نوای تازه فریدون مشیری

شنيدم مصرعي شيوا، كه شيرين بود مضمونش

« منم مجنون آن ليلا كه صد ليلاست مجنونش‌»

 

به خود گفتم تو هم مجنون يك ليلاي زيبايي

كه جان داروي عمر توست در لبهاي ميگونش

 

بر آر از سينه جان شعر شورانگيز دلخواهي

مگر آن ماه را سازي بدين افسان افسونش!

 

نوايي تازه از ساز محبت، در جهان سركن،

كزين آوا بياسايي ز گردش‌هاي گردونش.

 

به مهر آهنگ او روز و شبت را رنگ ديگر زن

كه خود آگاهي از نيرنگ دوران و شبيخونش.

 

ز عشق آغاز كن، تا نقش گردون را بگرداني،

كه تنها عشق سازد نقش گردون را دگرگونش،

 

به مهر آويز و جان را روشنايي ده كه اين آيين

همه شادي است فرمانش، همه ياري است قانونش

 

غم عشق تو را نازم، چنان در سينه رخت افكند

كه غم‌هاي دگر را كرد از اين خانه بيرونش!

 

غرور حسنش از ره مي‌برد، اي دل صبوري كن!

به خود باز آورد بار دگر شعر فريدونش.

فریدون مشیری در بیشه زار یادها

شب بود و ابر تيره و هنگامه باد

ناگاه برگ زرد ماه از شاخه افتاد!

من ماندم و تاريكي و امواج اوهام

در جنگل ياد!

 

آسيمه سر، در بيشه‌زاران مي‌دويدم.

فريادها بر مي‌كشيدم.

درد عجيبي چنگ‌زن در تار و پودم.

من، ماه خود را،

گم كرده بودم!

 

از پيش من صف‌هاي انبوه درختان مي‌گذشتند

...- « بي ماه من، اينها چه زشتند! ...»

 

-        آيا شما آن ماه زيبا را نديديد؟

-        آيا شما، او را نچيديد؟...

 

ناگاه ديدم فوج اشباح

دست كسي را مي‌كشند از دور، با زور

پيش من آوردند و گفتند:

اهريمن است اين!

                    خودكامه باد!

ديوانه مستي كه نفرين‌ها بر او باد!

 

ماه شما را

اين سنگدل از شاخه چيده‌ست!

او را همه شب تا سحر در بر كشيده‌ست!

آنگاه تا اعماق جنگل پر كشيده‌ست.

 

من دستهايم را به سوي آن سيه‌چنگال بردم

شايد گلويش را فشردم!

چيزي دگر يادم نمي‌آيد ازين بيش

از خشم، يا افسوس، كم‌كم رفتم از خويش!

 

دربيشه‌زار يادها، تنهاي تنها

افتاده بودم، باد در دست!

در آسمان صبحدم، ماه،

مي‌رفت سرمست!

مولانا تفسیرگر عشق

مولانا تفسیرگر عشق

ای که می پرسی نشان عشق چیست
عشق چیزی جز ظهور مهر نیست.

عشق یعنی مشکلی اسان کنی
دردی از در مانده ای درمان کنی.

در میان این همه غوغا و شر
عشق یعنی کاهش رنج بشر

عشق یعنی گل به جای خار باش
پل به جای این همه دیوار باش

عشق یعنی تشنه ای خود نیز اگر
واگذاری اب را ، بر تشنه تر

عشق یعنی دشت گل کاری شده
در کویری چشمه ای جاری شده

عشق یعنی ترش را شیرین کنی
عشق یعنی نیش را نوشین کنی

هر کجا عشق اید و ساکن شود
هر چه نا ممکن بود ، ممکن شود

محبت خداوند در دل آدمی

محبت خداوند در دل آدمی

وقتى درختِ محبت خدا در اعماق دل انسان ریشه دوانید و استوار و تنومند شد، انسان با شنیدن نام خدا سرشار از لذت مى شود و به وجد مى آید؛ مى خواهد بیشتر درباره محبوب بشنود و ارتباطش را با او پایدارتر سازد. در مقابل، کسانى که دلشان از محبت خدا تهى است و محبت به غیرخدا بر دلشان نقش بسته، از شنیدن نام خدا ناراحت مى شوند: وَإِذَا ذُکِرَ اللَّهُ وَحْدَهُ اشْمَأَزَّتْ قُلُوبُ الَّذِینَ لا یؤْمِنُونَ بِالآخِرَةِ وَإِذَا ذُکِرَ الَّذِینَ مِنْ دُونِهِ إِذَا هُمْ یسْتَبْشِرُونَ (زمر: 45)؛ و چون خداوند به یگانگى یاد شود، دل هاى کسانى که به آن جهان ایمان ندارند برَمَد، و وقتى آنان که جز او هستند ]معبودهایشان [یاد شوند، ناگاه شادمان گردند.

