همشهری آنلاین - دكتر حسین الهی قمشهای به زودی كتاب 365 روز با مولانا را از سوی انتشارات سخن به بازار كتاب عرضه میكند.
متن زیر مقدمه ایشان بر كتاب است:
حكایت نی
بشنو از نی چون حكایت میكند
از جداییها شكایت میكند
سخن را از نی باید شنید، از آن كس كه نیست؛ آن كس كه هست از هواهای خود میگوید و حدیث نفس میكند و حكایت او شكایت از محرومیتها و ناكامیهای خاكی اوست. یا حكایت توفیقات وهمی و خیالی كه او را معجب و مغرور میكند و به جور و ستم وامیدارد.
اما آن كس كه بندبند وجودش را از هواهای خویش خالی كرده و چون نی لب خود بر لب معشوق نهاده و دل به هوای او و نفس او سپرده است، حكایتی دیگر و شكایتی دیگر دارد.
گر نبودی با لبش نی را سمر
نی جهان را پر نكردی از شر
انبیا از جنس نی بودند. چون به هوای دل خویش سخن نمیگفتند، چنان كه در قرآن در صفت رسول اكرم آمده است:
«و ما ینطق عن الهوی ان هو الا وحی یوحی»
او از هوای دل خویش سخن نمیگوید
و این (قرآن) نیست مگر آنچه به او وحی شده است.
بدین بیان، نی مقام انسان كامل یا كمال مرتبه انسانی است كه در آن مرتبه شخص هرچه گوید همان است كه معشوق در او دمیده و هرچه كند همان است كه فرمانش از معشوق رسیده است.
از وجود خود چو نی گشتم تهی/ نیست از غیر خدایم آگهی
چونكه من من نیستم، این دم ز هوست/ پیش این دم هر كه دم زد كافر اوست
گرچه قرآن از لب پیغمبر است/ هر كه گوید حق نگفته، كافر است
دو دهان داریم گویا، همچو نی/ یك دهان پنهانست در لبهای وی
یك دهان نالان شده سوی شما/های و هویی برفكنده در سما
لیك داند هر كه او را منظر است/ كاین زبان این سری هم زان سر است
دمدم این نای از دمهای اوست/های و هوی روح از هیهای اوست
انبیا و اولیا و قدیسان عالم كه این همه سخنان شكربار از ایشان در بازار عالم پخش شده است همه در اثر پیوند با لبهای شكرین آن شاهد یكتا به مقام شكرفروشی رسیدهاند.
شكر فروش كه عمرش دراز باد چرا
تفقدی نكند طوطی شكرخا را (حافظ)
و این تمثیل نی شدن برای رسیدن به درك حقایق اشیا در همه فرهنگهای باستانی با تصویرهای گوناگون به چشم میخورد. چینیان معتقدند كه تا كسی نی نشود نمیتواند نی را بكشد. و این بخصوص در كار هنر همه جا مصداق دارد كه تا كسی از خودبینی و خودرایی و نفسپرستی رها نشده باشد و بوی خوش عشق به مشام جان او نرسیده باشد و خلقش چون نفس صبا لطیف و عطرآگین نشده باشد، در هیچ هنری بخصوص شعر به كمال نمیرسد. به عبارت دیگر آفرینش هنری در گرو مستی است كه بیان دیگری از همان نی شده است.
عزلم به هوشیاری نمكی نداردای جان/ قدحی دو موهبت كن چون ز من غزل ستانی
(دیوان شمس)
شر و شور دوران فكنند مستان
سر هوشمندان، هنری ندارد
(الهی قمشهای)
در این مستی و رفع حجاب خودپرستی است كه شاهد زیبایی به هنرمند رخ مینماید و بازتاب آن مشاهده بهصورت هنر ظاهر میگردد.
