا چيزي مي فهمد، اينها هم مي فهمند. ( بل هم أضل سبيلا. ) اصلا اينها قابل اين نيستند که چيزي بفهمند يا حقيقتي را درک کنند. آنها چنان منغمر در شهوات، در هواي نفس و در افکار پوچ خودشان هستند که گويي اصلا راهي براي درک حقيقت ندارند. سپس اضافه مي کنند: ( و أضله الله علي علم. ) اينها با اينکه عالمند، درس خوانده اند، اما خدا گم راهشان کرده است. به هر حال، انسان در مسير زندگي اش، يا بنده ي خداست يا بنده ي هواي نفس و شيطان، راه سومي وجود ندارد.

عبادت آگاهانه و عبادت ناآگاهانه

کساني که از قيد هر عبوديتي آزادند و از هيچ کسي تبعيت نمي کنند و فقط خودشانند که تصميم مي گيرند و خودشان هستند که برنامه ريزي مي کنند، همين « خودي » که مي گويند همان هواي نفس است که معبودشان است و برايشان نقشه مي کشد و آنها را اضلال مي کند؛ مي گويند: خودم، اما اين همان نفس و شيطان است که افسارشان را به دست گرفته و تصور مي کنند که خودشان هستند که تصميم مي گيرند. اين شهوت آنهاست که برايشان تصميم مي گيرد. شهوت شيطاني و هواي نفساني بر آنها حاکم است و آنها بنده ي آن هستند و تصور مي کنند آزادند. اگر آزادي باشد در بندگي خداست. جا دارد در اين زمينه، بحث گسترده و عميقي صورت گيرد که اصلا آزادگي حقيقي فقط در سايه ي بندگي خدا پيدا مي شود.
اجمالا قرآن مي فرمايد: آدميزاد، يا بنده ي خداست يا بنده ي شيطان؛ يا روش کارش و برنامه ي عملي اش موافق دستورات خداست. يا نه، در مقام ياغيگري است، سر به فرمان خدا ندارد، اگر چه جايي هم ممکن است اتفاقا خواست او با خواست خدا وفق مي دهد، که البته اين مراتبي دارد . خود همين که آدم در مقام اين باشد که معبودي براي خودش اتخاذ کند، اين از لحاظ آگاهي و نيمه آگاهي فرق مي کند. ما چون مسلمان هستيم و در مقام بندگي خدا برمي آييم، نماز مي خوانيم؛ آگاهانه عمل مي کنيم. ما فکر مي کنيم موجود فوق العاده کامل و شريفي وجود دارد که هستي ما از اوست. در مقابل او، نهايت خضوع و احترام را داريم . اين مي شود بندگي مي شود: عبادت آگاهانه. اين گونه انجام مي دهيم؛ يعني اگر اين اعتقاد نباشد عبادتي انجام نمي گيرد.
اما عبادت شيطان يا هواي نفس هميشه اين جور نيست که بايد بگوييم: شيطان معبودي است ، موجود شريفي است يا کمالي است و ما بايد او را احترام کنيم و در مقابلش خضوع کنيم. اين عبادت نيمه آگاهانه است؛ يعني - به يک معنا - خودش توجه ندارد که در مقابل چه کسي سرخم کرده و واقعا شيطان را عبادت کرده است؛ به اين عبادت توجه آگاهانه ندارد، بخصوص به اين معنا که نهايت قداست را براي او قايل باشد و اين کار را به عنوان احترام به او و بندگي او انجام دهد. اين گونه نيست که وقتي کساني عصيان مي کنند- حتي منافقان و کفار- بگويند: چون جناب ابليس فرمودند، اين کار را انجام مي دهيم! ولي قرآن مي فرمايد: اينها بندگان شيطانند، بندگان هواي نفس هستند. اين بندگي نسبت به شيطان يا هواي نفس معنايش آن نيست که عبادتي را که در مقابل خدا آگاهانه انجام مي دهيد مانند اين است . البته گفته مي شود که عده اي شيطان پرست هستند و واقعا او را عبادت مي کنند! حال اينها چه جور موجوداتي هستند، چه فکر مي کنند، نمي دانم. ولي معمولا آنهايي را که قرآن عبد شيطان يا عبد هواي نفس مي داند اين جور نيستند، بلکه وقتي ما شيطان را احترام مي کنيم و در مقابلش خضوع مي کنيم که به تصور خودمان، کاري را انجام مي دهيم که خواست خودمان است در صورتي که در واقع، تحت تسخير شيطان هستيم.
پس عبد بودن نسبت به الله يا نسبت به هواي نفس يا شيطان دو مرحله دارد: يکي عبادت آگاهانه است که نسبت به خدا انجام مي دهند؛ و ديگري عبادت ناآگاهانه يا نيمه آگاهانه است که خودشان هم توجه ندارند کاري که انجام مي دهند عبادت شيطان است، عبادت هواست؛ ولي قرآن مي فرمايد: ( اتخذ الهه هواه. ) واقعا هوا را اله خودشان قرار مي دهند؛ اما نه به اين معنا که بگويند: هواي نفس ما موجود بسيار مقدسي است و ما در مقابل آن سر خم مي کنيم. اين جور نيست، اما اينکه هر چه دلشان مي خواهد بدان عمل مي کنند، اين همان عبادت نفس است.
در مقابل اينها، « عباد الرحمن » هستند که براي عبادت خدا خلق شده اند. عبوديت تکويني همه ي مخلوقات براي خداست. اما « عباد الرحمن » کساني هستند که اختيارا عباد الرحمن شده اند؛ به جاي اينکه نفس خود را خداي خويش قرار دهند؛ اختيارا خدا را عبادت مي کنند. روشن است که اين عبديت خاصي را که در اينجا هست در اثر فعل اختياري خود انسان پيدا مي شود، وگرنه در عبادت تکويني، همه ي موجودات عبد خدا هستند، متقابلا هم خدا تکوينا مولاي همه ي ماست. اين غير از آن است که مي فرمايد: ( أن الکافرين لا مولي لهم. ) در عبديت تکويني، خدا هم مولويت تکويني دارد، اما اين مولويت تشريعي يا تشريفي که خدا براي بعضي ها قايل است، مال کساني است که با اختيار خودشان راه خدا و بندگي او را انتخاب کرده اند. از خدا مي خواهيم که توفيق بدهد اولا، اين آيات را درست بفهميم و نورش در دلمان بتابد؛ بعد هم توفيق بدهد که به مفاد اين آيات عمل کنيم و از مصاديق آنها قرار بگيريم. ان شاء الله.
منبع:مجله معرفت

