آتش عشق

آتش عشق

من فقط از خودم دورم ، باور کن ! ... و این دوری دیوار بزرگی است بین من و دیگران ... دیگرانی که هر چقدر هم نزدیکم باشندفاصله شان تا من ، قدر تمام بغض هایی است که توی خلوتم شکسته. کم نیست این فاصله ... کم نیست ...
خوب می دانی که توی همه ی این آدم ها فقط تویی که می دانی حال خراب من از گذشته ای است که از دست رفته و زخمش روی دلم مانده ... من از یاداوری گذشته فرار می کنم ، نه از تو ... می خواهم از گذشته دور باشم نه از تو ... می خواهم این عذاب وجدان لعنتی را از خودم دور کنم نه تو را ... 
من از تو دور نیستم ، باور کن ! ... هنوز هم گرمای آن روز سرد ! را توی وجودم حس می کنم . فراموش نکرده ام کسی که سختی بالارفتن را برایم آسان کرد تو بودی ... فراموش نمی کنم که چه زیبا نشانم دادی معجزه ی داشتن یک همراه ، یک همسفر ، یک دوست را ... یادت هست قاصدک ها را ... قرار بود هر کدامشان جایی بروند که توی گوششان گفتیم . فکر می کنی رسیدند ؟ یا آن ها هم مثل ما توی راه جا ماندند . کم آوردند و نشستند ؟ ... و نمازی که توی دل آسمان بود . یادم نمی رود . باور کن هیچ کدامشان را نمی توانم فراموش کنم . ولی ایکاش می توانستم ...
قطره قطره اشک های آن روز توی گلستان ، ذره ذره حرارت حرف های آن روز ، تمام خنده ها و گریه ها ، تمام شور و حرارت و عشق !!! هیچ کدامشان را نمی توانم از یاد ببرم ...
... اما حالا شکسته ام . خیلی خسته تر از آن که حتی نگاهم به قله باشد ، چه برسد به حرکتم ... باور کن ناشکری نمی کنم . خدا می داند اگر هنوز هم قطره اشکی هست و حسرتی ، خدا را شاکرم به خاطر بودنش ... اما من دیگر مرد راه نیستم . از اولش هم نبودم ... گوهر پاک بباید که شود قابل فیض / ور نه هر سنگ و گلی لؤلؤ و مرجان نشود ...
من از تو دور نیستم . باور کن ! 

نگاهي كوتاه به کتاب مونالیزا نبود

نگاهي كوتاه به کتاب هنوز مونالیزا نبود

شاعر: اعظمِ کمالی

 

و امّا شعرهای اعظمِ کمالی. حتی اگر بخواهم با نگاه سختگیرانه به شعر این شاعر در کتابِ مونالیزا بنگرم، نمی توانم بعضی شعرهای درخشانِ او را نادیده بگیرم. جزیرۀ شعر مونالیزا، ترکیبی از آب و هوای خشک و نمناک است. در نمناک ترین و معتدل ترین هوای این جزیره، شعرهای «لیلی» و «شهریور» می روید؛ و در خشک ترین هوایِ آن، شعرهای «سوسن»، «شانس» و «مسافر». جزیرۀ شعر مونالیزا، یکی از جزایر اقیانوسِ شعر امروز ایران است که اطرافش را امواجِ سرکشِ شعرهای سست و بی معنی، فرا گرفته است. خوشحالم که می بینم شعرهای اعظم کمالی در میانۀ این طوفان، از آسیب های جدّی مصون مانده است؛ و جزیرۀ شعرش، سخاوتمندانه گردشگرانِ شعر فارسی را به خود فرا می خواند.

لازم می دانم از همین ابتدا تکلیفم را با بعضی منتقدانِ این یادداشت، روشن کنم. این مطلب، نگاهی کاملاً تحلیلی و درون متنی به شعرهای اعظم کمالی نیست، بلکه نگاهی است توتال (Total) و توریستی که تقریباً از زاویۀ برون متنی به کتاب مونالیزای کمالی می نگرد. البته بررسی کاملی دربارۀ شعرهای اعظم کمالی انجام داده ام که ترجیح می دهم به طور مفصل در یکی از ژورنال های دانشگاهی منتشر شود. بنابراین، فعلاً در این یادداشتِ مختصر، دیدگاه کلّی ام را دربارۀ کتاب مونالیزا و جایگاه شاعر آن در قلمروِ شعر امروز ایران، بیان می کنم.

 

اگر بخواهم شعر امروز ایران را، به طور کلی، در سه گروهِ «خوب، متوسط، ضعیف» درجه بندی کنم؛ قطعاً شعر اعظم کمالی در کتاب مونالیزا در گروه دوم قرار می گیرد. البته این حُکم، مطلقاً شاملِ همۀ شعرهای این کتاب نمی شود بلکه من در این داوری، میانگینِ شعرهای این مجموعه را در نظر گرفته ام. بنابراین، شعرهای خوبِ این کتاب در کنارِ شعرهای ضعیفش، معدّلِ شاعریِ کمالی را به حدّ متوسط رسانده است. در بینِ هم نسلانِ این شاعر، متوسط بودن هم جای بسی شُکر و سپاس دارد. بسیاری از شاعرانِ هم نسلِ کمالی، با تکرار شعرهای خود در کتابهای مختلفشان، راه تجربه های تازه را بسته اند؛ و بی تردید کسانی هستند که بخشِ بزرگی از گروهِ شاعرانِ ضعیف این دوره را تشکیل می دهند.