غزال خویش به من ده غزل ز من بستان
نمای چهره شعری و شعر تازه ببین
(دیوان شمس)
بنابراین، معنای دیگر بشنو از نی این است كه سخن مست را بشنو كه گفتهاند مستی و راستی:
چو رازها طلبی در میان مستان رو
كه راز را سر سرمست بیحیا گوید
(دیوان شمس)
آن مست قلندر است كه در بیان حقیقت گستاخ و بیپرواست و هیچ وسوسهای جز معشوق كه عین حقیقت است او را برنمیانگیزد.
فقیه مدرسه دی مست بود و فتوا داد
كه میحرام ولی به ز مال اوقاف است
(حافظ)
مولانا جلالالدین بیش از هر صفت دیگری به مستی موصوف است و به شادی كه محصول چنان مستی است. سلام او سلام مست است، سلام روستایی نیست كه دامی و دانهای باشد برای بهرهمندی از مردمان.
آدمی خوارند اغلب مردمان/ از سلام علیكشان كم جو امان
یك سلامی نشنویای مرد دین/ كه نگیرد آخرت آن آستین
از دهان آدمی خوش مشام/ من سلام حق شنیدم والسلام
زان سلام او سلام حق شده است/ كآتش اندر دودمان خود زده است
(مثنوی)
در آن سلام مستی است كه مولانا نه تنها دام نمینهد بلكه خود را به دام معشوق میاندازد تا با او چه رفتار كند.
ای نیست كرده هست را بشنو سلام مست را
مستی كه هر دو دست را پابند دامت میكند
(مولانا)
به پای خویشتن آیند عاشقان به كمندت
كه هر كه را تو بگیری ز خویشتن برهانی
(سعدی)
تمثیل دیگر مولانا در بیان معنای نی شدن این است كه دیدهایم چگونه یك پری یا جن بناگاه به خانه دل شخص وارد میشود، او را معزول میكند و هرچه از او به ظهور میرسد مردم بدان پری منسوب میكنند نه به شخص.
چون پری غالب شود بر آدمی/ گم شود از مرد وصف مردمی
هرچه را گوید پری گفته بود/ زین سری نه زان سری گفته بود
اوی او رفته پری خود او شده/ ترك بیالهام نازیگو شده
چون به خود آید نداند یك صفت/ چون پری را هست این ذات و صفت
چون پری را این دم و قانون بود/ كردگار آن پری را چون بود
(مثنوی)
در قدیم بعضی بیماریها مانند صرع و جنون را منسوب به جن میكردند و صاحب بیماری را جنزده یا دیوانه میخواندند و گاه مردم با تعجب میدیدند كه بیمار تركزبانی در حالت بحران بیماری الفاظ و عبارات عربی بر زبان میراند و تفسیر مردم از واقعه این بود كه آن جن یا پری كه بر شخص مستولی شده جن تازی بوده و این الفاظ از زبان اوست.
مولانا بدون توجه به صحت و سقم این مطالب فقط بهعنوان تمثیل از بیماری استفاده كرده و میفرماید وقتی یك پری چنین حاكمیتی دارد كه در شخص سخن میگوید و مردم آن سخن را از شخص نمیدانند پس چگونه خواهد بود وقتی كه كردگار عالم و شاه جنیان و انسیان شخص را در قبضه تصرف خود گیرد به طریق اولی سلب گفتار از شخص و منسوب كردن آن به كردگار صدق میكند. از اینروست كه مولانا میگوید:
گرچه قرآن از لب پیغمر است/ هر كه گوید حق نگفته كافر است
مطلق آن آوازها از بشر بود/ گرچه از حلقوم عبدالله بود
مشابه این انتساب سخنی است كه اروپاییان درباره سمفونی فوت سحرآمیز از موزارات گفتهاند كه این سمفونی را غیر از خدا كسی نمیتواند ساخته باشد.
مولانا در دیوان شمس مكرر از لفظ پری و پریخوان و شاه پریان یاد كرده و هر كجا به حسب حال كلام مقصودی دارد. گاه مقصود از پری همان شمس تبریزی است كه چون پادشاه بر تخت دل او تكیه میزند و فرمان میراند، در عین حال شامل هر پیر طریقت و هر انسان كامل مكمل نیز میشود و گاه نیز مقصود از پری حضرت احدیت است.