اگر انسان جویاى معرفت متعالى اى باشد که دست یافتن به آن براى انسان ممکن است (معرفتى که چون کیمیا وجود انسان را متحول مى سازد)، باید به مرتبه محبت عمیق و پایدار به خداوند دست یابد، و البته هم دست یافتن به آن معرفت و هم کسب این مرتبه محبت، با توفیق و عنایت الهى حاصل مى شود. اگر ما از اهمیت و ارزش این مراتب عالى محبت و معرفت خداوند آگاه مى بودیم، به جاى آنکه از خداوند نان و آب، و پست و مقام، و دیگر امکانات بى مقدار دنیوى را درخواست کنیم، سرلوحه خواسته ها و نیازمان را محبت و معرفت خدا قرار مى دادیم.

سنگ عشق

سنگ عشق

زمین عاشق شد و آتشفشان کرد و هزار هزار سنگ آتشین به هوا رفت.

خدا یکی از آن هزار هزار سنگ آتشین را به من داد تا در سینه‌ام بگذارم و قلبم باشد.
حالا هروقت که روحم یخ می کند،

سنگ آتشینم سرد می شود و تنها سنگش باقی می ماند و هروقت که عاشقم،

سنگ آتشینم گُر می گیرد و تنها آتش‌اش می‌ماند.
مرا ببخش که روزی سنگم و روزی آتش.
مرا ببخش که در سینه‌ام سنگی آتشین است.

بی تو دیشب عشق حیران مانده بود

بی تو دیشب عشق حیران مانده بود

روی دستش اب و قران مانده بود

رفته بودی نرم نرم از کوچه ها

از عبورت بوی باران مانده بود

رفته بودی شاعری جان می سپرد

بهر تقدیم تواش ان مانده بود

بر لبان از دوری ات افسوس ها

بر جگر ها جای دندان مانده بود

رفته بودی عشق فریادی نداشت

در گلویش بغض هجران مانده بود

اه دیشب... اه دیشب... ماه ! ماه!

 

آه دیشب ماه پنهان مانده بود

وصف عشق در نظ احمد شاملو

 وصف عشق در نظر احمد شاملو

اشک رازیست

لبخند رازیست

عشق رازیست

اشک آن شب لبخند عشقم بود

قصه نیستم که بگویی

نغمه نیستم که بخوانی

صدا نیستم که بشنوی

یا چیزی چنان که ببینی

یا چیزی چنان که بدانی

من درد مشترکم مرا فریاد کن

درخت با جنگل سخن میگوید

علف با صحرا

ستاره با کهکشان

و من با تو سخن میگویم

نامت را به من بگو

دستت را به من بده

حرفت را به من بگو

قلبت را به من بده

من ریشه های تو را دریافته ام

با لبانت برای همه لبها سخن گفته ام

و دستهایت با دستان من آشناست

در خلوت روشن با تو گریسته ام برای خاطر زندگان

در گورستان تاریک با تو خوانده ام زیباترین سرودها را

زیرا که مردگان این سال عاشقترین زندگان بوده اند

دستت را به من بده

دستهای تو با من آشناست

ای دیریافته با تو سخن میگویم

بسان ابر که با توفان

بسان علف که با صحرا

بسان باران که با دریا

بسان پرنده که با بهار

بسان درخت که با جنگل سخن میگوید

زیرا که من ریشه های تو را دریافته ام

زیرا که صدای من با صدای تو آشناست

 

دلا اگر نفسي ميزني بصدق و صفا

دلا اگر نفسي ميزني بصدق و صفا
بجان بکوش که باشي غلام اهل وفا
بهر قبيله چه گردي اگر تو مجنوني
بيا و قبله گزين از قبيله ليلا
چو تشنه لب به بيابان هلاک خواهي شد
غنيمتي شمر اي دوست صحبت دريا
اگر تو لذت ناز حبيب ميداني
شفا ز رنج بجوي و ز درد خواه دوا
اگر ستم رسد از دوست هم بدوست گريز
کجا رود بجهان وامق از در عذرا
مجوي جانب جانان ز عقل راهبري
که عشق دوست بود سوي دوست راهنما
ميان شب بچراغ آفتاب نتوان جست
که آفتاب هم از نور خود شود پيدا
بپاي مورچه نتوان بکوه قاف رسيد
برو تو تعبيه کن خويش در پر عنقا
طريق عقل رها کن بعشق ساز حسين
اگر تو عاشق عشقي و عشق را جويا

دریافت مولانا در مسیر عشق.

