خاکستری و حزن آلود ، از راضیه شمسالواعظین ، شاعره معاصر

خاکستری و حزن آلود ، از راضیه شمس الواعظین ، شاعره معاصر

خاکستری و حزن آلود
در امتداد ته نشین دقایق تلخ
ره سپار خاطره ی حنجره ی خموش ام

****
در امتداد خیره گی ها
مات می مانم
اشک غلتان می شود
به تصویر مبهم سایه ی مردی
در میان ازدحامی از ک.ت.ا.ب

****
در امتداد خیره گی ها
دست می سایم بر ریشه ی پیر درخت عریان تنهایی
حضورش سهمی ست
در برهوت بی سبزینه گی دستان ام!
جدالی ست نبودن ات
با حس سرخوش خواستن ات

****
در امتداد کنکاش لحظه های پرتپش
حضوری ست در پس مردمکان مغموم ام
بزرگ...بزرگ...شاید بتوان به آغوش ات کشید
در ابعاد کوچک صفحه ی خانه ات
.
.
فریاد می شوم
می بارم
بر تن واژگان مکرر
در هیاهوی اشک های عریان

****
در انتهای خیره گی ها
چو پرنده ی بی بال و پر
در چرخش قفس
می تپم

****
در انتهای خیره گی ها
نگاه بودن ام را
تاب چشمان پر مهرت نیست

****
و من ناباورانه
می نوازم روح را
به تار زخمه های پر ز تهی دستان ات
در بهت آغوش ام
در پرسه های هبوط نفس های ام
در گریز خلسه گی ها

****
در امتداد خیره گی ها
می یابم
خود را در خلوتی ساکت از فقر کلام
معلق و بی انتها

زیبائی معشوق

زیبائی معشوق

زیبایی معشوق سرچشمه عشق عاشق است. حیرانی در برابر حسن محبوب شیفتگی و شیدایی را در روح عاشق برمی‌انگیزد و این عشق یا انجذاب، زمینه‌ساز نزدیکی و محرمیت میان عاشق و معشوق می‌شود .

مقام عاشقی مقام محرمی است، و در روابط محرمیت‌آمیز هزار و یک راه جز زبان برای مفاهمه گشوده می‌شود، و بلکه عمیق‌ترین و لطیف‌ترین معانی ماورای زبان و «از ره پنهان» مبادله می‌گردد .

مقام عشق یا محرمیت مقام همدلی است، و از منظر مولانا همدلی بسی گویاتر از هم‌زبانی است :

هم‌زبانی خویشی و پیوندی است

مرد با نامحرمان چون بندی است

ای بسا هندو و ترک هم‌زبان

ای بسا دو ترک چون بیگانگان

پس زبان محرمی خود دیگرست

همدلی از هم‌زبانی بهتر است

غیر نطق و غیر ایما و سجل

صد هزاران ترجمان خیزد زدل

(مثنوی معنوی)

سکوت اخلاقی از نگاه مولانا :

سکوت اخلاقی از نگاه مولانا :

سکوت اخلاقی  یکی از مهم‌ترین انواع سکوت سالکانه،  است. سکوت اخلاقی داروی آفات زبان به‌شمار می‌آید .

عارفان نیک می‌دانستند که به کارگیری نادرست زبان می‌تواند هم به زیان دیگران بینجامد و هم سلامت و زلالی روح سالک را بیالاید .

مولانا در داستان «طوطی و بازرگان» از همین نقش ویران‌گر زبان شکوه می‌کند:

ای زبان تو بس زیانی مر مرا

چون تویی گویا چه گویم من تو را؟

ای زبان هم آتش و هم خرمنی

چند این آتش درین خرمن زنی

ای زبان هم گنج بی‌پایان تویی

ای زبان هم رنج بی‌درمان تویی

هم صفیر و خدعه مرغان تویی

هم انیس وحشت هجران تویی...

(مثنوی معنوی )

کلام گهربار از مولا علی در باب جهل

کلام گهربار از مولا علی در باب جهل :

أَعظَمُ الجَهْلِ جَهل الاِنسان أمر نفسِه؛

 بزرگ‏ترین جهل و نادانی، جهلِ آدمی است به کار خود

و این‏که نداند که از برایِ چه کار خلق شده است و غرض از آن چیست، زیرا که هرگاه کسی جاهل به آن باشد، مشغول شود به لهو و لعب یا سعی در مهمّات و مطالب پوچ دنیوی تا این‏که أجل در رسد «و خسر الدنیا و الآخرة» برود.

شرح وادی معرفت از دیدگاه شیخ عطار نیشابوری

شرح وادی معرفت از دیدگاه شیخ عطار نیشابوری

بعد از آن بنمایدت پیش نظر

معرفت را وادیی بی پا و سر

هیچ کس نبود که او این جایگاه

مختلف گردد ز بسیاری راه

هیچ ره دروی نه هم آن دیگرست

سالک تن، سالک جان، دیگرست

باز جان و تن ز نقصان و کمال

هست دایم در ترقی و زوال

لاجرم بس ره که پیش آمد پدید

هر یکی بر حد خویش آمد پدید

کی تواند شد درین راه خلیل

عنکبوت مبتلا هم سیر پیل

سیر هر کس تا کمال وی بود

قرب هر کس حسب حال وی بود

گر بپرد پشه چندانی که هست

کی کمال صرصرش آید بدست

لاجرم چون مختلف افتاد سیر

هم روش هرگز نیفتد هیچ طیر

معرفت زینجا تفاوت یافتست

این یکی محراب و آن بت یافتست

چون بتابد آفتاب معرفت

از سپهر این ره عالی صفت

هر یکی بینا شود بر قدر خویش

بازیابد در حقیقت صدر خویش

سر ذراتش همه روشن شود

گلخن دنیا برو گلشن شود

مغز بیند از درون نه پوست او

خود نبیند ذره‌ای جز دوست او

هرچ بیند روی او بیند مدام

ذره ذره کوی او بیند مدام

صد هزار اسرار از زیر نقاب

روز می‌بنمایدت چون آفتاب

صد هزاران مرد گم گردد مدام

تا یکی اسرار بین گردد تمام

کاملی باید درو جانی شگرف

تا کند غواصی این بحر ژرف

گر ز اسرارت شود ذوقی پدید

هر زمانت نو شود شوقی پدید

تشنگی بر کمال اینجا بود

صد هزاران خون حلال اینجا بود

گر بیاری دست تا عرش مجید

دم مزن یک ساعت از هل من یزید

خویش را در بحر عرفان غرق کن

ورنه باری خاک ره بر فرق کن

گرنه‌ای ای خفته اهل تهنیت

پس چرا خود را نداری تعزیت

گر نداری شادیی از وصل یار

خیز باری ماتم هجران بدار

گر نمی بینی جمال یار تو

خیز منشین، می‌طلب اسرار تو

گر نمی‌دانی طلب کن شرم دار

چون خری تا چند باشی بی‌فسار

اهمیت زیارت خانه خدا و مزار رسول الله(ص)

اهمیت زیارت خانه خدا و مزار رسول الله(ص)

بن فدامه از علمای اهل تسنن می‌گوید: زیارت قبر پیامبر اکرم(ص) مستحب است؛ زیرا از خود آن حضرت روایت شده است: کسی که حج بگزارد و قبر مرا بعد از وفاتم زیارت کند، همانند آن است که در حیاتم مرا زیارت کرده باشد.

به گزارش جهان به نقل از فارس، اگر کمی دقت کنی این روزها کم کم صدای «لبیک، اللهم لبیک» حاجیان را خواهی شنید، آری همان شعاری که تمام مسلمان، یک‌دل و یک‌صدا همه با هم آن را زمزمه می‌کنند.
 
هر انسانی با شنیدن این نوای روحانی، آرزو می‌کند که ای کاش روزی فرا رسد که او نیز بتواند این لحظات ناب را تجربه کند و لحظاتی هرچند کوتاه را در فضای مسجدالنبی(ص) و قبرستان بقیع گام بردارد و عطر حضور ائمه اطهار علیهم‌السلام را درک کند. 
 
پیامبر اکرم(ص) می‌فرمایند:
 
«اکثرکم نورا یوم ‌القیامة، اکثرکم حبّا لِآل محمد» و «حب آل محمد یوما خیرا من عبادة سنة».
 
این ندای جاودانه «عشق» است که تو را می‌خواند و فطرت پاکت را با نور پاکان پیوند می‌دهد.
 
این درخشش آفتاب «ولایت» است که جان تو را صیقل می‌دهد و دلت را هم‌راز اسرار ملکوتی «امامت» می‌کند.
 
این جوشش «عصمت» است که تو را برمی‌گزیند و روح و روانت را در «زیارت عارفانه»، تطهیر می‌کند.
 
این سرایش ماندگار «توسل» است که تو را می‌طلبد و نامت را در صحیفه «صاحبدلان یکتاپرست» می‌نویسد و ...
 