هر روز بامداد درآید یكی پری/ ما را برون برد كه از من جان كجا بری
گر عاشقی نیابی مانند من بتی/ ور تاجری كجاست چون من گرم مشتری
گر عارفی حقیقت معروف جان من/ ور كاهلی چنان شوی از من كه بر پری
در كتاب ملكه پریان، اثر ادموند اسپنسر انگلیسی، قرن 16 نیز هرچند ملكه پریان را بعضی با ملكه الیزابت تطبیق كردهاند اما صفات و فضایل پهلوانانی كه در خدمت آن پری كار میكنند نشان میدهد كه آن ملكه پریان به حقیقت همان تجلی جمال الهی است كه برای به دست آوردن خاطر او باید با دیوان و اهریمنانی چون حرص و غرور و ریا و سالوس و تعصب بجنگند.
اما قصه نی در اساطیر یونان نیز قصه شیرین و عبرتآموزی است و ماجرای او با قصه نی مولانا همآهنگ است. داستان نی به روایت یونانیان چنین است كه: نی در آغاز دختر زیبایی بود. در بیشه سبز و خرمی (كه رمزی از بهشت است) زندگی میكرد و همه جوانان آن ناحیت بر او عاشق بودند. روزی یكی از عاشقان او كه مجنونتر از دیگران بود او را دنبال كرد تا بگیرد و با او معاشقه كند، اما او گریخت و در نیزاری انبوه خود را پنهان كرد و برای آنكه راه را بر آن جوان ببندد خود را بهصورت یك نی درآورد تا در میان نیها به كلی گم شود اما جوان آن نی خاص را شناخت و چید و بندهای آن را تهی كرد و سوراخهایی به آتش در آن پدید آورد و آنگاه آتش عشق خویش را در او دمید.
آتش است این بانگ نای و نیست باد
هر كه این آتش ندارد نیست باد
تفصیل این داستان بسیار لطیف و سكرآور است: حكایت كنند كه وقتی زئوس، خدای خدایان، یكی از معشوقگان خود را بهصورت گاو جوانی درآورده بود تتا همسرش از ماجرا آگاهی نیابد. همسرش كه بویی از ماجرا برده بود غزل هزارچشمی را به نام آرگوس برای محافظت او مامور كرده بود. زئوس،پان را كه از شبانان مراتع آسمانی و نینواز روحانی بود مامور كرد تا این غول را به نوعی در خواب یا غافل كند تا زئوس آن گاو جوان را بهصورت اول باز آورد. پان نزد غول آمد. حكایتها گفت و سخنان شیرین و جذاب به زبان آورد اما همچنان تعدادی از چشمهای غول بیدار بود اگرچه بعضی به خواب میرفت، تا آنكه غول از پان پرسید كه این نیلبك چیست؟ پان قصه نی را به تفصیل برای او گفت و این بار هر هزار جفت چشم غول به خواب رفت و مقصود زئوس حاصل شد.
عجبا از این قصه كه هزار چشم بیدار را به خواب میكند و چنین است حكایت مولانا كه به تفصیل در چندین هزار بیت بیان شده است. این نی اگرچه سازی بسیار ساده و روستایی است اما مولانا با آن یك سمفونی عظیم ساخته است در چندین بخش (موومان) كه ما در این پیشگفتار كوتاه به چند قسمت از آن اشاره میكنیم. البته این قسمتها از هم جدا نیست و هر لحظه مولانا از بخشی به بخش دیگر میرود و همه سمفونی لحظه به لحظه با هم مرتبطاند.
