بسوی حقیقت نویسنده :محمد فاطمی پور
بسم الله الرحمن الرحیم
اینکه چرا باید به سوی حقیقت حرکت کرد دلیل نمی خواهد.
فرق انسان و حیوان در کشش به سوی حقیت است.
فلسفه اسلامی هم سمت وسوی حقیقت دارد و از همین روست که در عالم اسلام رویید و
بالنده شد.
اما فلسفه و تفکر غرب حقیقت خواهی را رها کرد و قدرت را به جای حقیقت نشاند.
اینکه دانشجویان ما به هر چیزی نگاه می کنند در پی کشف قدرت و انرژی نهفته ی آن
هستند، ریشه در تفکر غربی دارد.
معنای حقیقت در فلسفه اسلامی وارونه شده است و در واقع فلسفه معنای جدیدی به
حقیقت داده است.
چگونه؟
فلسفه نسبت انسان با حقیقت را دانایی تعریف می کند و لذا فیلسوفان در پی دانستن
حقیقت هستند.
مثلا فیلسوف می گوید حقیقت انسان روح اوست و فیلسوف با دانستن این موضوع کارش به
پایان می رسد.
مگر چه نسبتی باید بین انسان و حقیقت وجود داشته باشد؟
تحقق.
انسان حقیقت را چیزی می داند که باید محقق شود.
لذا وقتی شما می گویید حقیقت را باید پذیرفت نه اینکه حقیقت را معنا کنید بلکه
شما باید پذیرف را معنا می کنید.
یعنی شما به دوستتان می گویید این موضوع یک حقیقت است و تمام.
اینکه باید بپذیریم،یک قانون خشک نیست بلکه آنچرا باید پذیرفت همان حقیقت
است.
حقیقت یعنی : باید باشد.
آنچه باید باشد حقیقت است و این را کسی به بشر یاد نداده. این سرشت بشر است که
در پی حقیقت است و نسبت به آن کرنش می کند.
در کجای راه فیلسوفان اسلامی به خطا رفته اند؟
در معنای وجود.
فیلسوفان اسلامی وجود را- که از آن بشر است- یکجا به خداوند هدیه کردند.
آری وجود از آن انسان است.(و این هدیه ی خداوند به انسان بوده است)
در بحثی که پیرامون معنی وجود کردیم روشن شد که بشر به وسله ی وجود با موجودات
اطرافش ارتباط بر قرار می کند.
مثلا صندلی نیست و شما آنرا می سازید و صندلی هست می شود. آری شما به آن وجود
بخشیده اید.
از ویژگی های خوب تفکر غربی این است که معنای وجود را وارونه نکرده است.
از همین روست انسانها در عالم غربی بهتر و بیشتر می سازند.
فقط چون بشر امروز پشت به حقیقت کرده و قدرت را جهت خود قرار داده لذا تلقی صحیح
از معنای وجود او را به ظلمات نفسانیات کشانده است.
بشر امروز شتابان از حقیقت دور می شود.
اما فیلسوفان ما نشسته اند و حقیقت را نظاره می کنند.
حقیقت یعنی آنچه باید باشد.
حالا یا هست.
و یا نیست و بشر باید برای هست شدنش تلاش کند.
وجود بخش، انسان است.
این که ما می توانیم به موجوداتی وجود ببخشیم و یا وجودشان را کم و زیاد کنیم
همه و همه موهبت الهی است که در قبال آن مسئول هم هست.
اگر فردای قیامت خداوند از این قدرت موهبتی سؤال کرد که در چه راهی و بر چه
اساسی مصرفش کردی چه باید جواب بدهیم.
آیا خواهیم گفت که آنچه را باید وجود -حقیقت-می بخشیدیم، وجود بخشیدیم و بقیه را
در حاشیه قرار دادیم.
ویا می گوییم آنچرا که بشر را قدرتمند می کرد را وجود بخشیدیم و حقیقت را رها
کردیم.
ویا می گوییم که ای خدا آنچه داده بودی را همان روز اول به خودت بازپس دادیم و
تماشاگه راز شدیم.
آنکه رو به قدرت کرده، خود را مدار حقیقت کرده.
آنکه حقیقت را وارونه کرده در واقع حقیقت را وا نهاده است.
دکتر داوری در جایی اشاره دارند که بشر امروز به جای حقیقت گرا، واقع گرا شده
است.
همچنین در جایی دیگر مَثَل فیلسوفان اسلامی را مَثَل کسی می داند که خلاف جهت
تابش خورشید حقیقت حرکت می کند.
بگذریم.
مؤمن کیست؟
او اولا در پی حق است.
سپس خداوند متعال و پیامبر عظیم اسلام را بزرگترینحقیقت عالم می یابد.
او برای خودش به خدا و پیامبر وجود می بخشد و در واقع این حق را ادا می کند.
او اکنون با خدا و با پیامبر و با قیامت زندگی می کند.
مومن یعنی کسی که در یک نسبت ویژه ی وجودی با خدا زندگی می کند.
از کجا می گویم.
از آنجایی که کافر خدا را قبول ندارد. یعنی با خدای بزرگ در نسبت وجودی
نیست.
مگر نه اینکه ایمان در برابر کفر است.
خدای مؤمن نه تنها هست بلکه وجودش هم شدید است. چراکه خداوند حقیقت بزرگی
است.
علاوه بر این مؤمن دیگران را دعوت به ایمان می کند.
چرا؟
چون روشنگری و دفاع از حقیقت دلیل نمی خواهد.
تنها راه رسیدن به حقیقت تفکر است.
دکتر داوری در تعریف تفکر فرمودند : تفکر سیر به سوی حقیقت است.
خداوند متعال در قرآن کریم خود را حق مطلق معرفی می کند (هو الحق) و می گوید
مؤمنین می دانند که خداوند حق است.
از طرفی همه ی حق ها و حقیقت ها را منسوب به خود می داند و می گوید همه ی حقیقت
ها در پرتو حقیقت بزرگ روشن می شوند.(الحق من ربک)
در جای جای قرآن مؤمنین را ستوده و آنها را اهل هدایت و اهل بهشت دانسته و کار
را تا جایی پیش بردا که همه ی انسانها را اهل خسران دانسته و مؤمنین را استثنا کرده
و با آنها آموخته که برای قوام ایمانشان همدیگر را تو صیه به حق و صبر کنند. ا