آری به یقین این همه شور و بالندگی، این ایمان و دلدادگی، این عبودیت و بندگی، این سعادت و شادکامی، این آرامش و نشاط معنوی و ... همه از فیض وجود خاندان عصمت و طهارت و توسل و چنگ زدن به دامان پاک عترت نبی است. پس چه نیکو و بایسته است که آن را قدر دانسته و با معرفت و ادب و عشق واقعی در محافظت از آن بکوشی و همواره یاد و نام آن عزیران را گرامی بداری! به یقین یکی از بهترین راه‌های تعظیم و گرامی داشت آنان، زیارت مرقدهای نورانی و شریفشان است.
 
* اهمیت زیارت و جایگاه آن
 
«زیارت»، حضوری عارفانه و مشتاقانه در بارگاه پاکان جهان و تشرف به حرم‌های مقدس و نورانی آنان است. سفری پر از شور و شوق و سرشار از اخلاص و عشق، به سوی حرم معصومان و برگزیدگان الهی است. اعلام تولی و تبرای دائمی شیعیان و اظهار مودت و دوستی واقعی ولایت‌مداران است.
 
«زیارت»، برقراری ارتباط درونی با حجت‌‌های الهی و فراهم کردن اتصال معنوی و قلبی با اولیای خداوند است. تمسک به «ثقلین» پیامبر اکرم(ص) و شفاعت خواستن از آل عبا است. بیعت مستمر و همیشگی با امامان معصوم و تبعیت خالصانه از خاندان وحی است.
 
«زیارت»، شرفیابی به محضر اهل‌بیت پیامبر(ص) و کسب فیوضات و برکات معنوی از ساحت آن بزرگواران است. توسل عاشقانه به دامان آل یاسین و دعا و حاجت خواستن از واسطه‌های مقرب الهی است. دیداری عاشقانه و حاجت و مشتاقانه از مزار اهل‌بیت و اظهار علاقه قلبی به آنان است. خلوت گزیدن و انس گرفتن با سرچشمه‌های رحمت و فیض الهی است.
 
«زیارت»، تکریم و تعظیم در برابر کسانی است که فانی در معبود خویش گشته و جز رضای حضرت دوست راهی نپیموده‌اند. هویت وجودی خویش را باز یافتن و از زلال حضور یار سیراب گشتن و شبیه امام شدن است. دانشگاه انسان‌سازی و معنویت و مکتب خودسازی و معرفت است. فرصت طلایی طهارت و پاکی اخلاق و موعد توبه و پاکسازی درون است.
 
«زیارت»، دارای حکمت و فلسفه‌های متعددی است و اسرار و آثار گران‌قدری در آن وجود دارد که اندیشه و نگارش در مورد آنها مجال گسترده‌ای می‌طلبد، تعظیم، تکریم، گرامی‌داشت و یاد کرد انسان‌های شایسته، هنرمند، فرهیخته، فرهنگ‌ساز، نقش‌آفرین، مصلح، متحول کنندگان تاریخ و ... و نیز زنده نگه داشتن نام و یاد آنان پس از مرگ، لازمه محبت، عشق و ارادت انسان‌ها به نیکی‌ها و کمالات است و ریشه در فطرت و سرشت آدمی دارد.
 
زیارت پیشوایان معصوم، متصل شدن به آنان و غرق شدن در انوار و معنویات ایشان و نیز الهام گرفتن، درس آموختن و سیر در فضیلت‌هاست.
 
اهمیت و ضرورت زیارت به حدی است که در روایات از آن به عنوان عهدی الهی و فریضه‌ای ضروری نام برده شده است. امام رضا(ع) فرموده است: «هر امامی به گردن دوستان و شیعیان خود عهدی دارد که با زیارت قبور آنان، وفای به این عهد کامل شده و به خوبی گزارده می‌شود».
 
رسول خدا(ص) می‌فرماید: «هر کس حج به جا آورد و پس از مرگ من، مرا زیارت کند، همچون کسی است که در حال حیات من مرا زیارت کرده است. همچنین آن حضرت فرموده است: «هر کس حج گزارد و مرا زیارت نکند بر من جفا کرده است».
 
یحیی بن سیار می‌گوید: حج انجام دادیم و بر امام صادق(ع) گذر کردیم؛ فرمود: «ای زائران خانه خدا و پیروان آل محمد! گوارایتان باد». فقهای شیعه سنی با استناد به توصیه‌ها و تأکیدات فراوانی که درباره زیارت شده است،‌ فتوا به استحباب زیارت داده‌اند. نامور امامیه، مرحوم محقق حلی گفته است: «بر حج‌گزار مستحب مؤکد است که به زیارت پیامبر اکرم(ص)‌بشتابد». ابن فدامه،‌ عالم بزرگ اهل سنت، می‌گوید: «زیارت قبر پیامبر اکرم(ص) مستحب است؛ زیرا از خود آن حضرت روایت شده است: کسی که حج بگزارد و قبر مرا بعد از وفاتم زیارت کند، همانند آن است که در حیاتم مرا زیارت کرده باشد».
 
زیارت، هم به عنوان توسل به درگاه ائمه(ع) و شفاعت این پیشوایان از ما نزد خداوند است و هم نوعی دعا؛‌ یعنی، سخن گفتن با خداوند اما به طور غیر مستقیم و با واسطه، همان‌طور که هنگام دعا و نیایش خالصانه، روح انسان صفا یافته و درهای رحمت الهی به روی او گشوده می‌شود؛ زیارت نیز باب معرفت الهی است. در هنگام زیارت احساس می‌کند در فضای باز ملکوتی قرار گرفته است و در آسمان رحمت الهی، پرواز می‌کند و فیوضات ربانی از هر طرف به سوی او جاری است.
 
زیارت در شیعه، عبادتی است دارای ابعاد بسیار؛ انسان را در مسیر الله حرکت می‌دهد و توجه او را به ذات اقدسش بسیار می‌کند او را هم‌رنگ و پیرو معصومان قرار می‌دهد، روح و روانش را از زنگار گناهان و آلودگی‌ها پاک و خلوص و پاکی را جانشین آن می‌سازد و نیز در جهت کارهای اجتماعی، سیاسی و فرهنگی، او را راهنمایی می‌کند و از همه مهم‌تر راه و روش چگونه زیستن را به او می‌آموزد و او را با برگزیدگان الهی پیوند می‌دهد.
 
اینک که در آستانه ماه پر خیر و برکت ذی‌الحجه هستیم و لیاقت حضور در محضر دوست را نیافته‌ایم اما امید آن را داریم که روزی هم استشمام عطر حضور در بارگاه پیامبر(ص) و سایر ائمه اطهار علیهم‌السلام نصیبمان شود قصد داریم از این پس مطالبی را در خصوص مقدماتی برای زیارت و چگونگی آمادگی سفر به سرزمین وحی را برای علاقه‌مندان ذکر کنیم.
منبع خبر : جهان نیوز

سالک در دید گاه حضرت مولانا

سالک در دید گاه حضرت مولانا

از نظر مولوي سالك از طريق خود شناسي حاصل از خلوت گزيني به صفاي دل مي‌رسد يعني لازمه ورود به عرفان و سير و سلوك آن است كه شخص خود را جدي بگيرد و در انديشه برآوردن نيازهاي معنوي خود باشد. از اين رو مولوي به كسي عاقل مي‌گويد كه از امور زودگذر بگذرد تا بتواند زمينه سلوك را در خود فراهم آورد.مبناي اصلي مولوي در دعوت به خلوت و عزلت آن است كه چون عموماً مردم به امور معنوي و سير و سلوك بها نمي‌دهند و در صددند روزگارشان را با اعمال زودگذر سپري كنند در نتيجه زيستن با چنين افرادي بي‌توجهي به خود خواهد بود. لذا دلهاي خلق را خانه ديو مي‌داند.