شب قدر ؛ شب مقدرات

شب قدر ؛ شب مقدرات
شب قدر ؛ شب مقدرات




إِنَّا أَنْزَلْنَاهُ فِي لَيْلَةِ الْقَدْرِ (*)وَمَا أَدْرَاكَ مَا لَيْلَةُ الْقَدْرِ (*)لَيْلَةُ الْقَدْرِ خَيْرٌ مِنْ أَلْفِ شَهْرٍ (*)تَنَزَّلُ الْمَلائِكَةُ وَالرُّوحُ فِيهَا بِإِذْنِ رَبِّهِمْ مِنْ كُلِّ أَمْرٍ (*)سَلامٌ هِيَ حَتَّى مَطْلَعِ الْفَجْرِ (*) (سوره قدر – آیات 1-5)
ترجمه : ما اين قرآن عظيم الشان را (كه رحمت واسع و حكمت جامع است) در شب قدر نازل كرديم و چه تو را به عظمت اين شب قدر آگاه تواند كرد, شب قدر (به مقام و مرتبه) از هزار ماه بهتر و بالاتر است در اين شب فرشتگان و روح (جبرئيل) به اذن خدا (بر مقام ولايت نبى و امام عصر(عجّل الله تعالی فرجه الشریف) از هر فرمان (و دستور الهى و سرنوشت مقدرات خلق را) نازل مى گردانند, اين شب, رحمت و سلامت و تهنيت است تا صبحگاه.
(شهود) (شب قدر) يا (ليلة القدر) مشهورترين نام اين شب است. مفسران درباره اينكه چرا اين شب را (شب قدر) گفته اند و (قدر) به چه معناست, سه معنا را انتخاب كرده اند:
1- قدر= شرف و منزلت (مرحوم طبرسى) گويد: از آن رو به اين شب, قدر گفته اند كه داراى شرف و پايه اى بلند و شانى عظيم است. مثل اينكه گويند: مرد داراى قدر; يعنى داراى شرف و منزلت...
چنان چه قرآن مى فرمايد: ((و ما قدروا الله حق قدره)), يعنى عظمت و شان خدا را آن گونه كه بايد به جا نياوردند. ((ابوبكر وراق)) گويد: ((لان من لم يكن ذا قدر اذا احياها صار ذاقدر)); آن شب را, قدر ناميدند, از اين رو كه انسان ها با زنده داشتن آن به قدر و منزلت مى رسند.
ديگران نيز گفته اند: شب قدر است, زيرا كارهاى خدايى را در آن شب پاداشى بزرگ و گران سنگ است. گروهى ديگر نيز گفته اند: شب قدر است, چون كتابى گرانبها بر پيامبرى بلند مرتبه و گرامى, براى امتى بلند پايه با دستان فرشته اى گرانقدر نازل شده است.(2) در قدر و منزلت شب قدر همين بس كه سوره مباركه (قدر) در شان آن نازل شده است.
2- قدر= تنگی و ضيق يكى از معانى (قدر) ضيق و تنگى است. اين شب را از آن رو (قدر) گفته اند كه زمين به واسطه كثرت فرود فرشتگان در آن شب, تنگ مى شود. زمين در اين شب, سرشار از فرشتگانى است كه تا سپيده دم, هم صدا با زمينيان به احياى آن شب مى پردازند و به وظايف خويش مى رسند. در اين زمينه قرآن كريم مى فرمايد: (تنزل الملائكه و الروح فيها باذن ربهم من كل امر).
3- قدر= تقدير و اندازه گيرى بسيارى از دانشمندان اين معنا را پذيرفته اند; چون در اين شب, همه چيز اندازه گيرى مى شود, به آن شب قدر گفته مى شود. از جمله مقدرات اين شب, سرنوشت افراد, جامعه, حوادث و پيش آمدها, مانند جنگ, زلزله, پيروزى, شكست, سعادت و شقاوت و...است.