دریافت مولانا در مسیر عشق.

مولانا ، در عصر خويش عالم كشور و صاحب منبر بود و در اولين نشست ها و خلوت هاي روحاني خود با شمس، اين را دريافته بود كه در اين راستا و در پي دسترسي به حقيقت و عشق، جز  صفاي باطن و تهذيب نفس ، افزاري ديگري نميتوانند دستگير او شوند. از اينرو زندگی قبل از معرفت خود با شمس را، كه بدون عشق سپري شده، مرده حساب میکند، ولی وقتی شمس میرسد و زندگی نوین او با فروغ عشق آغاز میگردد، زنده شده با دولت عشق پاینده میگردد.دیده اش سیر و بينا شده جانش دلیر میشود، چون شجاعت هم يكي از خواص عاشق است. مانند شیر قوت میگيرد و مثل زهره تابنده میشود و این را از برکت عشق و مصاحبت با شمس  میداند.

این دولت پاینده چگونه برای مولانا و از کدام طریق میسر شده است؟ و در اين راه چه ميبايد كرد؟ در اين غزل جان فزا، مولانا  بما ميگويد:

سالك راه معرفت، بايد در قصد از خود رهايي از خودي خود باشد تا پذيرفته شود . از عقل كه مانع رهايي از خويشتن و عروج روحاني ميشود، ببُرد . سالك راه معرفت، از شراب و مستي ي عشق سرمست شده اين نعمت و موهبت الهي را رفيق راه خود سازد. او يقين دارد كه بدون شور و مستي به عالم بيخودي راه نمي يابد و دست يافتن به عالم اسرار، با زهد و تقواي خشك كه پرهيز كردن و ترسيدن است، محال خواهد بود. مولانا ، در مصاحبت با شمس جذبهء غيبي را لمس ميكند كه او را بسوي معشوق ميكشاند.

 

بسا پير مناجاتي كه از مركب فرو ماند

بسا رند خراباتي كه زين بر شير نر بندد

 

حضرت مولانا، با قوهء عقل و استدلال منطقي به كشف حقايق دست يافته بود اما شمس او را متوجه رياضت و صفاي باطن ميسازد تا آنچه را كه عاقلان شنيده اند، او  ببيند و از شنيدن تا ديدن ، فرقي است بسا بزرگ. شمس را تاكيد برآن است كه مولانا در تصفيهء باطن جهد بخرچ داده گرد استدلال عقلي نگردد، مبناي كار خود را بر شهود و كشف استوار سازد و از خواندن كتابها و قيل و قال پرهيز كند.

 در اين راه، کشته و تسلیم بايد بود  و در عین حال سرشار از عشق و طرب. زیرکي و دانايي بدرد سالك نميخورد بلكه در اغلب موارد مانع پيشرفت او در معرفت گرديده چنان او را در خیالات خودش غرق ميسازد تا از راهي بسوي خودشناسي كه سلوك عرفان است، بيخبر ماند. این (چون و چرا) ها در حيطهء عقل و زيركي، باعث ايجاد شك و ترديد میشوند كه شايستهء سالك راه معرفت نيست. مولانا خود را مثال ميدهد تا همه آنانيكه به شيخي و تقواي دين فخر و مباهات ميورزند، بدانند كه، اگر عالم دین و راهنمای مردم استند، و جمیعت پشت سر شان اقتدا میکنند، اگر شیخ و راهبر مردم استند، با این همه فضیلت صاحب بال و پر نشده اند و هنوز در طلسم جسم و تعلقات جسماني و نفساني و در پوست گير مانده اند.