خانه ديو است دلهاي همه                   كم پذير از ديو مردم دمدمه

 آدمي ممكن است به قدري شيفته‌ خود شود كه از شناخت دقيق وجودش غفلت ورزد و گمان برد كه اصل و اساس وجودش همان خود كاذب است در حالي كه اگر نيك بنگرد خواهد يافت كه وجود او استقلالي نيست بلكه عين ربط و پيوند و وابستگي است. در واقع وجود در يك تقسيم‌بندي به دو بخش ربطي و استقلالي تقسيم مي‌شود. وجود ربطي از نسبت بين دو شيء حاصل مي‌شود و اگر يكي از آن دو را حذف كنيم وجود ربطي هم از ميان خواهد رفت، اما وجود استقلالي وابسته به چيز ديگر نبوده و استمرار هستي آن مستقل بوده و مشروط به استمرار هستي چيز ديگري نيست حال اگر فردي مدتي از عمر خود را در خلوت و عزلت بگذراند انواع خودها و رابطه‌ها را تشخيص خواهد داد و مآلاً به خود اصيل و ماندگار و مستقل از ديگران پي خواهد برد و با تکيه بر آن خواهد توانست سير و سلوک عرفاني را آغاز کند. براي فهم دقيقتر اين مساله بايد بگوييم كه ممكن است اشيا دو گونه نسبت با يكديگر داشته باشند:‌ يكي نسبت اشراقي است؛ يعني افاضه وجود از يک طرف و دريافت وجود از يك طرف صورت مي‌گيرد. به تعبير ديگر مضاف نسبت به مضاف‌اليه وجود مستقلي ندارد بلكه نيازمند اوست. اين نوع اضافه و نسبت را اشراقي مي‌نامند. اما نوع ديگر اين است كه هر دو طرف به يكديگر نياز داشته باشند اين نوع اضافه را غير اشراقي گويند. گاهي انسان گمان مي‌برد كه نسبت او با خدا غير اشراقي است در حالي که چنين نيست و انسانهاي خود يافته اذعان مي‌كنند كه نسبت آنان با خدا اشراقي است يعني خدا بي‌نياز از آنان و آنان نيازمند به خدايند. در حالي که برخي به اشتباه گمان مي‌برند اگر انسان نيازمندخداست خدا هم نيازمند آنان است يا حتي خود را مستقل از خدا مي‌بينند و دچار خودبيني و خودپرستي مي‌شوند و همين خودپرستي است كه غفلت از خود و خدا و نياز انسان به خدا و پديد آمدن خود كاذب را موجب مي‌شود.

 با مدعي مگوييد اسرار و عشق و مستي               تا بي‌خبر بميرد در درد خودپرستي

با ضعف و ناتواني همچون نسيم خوش باش        بيماري اندرين ره خوشتر ز تندرستي

تا فضل و عقل بيني بي‌معرفت نشيني           يك نكته‌ات بگويم خود را مبين و رستي

در آستان جانان از آسمان مينديش               كز اوج سر بلندي افتي به خاك پستي 

بايد دانست كه اين نوع خودبيني پرداختن به پوست و غفلت از مغز است و شخص خود باخته به اين نوع از خوبيني دچار شده است در حالي كه انسان جوياي اصالت به خود حقيقي دست مي‌يابد.

هر كه خود بيني كند در راه دوست                           مغز را بگذاشت كلي ديد پوست

دشمن من در جهان خودبين مباد       ز آنكه از خودبين نيايد جز فساد

 مي از آن آمد حرام اندر جهان                    كه خودي خودبين شوي اندرزما

وقتي شخص توانست از اين مانع عبور كند و در خود سير عميق بكند به ارجمندي خود پي خواهد برد:

 بهتر از خود در تصور نايدت      وين همه از نقش خود بين زايدت


عرفان و اندیشه های دینی مولوی

اندیشه عرفانی مولانا


چکیده

تحقیق حاضر به صورت توضیحی کتابخانه ای گردآوری و از کتاب های مختلف استفاده شده است و شامل مطالب متنوع و گوناگون درباره ی عرفان و اندیشه های دینی مولوی می باشد.

مطالبی از جمله شرح مختصری از زندگی و افکار و عقاید او و دیدگاههای او درباره ی دین و انسانیت، تصوف ، انسان سالاری و جایگاه عقل نزد او می باشد.

تحقیق درباره ی مولوی نه تنها از این جهت جالب است که او بزرگ ترین شاعر عرفانی اسلام است. بلکه هم از این جهت که هیچ مسئله ای از مسائل حیات فلسفی و دینی نیست که وی بدان نپرداخته باشد. مولوی در طرح این مسائل مبتکر نیست ، وی پرتو تجربه ی شخصی درباره ی هر آنچه پیش از او آمده از نو می اندیشد.

بدین سان تحقیق درباره ی مولوی، تحقیق درباره بهترین دستاوردهای حیات فلسفی و دینی اسلام است.

 

مقدمه

مولوی طایر ملکوتی است: فرشته آسمانی است . زبده مردان کامل و روحانی است . او متعلق به همه ی جهان بشریت است . رحمت نازله الهی بر عموم اقوام و طوایف عالم است: اختصاص به طایفه ای دون طایفه ای ، و سرزمین دون سرزمینی، و مذهبی دون مذهبی ندارد. او مشعل تابناک هدایت و ارشاد جمیع نسل های بشری دیروز و فردا است: سیر معنوی او در فضای نامحدود غیر متناهی عرفان است . او را محدود به یک زمان و یک مکان نمی توان کرد  مولوی بر ما نردبان آسمان ساخته است که بدان وسیله به بام افلاک به عرش اعلی صعود و در اوج روحانیت پرواز کنیم.

مولوی ما را بر می انگیزد و تشویق می فرماید که مانند خود او، آسمان شویم، ابرشویم، و باران رحمت و فیض بر عالم بشریت نثار کنیم: آیا انصافست که ما سعی بیهوده کنیم و بخواهیم آن موجود عرش را از آسمان بلند به خاک پست فرود بیاوریم. و آن طایر ملکوتی را در قفس تنگ و تاریک زندانی کنیم.

 

اندیشه مولوی:

جلال الدین مولوی آموزگار بزرگ عرفان و تصوف است . تمامی آثار او در حقیقت مشحون از بیان حقایق تصوف و شرح رموز آیات قرآنی و احادیث نبوی می باشد. هدف او در همه این آثار گرایش به مفهوم عمیق انسانی و رسیدن به مقام انسان کامل می باشد و با توجه به این هدف همه ی انسان ها اعم از زن و مرد، پیرو جوان، غنی و فقیر برای او یکسان هستند زیرا همگی انسانند و موجودی والا.

اگر چه مولانا صوفی عامه نبود و تصوف عامیانه را به کار نمی بست ولی از بینشی آزاد و متعالی برخوردار بود و محبت بی شایبه و فراگیر او و مورد خطاب قراردادن مردم با زبان خودشان باعث گردیده بود که همه اقشار جامعه او را از خودشان بدانند و محبت بی دریغ خود را نثار وی نمایند. سراسر حیات وی نمونه انسانیت بود، در اشعارش حالات مختلف روان انسانی را به سمیمی ترین وجه نشان داده است . عقیده او از خود پرستی سرچشمه نمی گرفت، بلکه از یک عشق عمیق و پرمغز ناشی می شد.محبت او بر تمام انسانها و همه جانداران و برتمام دنیا گسترده بود. تحول درونی را با این اصل آغاز کرده بود و از این رو فراتر از باورها قرار گرفته بود.

به اعتقاد وی انسان مبدأ اصلی دارد که در این عالم کثرت و اختلاف از آن اصل که منشأ وحدت و اتحاد است دور افتاده و جدا مانده است و تمام مساعی و مجاهدات هدفش آن است که باردیگر به اصل خویش راجع شود. این طلب وی که جز طلب اصل نیست، راه نیل بدان نقشک به شریعت وگذر از طریقت است تا نیل به حقیقت که هدف وصل همان است حاصل آید. از این رو مولوی به شریعت که وسیله ی تهذیب و ریاضت نفس است اهمیت خاص می دهد. نه ترک شریعت و تسلیم و طاعات صوفیه را توصیه می کند نه گرایش نه فقر و غزلت و رهبانیت را تبلیغ می کند . مرد کامل را کسی می داند که جامع صورت و معنی باشد.

 

افکار و عقاید مولوی:

عقاید و افکار مولوی را به طورکلی در چهاردستهت یا چهار قسم دسته بندی می توان کرد:

۱ـ آداب و رسوم اخلاقی انفرادی و اجتماعی

۲ـ مسائل فقهی شرعی و امور مذهبی.

۳ـ اصول کلامی و فلسفی.

۴ـ عقاید عرفانی یا عشق و عرفان که متضمن بحث و مسلک خاص عرفان و طریقه تصوف مولوی است.

مثلاً خوی ایثار و پاکبازی در بذل جان و انفاق مال به فقرا و حاجتمندان جز و اخلاق عرفانی است. هر چند که در حکمت علمی و مندوبات و مستحبات شرعی نیز معترض آن صفت شده باشند.

مولوی در مساله جبر و اختیار و قضا و قدر که از مسائل مهم کلامی و فلسفی و اصول اعتقادی ارباب مذاهب است، مخصوصاً خیلی پافشاری کرده: به طوری که در تمام شش دفتر مثنوی، و از هم بیشتر در دفتر اول و پنجم هر موضوع به مناسبتی آن را موضوع بحث قرار داده .

 

دین و انسانیت از دیدگاه مولوی:

زندگی مولانا به معتقدانش معتقدات او با سخنانش یک کل منسجم و یک هماهنگی کامل پدید
 می آورد. مولانا تقدس را به والاترین درجه ارتقاء داده و تمام ادیان و مذاهب را به عنوان وسیله ای برای تکامل انسان نگریسته و از این طریق تصوف به ارزش انسان ماهیتی کاملاً واقعی بخشیده است.