 

کتاب مونالیزا، اولین کتابِ کمالی در کارنامۀ هنری اوست که در بهار امسال (1392) منتشر شده است. نمی خواهم بگویم انتشارِ این کتاب، اتفاقی تازه و بهاری نو در شعر معاصر ایران است؛ اما بی انصافی خواهد بود اگر بعضی شعرهای درخشان این کتاب را در ردیفِ بهترین شعرهای امروز قرار ندهم. شعرِ «پروانه» در این کتاب، یکی از زیباترین شعرهایی است که در این چند ماهِ اخیر خوانده ام؛ همچنین شعرهای «سپید رود» و «شهریور». اگر اعظم کمالی در شعرهایش، روشِ کوتاه نویسی به کار نمی برد، قطعاً بخشِ زیادی از کتابش را حرف تشکیل می داد تا شعر...! کوتاه بودنِ ساختارِ شعرهای کمالی در این کتاب، یکی از امتیازهای برجستۀ آن است. لحظه هایی که این شاعر- عموماً با تکیه بر تجربه های شخصی اش- شکار می کند، وقتی با کلامِ موجزِ او همراه می شود، برای مخاطبِ شعرش هیچ راهی باقی نمی گذارد جز اینکه به احترامش بایستد و او را تحسین کند. ضعفِ عمدۀ شعرهای کتابِ مونالیزا، مانند اغلبِ شعرهای امروز، ضعفِ زبان است. اگر زبانِ شعر اعظم کمالی در کتاب های بعدی اش بهتر و کامل تر شود، بی هیچ گمان، او از گروه شاعرانِ متوسط به گروه شاعرانِ خوبِ امروز راه می یابد. یکی از ضعف های زبانیِ این شاعر در شعر «زمستانه» دیده می شود: «کلاغی / چشمهای مرا به نوک گرفته / از کنج آنتن شکسته ای می پرد». از خانم کمالی می پرسم: آیا ترکیبِ «به نوک گرفتن» در اینجا، صحیح و حتی شاعرانه است؟ ضعف های زبانیِ این شاعر، بیشتر در حوالیِ همین فعل های مرکب است.

 

در دو سرِ طیفِ شعرهای کمالی، یعنی طیفِ شعر «سپیدرود» و طیفِ شعر «مسافر»، انواع و اقسامی از طیف ها قرار دارند که هر کدام از آنها نمایندۀ بخشی از هنر و خلاقیتِ اعظم کمالی ست. در این طیف های گوناگون، گاهی شاعر از بالاترین نقطۀ شعری به پایین نقطۀ آن سقوط می کند و کمی بعد از پایین سطح به بالاترین سطحِ شعری اوج می یابد. یکی از ویژگی های مهم این کتاب، همین عدمِ یکنواختیِ شعرها به لحاظ کیفیتِ هنری و زیبایی شناسی ست. البته همان طور که گفتم، قرار نیست با کتاب مونالیزا پروندۀ شعر اعظم کمالی بسته شود؛ و این شاعر در جریانِ تحولات هنری اش، قطعاً این نوع ضعف های کوچک را جبران خواهد کرد. نمی خواهم بیش از این مزاحمِ وقت و حوصلۀ خوانندگانِ عزیز شوم. صورت مفصل این یادداشت را در آینده ای نزدیک منتشر خواهم کرد و در آنجا به تحلیل درون متنیِ تک تک شعرهای کمالی می پردازم. در پایان، برای این شاعرِ محترم و ارجمند آرزوی موفقیت دارم و امیدوارم شاهد رویشِ شعرهای خوبش در آینده باشم.

نویسنده:رضا عبدالملکی

برگرفته از وبلاگ رضا عبدالملکی

اندوه نارس

 

اندوه نارس

کاش می شد سوال می کردیم

درنگاهت که حال می کردیم

 

 

 

کاش می شد تمام دنیا را
مثل شبنم زلال می کردیم

 

 

هرچه دریاوآب وباران بود

دردل قطره لال می کردیم

 

 

 

 

کاش می شد به جای اکسیژن

درتنفس خیال می کردیم

 

 

 

 

 

یا چه می شد به جای هرچه خیال

زندگی رارئال می کردیم

 

 

کاش می شدمثال آئینه
باسیاهی جدال می کردیم

 

 

 

 

 

 

ارزش شاعران نیمارا

مثل حافظ مجال می کردیم

 

 

 

 

 

 

کاش درمیان انسانها

بوسه هاراروال می کردیم

 

 

 

 

 

 

کاش می شد تمام لذت را

درنبوت حلال می کردیم

 

 

 

گرجهان را دمی غنیمت بود

آن غنیمت مثال می کردیم

 

 

 

دل هر زشتی وپلشتی را
پرازاندوه کال می کردیم

 

 

درپرهرپرنده یک گلبرک

خواهشی دروصال می کردیم

 


کاش احساس تلخ آدم را
دردل خاک چال می کردیم


کاش هر چه تبر به دنیا بود
قصه گوی نهال می کردیم

 