در اين شب, سرنوشت افراد و جوامع و هر آنچه با سرنوشت انسان ها ارتباط دارد, بر اساس حكمت و مصلحت رقم مى خورد. (در او تقدير و تفصيل كنند; هر كار كه مشحون به حكمت است, نقص را بر او راه نبود و هر چه در آن سال خواهد بود از آجال و اقسام, در اين شب تقدير كنند). (3)
از حضرت امام رضا (علیه السّلام), روايت شده است كه : (...يقدر فيها ما يكون فى السنه من خير او شر اومضره او منفعه او رزق او اجل و لذلك سميت ليلة القدر) (4); اين شب را ليلة القدر ناميده اند, چون آنچه مربوط به سال است, از قبيل خوبى, بدى, زيان, سود,روزى (معيشت) و مرگ و ولادت در آن شب اندازه گيرى مى شود.
امام صادق(علیه السّلام), خطاب به (ابوبصير) فرمودند: (يا ابا محمد, يكتب وفد الحاجه فى ليلة القدر و المنايا والبلايا و الارزاق و ما يكون الى مثلها فى قابل فاطلبها فى احدى وثلاث); اى ابو محمد, در شب قدر حاجيان مشخص شده و پيشامدها و مرگ ها و روزىها و آنچه مربوط به آن سال است تا سال آينده (شب قدر ديگر) رقم مى خورد; پس آن را در شب بيست و يكم و بيست سوم ماه جستجو كن البته اينكه خداوند بر پايه حكمت و مصلحت, تقدير امور مى فرمايد, به شايستگى و ظرفيت و حال افراد و جوامع بستگى دارد.
قدر, باران رحمتى است كه در جويبار هر فرد و هر جمع به اندازه او جارى است. شخصيت افراد به گونه اى شكل گرفته كه بعضى از آنان توان پذيرش جريان رودى وسيع از رحمت و بركت قدر را دارند و برخى ديگر, زمينه كمترى براى جذب رحمت و عنايت دارند; برخى, هيچ گونه آمادگى ندارند تا آنجا كه زمينه وجودشان چون سنگى سخت و نفوذناپذير است.
حقيقت شب قدر از نوع حقايق قرآنى است و همان طور كه قرآن شفا و درمان است, شب قدر نيز اين گونه است: (و ننزل من القرآن ما هو شفا و رحمه للمومنين و لا يزيد الظالمين الا خسارا). (5) قرآن غذاىسالم روح انسان هاست.
اين غذاى دلپذير براى روان سالم لذت بخش است. اما اگر كسى بيمار باشد, نه تنها از اين سفره رنگين دلپذير و غذاى شفابخش بهره اى نمى برد, بلكه براى او مايه آزردگى است. از اين رو, در قسمت دوم, آيه كريمه مى فرمايد: و همين قرآن براى ستمكاران مايه تباهى و زيان است.
گفتيم كه در شب قدر سرنوشت انسان ها بر اساس حكمت و مصلحت رقم مى خورد. بى گمان, اين تصميم گيرى درباره آينده اشخاص و امت ها با گذشته آنان پيوند خورده است, اما اينكه در اين شب چگونه تصميم گيرى و تقدير مى شود و چه مراحلى پشت سر گذاشته مى شود و نقش عنصر . انتخاب چيست؟