یك بخش این سمفونی نیایشهای لطیف و دعاهای موثر و حكمتآموز است:
ای خدا جان را عطا كن آن مقام/ كاندر او بی حرف میروید سلام
ای رهیده جان تو از ما و من/ای لطیفه عشق اندر مرد و زن
مرد و زن چون شوند، آن یك تویی/ چونكه یكها محو شد، آنك تویی
این من و ما بهر آن برساختی/ تا تو خود نرد خدمت باختی
ای حیات عاشقان در مردگی/ دل نیابی جز كه در دلبردگی
غرق عشقیام كه غرق است اندر این/ عشقهای نخستین و آخرین
بخش دیگر این سمفونی داستانپردازی است، داستان پشت داستان، مانند هزار و یك شب. از داستانهای یك بیتی و دوبیتی و سه بیتی تا داستانهای چندین صفحهای، چون داستان سه شاهزاده شهروز و بهروز و افروز. داستانهایی از فرشتگان و داستانهایی از دیوان و ددان و مكالمه ابلیس و انسان و قصه انبیا و اولیا و قصههای رمزی از زبان فیل و طوطی و طاووس و موش و اشتر و شیر و روباه و نخجیران و حكایاتی از زندگی روزمره طبقات گوناگون مردمان از عطار و بقال و كفشدوز و صوفی و شیخ و زاهد و قاضی و پزشك و بیمار و انواع دیگر حكایات كه همه به حقیقت گوشههایی از زندگی انسان و روابط درونی و بیرونی او با خدا و دیگر مردمان است.
در میان این قصهها مولانا همچون طبیب حاذق بیماریهای گوناگون آدمی را كه همه از نفس اهریمنی و شیطان سرچشمه میگیرد شناسایی میكند و به معالجه آن میپردازد، چنان كه در هر قصه اندكی حال خواننده خوشتر میشود و به درجهای شفا مییابد تا به كلی بهبود یابد. بیجهت نیست كه مولانا هم در مثنوی و هم در دیوان شمس به این وجه شفابخشی موسیقی خویش اشاره كرده است.
طبیبیم، حكیمیم، ز بغداد رسیدیم
بسی علتیان را ز غم باز خریدیم
(دیوان شمس)
ما طبیبانیم، شاگردان حق/ بحر قلزم دید ما را، فانفلق
آن طبیبان طبیعت دیگرند/ كه به تو از راه نبضی بنگرند
داستانهای هزار و یك شب نیز قصههای شفابخشی است كه یك بیمار روانی پركینه خطرناك را كه هر شب با زنی ازدواج میكند و بامداد آن زن را به دست جلاد میسپارد شفا میبخشد؛ چنان كه پادشاه در پایان داستان میگوید:ای شهرزاد، طرفه حكایتها گفتی و مرا خوب كردی.
دیگر از گوشههای این سمفونی ستایش زن است كه از دیدگاه مولانا تجلی رحمت پروردگار و اعلام حضور او در روی زمین است. در نظر مولانا زن در لطافت و تعالی چنان به خداوند نزدیك است كه گوئیا مخلوق نیست بلكه خالق است.
پرتو حق است آن معشوق نیست
خالق است او گوئیا مخلوق نیست
و آن آرامش و سكون و مقام امن كه خاص پروردگار است تنها در صحبت زن روی زمین حاصل میشود. آنكه عالم مست گفتار او بود و سخنش آدمیان را عالم امن و آسایش بود باز به حمیرا میفرمود «كلمینی یا حمیرا» یعنی «ای گل سرخ كوچك، با من سخن بگو».
از گوشههای دیگر نوای نی جاودانگی روح است كه در فرهنگ غریبان ركیم یعنی سوكنامه خوانده میشود. مرثیههای تسلیبخش مولانا درباره مرگ و ابدیت است. تمثیلات مولانا از واقعه مرگ و كیفیت انتقال از عالم تن به عالم جان بسیار متنوع، بدیع و زیباست. گاه از تمثیل رستاخیر بهار بهره میگیرد كه دانههای مرده در زیر زمین به نفس صور اسرافیل كه نیروی حیاتبخش در جهان است سر از خاك بیرون میآورند و اسرار خود را با شكفتن و جوانه زدن و میوه دادن فاش میكنند.