کاش می شد که قلب انسان را
دورازهرچه ملال می کردیم


نشد افسوس نشد معما حل
کاش می شدسوال می کردیم

مقام عرفانی رضا (سلوک عارفانه)


(بدان ای سالک راه خدا!) رضا مقامی است که  در آن مقام هر چه برای سالک پیش آید سالک بدان راضی است. سالک راضی، رنج و راحت، موت و حیات، فقر و غنا نزدش یکسان است. نمی‌خواهد مگر آنچه را حق متعال می‌خواهد. بابا طاهر می‌گوید؛
یکی درد و یکی درمان پسندد
یکی وصل و یکی هجران پسندد
من از درمان و درد و وصل و هجران
پسندم آنچه را جانان پسندد
 جابربن عبد‌الله انصاری مریض شد، امام پنجم حضرت باقر (ع) به عیادتش رفت. امام باقر (ع) به جابر فرمود: جابر چگونه‌ای؟ جابر عرض کرد در نزد من فقر بهتر از غناء، مرض بهتر از صحت، موت بهتر از حیات است. حضرت باقر (ع) فرمود: ما این طور نیستیم، از موت، حیات، فقر، غنا، صحت و مرض هر چه برای ما پیش آید ما آن را می‌خواهیم، ما راضی هستیم به رضای حق متعال. سالک وقتی به مقام شامخ رضا برسد، نمی‌خواهد، مگر آنچه را حق متعال برای او می‌خواهد. هر چه برای او پیش آید، نزد او مطلوب و به کام او شیرین است.(1)
ــــــــــــــــــــ
1- مقامات معنوی، محسن بینا، ج 2، ص 41
http://kayhan.ir/fa/news/37021

میشود از همین مسیری که آمدم برگردم


میشود از همین مسیری که آمدم برگردم
میشود بی صدا بی هیچ جلب توجهی از رهگذران همین راه آمده را بازپس روم
نه لبی تکان بخورد نه چشمی پی ام بگردد
نه حرفی زده شود نه دستی اشاره
میشود رفت ،میشود ناپدید شد ،میشود در زمان گم شد
بی آنکه هیچ ردی بماند
آدمی ست دیگر در نبودن ها فراموش میشود
در فقدان ها ، مدفون و در خاطره ها محو
هیچ نمیماند از او مگر آنکه کلمات امانت دار خوبی باشند
و واژه ها ،معترض علیه هجوم فراموشی
در کلمه ها باقی بماند و دهان به دهان و ذهن به ذهن بچرخد
میشود ازهمین راهی که آمده ام برگردم
و دلخوش این خطوط و واژه ها چه بمانم؟ که دیری نیست مرا ازیاد ببرند
و لبریز باشند از هوای دیگری
این فرجام آدمی ست ... می آید و در نگاهی دلگیر میرود ...
روزی از همان راهی که آمده بازمیگردد و در ابدیتی مبهم ناپدید میشود..

از دلنوشته های عرفانی، نیلوفر ثانی

راز دل با خدا  

راز دل با خدا  

الهي
دردهايي هست که نمي توان گفت
و
گفتني هايي هست که هيچ قلبي محرم آن نيست
الهي
اشک هايي هست که با هيچ دوستي نمي توان گفت
و
زخم هايي هست که هيچ مرحمي آن را التيام نمي بخشد
و
تنهايي هايي هست که که هيچ جمعي آن را پر نمي کند
الهي
پرسشهايي هست که جز تو کسي قادر به پاسخ دادنش نيست
درهايي هست که جز تو کسي آن را نمي گشايد
قصد هايي هست که جز به توفيق تو ميسر نمي شود
الهي
تلاش هايي هست که جز به مدد تو ثمر نميبخشد
تغييراتي هست که جز به تقدير تو ممکن نيست
و
دعاهايي هست که جز به آمين تو اجابت نمي شود
الهي
قدم هاي گمشده اي دارم که تنها هدايتگرش تويي
و
به آزمون هايي دچارم که اگر دستم نگيري و مرا به آنها محک بزني
شرمنده خواهم شد.
الهي
بااين همه باکي نيست
زيرا همچو تويي دارم
تويي که همانندي نداري
رحمتت را هيچ مرزي نيست
اي تو خالق دعا و مالک "آمين"...

دعا به معبود

الهي
دردهايي هست که نمي توان گفت
و
گفتني هايي هست که هيچ قلبي محرم آن نيست
الهي
اشک هايي هست که با هيچ دوستي نمي توان گفت
و
زخم هايي هست که هيچ مرحمي آن را التيام نمي بخشد
و
تنهايي هايي هست که که هيچ جمعي آن را پر نمي کند
الهي
پرسشهايي هست که جز تو کسي قادر به پاسخ دادنش نيست
درهايي هست که جز تو کسي آن را نمي گشايد
قصد هايي هست که جز به توفيق تو ميسر نمي شود
الهي
تلاش هايي هست که جز به مدد تو ثمر نميبخشد
تغييراتي هست که جز به تقدير تو ممکن نيست
و
دعاهايي هست که جز به آمين تو اجابت نمي شود
الهي
قدم هاي گمشده اي دارم که تنها هدايتگرش تويي
و
به آزمون هايي دچارم که اگر دستم نگيري و مرا به آنها محک بزني
شرمنده خواهم شد.
الهي
بااين همه باکي نيست
زيرا همچو تويي دارم
تويي که همانندي نداري
رحمتت را هيچ مرزي نيست
اي تو خالق دعا و مالک "آمين"...