 مولانا را ملاقات شمس دگرگون ساخته بود و با الاخره دريافت که با بال و پر علم و قيل و قال بجایی نمیرسد، در برابر تمام حرف ها و اعتراضات شمس سر تسلیم میگذارد و متابعت بدون قید و شرط را میپذیرد. جان را از تابش عشق پر فروغ ميسازد و سينه را كه برق معرفت به آن رسيده است، منور مي بيند. از شيخي و سري و آن عباء و قبا كه جهل سال بدان فخر ميورزيد، دست ميكشد و با آنها  به دشمني مي پردازد. اطلس عشق تازه و نو را به تن ميكند و سرانجام از یک مفتی و زاهد كشور ، تبدیل به یک عاشق شوریده و شیدا میگردد و میگوید:

 

زاهد کشوری بودم صاحب منبری بودم

کرد قضا دل مرا عاشق و کف زنان تو

آواز عشق

هر نفس آوازعشق میرسد از چپ و راست

ما به فلک می رویم عزم تماشا که راست؟

ما به فلک بوده ایم ،  یار ِ  ملک  بوده ایم

باز همان جا رویم جمله که آن شهرماست

خود زفلک برتریم،  و ز ملک  افزون تریم

زاین دو چرانگذریم؟  منزل ما  کبریاست

گوهرِ  پاک ازکجا ؟ عالمِ  خاک  از کجا؟

برچه فرود آمدید؟بارکنیداین چه جاست؟

بختِ  جوان  یار ما ،  دادن ِ   جان کارما

قافله سالار  ما  فخر  جهان  مصطفاست

از مه او مه شکافت ،   دیدن  او بر نتافت

ماه چنان بخت یافت اوکه کمینه گداست

بوی خوش این نسیم ازشکن زلف اوست

شعشعه این خیال ازرخ چون والضحاست

در  دل  ما  درنگر ،   هردم  شقّ  القمر

کز نظر آن نظر چشم تو آن سوچراست؟

خلق  جو مرغابیان  زاده ز ِ دریای  جان

کی کنداینجا مقام؟مرغ کزآن بحرخاست

بلکه به دریا دریم ، جمله در او حاضریم

ورنه زدریای دل جمله پیاپی چراست؟

آمد  موجِ  الست،  کشتی قالب ببست

بازچوکشتی شکست، نوبت وصل ولقاست

نام من شقایق

شقایق گفت :با خنده نه بیمارم، نه تبدارم

 

اگر سرخم چنان آتش حدیث دیگری دارم

 

گلی بودم به صحرایی نه با این رنگ و زیبایی

 

نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شیدایی

 

یکی از روزهایی که زمین تبدار و سوزان بود

 

و صحرا در عطش می سوخت تمام غنچه ها تشنه

 

ومن بی تاب و خشکیده تنم در آتشی می سوخت

 

ز ره آمد یکی خسته به پایش خار بنشسته

 

و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود ز آنچه زیر لب

 

می گفت :

 

شنیدم سخت شیدا بود نمی دانم چه بیماری

 

به جان دلبرش افتاده بود- اما

 

طبیبان گفته بودندش

 

اگر یک شاخه گل آرد

 

ازآن نوعی که من بودم

 

بگیرند ریشه اش را و

 

بسوزانند

 

شود مرهم

 

برای دلبرش آندم

 

شفا یابد

 

چنانچه با خودش می گفت بسی کوه و بیابان را

 

بسی صحرای سوزان را به دنبال گلش بوده

 

و یک دم هم نیاسوده که افتاد چشم او ناگه

 

به روی من

 

بدون لحظه ای تردید شتابان شد به سوی من

 

به آسانی مرا با ریشه از خاکم جداکرد و

 

به ره افتاد

 

و او می رفت و من در دست او بودم

 

و او هرلحظه سر را

 

رو به بالاها

 

تشکر از خدا می کرد

 

پس از چندی

 

هوا چون کوره آتش زمین می سوخت

 

و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت

 

به لب هایی که تاول داشت گفت:اما چه باید کرد؟

 

در این صحرا که آبی نیست

 

به جانم هیچ تابی نیست

 

اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من

 

برای دلبرم هرگز

 

دوایی نیست

 

واز این گل که جایی نیست ؛ خودش هم تشنه بود اما!!