دانهها اندر زمین پنهان شود/ سر آن سرسبزی بستان شود
پس بهاران روز عرض اكبر است/ عرض آن خواهد كه بازیب و فر است
و گاه مرگ را به غروب شمس و قمر تشبیه میكند كه غروبشان عین طلوع در اقلیمی دیگر است و گاه تن را به قفسی تشبیه میكند كه طوطی جان در آن زندانی است و از اشتیاق پرواز به جنگلهای وسیع و سرسبز در باطن پیوسته در تمناست كه سلام او را به طوطیان آزاد هندوستان برسانند و از ایشان بخواهند كه او را چاره خلاص نشان دهند.
قصه طوطی جان زینسان بود
كو كسی كه محرم مرغان بود
اما ملودی و لحن اصلی این سمفونی كه پیوسته با تنوع و صورتهای تازه variations در زیر همه آهنگها به گوش میرسد عشق است كه متاع اصلی دكان مولاناست.
هر دكانی است بازاری دگر/ مثنوی دكان عشق استای پسر
عشق بحری آسمان در وی كفی/ چون زلیخایی اسیر یوسفی
دور گردون را ز جذب عشق دان/ گر نبودی عشق كی گشتی جهان
جسم خاك از عشق بر افلاك شد/ كوه در رقص آمد و چالاك شد
عشق را صد ناز و استكبار هست/ عشق با صد ناز میآید به دست
تو به یك خاری گریزانی ز عشق/ خود به جز نامی چه میدانی ز عشق
با محمد بود عشق پاك جفت/ بهر عشق او خدا لولاك گفت
منتهی در عشق چون او بود فرد/ پس هم او را ز انبیا تخصیص كرد
عشق آن شعله ست كو چون برفروخت/ هرچه جز معشوق باقی جمله سوخت
در نیاید عشق در گفت و شنید/ عشق دریایی، كرانه ناپدید
هرچه گویم عشق را شرح و بیان/ چون به عشق آیم خجل گردم از آن
شرح عشق ار من بگویم بر دوام/ صد قیامت بگذرد، و آن ناتمام
عشق در مثنوی مجموعه تضادهاست، همان دریای بینهایتی است كه رودخانههای گوناگون با آبهای روشن و گلآلود از شرق و غرب بدان میرسند و در آن گم میشوند. آنجاست كه همه آبها با هم میآمیزند و ناصافیها صاف میشود و آبهای گلآلود در مییابند كه آن آلودگیها از آنها نبوده است و ذات آنها همان آب صاف و شفاف و حیاتبخش است.
مولانا عشق را به مناسبتهای گوناگون به انواع تضادها و تناقضها منسوب كرده است اما همه تناقضات از نظر منطقی با اختلاف در انتساب یا معنی یا فقدان شرایط دیگر تناقض از مصداق تناقض خارج میشوند.
اول تناقض میان وجود و عدم است كه عشق هر دو آنهاست. از یكسو عشق نام وجود است از آنكه چون وجود در ذرات آفرینش ساری و جاری است و هر كجا وجود هست عشق و مستی و فهم و شور و شعور نیز هست و حكما عشق را با وجود مساوق دانستهاند یعنی اگرچه در تعریف و در تصور و مفهوم متفاوتند اما مصداق هر دو در خارج یكی است چنان كه میبینیم هر كجا عشق بیشتر باشد، اوصاف وجود نیز گستردهتر است. چنان كه غیر عاشق را گویی وجود نیست زیرا آثار وجودی او بسیار محدود است.
پس چه باشد عشق، دریای عدم
در شكسته عقل مر آنجا قدم
مقصود از عدم در مقام عشق نفی محدودیتها و دیوارها است، چون عشق به هیچ دیواری محدود نمیشود و تا بینهایت پیش میرود، پس هرچه وجود متعین و محدود است از آن نفی میشود و عاشق نیز برای رسیدن به عشق حقیقی باید از وجود محدود خود عدم شود و این عدم است كه موجب افزایش وجود است. چنان كه نفی دیوارها میان چندین باغ بر وسعت باغ میافزاید.