مولانا کمال هستی مطلق را در انسان و انسانیت می بیند و نه دو از انظار بلکه آشکارا در سفر در حضر و همه جا به انسان سجده می کند و دوستداران و مریدانش نیز به انسان سجده می کنند. او همه ی ادیان را به یک چشم می نگرد و می گوید حقیقت در روش هاست.

از نظر مولانا اگر چه انسان به ظاهر دنیای کوچکی است اما در واقع عظیم ترین جهان است و آن که واقعاً انسان باشد و مقام والای انسانی دست پیدا کند و رای باورهاست که برای رسیدن به این مقام باید از عشق یاری جست.

به نظر مولانا برای آن که وحدت بین انسان ها به وجد بیاید و استوار بماند عبادت نیز باید مورد تحلیل قرار گیرد.

 

تصوف از دیدگاه مولوی:

تصوف از دیدگاه مولوی هرگز مبتنی بر یک روش معین علمی نیست، بلکه به نظر وی تصوف یعنی کمال یابی در عالم حقیقت و عرفان عشق و جذبه است که تحقق آن در حیات فردی و اجتماعی می تواند سبب گستردگی و پیشرفت باشد ویگانگی انسان ها را آرمان خویش قرار دهد.

از نظر مولانا زمین و زمینیان وجود عینی دارند و آسمان به مثابه سایبان است و جایگاه سیرنیست، نمی توان در آسمان سیر کرد ولی می توان روی زمین زندگی داشت.

از دیدگاه مولانا ارشاد و رهبری از آن انسان کامل است و از آن قطب است این آزمون تا قیامت دوام خواهد داشت. سلوک خود را باختن نیست بلکه به خود آمدن و خود را یافتن است.

مولانا هرگز دنیا را زشت و کاینات را مطرود و روی زمین را نکوهیده نمی داند. از نظر وی آنچه به نام دنیا نکوهش می شود، حرص و آزادنیاست و حقیقت را در نیافتن به این تعبیر دنیا مفهومی است که به قدر و دانش هر کس تغییر می کند از کسی که به حقیقت دست نیافته این دنیا به منزله برزخ است.

دنیا نکوهیده دنیایی است که اسنان را به آرامش اجتماعی نمی رساند و آینده ای مطمئن برای وی تامین نمی کند و او را به حیاتی آزاد از بندها و سرشار صفای درون سوق نمی دهد و دنیایی است اسیر چنگال حرص و آزوراه نیافته به نشه ابدی پهنه ای است که آرامش روحی آنها را برهم می زند و انسان را از مقام والای انسانی تنزل می دهد تا جایی که هر کس به منافع فردی و شخصی خود  می اندیشد، جایگاهی است که حرص و آز در آن فرمان می رانند.

و زبان را تنها وسیله ی ارتباط می داند و زبان جان را با این وسیله ارتباط و بی ارتباط تلقی می کند و همه را به فراگرفتن زبان معنی تشویق می کند و اتحاد نهایی انسانها را اساس قرار می دهد.

 

انسان سالاری از دیدگاه مولوی:

از دیدگاه مولوی انسان موجودی است دو بعدی که یک بعد آن جسم است و بعد دیگر آن روح و هر یک از این دو نیرو سیری مخصوص به خود دارد. جنبه ی جسمانی انسان از حیوان است و حیوان نیز از نبات و نیز از جماد، بنابراین جسم انسان از جماد شروع شده تا به انسان رسیده است. این اندیشه به طور کامل با اندیشه مانی تطبیق دارد که او هستی را در ظلمت غرق می بیند و نور به تلاش در تحرک و نمود و سرانجام تکامل آن به فعالیت می پردازد و هر چه انسان در این گیرو دار به نور یعنی اهورا مزا کمک کند نیکی های زندگی که همان تکامل هستی است بیشتر جلوه گر خواهد بود.

 

عقل و علم در نزد مولانا جلال الدین:

مولانا دید انسان برجهان هستی را به دو بخش عقل کلی عقل جزئی، تقسیم کرده است . و عقل کلی را چنین تعریف می کند، کل عالم صورت عقل کلی است و کارهای زمینی و روزمره و علوم مربوط به آنرا در عقل « جزئی» جای داده است.

پس برای کشف و شهود در هر دو جنبه زندگی بکارگیری این دو عقل لازم و ضروری می نماید و برای علم در عالم محسوسات و جهان مادی مکان و منزلتی بس والا مقرر داشته است.

مولانا خود، گذشته از دارا بودن تبحر و اجتهاد در علوم نقلی، دانشمندی تمام عیار در علوم تجربی به خصوص ریاضیات و نجوم بوده و در این باره نوشته است . من تحصیل کردم در علوم و رنج ها بردم و در اهمیت عقل می گوید از خرد برداشت عیسی، برفلک پرید او، و حقیقت جوئی را چراغ راه خود ساخته و معتقد است که: یک حقیقت به از هزار شک است. زهد بی علم را محال دانسته .

مولانا مسائل کائناتی و آفرینش را با عقل کلی جستجو می کند. درحالیکه از عقل جزئی نیز باری
می گیرد . و آنجا که وسیله ای علمی برای تعیین و معتدل ساختن نظریات و فرضیه های خود
نمی یابد به اشراق متوسل می گردد. که آن نیز در نزد مولانا به نوعی، جنبه علمی می یابد یا بهتر گفته شود، علم و اشراق را در هم می آمیزد زیرا معتقد است که از راه علم دیدار حق دست می دهد و انسان به کمال می رسد.

او معتقد است که با نوشته علم باید گمان را تبدیل به تعیین کرد و مشاهده را برای پیشبرد علم لازم و ضروری می داند مولانا با ابلهان نادان و به خصوص آنان که علم ناقص دارند در ستیز است، و از این گروه انسانها بیزار، و تاویل های غلط را به شدت رد می کند.

مولانا به وسیله ی « عقل» به جستجو و وادی« علم» می شتابد و در این راه از شداید نمی هراسد.

 

انفجار بزرگ:

مولانا جلال الدین با همه سختی ها و مشقاتی که در سر راه علمی خود داشت مردانه و عالمانه پای فشرد و با چشمی تیز بین و با یقین به آنچه که می کرد، به کشفیاتی شگرف و بزرگ نائل آمد.

او برای این باور بود که عالم حادث است نه قدیم و از عدم به وجود آمده است و هر چه در این باره بیشتر جستجو کرده، بیشتر بر صفت آن واقف گردید.

در مورد تشکیل و تکوین جهان مولانا معتقد است که ابتدا در جهان هیچ نبود بر ذره، و عالم هستی از انفجار آن ذره به وجود آمده، همانی که امروزه در نزد دستاره شناسان به انفجار بزرگ معروف است.

 

نتیجه گیری

مولانا جدال الدین به دوره ای از تاریخ اسلامی تعلق دارد که کدام، فلسفه و تصوف به کمال بلوغ خود رسیده است.

او که وارث چنین فرهنگ گسترده ای است و احاطه بر علوم و تصوف مقدم بر زمان خویش دارد، همه دانسته های خود را که شامل کدام، تفسیر، حدیث، فقه، تاریخ و افسانه پیشینیان است ، در بزرگ ترین گنجینه عرفان اسلامی یعنی مثنوی که آن را به منظور تعلیم مدیران و یاران فراهم آورده بود، وارد کرد. مولانا جلال الدین با همه سختی ها و مشقاتی که در سرراه علمی خود داشت، مردانه و عالمانه پای فشرده و با چشمی تیز بین و با یقین به آنچه که می کرد، به کشفیات شگرف و بزرگ نائل آمد . مولانا در مثنوی، دیدگاههای تازه ای را در باب رموز و اصطلاحات عرفانی می گشاید.

او عقیده دارد که مراسم مذهبی و عبارت نیک است ولی مسجد، معبد وکلیسا جایگاه اقامت خدا نیست، بلکه محل اقامت خدا، دل پاک است.

 

منبع : www.padid.ir

انسان از دیدگاه حضرت مولانا  مولانا

انسان از دیدگاه حضرت مولانا  مولانا

انسان و انسانشناسی از موضوع های محوری آثار حضرت مولانا است.تمام موضوعات دیگری که در آثار آن عارف بزرگوار مطرح و بررسی شده اند بی گمان با موضوع انسان ارتباط دارند و به خاطر گشادن ماحیت اصلی این هدف نهایی آفرینش بوده است.به عبارت دیگر تا کد حضرت مولانا این است که« مقصود ز جمله آفرینش ماییم» و تمام نیرو و توان معنوی خودرا برای اثبات همین فرضیه صرف کرده است. در واقع پیام حضرت مولانا به بشریت این است که این جهان جانی دارد و ما باید جان این جهان را بشناسیم.

 

دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر،

کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست.

 

این بزرگمرد بشر نا آگاه را به کرم پیله تشبیه می کند که از حرس  آن قدر دور خود تار می تند که سرانتجام خود اسیر دام خویش می شود.