صفات مومن

مومن دردنیا غریب است وزاهد درآخرت ،وعارف ازهرچه جز ذات خدا بیگانه است.  مومن دردنیا زندانی است ، هرچندرزق وروزی فراوان را نیز دارا باشد.زن وفرزند او به جاه وثروتش شادمانند امااو درزندان باطن است.شادی اودرچهره است اندوهش دردل،دنیا را شناخته واورا یک طلاقه گفته است .یک طلاق بدین علت که از دگرگونی زندگی اندکی خوف داشته ،اما به مجرداینکه درآخرت بروی او باز شدوانوار آن را مشاهده نمود طلاق دوم را هم جاری کرد؛وهنگامی که دست در گردن آخرت کرد طلاق سوم را همجاری کرد وبه تمامی درجوار آخرت قرار گرفت؛ وزمانی که انوار حق براو تابید آخرت رانیز طلاق داد. دنیا بدو گفت چرا مرا طلاقدادی؟جواب دادچون از توزیباتردیدم. آخرت پرسید چرا مرا طلاق دادی؟جواب داد تو زیبایی؛ اما آنچه من جویای او هستم تونیستی،پس چگونه تورا طلاق نگویم؟ که به شناخت حق نائل آمده ام. درچنین حالتی دیگر فرد مومن ازآنچه غیر خداست آزاد است، از دنیا وآخرت بیگانه است، ومحوجمال حق است.دراین حال دنیا به سوی او می آید وسراسر درخدمت او قرار می گیرد.امابدون آرایش وزینتی که معمولاًخواستاران خود را باآن می فریبد.بلکه خود را درقالب پیر زنان وکنیزکان زنگی بدو می نمایاندتامورد توجه وعنایتش قرار نگیرد.  

« برگرفته از کتاب فتح الربانی عبدالقادر گیلانی قدس سره خطبه 44 »    

تاثیر شگرف مولانا بر ادبیات عرفانی

تاثیر شگرف مولانا بر ادبیات عرفانی

» سرویس: فرهنگي و هنري - ادبيات و نشر ،خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا)

یک مدرس دانشگاه بر تأثیر شگرف مولانا بر ادبیات عرفانی تاکید کرد.

پیمان شوهانی در گفت‌وگو با خبرنگار ایسنا - منطقه خوزستان، به مناسبت روز بزرگداشت مولانا در مهرماه گفت: در ابتدا حکیم سنایی بود که به طور رسمی مفاهیم و مضامین عرفانی را وارد شعر فارسی کرد. حکیم سنایی قسم جدیدی از ادبیات با نام ادبیات عرفانی را فراروی شاعران و خوانندگان بنا نهاد و اقلیم روشنایی جان او سرمشق یگانه عارفانی نظیر عطار و مولانا شد و مثنوی عرفانی "حدیقة الحقیقه" خود را با نام کردگاری آغازید که:

احدست و شمار از او معزول

صمدست و نیاز از او مخذول

و در معرفت و شناخت الهی بیان فرمود که:

به خودش کس شناخت نتوانست

ذات او هم بدو توان دانست

وهم‌ها قاصر است ز اوصافش

فهم‌ها هرزه می‌زند لافش

عقل و جان را مراد و مالک اوست

منتهای مرید و سالک اوست.

سخنگوی انجمن ایران‌دوستان شهرستان شوش دانیال ادامه داد: او در مقام اهل توحید سخن را به زیبایی هر چه تمام‌تر به سلک نظم درمی‌آورد و بیان می‌دارد:

مکن در جسم و جان منزل که این دونست و آن والا

قدم زین هر دو بیرون نه، نه آنجا باش و نه اینجا.

شوهانی خاطرنشان کرد: اما تأثیر شگرفی را که مولانا بر ادبیات عرفانی گذاشت نمی‌توان نادیده انگاشت:

هفت آسمان را بردرم وز هفت دریا بگذرم

چون دلبرانه بنگری در جان سرگردان من.

وی بیان کرد: اگر مولانا را خداوندگار و مه عاشق‌کشِ عیارِ اقلیم عرفان و معرفت بنامیم سخنی به گزاف نرانده‌ایم؛ یگانه عارفی که تمام جهانیان را به شنیدن ناله‌های فراق و شِکوه‌های جدایی نی وجودِ هر سالک و رهرو طریقِ معرفت الهی از عالم نیستان دعوت می‌کند و چنان آتش عشقی در دل رهرو حق به پا می‌دارد که:

دردمندی من سوخته زار و نزار

ظاهرا حاجت تقریر و بیان این همه نیست

و نی وجود او تنها دستگیر و راهبر مریدی است که:

نی حریف هر که از یاری برید

پرده‌هایش پرده‌های ما درید

همچو نی زهری و تریاقی کی دید

همچو نی دمساز و مشتاقی کی دید

نی حدیث راه پر خون می‌کند

قصه‌های عشق مجنون می‌کند

محرم این هوش جز بیهوش نیست

مر زبان را مشتری جز گوش نیست.