به هر كجا عدم آید وجود كم گردد
زهی عدم كه چو آمد وجود از او افزود
(دیوان شمس)
و آن سوال معماگونه كه از شیخ محمد شبستری كرده بودند كه:
چه جزو است آنكه او از كل فزون است
طریق جستن آن جزو چون است
پاسخش همین است كه چون هر شیء مركب از وجود و ماهیت است و ماهیت جهت محدودیت و حد وجود است پس آن جزء از شیء كه وجود است بر كل آن فزونی دارد زیرا آن جزء وجود مایه اصالت و تحقق و منشا آثار شیء است و اگر ماهیت را از شیء كم كنند و تنها وجود ماند وجود بدون محدودیت خواهد بود كه از كل شیء كه وجود با محدودیت است بیشتر است. در مثنوی اشاره به عدم در معنی وجود مطلق بسیار مشاهده میشود.
تنگتر آمد خیالات از عدم
زان سبب باشد خیال اسباب غم
در اینجا مولانا عدم را كه همان وجود مطلق است گشادهترین عوالم معرفی میكند و از عدم تنگتر عالم خیال است كه تعینی است بر وجود، كه از عالم عدم محدودتر است زیرا مقید بهصورت است اگرچه نیاز به ماده ندارد، و از آن محدودتر هستی جهان آب و رنگ است كه باز آن عدم را مقیدتر میكند زیرا هم در بند صورت است و هم در بند ماده.
همچنین، در داستان ظهور جبرئیل بر مریم، از جبرئیل میشنویم كه با مریم میگوید خانه ما در عدمآباد است و این صورت بدیع كه پیش روی میبینی تنها یكی از نقشهای بیانتهای من است و تو از این نقش كه به نظرت وجود من میآید به عدم یعنی فقدان همه نقشها و صورتها كه خداست پناه میبری، در حالی كه من همان پناهگاهم و همان عدمم.
از وجودم میگریزی در عدم / در عدم من شاهم و صاحب علم
خود بنه و بنگاه من در نیستی است/ یك سواره نقش من پیش دستی است
و نیز مولانا همه جار شرط كمال عاشقی را عدم شدن معرفی میكند و آن معادل فناست كه منزل هفتم از هفت شهر عشق عطار است. در این مقام، سالك وجود خود را به كلی محو میكند تا در وجود مطلق حق به اثبات رسد و بقای بعد از فنا یابد. چنانكه در داستان آن عاشق كه خدمات خود را یكیك برای معشوق بیان میكرد آمده است:
در وفای تو چنین كردم چنان/ تیغها خوردم از این زخم و سنان
مال رفت و نام رفت و كام رفت/ بر من از دستت بسی فرجام رفت
معشوق پاسخ میدهد كه این همه كردی ولی آنچه اصل عشق و دوستی است نكردی.
گفت آن عاشق بگو كان اصل چیست
گفت اصلش مردن است و نیستی است
از تضادهای دیگر این است كه از طرفی حافظ گفته است:
الا یا ایها الساقی ادر كاسا و ناولها
كه عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشكلها
و از طرف دیگر مولانا در مثنوی گوید:
عشق از اول سركش و خونی بود
تا گریزد هر كه بیرونی بود
و این تضاد بعضی را به شبهه انداخته كه یا عشق اقسام دارد كه بعضی چنین و بعضی چنان است یا یكی از اینها درست میگوید و دیگری اشتباه كرده است و اصحاب شبهه در نیافتهاند كه این تضادها حقیقتا وجود ندارد بلكه چون عشق اطوار گوناگون دارد هر طرف تضاد در یكی از آن اطوار صدق میكند و همه اطوار در جای خود درست است.