علائم و منزلت ليلة القدر

حديث: قال الباقران عليهما السلام: سالته عن علامة ليلة القدر، فقال: علامتها ان يطيب ريحها، و ان كانت فى برد دفئت، و ان كانت فى حر بردت فطابت. (1) ترجمه: (محمد بن مسلم) از علامت ليلة القدر پرسيد؟
پس امام (علیه السّلام) فرمود: علامت ليلة القدر اين است كه بوى خوشى از آن پخش مى‏شود، اگر در سرماى (زمستان) باشد گرم و ملايم مى‏گردد، و اگر ليلة القدر در گرماى (تابستان) باشد خنگ و معتدل و نيكو مى‏گردد.
توضيح: علامه طباطبائى در علايم شب قدر مى‏گويد: روايات در معنى و خصايص و فضايل شب قدر بسيار است، در بعضى از آن روايات علامتهايى براى شب قدر ذكر كرده از قبيل اينكه شب قدر، صبح آن شب آفتاب بدون شعاع طلوع مى‏كند و هواى آن روز معتدل است. (الميزان، ج 40، ص 332)
حديث: قال ابو عبد الله عليه السلام: ليلة القدر فى كل سنة و يومها مثل ليلتها. (2) ترجمه: شب قدر در هر سال است و روز آن مثل شب آن مى‏باشد. حديث قال النبى (صلى الله عليه و آله): ان انا ادركت ليلة القدر فما اسال ربى؟ قال (صلّی الله علیه و آله و سلّم): «العافية‏». (3)
ترجمه: به پيامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) گفته شد: اگر شب قدر را دريابم از خدا چه چيزى را مسئلت كنم؟ فرمود: «عافيت را».
حديث: قال موسى (عليه السلام): الهى اريد قربك، قال: قربى لمن استيقظ ليلة القدر، قال: الهى اريد رحمتك، قال: رحمتى لمن رحم المساكين ليلة القدر، قال: الهى اريد الجواز على الصراط، قال: ذلك لمن تصدق بصدقة فى ليلة القدر، قال: الهى اريد من اشجار الجنة و ثمارها، قال: ذلك لمن سبح تسبيحه فى ليلة القدر، قال: الهى اريد النجاة من النار، قال: ذلك لمن استغفر فى ليلة القدر، قال: الهى اريد رضاك، قال: رضاى لمن صلى ركعتين فى لية القدر. (4)
ترجمه: خداوندا! مى‏خواهم به تو نزديك شوم، فرمود: قرب من از آن كسى است كه شب قدر بيدار شود، گفت: خداوندا! رحمتت را مى‏خواهم، فرمود: رحمتم از آن كسى است كه در شب قدر به مسكينان رحمت كند: گفت: خداوندا! جواز گذشتن از صراط را از تو مى‏خواهم فرمود: آن، از آن كسى است كه در شب قدر صدقه‏اى بدهد.
گفت‏خداوندا! از درختان بهشت و از ميوه‏هايش مى‏خواهم، فرمود: آنها از آن كسى است كه در شب قدر تسبيحش را انجام دهد گفت: خداوندا! رهايى از جهنم را مى‏خواهم، فرمود: آن، از آن كسى است كه در شب قدر استغفار كند: گفت‏خداوندا خشنودى تو را مى‏خواهم، فرمود: خشنودى من از آن كسى است كه در شب قدر دو ركعت نماز بگذارد. توضيح: ليلة القدر شبى است كه قرآن نازل شده است و ظاهرا مراد به قدر، تقدير و اندازه‏گيرى است، خداى تعالى در آن شب حوادث يكسال را يعنى از آن شب تا شب قدر سال آينده را تقدير مى‏نمايد، زندگى و مرگ، رزق، سعادت، و شقاوت و چيزهايى از اين قبيل را مقدر مى‏سازد.
برگرفته از : رمضان، تجلى معبود (ره توشه راهيان نور) ص 95
منبع:http://mouood.org