به نظر مولانا هیج علمی شریف تر از علم خودشناسی نیست اما متعصفانه این انسان که هر گریهی را می گشاید و هر موی را می شگافد خویشتن خویش را فراموش کرده است. او در کتاب « فیهی ما فیهی» در این زمینه می گوید: « اکنون همچونین علمای اهل زمان در علوم موی می شکافند و چیز های دیگر را  که به ایشون تعلق ندارد به غایت دانسته اند و اشان را بر آن احاطهء کلی گشته و آنچه مهم است و به او نزدیکتر از همه آن است خودیی اوست و خودیی خود را نمی داند. همه چیزرا با حلت و حرمت حکم می کند که این جایز است و آن جایز نیست و این حلال است و یا آن حرام است خودرا نمی داند که حلال است یا حرام جایز است یا ناجایز پاک است یا ناپاک است»

مولانا معتقد است که بشر یک گره اصلی دارد که اگر آنرا بگشاید به نیکبختی می رسد و آن گره خویشتن خویش است.

 

بهر آن پیغمبر این را شرح ساخت،

هر که خود بشناخت ایزدان را شناخت.

 

ولی آدمی تمام عمر گرانبهای خود را در گشودن گرههای به هدر می دهد که از گشایش آن چیزی آیدش نمیشود و جوهر حقیقی و ملکوتیش شکوفا نمی شود. در تاجیکستان ما این حدیث خیلی زبانزده و رایج است.همهء گروه ها در بحث و مناظره ها از آن استفاده می کنند.

اما سوال سادهء ما این است که منظور از « خود را بشناس تا خدای خود را بشناسی» در اصل چیست؟ یعنی ما چرا در خویشتن خویش  بشناسیم که خداشناس رستگار و آزاده باشیم؟

ملتمانرا؟

زادگاهمانرا؟

کشورمان را؟

نام و نصبمان را؟

اعضای بدنمان را؟

چرا؟

در یک کلام خودشناسی شناخت هویت خویش است اما هویت اصلی انسان چه هست؟

جسم است، روح است، اندیشه است، نطق است، قلب است، چه هست؟

طور در بالا گفتیم عرفا و حکیمان ربانی هدف از آفرینش عالم و کلیهء موجودات را وجود مبارک حضرت آدم می دانند. آنها برای تایید این نظر خود به حدیث « کنت کنزا مخفیا...» که از حضرت داود به یادگار مانده است اشاره می کنند.

معنی حدیث این است که خداوند فرموده:« من گنجی نهانی بودم دوست داشتم شناخته شوم و آفریدم خلق را».

عرفا می گویند خداوند وجود انسان را از گل آفرید و سپس در این کالبد از روح خود دمید. و نفخت فیهی من الروحی. و اورا با آموزش تمام اسما و صفات خویش بر همهء مخلوقات برتری داد. موضوع و ماهیت اساسیی « مثنوی معنوی» هم تلاش همین روح زندانی در کالبد برای بازگشت به وطن اصلی خویش می باشد.

 

بشنو از نی چون حکایت می کند،

از جدای ها شکایت می کند.

کز نییستان تا مرا ببریده اند،

از نفیرم مرد و زن نالیده اند.

سینه خواهم شرحه شرحه از فراق،

تا بگویم شرح درد اشتیاق.

 

یعنی از دید مولوی انسان دارای مقام علوی بوده و جای در ملکوت اعلا دارد و بر اثر دلبستگی به تعلقات دنیوی و سر نهادن به خواهش های نفسانی که خواستگاه تمام آلودگیها زشتی ها و فرو افتادگی از مقام انسان گرفتار آمده و از اصل خویش جدا مانده است.

مولوی نیز در مثنوی منشهء اصلی روح و حبوط آن به دنیای ماده و نیز بازگشت دوباره به منزلگه حقیقی را مطرح می کند.آنها که از این جدای سینه شرحه شرحه دارند و آرزوی پیوستن به اصل و مبدهء کل را در سر می پرورانند ناگزیر از تزکیه و تحذیب نفس و پرهیز از هوس های نفس هستند تا سبکبال و سبکبار  راه وادی دوست را پیش گیرند. عرفا هستی را تجلی حق می دانند که با تنزل در پنج مرتبه بدین صورت درامده است.

مراتب تنزل حضرت حق بدین ترتیب است:

 

اول، عالم اطلاق یا بی رنگی.

دوم، عالم مسما یا واحیدیت.

سوم،عالم ارواح.

چهارم،عالم مصالی یا خیال.

پنجم، عالم اجسام.

 

ابن عربی آن حکیم ربانی در این زمینه فرموده است:« در واقع یک تجلی بیش نیست اما مراتب تعیون از مبدهء تجلی فرق می کند و نسبت تعیون به اصل وجود نسبت سایه با شخص است. سایه موجودیت دارد اما نه موجودیت حقیقی زیرا که وجود سایه از خود او نیست. اصل آن شخص است اما شخص از سایه و سایه از شخص جدا نمی شود و اینکه سایه را می بینیم در نتیجهء نور است. از سایه همین قدر می توان فهمید که صاحب سایه ای هست. پس عالم موجودات سایهء حق است. حال جاهل سایه را در  شخص یک موجود حقیقی می پندارد اما عارف می داند که سایه وجود موهوم است و هیج  جز صاحب سایه نیست.

در واقع این موجودات چه در مراتب عالم بالا که قلمرو روحانیت است و چه در مراتب پایین تر که جسمانیت در آن ها غلبه می کند به لحاظ هویت حق یکی هستند. یعنی حقیقت حق به طور یکسان در همهء آن موجودات جریان دارد. پس خود را بشناس که کیستی و هویت تو چیست؟ و چه نسبتی با حق داری؟ و به چه اعتبار تو حقی؟

نسبت حق به سایه ی خاصی از خرد و بزرگ و صافی و صافی تر مانند نسبت نور است به شیشه ای که میان نور و بیننده حجاب می شود. نور به رنگ شیشه در می آید و حال آنکه نور در واقع رنگ ندارد ولی این طور می نماید.

بنابرین کسی که به حقیقت حق متحقیق گشته صورت حق در او بیشتر از ذیگران ظهور دارد. و معلوم است که ما مخلوقات به یکدیگر نیازمندیم ولی اسمای ما همان اسمای الاهی است. نیازمندی ما نیز بی شک به او بر می گردد و اعیان ما در واقع جز سایهء حق نیست و غیر حق نیست، پس هویت ما نه هویت ماست که هم اوست.»

یعنی معنی و ماحیت خودشناسی نزد عارفان و حکیمان ربانی همین است که از قول ابن عربی به طور مختصر و نهایت فشرده در بالا ذکر کردیم.

با این مقدمه ای که گفته شد به نظر می رسد که درک معنی خودشناسی و انسان کامل اسانتر شده باشد. حضرت مولانا غفلت یا نشناختن خود را بلای عالم بشری ارزیابی کرده است.

 

گفت با درویش روزی یک خسی،

که تورا انجا نمی داند کسی.

گفت او گر می نداند عامیم،

خویش را من نیک می دانم کییم.

وای اگر برعکس بودی درد و ریش،

او بودی بنای من من کور خویش.

 

 

 

 

حضرت مولانا می فرماید روح با پایین آمدن در مرحله های مختلف وارد کالبد انسان شده است.سیر نضولی روح از نظر مولانا بدین شکل است: از عالم غیب یا معانی به جماد از علم جماد به علم نبات ، از عالم نبات به عالم به عالم حیوان و از عالم حیوان وارد  کالبد انسان شده است. در سیر صعودی خود روح دوباره از عالم انسان به عالم  ملایک و از عالم ملایک به وطن اصلی خویش که همان  عالم غیب است می پیوندد.

 

حملهء دیگر بمیرم از بشر،

تا برارم از ملایک بال و پر.

بار دیگر از ملک قربان شوم،

انچه اندر وهم ناید آن شوم.

 

همان طوری که در آغاز مقاله اشاره کردیم حکیمان و عرفا معتقدند که جهان به خاطر شرافت انسان آفریده شده است یعنی قبل از آنکه خداوند جهان را خلق کند وجود آدمی را هدف نهایی قرار داده است. از این رو انسان اگرچه به ظاهر کوچک است در باطن جهان بزرگ است. به ابارهء دیگر انسان مهظر کل جهان است.

 

در فراخ عرصهء آن پاک جان،

تنگ آمد عرصهء هفت آسمان.

گفت پیغمبر که حق فرموده است،

من نگنجم در خم بالاو پست.

در زمین و آسمان و عرش نیز

من نگنجم این یقین دان ای عزیز.

در دل موءمن بگنجم ای عجب،

 گر مرا جویی در آن دل ها طلب.