این مدرس ادبیات همچنین گفت: گرچه زین قصه فراق نی مولانا از عالم نیستان هفت گنبد افلاک پرصدا است اما با این همه سراینده بحر در کوزه ما در جای‌جای سخنان خود ارادت قلبی خود را به حکیم سنایی غزنوی به تصویر می‌کشد:

ترک‌ جوشش شرح کردم نیم‌خام

از حکیم غزنوی بشنو تمام

در الهی‌نامه گوید شرح این

آن حکیم غیب و فخرالعارفین

"خوش بیان کرد آن حکیم غزنوی

بهر محجوبان مثال معنوی

که ز قرآن گر نبیند غیر قال

این عجب نبود ز اصحاب ضلال

بشنو این پند از حکیم غزنوی

تا بیابی در تن کهنه نوی

ناز را رویی بباید همچو ورد

چون نداری گرد بدخویی مگرد

زشت باشد روی نازیبا و ناز

سخت باشد چشم نابینا و درد.

شوهانی افزود: در ادامه برای تواضع هر چه بیشتر مولانا نسبت به اکابر آسمان عرفان نگاهی به سخن ادوارد براون می‌اندازیم. ادوارد براون در کتاب تاریخ ادبیات ایران در معرفی سنایی از او به عنوان نخستین شاعر از شاعران سه‌گانه صوفی و مثنوی‌سرای ایران نام می‌برد و سپس فریدالدین عطار نیشابوری و سوم جلال‌الدین رومی و اضافه می‌کند که هر چند به مراتب (مولوی) از هر دو بزرگ‌تر است؛ باز هم از روی فروتنی می‌نویسد:

عطار روح بود و سنایی دو چشم او

ما از پی سنایی و عطار آمدیم

او توضیح داد: نکته‌ای که بیان آن در این جا خالی از لطف نیست این است که مولانا در ابتدا عارف است تا شاعر و سخن منظوم و وزن شعر را تنها وسیله‌ای می‌داند برای بیان سِر و نکته‌های نغز و باریک اقلیم عرفان:

هزار نکته باریکتر ز مو این جاست

نه هر که سر بتراشد قلندری داند

و در صدای سخن عشق او که در این گنبد دوّار به یادگار باقی مانده است نباید به دنبال علم معانی و بیان و بدیع و زیباییِ کلامی بود که ما از یک شاعر صرف انتظار داریم که اغلب شعر را برای هنرمندی کلام خود به کار می‌گیرد و آن را در استخدام طبع روان خود درمی‌آورد و آذین می‌کند:

عشق و شباب و رندی مجموعه مراد است

چون جمع شد معانی گوی بیان توان زد

او تاکید کرد: مولانا تا جایی که توانسته از علم عروض نالیده است زیرا ملزم بودن به آن را گاهی اوقات در بیان اندیشه‌های خود مانع و دست و پا گیر می‌بیند:

رستم از این بیت و غزل ای شه و سلطان ازل

مفتعلن مفتعلن مفتعلن کشت مرا

قافیه و مغلطه را گو همه سیلاب ببر

پوست بود پوست بود درخور مغز شعرا

مفتعلن فاعلات جان مرا کرد مات

جان خداخوان بمرد جان خدادان رسید

رو خمش کن قول کم گو بعد از این فعال باش

چند گویی فاعلاتن فاعلاتن فاعلات

زیرا مولانا به دنبال اندیشه‌های ناب عرفانی است تا به دنبال هنر شعر و شاعری:

از جمادی مردم و نامی شدم

وز نما مردم به حیوان برزدم

مردم از حیوانی و آدم شدم

پس چه ترسم کی ز مردن کم شدم

حملهٔ دیگر بمیرم از بشر

تا برآرم از ملایک پر و سر

وز ملک هم بایدم جستن ز جو

کل شیء هالک الا وجهه

بار دیگر از ملک قربان شوم

آنچ اندر وهم ناید آن شوم

پس عدم گردم عدم چون ارغنون

گویدم که انا الیه راجعون "

شوهانی اظهار کرد: گرچه اندیشه‌های مولانا دارای زیباییِ خاصی هستند که روح هر سالکی را از باده معرفت و جام الست سیراب می‌کنند و در پذیرش آن‌ها تردیدی نیست، نمی‌توان منکر تأثیر شگرف علم عروض در شهرت فراگیر مثنوی و وزن رمل مسدس محذوف (فاعلاتن فاعلاتن فاعلن) آن شد. همچنین اگرچه آثار به نثر مولانا نیز مانند فیه‌مافیه او به زیبایی هر چه تمام‌تر نگاشته شده‌اند، به طور مسلم هرگز مقبولیتی همچون آثار به نظم او از قبیل مثنوی معنوی و دیوان شمس را به‌ دست نیاورده‌اند.

وجد و وجود

وجد و وجود

 

بدان که وجد ووجود مصدراند: یکی به معنی اندوه، و دیگری به معنی یافتن و فاعل هر دو چون یکی باشد و جز به مصدر فرق نتوان کرد میان آن؛ چنان‌که گویند: «وَجَدَ یَجِدُ وُجُوداً ووِجْداناً» چون بیافت، «وجَدَ یَجِدُ وَجْدا» چون اندوهگین شد و نیز «وجَدَ یَجِدُ جِدَةً» چون توانگر شد و «وجَدَ یَجِدُ موجِدَةً» چون در خشم شد و فرق این جمله به مصادر بود نه افعال.