حل شبهه در این است كه گاه سخن از عشق میرود ولی هنوز پای عمل در كار نیست. آنجا عشق آسان است و همان است كه «آسان نمود اول ولی افتاد مشكلها» زیرا در آغاز به سبب نقش دلپسند عشق همه كس را شوق رفتن به راه عشق ایجاد میشود و او را كار آسان مینماید الا آنكه وقتی پای در راه نهاد اندك اندك مشكلات راه بر او ظاهر میشوند. مولانا در قصه آن پهلوان قزوینی كه پیش دلاكی آمده بود تا نقش شیر بر پشت او زند به این نگاه اشاره كرده است كه پهلوان از مطلوببودن نقش (كه همان عشق است) باخبر است اما نمیداند كه این نقش نقطه به نقطه به فروكردن سوزن در بدن شكل میگیرد و لذا به محض شروع سوزن زدن فریاد و فغان میكند و شیر بیدم و سر و اشكم را طلب میكند كه همان نفی عشق است. دلاك به ملامت به او میگوید:
چون نداری طاقت سوزن زدن
از چنین شیر ژیان رو دم نزن
بنابراین، اختلافی كه بعضی معاصران میان عشق حافظ و مولانا تصور كردهاند محصول عدم توجه بدینگونه نكتههاست. و باز میبینیم در آثار مولانا و دیگر عارفان كه عشق را به وصف بهشت و دوزخ هر دو یاد كردهاند.
ندانستم كه این سودا مرا اینسان كند مجنون
دلم را دوزخی سازد دو چشمم را كند پرخون
(مولانا)
اینجا اشاره به سختیها و رنجهایی است كه عشق با خود به همراه میآورد و آدمی را از بهشت امن و آسایش كه همان غفلت و بیخبریاست به دوزخ آگاهی و احساس سنگینی بار رسالت آدم بودن هدایت میكند چنانكه حافظ نیز فرماید:
چو عاشق میشدم گفتم كه بردم گوهر مقصود
ندانستم كه این دریا چه موج خونفشان دارد
اما در عین حال، عارفان گفتهاند كه این دوزخ بر عاشق سرد میشود زیرا سوز عشق و اشتیاق وصال معشوق بر آتش همه حرمانها و رنجهای دیگر غلبه میكند
غم عشق آمد و غمهای دگر پاك ببرد
سوزنی باید كز پای برآرد خاری
(سعدی)
در بیابان گر به شوق كعبه خواهی زد قدم
سرزنشها گر كند خار مغیلان غم مخور
(حافظ)
ای برادر، غم عشق آتش نمرود انگار
بر من این شعله چنان است كه بر ابراهیم
(سعدی)
از سوی چرخ تا زمین، سلسلهای است آتشین
سلسله را بگیر اگر در ره خود محققی
(مولانا)
زان سوی بحر آتش اگر خوانیم به لطف
رفتن به روی آتشم از آب خوشتر است
سنایی نیز نشان عاشق را آن دانسته است كه از هفت دریاتر نشود و آتش دوزخ بر وی سرد نماید.
گواه رهرو آن باشد كه سردش بینی از دوزخ
نشان عاشق آن باشد كه خشكش بینی از دریا
و بدینسان عشق تمام صبر است اما در راه رسیدن به معشوق و تمام بیصبری است در فراق معشوق و ناشكیبایی بر نادیدن او. در جایی عاشق میگوید:
بنشینم و صبر پیش گیرم
و در جای دیگر گوید:
من بیتو گمان مبر كه یك دم
بنشینم و صبر پیش گیرم
چنانكه مولانا مكرر اشاره كرده است:
گفتای یاران من صبرم نماند
مر مرا این صبر بر آتشنشاند
مر زجان سیر آمدم اندر فراق
زنده بودن در فراق آمد نفاق
(مثنوی)
و باز در مقام صبر، از معشوق گوید:
صبر چو ابری است خوش حكمت با رد از او
زانكه چنین ماه صبر بود كه قرآن رسید
صبر آرد عاشقان را كام دل
بیدلان را صبر شد آرام دل
و نیز عشق كور است زیرا جزو معشوق نمیبیند و عشق تمام بصیرت و بینایی است كه نور دیده عاشق زقاف تا قاف است و عشق زندان است و بند است و كمند است و اسارت است و عشق باغ است و بوستان است و آزادی است. و عشق تمام دانش و معرفت و هوش و درایت است از آنكه تنها خردمندان حقیقی و اصحاب انس و معرفتاند كه راه عشق را میشناسند و بر همه راهها مرجح میدارند و از نگاهی دیگر عشق تمام بیخبری و جنون و بیهوشی و مدهوشی و حیرت است در جمال معشوق و استغراق در عظمت و جلال و معزول شدن عقل و دانش.