 

حضرت مولانا در « فیهی ما فیهی » می فرماید:« آدمی اسطرلاب حق است اما منجمی باید که اسطرلاب را بداند تره فروش یا بقال اگرچه اسطرلاب دارد اما از آن چه فایده گیرد و به آن اسطرلاب چه داند احوال افلاک را و  دوران اورا و برج هارا و تا ثیرات  آن را  و انقلاب را و غیره ذالک. وجود آدمی که « ولقد کرمنا بن آدم...» اسطرلاب حق است چون اورا حق تعالا به خود عالم و دانا کرده باشد از اسطرلاب وجود خود تجلی حق را و جمال بی چون را دم به دم می بیند و هرگز  آن جمال از این آیینه خالی نباشد.»

 

آدم اسطرلاب اوصاف علوست،

وصف آدم مظهر آیات اوست.

هر چه در وی می نماید عکس اوست،

همچو عکس ماه اندر آب جوست.

 

حضرت مولانا با توجه به میزان خودشناسی آدمیان را به طور کلی به دو گروه تقسیم می کند.گروهی که در محسوسات این جهان فروع مانده اند و راه بر دیگر سوی جهان نبورده اند و گروهی که با سیر و سلوک به ماوراء امن جهان رسیده اند.گذشته از این آن عارف وارسته می فرماید اگرچه همهء  آـدمیان بصورت شبیه  یکدیگرند اما بسیرت فرق می کنند.چون گوهر اصلی آدم سیرت است برای ظهور سریشت هر کس انسان ها در بوتهء ازمایش قرار می گیرند. سپس حضرت مولانا آدمیان را از حیس مرتبه به سه گروه تقسیم می کند:

 

1.انسان ناقص.

2. انسان متوسط.

3. انسان کامل.

 

 انسان ناقص کیست؟

 

حضرت مولانا در تعرف انسان ناقص در « فیهی ما فیهی» می فرماید:« ...و یک صنف دیگر بحایمند که ایشان شهوت محضند عقل زاجر ندارند بر اشان تکلیف نیست...»

 

قسم دیگر با خران ملحق شدند،

خشم محض و شهوت مطاق شدند.

وصف جبریلی در اشان بود رفت،

تنگ بود آن خانه و آن وصف زفت

 

 

انسان متوسط کیست؟

 

در تعریف انسان متوسط حضرت مولانا  فرموده است:« و بعضی در تنازع مانده اند و آنها آن طایفه اند که اشانرا در اندرون رنجی و دردی و فغان پدید می آید و به زندگانی خویش راضی نیستند.آین ها مومنانند.اولیا منتظر ایشانند که موءمنان را در منزل خود رسانند و چون خود کنند و شیاطین نیز منتظرند که اورا به اصفل السافلین سوی خود کشند.آدمی مسکین که مرکب است از عقل و شهوت نیمش فریشته و نیمش حیوان،نیمش مار است و نیمش ماهی. ماهیش سوی آب می کشاند و مارش سوی خاک در کشمکش و جنگ اشت...»

 

ماند یک قسم دیگر اندر جهاد،

نیم حیوان نیم حیی با رشاد.

روز و شب در جنگ و اندر کشمکش،

کرده چالش آخرش با اولش.

 

 

انسان کامل کیست؟

 

 

«...و بعضی ملایکند که ایشان عقل محضند.تاعط و بندگی و ذکر اشان را طبع است و غذاست و به آن خریش و حیات است. چنانکه ماهی در آب زندگی او از آب است و بستر و بالین او آب است.آن در حق او تکلیف نیست چون از شهوت مجرد است و پاک است. پس چه مینت اگر او شهوت نراند یا آرزوی هوا و نفس نکند؟ چون از این ها پاک است و اورا هیج مجاهده نیست و اگر تاعط کند آن را به حساب تاعط نگیرند چون طبعش آن است و بی آن نتوان بودن.آنان متابعت عقل چندان کردند که بکلی ملک گشتند و نور محض گشتند.ایشان انبیا و اولیا اند که از خوف و رجا رهیده اند که « لا خوف علیهم و لا هم یحزنون.» (سورهء یونس،آیهء 62 )

 

باده سرمایه ز لطف تو برد،

لطف آب از لطف تو حسرت خورد.

پادشاهی کن ببخشش ای رحیم،

ای کریم ابن الکریم ابن الکریم.

هر شرابی بندهء این قد و حد،

جمله مستان را بود بر تو حسد.

ای رخ چون زهره ات شمس الضحی،

ای گدای رنگ تو گلگونه ها.

ای همه دریا چه خواهی کرد نم،

وی همه هستی! چه می جویی عدم.

ای مه تابان چه خواهی کرد گرد؟

ای که مه در پیش رویت روی زرد.

تاج کرمناست بر فرق سرت،

توق اعطیناکه آویز برت.

چون خدا اندر نه آید در عیان،

نایب حقند این پیغمبران.

 

به دنبال تعریف انسان کامل حضرت مولانا به برسی ویژگی های آن می پردازد.انسان کامل از دیدگاه مولانا دارای ویژگی های فراوانی است که مطرح کردن آن ها در قالب این مقاله نمی گنجد بنابرین ما تنها با ذکر آماری برخی از ویژگی های انسان کامل بحث را به پاین می بریم.

1. انسان کامل خلیفهء خدا در زمین است.

2. انسان کامل روشنبین است.

3. واسطهء فیض است.

4. مشتاق کشف اسرار لاهوت است.

5. کارهایش بر اساس حکمت است.

6. بر ضمیر و اسرار مردم آگاه است.

7. نجات دهندهء اسیران عالم محسوسات است.

8. وحدت دهندهء بشر است.

9. کالبدش در طبیعت و روانش در ماوراء طبیعت.

10. انسان کامل میزان حق است.

 

 

آن دلی کز آسمان ها برتر است،

آن دل ابدال یا پیغمبر است.

پاک گشته آن ز دل صافی شده،

در فزونی آمده وافی شده.

 انکه بدهد بی امید سودها،

آن خدای است آن خدای است آن خدا.

یا ولی حق که خوی حق گرفت،

نور گشت و تابش مطلق گرفت.

 

بی شبحه اندیشه های انسانشناسی و بشری حضرت مولانا نظیر ندارد و هیج انسانشناسی در تاریخ بشر در سطح مولانا در بارهء حقیقت گوهر وجودی انسان بدبن گونه تحقیق گسترده و کامل انجام نداده است. از این روست که با گذشت 800 سال در هر گوشهء جهان که آثار مولانا ترجمه شود مردم آن سرزمین دلباخته و مشتاق اندیشه های بشری آن بزرگوار خواهند شد.

خلاصه همان طور که در مقاله های گذشته اشاره شد به عقیدهء جمهور مولاناپژوهان «مثنوی معنوی»ی حضرت مولانا تفسیر عرفانی قرآن کریم است.استاد بها الدین خرمشاهی  از اندیشمندان سرشناس ایران در مقدمهء کتاب « قرآن و مثنوی» می نگارد:« با دیدن ژرفا و گستره و فراوانی نفوض آیات و عبارات قرآنی در ذهن و زبان مولانا و در تار و پود ابیات مثنوی چه در روساخت و چه در ژرف ساخت آن به این نتیجه رسیدیم که اگر مثنوی را از تفسیر های عرفانی قرآن کریم به شمار آوریم مبالغه نکرده ایم.البته با این توضیح که این تفسیر با آنکه بسیار فراگیر است تفسیر به معنای فنی و هرفه ی نیست اما شارح بسیاری از حقایق و دقایق قرآن است و در تاریخ 1200 سالهء ادب پارسی هیج اثر عرفانی دیگری با آن درجه از پیوندهای پیدا و پنهان با کلام الله مجید وجود ندارد.»

امیدوارم که این خوشه هایی که از هر خرمنی در بارهء اندیشه های بشری حضرت مولانا جمع آوری کردم مورد پسند و استفادهء سودمند مشتاقان آن ولی خدا قرار گرفته باشد و بندهء حقیر را از دعای خویش بی نصیب نگردانند.

منبع : http://darvoz.persianblog.ir/post/20

نویسنده : بهروز ذبیح الله

 

در آیینه نگاه یار

در آیینه نگاهت گم شده ام

خود را در زلال آن نمی یابم

دلم عجیب هوای دیدنت را کرده است

بیا و مرهم دل خسته ام باش

دست هایت را ازمن دریغ نکن

که به گرمای آن ها محتاجم

اگر بیایی صدایت در گوشم ،

طنین عشق خواهد نواخت

و گرمای عشقت جان خسته ام را ،

توانی دگر خواهد داد و جان مرده ام را ،

نفخه زندگانی خواهـــــــــــــــــــد بخشید

بیا و آغوش خود را از من دریغ نکن

که من در آغوش تــــــــــــــــــــــو

زیباترین حس را خواهم داشـــــــت

و زیبایی و لطافت گل های بهاری را

در میان دستان تو خواهم یافت
 
ای زیبا رخ یارم بیا مرا تنها مگذار
و بیا از دیدنت مرا محروم مگذار

در آئینه غم دلم ...