و مراد این طایفه از وجد و وجود،اثبات دو حال باشد که مر ایشان را پدیدار آید اندر سماع: یکی مقرون اندوه باشد، و دیگر موصول یافت مراد و حقیقت اندوه فقد محبوب و منع مراد باشد و حقیقت یافت حصول مراد و فرق میان حزن و وجد آن بود که حزن نام اندوهی بود که اندر نصیب خود باشد و وجد نام اندوهی باشد که اندر نصیب غیر بود بر وجه محبت و این تغیر جمله صفت طالب است و إلا «الحقُّ لایتغیّرُ.»

و کیفیت وجد اندر تحت عبارت نیاید،از آن‌چه آن الم است اندر مغایبه و الم را به قلم بیان نتوان کرد. پس وجد سری باشد میان طالب و مطلوب که بیان آن اندر کشف آن غیبت بود و به کیفیت وجود بیان اشارت درست نیاید؛ از آن‌چه آن طرب است اندر مشاهدت، و طرب را به طلب اندر نتوان یافت. پس وجود فضلی باشد از محبوب به محب، اشارت از حقیقت آن معزول بود.

و به نزدیک من وجد اصابت المی باشد مر دل را یا از فَرَح یا از تَرَح، یا از طرب یا از تعب. و وجود اِزالت غمی از دل و مصادفت مراد آن و صفت واجد اِمّا حرکت بود اندر غلیان شوق اندر حال حجاب، و اما سکون اندر حال مشاهدت اندر حال کشف، اما زفیر و اما نفیر اما انین و اما حنین، اما عیش و اما طیش اما کَرَب و اما طرب.

و مختلف‌اند مشایخ تا وجد تمام‌تر یا وجود.

گروهی گفتند که: وجود صفت مریدان است و وجد نعت عارفان چون درجت عارف از مرید بلندتر بود باید که صفت این از آن کامل‌تر بود؛ از آن‌چه هر چیزی که اندر تحت یافت درآمد مُدرَک شد و آن صفت جنس است؛ از آن‌چه ادراک، حد اقتضا کند و خداوند تعالی بی حد است. پس آن‌چه یافت بنده شود به‌جز مشربی نبود و آن‌چه نیافت طالب و اندر آن منقطع شد واز طلب آن عاجز گشت واجد آن حقیقت حق باشد.

و گروهی گویند: وجد حُرقت مریدان باشد ووجود تحفهٔ محبان. درجت محبان بلندتر از مریدان باشد باید تا آرام با تحفه تمام‌تر باشد از حُرقت اندر طلب و این معنی کشف نگردد جز اندر حکایتی و آن آن است که روزی شیخ ابابکر شبلی رحمة اللّه علیه اندر غلیان حال خود به نزدیک جنید رضی اللّه عنه آمد وی را یافت اندوهگین. گفت: «ایّها الشیخ، چه بوده است؟» جنید گفت، رضی اللّه عنه: «مَن طَلَبَ وجَدَ.» وی گفت: «لا، بَلْ مَنْ وَجَدَ طَلَبَ.»

آنگاه مشایخ اندر این سخن گفتند: از آن که یکی نشان از وجد داد وآن دیگر اشارت به وجود کرد و به نزدیک من معتبر قول جنید است رضی اللّه عنه از آن‌چه چون بنده بشناخت که معبود او از جنس او نیست اندوه وی دراز گردد و اندر این سخن رفته است در این کتاب.

و متفق‌اند مشایخ رضی اللّه عنهم که: سلطان علم قوی‌تر باید از سلطان وجد و از آن‌چه چون قوت مر سلطان وجد را باشد واجد بر محل خطر باشد و چون سلطان علم را بود در محل امن باشد و مراد از این جمله آن است که اندر همه احوال باید که طالب متابع علم و شرع باشد چون به وجد مغلوب باشد خطاب از وی برخیزد و چون خطاب برخاست ثواب وعقاب برخیزد و چون ثواب و عقاب برخاست کرامت و اهانت برخیزد. آنگاه حکم وی حکم مجانین بود نه از آنِ اولیا و مقربان و چون سلطان علم غالب باشد بر سلطان حال، بنده اندر کَنَف اوامر و نواهی بود و اندر سراپردهٔ خود همیشه مشکور؛ و باز چون سلطان حال غالب بود بر سلطان علم، بنده از حدود خارج بود و از خطاب محروم اندر محل نقص خود، إما معذور و إما مغرور.

و بعین این معنی قول جنید است رضی اللّه عنه که گفت: «راه دو است: یا به علم یا به روش. روش که بی علم بود اگرچه نیکو بود جهل و نقص باشد، و علم اگرچه بی روش بود عزّ و شرف.» و از آن بود که بویزید رضی اللّه عنه گفت: «کفرُ أهْلِ الهِمَّةِ أشْرَفُ مِنْ إسلام أهْلِ المُنْیَةِ.» بر اهل همت کفران صورت نگیرد، اما اگر تقدیر کنند اهل همت با کفر کامل‌تر باشند از اهل منیت با ایمان.