 

نمی فهمید حالش را چنان می رفت و

 

من در دست او بودم

 

وحالا من تمام هست او بودم

 

دلم می سوخت اما راه پایان کو ؟

 

نه حتی آب، نسیمی در بیابان کو ؟

 

و دیگر داشت در دستش تمام جان من می سوخت

 

که ناگه

 

روی زانوهای خود خم شد دگر از صبر اوکم شد

 

دلش لبریز ماتم شد کمی اندیشه کرد- آنگه

 

مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت

 

نشست و سینه را با سنگ خارایی

 

زهم بشکافت

 

زهم بشکافت

 

اما ! آه

 

صدای قلب او گویی جهان را زیرو رو می کرد

 

زمین و آسمان را پشت و رو می کرد

 

و هر چیزی که هرجا بود با غم رو به رو می کرد

 

نمی دانم چه می گویم ؟ به جای آب، خونش را

 

به من می داد و بر لب های او فریاد

 

بمان ای گل

 

که تو تاج سرم هستی

 

دوای دلبرم هستی

 

بمان ای گل

 

ومن ماندم

 

نشان عشق و شیدایی

 

و با این رنگ و زیبایی

 

ونام من شقایق شد.

عشق آسمانی

دلخوش عشق شما نیستم من ای اهل زمین

عشق را در آسمان قلب و روح من ببین

عشق من در ذهن و در جان من است

عشق من تنها خدای ِ آسمان روشن است

عشق من یادش بود آرام دل ،

یاد او هر غصه ای را مرهم است

گر، به او دل خوش بدارم روز و شب

جان خسته کی فتد در تاب و تب ؟

گر سزاوار ره کویش شوم

فارغ از دنیا شده ، سویش روم

دل زقید بندها وا میشود

در بهشت اولینش باز ماوا میشود

مرغ دل تنها سبکبال و رها

رو بسوی عرش اعلا میشود

عشق در آ ئینه نگاه فروغ .

عشق در آئینه نگاه فروغ .

می خواهم بنویسم... اما نمی دانم آیا تو آنها را می خوانی یا نه؟ بر برگی از یاس، شعرهای بهاری با تو بودن را می نویسم، با نگاه به افق دیده ات لبخند می زنم. سیاهی را رنگ می زنم تا وقت زودتر بگذرد و تو زودتر بیایی، بی تو بودن عمر مرا به انتها می رساند...

با تو بودن همچون آتشی است که مرا در عشق تو مذاب می کند، لبخندت را همچو آیینه ای به من بسپار تا هر دمم عاشقانه با نگاههای تو خاکستر شود.

 ماه شو و مرا از تقاب سیاه شب نجات بده، چه بگویم که در تو اثر کند و تو مرا از هر چی پوچی است نجات دهی، به نگاهت قسم که خیال مرا از تو گریزی نیست.


 گفتی از تو بگسلم...

دریغ و درد رشته ی وفا مگر گسستنی است؟

بگسلم ز خویش و از تو نگسلم

عهد عاشقان مگر شکستنی است

                                                             "فروغ"

عشق و جوانی

رونق ایام جوانی‌ست عشق

مایهٔ کام دو جهانی‌ست عشق

میل تحرک به فلک عشق داد

ذوق تجرد به ملک عشق داد

چون گل جان بوی تعشق گرفت

با گل تن رنگ تعلق گرفت

رابطهٔ جان و تن ما ازوست

مردن ما، زیستن ما، ازوست

مه که به شب نوردهی یافته

پرتوی از مهر بر او تافته

خاک ز گردون نشود تابناک

تا اثر مهر نیفتد به خاک

زندگی دل به غم عاشقی‌ست

تارک جان در قدم عاشقی‌ست

بیان اوضاف عشق در اندیشه حضرت مولانا .

بیان اوضاف عشق در اندیشه حضرت مولانا .

علت عاشق ز علت‌ها جداست

       عشق اصطرلاب اسرار خداست 

      عاشقی گر زین سر و گر زان سر است   

عاقبت ما را بدان شه رهبر است 

     هرچه گویم عشق را شرح و بیان       

چون به عشق آیم خجل باشم از آن 

گرچه تفسیر زبان روشنگر است

لیک عشق بی‌زبان روشن‌تر است 

       چون قلم اندر نوشتن می‌شکافت            

 چون به عشق آمد قلم بر خود شکافت       

     عشق در شرحش چو خر در گل بخفت            

شرح عشق و عاشقی هم عشق گفت        

       به نظر مولانا، عشق از اوصاف خداوند بی‌نیاز است و بنابراین، عاشق و معشوق حقیقی هموست و اطلاق عشق بر ذات حق اطلاق حقیقی و بر غیر حق اطلاق مجازی است. این به جهت آن است که اوصاف کمالیه وجود اولاً و بالذات به حضرت حق و ثانیاً و بالعرض به موجودات عالم تعلق دارد. بنابراین، حسن مطلق از آن خداوند است و زیبایی موجودات عالم را به «حسن زر اندود» مانند می‌کند. عشق خداوندی به مانند نور محض است که از هرگونه عیب و نقصی مبراست. عشق مخلوق به مانند آتشی است که ظاهر آن آتش و باطن آن دود است و اگر نور آتش بمیرد، سیاهی دود پیدا می‌شود.