نه غمی ، نه غمگساری 
 نه به انتظار یاری ، نه ز یار انتظاری 
 غم اگر به کوه گویم بگریزد و بریزد 
 که دگر بدین گرانی نتوان کشید باری 
چه چراغ چشم دارد دلم از شبان و روزان 
که به هفت آسمانش نه ستاره ای ست باری 
دل من ! چه حیف بودی که چنین ز کار ماندی 
 چه هنر به کار بندم که نماند وقت کاری 
نرسید آن ماهی که به تو پرتوی رساند 
 دل آبگینه بشکن که نماند جز غباری 
همه عمر چشم بودم که مگر گلی بخندد 
 دگر ای امید خون شو که فرو خلید خاری 
 سحرم کشیده خنجر که ، چرا شبت نکشته ست 
 تو بکش که تا نیفتد دگرم به شب گذاری 
 به سرشک همچو باران ز برت چه برخورم من ؟
 که چو سنگ تیره ماندی همه عمر بر مزاری 
 چو به زندگان نبخشی تو گناه زندگانی
بگذار تا بمیرد به بر تو زنده واری 
 نه چنان شکست پشتم که دوباره سر بر آرم 
 منم آن درخت پیری که نداشت برگ و باری 
 سر بی پناه پیری به کنار گیر و بگذر 
 که به غیر مرگ دیر نگشایدت کناری 

 به غروب این بیابان بنشین غریب و تنها 

 بنگر وفای یاران که رها کنند یاری

واقعا خدا عادل است؟

واقعا خدا عادل است؟
زنى به حضور حضرت داوود (علیه السلام ) آمد و گفت : اى پیامبر خدا پروردگار تو ظالم است یا عادل؟ داوود (علیه السلام ) فرمود: خداوند عادلى است که هرگز ظلم نمى کند. سپس فرمود: مگر چه حادثه اى براى تو رخ داده است که این سؤال را مى کنى؟ زن گفت : من بیوه زن هستم و سه دختر دارم ، با دستم، ریسندگى مى کنم ، دیروزشال بافته خود را در میان پارچه اى گذاشته بودم و به طرف بازار مى بردم، تا بفروشم، و با پول آن غذاى کودکانم را تهیه سازم، ناگهان پرنده اى آمد و آن پارچه را از دستم ربود و برد، و تهیدست و محزون ماندم و چیزى ندارم که معاش کودکانم را تامین نمایم .
هنوز سخن زن تمام نشده بود، در خانه داوود را زدند، حضرت اجازه وارد شدن به خانه را داد، ناگهان ده نفر تاجر به حضور داوود (علیه السلام ) آمدند، و هر کدام صد دینار (جمعا هزار دینار) نزد آن حضرت گذاردند و عرض کردند: این پولها را به مستحقش بدهید. حضرت داوود (علیه السلام ) از آن ها پرسید: علت این که شما دست جمعى این مبلغ را به اینجا آورده اید چیست ؟
عرض کردند : ما سوار کشتى بودیم ، طوفانى برخاست ، کشتى آسیب دید، و نزدیک بود غرق گردد و همه ما به هلاکت برسیم ، ناگهان پرنده اى دیدیم ، پارچه سرخ بسته ای سوى ما انداخت ، آن را گشودیم ، در آن شال بافته دیدیم ، به وسیله آن ، موردآسیب دیده کشتى را محکم بستیم و کشتى بى خطر گردید و سپس طوفان آرام شد و به ساحل رسیدیم ، و ما هنگام خطر نذر کردیم که اگر نجات یابیم هر کدام صد دینار، بپردازیم ، و اکنون این مبلغ را که هزار دینار از ده نفر ما است به حضورت آورده ایم ، تا هر که را بخواهى، به او صدقه بدهى.
حضرت داوود (علیه السلام ) به زن متوجه شد و به او فرمود: پروردگار تو در دریا براى تو هدیه مى فرستد، ولى تو او را ظالم مى خوانى؟ سپس ‍ هزار دینار را به آن زن داد، و فرمود: این پول را در تامین معاش کودکانت مصرف کن، خداوند به حال و روزگار تو، آگاهتر از دیگران است.
 
و اوست آن كس كه براى شما گوش و چشم و دل پديد آورد. چه اندك سپاسگزاريد.
سوره مؤمنون - آیه 78
 
ارسال کننده :آقاي يوسف محمد پور

آيا در وجود پروردگار و وجود موجودات، وجود، مشترك معنوي است يا لفظي؟ چرا؟

آيا در وجود پروردگار و وجود موجودات، وجود، مشترك معنوي است يا لفظي؟ چرا؟

در نظر غالب فيلسوفان مسلمان، وجود مشترك معنوي است. وقتي يك لفظ بر موارد گوناگون اطلاق مي شود دو حالت تصور مي شود:
1) آنكه آن لفظ معاني متعددي داشته باشد و اطلاق آن بر هر يك از آن موارد به اعتبار يكي از آن معاني باشد مثلاً شير بر شير خوراكي، حيوان درنده و شير آب اطلاق مي شود در هر مورد يك معناي خاصي دارد اين را مشترك لفظي گويند.
2) اينكه آن لفظ تنها يك معنا داشته با شد و بر اعتبار همان معنا بر موارد گوناگون اطلاق شود مانند لفظ حيوان كه بر گاو، گوسفند، شتر، ... اطلاق مي شود و در همه اين موارد يك معنا از آن فهميده مي شود يا لفظ انسان يعني همه اين مصاديق در آن معناي خاصي كه لفظ حيوان بر ايشان وضع شده مشترك اند.
بنابر اين مشترك معنوي يك لفظ است كه با يك وضع براي يك معناي كلي كه داراي مصاديق متعددي است وضع شده بر خلاف مشترك لفظي كه يك لفظ است با چند وضع براي چند معنا اشتراك معنوي مفهوم وجود بديهي است.
بزرگاني چون محقق لاهيجي ،فخر رازي ،صدرالمتألهين ياداوري كرده اند كه اشتراك معنوي مفهوم وجود يك امر بديهي است ويا نزديك به بديهي است و دلايلي كه ذكر شده بر اشتراك لفظي وجود از اشتباهات پاره اي متكلمان است.
كلام محقق لاهيجي: «واعلم ان اشتراك الوجود معني بين جميع الموجودات بديهيٌ جداً و هذه الوجوه تنبيهاتٌ عليه».(شوارق الهام ص 26)
فخر رازي: «يشبه ان يكون من قبيل الاوليات».(المباحث المشرقيه ج1 صفحه 18)
صدر المتألهين: در اسفار (اما كونه – اي مفهوم الوجود – مشتركاً بين الماهيات فهوقريب من الاوليات اسفار، ج 1، ص 35)

دليل بر آنكه مفهوم وجود مشترك معنوي است قابليت تقسيم وجود است. ما وجود را به اقسام گوناگوني تقسيم مي كنيم مثلاً آن را به وجود واجب و وجود ممكن و وجود ممكن را به وجود جوهر و وجود عرض وجوهر را به عقل، نفس، ماده، صورت، جسم و عرض را به كم و كيف و اضافه ... تقسيم مي كنيم وروشن است كه تقسيم در صورتي صحيح است كه وحدت مَقسم محفوظ باشد. و آن امر واحد (مَقسم) در همه اقسام حضور داشته باشد.
البته در پايان گفتني است اگر چه وجود داراي يک مفهوم است. ولي از يک سو ميان وجود موجودات و وجود خداوند تشبيه مي شود و از سوي ديگر بايد با تنزيه و تسبيح، وجود خداوند را با وجود ديگر موجودات هم سطح ندانيم. بلکه خداوند متعال مطلق وجود است و در وجودش استقلال ذاتي دارد اما موجودات همگي تجلي فعلي خدايند و از خود استقلالي ندارند. بلکه با اراده و تجلي خداوند، فعليت پيدا مي کنند. بدون اين که با وجود خدا متحد باشند که شبهه حلول و اتحاد پيش بيايد و بدون اين که از خود استقلالي داشته باشند که شبهه مفارقت و جدايي پيش نيايد.

برای مطالعه بیشتر به لینک زیر مراجعه فرمائید:

http://www.stislamiclamerd9.persianblog.com

تولد جهان هستی را تماشا کنید

 تولد جهان هستی را تماشا کنید

اخبار علمی | لحظه تولد جهان هستی را تماشا کنید فیزیکدانان برخورد دهنده بزرگ هادرون با استفاده از اطلاعات به دست آمده از آزمایشهای این آزمایشگاه بزرگ و با کمک شبیه سازی های رایانه ای توانسته اند انفجارهای ذره ای مشابه با بزرگترین انفجارهای کیهانی را شبیه سازی کنند.
 

شاید این تصاویر بیشتر به آتش بازی در تاریکی آسمان شباهت داشته باشند اما در واقع نزدیکترین تصاویری هستند که تا کنون از تولد جهان هستی به ثبت رسیده اند.