و جنید مر شبلی را گفت، رحمة اللّه علیهما: «الشّبلی سَکرانُ ولو أفاقَ مِنْ سُکْرِه لجاءَ مِنْه إمامٌ یُنْتَفَعُ به.»

و اندر حکایات مشهور است که جنید و محمد بن مسروق وابوالعباس بن عطارضی اللّه عنهم مجتمع بودند قوال بیتی برخواند، ایشان تواجد می‌کردند وی ساکن می‌بود. گفتند: «ایّها الشیخ، تو را از این سماع هیچ نصیب نمی‌باشد؟» وی برخواند قوله، تعالی: «تَحْسَبُها جامِدَةً و هی تَمُرُّ مَرَّ السَّحابِ (۸۸/النمل).»

اما تواجد تکلف بود اندر اتیان وجد و آن عرضه کردن انعام و شواهد حق بود بر دل و اندیشهٔ اتصال و تمنای روش مردان و گروهی اندر آن مترسم‌اند که تقلید کرده‌اند به حرکات ظاهر و ترتیب رقص و تزیین اشارات ایشان و این حرام محض باشد و گروهی محقق‌اند که مرادشان اندر آن، طلب احوال و درجت بزرگان متصوّفه است نه حرکات و رسوم؛ لقوله، علیه السّلام: «من تَشَبّه بقومٍ فهو منهم.» و این خبر ناطق است بر اباحت تواجد و از آن بود که آن پیر گفت، رضی اللّه عنه: «هزار فرسنگ به دروغ بروم تا یک قدم از آن صدق باشد.»

و سخن اندر این باب بیش از این اید اما من بر این اختصار کردم و السّلام.

برگرفته از کشف المحجوب هجویری

نگیر از این دل دیوانه، ابر و باران را

نگیر از این دل دیوانه، ابر و باران را

هوای تنگ غروب و شب خیابان را

اگر چه پنجره ها را گرفته ای از من

نگیر خلوت گنجشکهای ایوان را

بهار، بی تو در این خانه گل نخواهد داد

هوای عطر تو دیوانه کرده گلدان را

بیا که تابستان، با تو سمت و سو بدهد

نگاه شعله ور آفتابگردان را

تو نیستی غم پاییز را چه خواهم کرد

و بی پرنده گی عصرهای آبان را

سرم به یاد تو گرم است زیر بال خودم

اگر به خانه ام آورده ای زمستان را

بریز! چاره ی این عشق، قهوه ی قجری ست

که چشمهای تو پر کرده اند فنجان را ...!

ا.معادی

حل من خوب است اما با تو بهتر.

حل من خوب است اما با تو بهتر. 

حال من خوب است اما با تو بهتر می شوم

آخ ... تا می بینمت یک جور دیگر می شوم

با تو حس شعر در من بیشتر گل می کند

یاسم و باران که می بارد معطر می شوم

در لباس آبی از من بیشتر دل می بری

آسمان وقتی که می پوشی کبوتر می شوم

آنقدر ها مرد هستم تا بمانم پای تو

می توانم مایه ی گهگاه دلگرمی شوم

میل - میل توست اما بی تو باور کن که من

در هجوم باد های سرد پرپر می شوم


آفرینش.

آفرینش. 

نویسنده :مهری چیانی 

یکی بود یکی نبود عصر یکی ازآن روز هایی که همه باهم در سرزمین عدم زندگی می کردیم و ازل بر هستی وعدم می نگریست چشمش به ما افتاد، مدتی از آفرینشمان گذشته بود و ما خفته بودیم به ناز در کتم عدم؛ این چندمین باری بود که این جمله را می شنیدیم “بیدار شو،با من حرف بزن” وما چون کودکی بد خلق که خواب شیرین صبح چنان مدهوشش کرده که حتی نوازش صمیمانه ی صدای گرم مادرش را هم درک نمی کند ،سعی می کردیم صدا نشنویم…ودوباره ودوباره….
کمی به صدا توجه کردیم،چه صدای زیبایی بود،چه پژواک آرامش بخشی داشت .
از آنجایی که سرنشتر عشق بر رگ روحمان زده بودند وما موجوداتی با احساسوعشق آفریده شده بودیم در مقابل شورو اشتیاق او دوام نیاوردیم و حسن او به دست خویش بیدارمان کرد.
چه لحظه ای !!!
مات ومبهوت به نوری که بالای سرمان بود نگاه کردیم ،چقدر مقدس وملکوتی،زیبا وخواستنی ،چه آرامشی پیدا کردیم….نه….این آرامش نبود
قلبمان تند تند می زد،ما عاشق او شدیم …
ما عاشق شدیم چون او عاشقمان بود واراده کرد تا عاشقش باشیم، اصلا به وجود آمدیم چون او خواست که باشیم تا همدمش شویم.
ازهمان آغازین لحظه های شروع خلقت ما نسبت به تمامی موجودات برتری داده شدیم ،با قلبی که سرچشمه ی مهرومحبت بود،عقلی که ظریفترین درایت ها را داشت، روحی که سخاوتمندانه از وجود خالق در ما دمیده شده بود وقدرتی که منشاء به وجود آمدن تمام جهان بود نیرویی که تا قبل از آن فقط شایسته ی ذات مقدس پروردگار بود.
ما از خواب بیدار شدیم اما این یک بیدار شدن عادی نبود ما آگاه شدیم،از اطرافمان،از کسی که دوستمان داشت.
روحمان در قالبی خاکی قرار گرفت وبه زمین فرستاده شد تا با زمین انس گیرد،اما شاید جسممان کنار خاک آرام گرفت اما روح، سرگشته، به دنبال منبع نوری بی پایان ،خیال بالا در سرمی پروراند، بله او با اینکه عاشقمان بود ما را از خود دور کرد .
درست است که از او دور شدیم ،اما خالق کریم به ما اراده داده بود در کنار عشق و عقل و روح…
او ما را با قدرتی بزرگ به زمین فرستاد و ما امانت دار او شدیم ،اراده از او بود ولی به ما هم داد تا عشقمان را به او ثابت کنیم وبرای لقای او،برای کناررفتن حجاب ها ودوباره دیدن آن پرتوهای عالم تاب تلاش کنیم .
همه ی کائنات در مقابل اراده ی انسان تسلم اند زیرا اراده ی ما ذره ای از اراده ی اوست.
و عشق یعنی این!