      عشق ز اوصاف خدای بی‌نیاز     

عاشقی بر غیر او باشد مجاز

چون رود نور و شود پیدا دخان

بفسرد عشق مجازی آن زمان

    مولانا عشق موجودات فانی را فانی می‌شمارد و عشق حضرت حق پایدار و جاویدان می‌داند وآن را به سالک طریق حق تجویز می‌نماید.

عشق بر مرده نباشد پایدار

عشق را بر حی جان افزای دار

زآنکه عشق مردگان پاینده نیست

زآنکه مرده سوی ما آینده نیست

عشق زنده در حیات و در بصر

هر دمی باشد ز غنچه تازه‌تر

عشق آن زنده‌گزین کو باقی است

کز شراب جان فزایت ساقی است

عشق آن بگزین که جمله انبیا

یافتند از عشق او کار و کیا

     در نظر مولانا شالوده هستی بر عشق نهاده شده است. عشق فقط صفت خداوند و بشر نیست، بلکه اصل خلقت و پیدایی عالم است. عشق مانند دریایی کران ناپیداست و آسمان‌ها و زمین چون کف و موجی از این دریایند. گردش و پویش آسمان‌ها و زمین از عشق است و اگر سریان عشق در شریان عالم نباشد،‌ عالم از ایستایی فسرده می‌شود و جمادی در نبات و نبات در حیوان و حیوان در انسان محو و فانی نمی‌شود. ذرات عالم عاشق کمال حقند و راه علو استکمال را می‌پویند و در شتاب و جنبش خویش حق را تسبیح می‌گویند و تنشان از این جنبش عشق پاک و پیراسته می‌شود.

     نمونه اعلای عشق در عالم هستی سرور کائنات رسول خداست که از فرط ظهور عشق سرمدی در او به کنیه «حبیب‌الله» مفتخر شده است و با آنکه همه انبیا مظهر تام حبّ و عشق الهی‌اند، ‌او در میان همگنان به این صفت ممتاز گشته است. چون به مصداق «احببت ان اعرف» عشق سلسله جنبان عالم هستی است،‌ کمال این عشق در خطاب «لولاک لما خلقت الافلاک» (ای محمد (ص) اگر تو نبودی این جهان را نمی‌آفریدم) جلوه‌گر شده است. پس غرض از برافراشتن این چرخ بلند، فهم علو مرتبه عشق است.

عشق ساید کوه را مانند دیگ

عشق جو شد بحر را مانند دیگ

عشق لرزاند زمین را از گزاف

عشق بشکافد فلک را صد شکاف

با محمد بود عشق پاک جفت

بهر عشق او را خدا لولاک گفت

گر نبودی بهر عشق پاک را

کی وجودی داد می افلاک را

     عشق به تعبیر مولانا اگر به در انبان هستی افکنده است، بالایی و پستی عالم همه از عشق است. عشق افلاک را در گردش و چرخش انداخته است، به گونه‌ای که افلاک بر گرد سر ما در حرکتند. عشق آرام و قرار را از زیر و زبر عالم گرفته است. موجودات عالم چون خار و خسی که در گرداب تند گرفتار آمده باشد، در سیل عشق افتاده و دل به قضای عشق نهاده‌اند و مانند سنگ آسیا به گرد خود می‌گردند. جریان آب جو و گردش دولاب گردون نشانه‌ای از این عشق است.

     عقل جزیی از نظر مولانا منکر عشق است، گرچه مدعی است که به اسرار و حقایق عشق راه دارد. عقل جزیی عقل تقید است. عقلی است که از قید خودی رهایی نیافته و در قید و بند انانیت و هستی مجازی گرفتار است.

عقل جزیی عشق را منکر  بود

گرچه بنماید که صاحب سر بود