بر اساس گزارش دیلی میل، این تصاویر رایانه ای در نتیجه آزمایشهای انفجار بزرگ که در برخورد دهنده بزرگ هادرون در سرن انجام گرفته به وجود آمده اند.

در تلاش برای تعیین دقیق متولد شدن جهان هستی، دانشمندان با استفاده از ذرات سرب انفجارهای زیر-اتمی را مشابه آنچه در زمان انفجار بزرگ رخ داده خلق کردند.

آنها ذرات یون سرب را در تونل عظیم برخورد دهنده هادرون با سرعتی برابر سرعت نور و در درجه حرارتی برابر منفی 271 سلسیوس با یکدیگر برخورد دادند.

به گفته فیزیکدانان زمانی که دو یون سربی با ذراتی بنیادین مانند "پایون"، یکی از ذرات بنیادین تشکیل دهنده اتمها، برخورد می کنند تجزیه می شوند. ذرات زیر-اتمی ایجاد شده در این آزمایش در جهان هستی بسیار رایج هستند.

فیزیکدانان با دنبال کردن ردپای این ذرات می توانند از وجود و حرکات آنها آگاهی پیدا کنند، زیرا این ذرات قابل دیدن نیستند اما می توانند از خود نشانه هایی مانند رد دود موتور هواپیماها به جا بگذارند.

فیزیکدانان این رد پاها را رنگ آمیزی می کنند تا حرکت این ذرات بر اساس انرژی آنها قابل مشاهده شوند.

بر اساس گزارش تلگراف، در این تصاویر شبیه سازی شده که از نتیجه حاصل از برخورد ذرات به وجود آمده اند رنگ آبی به معنی انرژی بالا و رنگ قرمز به معنی انرژی پایین تر است، درست مانند رنگهایی که در شعله آتش دیده می شوند.

برخورد دهنده هادرون برای سر و کار داشتن با نیروهایی باورنکردنی ساخته شده است. زمانی که دانشمندان از 9 هزار و 300 مغناطیس برای شتاب بخشیدن به دو ذره یون سربی استفاده کردند حرارت تولید شده از این آزمایش به حرارتی 100 هزار بار بیشتر از خورشید رسید:

انفجار در آسمان: تصویری از آنچه احتمالا در زمان انفجار بزرگ و در لحظه متولد شدن جهان هستی رخ داده است.

ردپای ذرات در شرایط خلاء و حرارت منفی 271 درجه سلسیوس که الگویی پیچیده و درهم را از خود به نمایش می گذارند.

خطوط درهم پیچیده نشان دهنده مسیر حرکات ذرات پس از برخورد بوده و رنگها شدت برخورد را نشان می دهند، رنگ زرد بیانگر شدت کمتر و رنگ قرمز شدت بالاتر را نمایش می دهند.

دانشمندان خطوط رنگی را به ردپای حیوانات تشبیه می کنند...

...و یا به رد به جا مانده از هواپیماها که با استفاده از آنها می توان مسیر حرکات ذرات را دنبال کرد.

رنگها در هر تصویر مفهوم متفاوتی را انتقال می دهند.

به گفته فیزیکدانان ذرات زیر-اتمی که در نتیجه این برخوردها به وجود می آیند در طبیعت به وفور یافت می شوند.

مجموعه ای از ردپاهای ذره های زیر-اتمی در یک اتاقک حباب، این اتاقک مخزنی مملو از هیدروژن مایع است که حرارت داده می شود و به واسطه سقوط ناگهانی فشار به حرارتی بالاتر از حرارت جوش می رسد، در این شرایط عبور هر ذره از میان مخزن منجر به ثبت رد پای ذره خواهد شد

 

  منبع : مهر نیوز

آیا مخلوقات از عدم به وجود آمدند؟  

آیا مخلوقات از عدم به وجود آمدند؟ 

این گزاره که:« خدا جهان را از عدم پدید آورد » بسته به تفسیر افراد از آن، می تواند درست یا نادرست یا سطحی و عمیق باشد.

برداشت برخی افراد، از این گزاره این است که خدا عدم را تبدیل به وجود می کند. چنین برداشتی کاملاً عوامانه و یقیناً نادرست است. چون عدم، نقیض وجود است لذا ذاتاً محال است تبدیل به وجود شود. اساساً عدم چیزی نیست که تبدیل به وجود شود. برخی نیز گفته اند خدا تک تک موجودات را که نبودن ( سابقه عدم زمانی داشتند) ایجاد می کند؛ امّا نه اینکه عدم را تبدیل به وجود کند؛ بلکه خدا چیزی را که نبود اراده می کند و آن شیء بود می شود.

امّا نظر فلاسفه اسلامی، درباره نحوه پیدایش عالم ، با الهام از آیات و روایات اهل بیت(ع) این است که کلّ عالم مادّه، با مادّه و صورش، تنزّل یافته ی عالم ملکوت است که عالمی است غیر مادّی. خود عالم ملکوت نیز مرتبه ی تنزّل یافته ی عالم جبروت است؛ عالم جبروت نیز ظهور علم ذاتی خداست.

به عبارت دیگر کلّ عالم هستی با مراتب سه گانه آن ، همگی چیزی نیستند جز ظهور علم و اراده خدا. همانگونه که صور خیالی انسان ، ظهور علم و اراده ی انسان هستند. لذا خداوند متعال فرمود:« و اِن مِن شَیءٍ اِلّا عِندَنا خَزائِنُهُ و ما نُنَزِّلُهُ اِلّا بِقَدَرٍ مَعلُوم؛
[1] وهیچ چیزی نیست مگر اینکه خزائن آن (تمام حقیقت آن) نزد ماست و ما آن را نازل نمی کنیم مگر به اندازه ی معلوم و معین » و فرمود:«... وَ أَنْزَلْنَا الْحَدیدَ فیهِ بَأْسٌ شَدیدٌ وَ مَنافِعُ لِلنَّاس ...؛[2] و ما آهن را نازل كردیم كه در آن نیروى شدید و منافعى براى مردم است‏»

بنابراین، در نگاه فلاسفه اسلامی، مراد از خلق نمودن خدا، ظاهر نمودن علم و اراده خود است، نه پدید آوردن یک وجود منفک از خود تا پرسیده شود: این وجود از چه چیزی خلق شده است؟ همانگونه که در مورد انسان، مراد از خلق صور خیالی، ظاهر نمودن اراده در مملکت وجود خود انسان است؛ نه خلق صوری در خارج از وجود انسان.انسان یک اراده می کند و با یک اراده، دهها و صدها موجود خیالی در صحنه جان آدمی ظاهر می شوند.

امّا این صور نه خارج از وجود انسانند نه جزء ذات او و نه داخل در وجود او. چون نفس انسان درون ندارد تا چیزی در آن قرار گیرد. برای خدا نیز نه خارج از خود معنی دارد و نه داخل خود. لذا مخلوقات نه در خارج وجود او هستند نه در داخل وجود او، نه جدا از او هستند و نه پیوسته به او. خدا با همه آنهاست امّا جزء آنها نیست؛ کما اینکه غیر آنهاست ولی مباین از آنها نیست.

همانگونه که اراده آدمی تمام هستی صور خیالی اوست و آن صور چیزی جز ظهور اراده نیستند؛ ولی آن صور اراده هم نیستند بلکه هر صورتی خودش است. لذا صور خیالی انسان نه در داخل وجود او هستند نه در خارج از وجود او؛ بلکه ظهور کمالاتی چون اراده و قوّه خیالند که از کمالات وجودی انسان هستند.
اگر این مثال به درستی فهمیده شود آنگاه رابطه خدا و خلق نیز به درستی فهمیده خواهد شد.« من عرف نفسه فقد عرف ربّه» هر کس خود را بشناسد، خدایش را شناخته است. همچنین این روایت مولی الموحدین معنی می شود که:«‏... هُوَ فِی الْأَشْیَاءِ عَلَى غَیْرِ مُمَازَجَةٍ خَارِجٌ مِنْهَا عَلَى غَیْرِ مُبَایَنَة ... دَاخِلٌ فِی الْأَشْیَاءِ لَا كَشَیْ‏ءٍ فِی شَیْ‏ءٍ دَاخِلٍ وَ خَارِجٌ مِنْهَا لَا كَشَیْ‏ءٍ مِنْ شَیْ‏ءٍ خَارِج‏ ... خدا در اشیاء است نه بر وجه ممازجت و آمیختگی و از آنها بیرون است نه به وجه مباینت و انفکاک‏‏ ... داخل است در اشیاء نه چون چیزى كه در چیزى داخل باشد و خارج است از چیزها نه مانند چیزى كه از چیزى خارج باشد»
[3]
منابع استفاده شده در مقاله :
[1]. حجر آيه 21.
[2]. الحدید آيه 25.
[3]. التوحید للصدوق ص 306- حدیث ذعلب.

منبع : http://www.soalcity.ir/node/209 / مرکز ملی پاسخگویی به سوالات دینی