شب است و تنهائی

شب است و تنهائی 

شب است و تاریکی و تنهایی . و من به تو می اندیشم و نبودنت که مرا از من جدا کرده . پنجره را می گشایم و چشم در چشم ماه ترا طلب می کنم : شمع وجودم نذر آمدنت ...بیا...

شمع می سوزد و گل در هرم شعله اش عطر گلاب می پراکند و حالا روح من پروانه می شود در سوسو زدن آخرین شعله های شمع ... بالهای روحم می سوزد در پروانگی هایش ... شمع و گل و پروانه ... اما باز هم تو نیستی و اینجا چیزی کم است ...

باز چشم می دوزم بر ماه و می نالم: همه رنگهای زیبای پروانه ها فدای آمدنت ... بیا ...

نقره پاش مهتاب و نسیم خنک و صدای نوازش سرانگشتان باد در برگ برگ سپیدارها .........., شب و سکوت و نسیم خنک یاد تو . بلبل وجودم غزلخوانی می کند در فراق روی تو ! اینهمه زیبایی چیزی کم دارد ... تو را ! غزلخوانی بلبل هم آن شور و حال یاد تو را می خواهد... اصلا همه غزلهای دنیا قافیه و ردیفشان را گم کرده اند بی تو ...

غزل بی تو , سرهم کردن بی معنای واژه هاست... ردیف همه غزل های عاشقانه ام ... بیا ...

من تمام حس شاعرانه ام را گم کرده ام در بی تویی .... بیا ...

شمع که بشوم و ذره ذره بسوزم به یاد تو ...

پروانه که باشم و خاکستر بالهایم رها شود در نسیم یاد تو ...

بلبل روحم که غزل بخواند در فراق تو ...

اصلا تو که نباشی , این حجم تنهایی, تلخی لحظه های من است و آوار اینهمه دلتنگی , سنگینی اینهمه بغض... ثانیه های زندگی چه بی رنگند بی تو .... بیا ...

تو که نیستی من , من نیستم ! کتابم را , نوایم را , دعایم را , ربنایم را , همه حس های قشنگ زندگی ام را گم کرده ام بی تو!

من , من را گم کرده ام بی تو ...

 بیا و به قلب من باز گرد و مرا رها کن از این خستگی مدام ... بیا و رهایم کن از این منِ بی تو....از این منِ بی معنا...

بیا و مرا به تو باز رسان .... مرا به من باز گردان ... بیا و پناه همه خستگی هایم شو ... بیا و آرام لحظه های بی قراری ام باش ... بیا ... بیا و شور و حال زندگی را به من باز رسان ...

ای همه ی حس و حال بودنِ من , بیا و حال مرا با خود به من برگردان ...

بیا که دلتنگم ... کجایی ماه نقره پاش شبهای تنهایی ام ... بیا .

میدان اخلاص

میدان اخلاص 

میدان بیست و پنجم از صد میدان خواجه عبدالله انصاری

«قُلِ اللهُ اَعْبُدُ مُخْلِصاً لَهُ دِینِی».

اخلاص ویژه کردن است، و آن سه قِسم است:

اخلاص شهادت، و آن در اسلام است.

اخلاص خدمت، و آن در ایمان است.

و اخلاص معرفت و آن در حقیقت است.

اخلاص شهادت را سه گواه است:

کوشیدن بر امر وی،

و آزرم از نهی وی،

و آرمیدن بر ضمان وی:«اَلَا لِلّهِ الدّینُ الخَالِصُ».

و اخلاص خدمت را سه گواه است:

نادیدنِ خلق در پرستیدن حقّ،

و رعایتِ سنّت در کار حقّ،

و یافتِ حلاوت بر خدمت حقّ. «وَ مَا اُمِرُوا اِلَّا لِیَعْبُدُوا اللهَ مُخْلِصِینَ لَهُ الدِّینَ».

و اخلاص معرفت را سه گواه است:

بیمی از گناه بازدارنده،

و امیدی بر طاعت دارنده،

و مِهری حکم را گوارنده. «اِنَّا اَخْلَصْنَاهُم بِخَالِصَةٍ».