عشق آمد، عقل او آواره شد
صبح آمد، شمع او بیچاره شد
(مثنوی)
و عشق تمام ادب و رعایت است از آنكه عاشق لحظه به لحظه پاس خاطر معشوق میدارد و رضایت او میطلبد و آنجا كه با وی میگوید چرا نافرمانی كردی و از آن میوه خوردی در كمال ادب گناه را به خود منسوب میكند زیرا به معرفت عشق میداند كه وجه انتساب عمل به اوست كه نامش گناه است و چون شیطان گستاخی نمیكند كه تو خودت مرا اغوا كردی و البته آدم نیك میدانست كه كارها همه به دست اوست اما وقتی كاری به او منسوب میشود تمام خیر و رحمت است و آن عصیان كه آدم كرد خال سیاهی بود كه نقاش ازل بر چهره آدم نهاد تا به جمال او بیفزاید زیرا كمال آدمیت او در داشتن اختیار و توانایی بر عصیان و طاعت است.
بعد از آنش گفتای آدم نه من / آفریدم در تو آن جرم و محن
گفت دانستم ادب بگذاشتم/ گفت من هم پاس آنت داشتم
(مثنوی)
گناه اگر چه نبود اختیار ما حافظ
تو در طریق ادب كوش اگر گناه من است
(حافظ)
این ادب عین عشق و درویشی است.
گفتوگو آیین درویشی نبود
ور نه با تو ماجراها داشتم
اما از نگاهی دیگر
ادب عشق جمله بیادبی است
امه العشق عشقها آداب
(حافظ)
هزار علم و ادب داشتم منای خواجه
كنون كه مست و خرابم صلای بیادبی است
(مولانا)
و مقصود از این بیادبی ترك آداب بیگانگی و دوگانگی است كه منافات با آن ادب نخستین ندارد. اطوار عشق بیپایان است و دریای مواجه مثنوی و سماع دیوان شمس و حكمت فیه ما فیه آكنده از شرح این اطوارهاست. اما عارفان كه غوغای عشق را در جهان به راه انداختهاند، غیر از بیان احوال درونی، در سودای آن بودهاند كه مستعدان دریافت فیض عشق و تشنگان این آب حیات و این شراب بیخمار را هدایت و سقایت كنند چنانكه مولانا در بیان ارشاد شمس گفت:
ز زندان خلق را آزاد كردم/ روان عاشقان را شاد كردم
دهان اژدها را بردریدم/ طریق عشق را آباد كردم
آبادكردن راه عشق و رفع موانع آن و شرح خطرات و چگونگی عبور از آنها كار و مولانا و همه عاشقان راستین الهی است و فهمیدن و درك سخن مولانا در تصدیق تعالیم او و رفتن به راه عشق است الا آنكه در این میان عدهای نیز از بیرون عشق بدین احوال و اطوار مینگرند و به روشهای علمی سعی در بیان آن دارند كه این احوال در اثر چه عواملی و در چه آب و هوایی یا چه اوضاع اجتماعی و سیاسی بیشتر شكوفا میشود و اینكه چگونه عرفان میتواند خشونتهای دینی را تلطیف كند و تصویر زیباتری از چهره دین عرضه كند.
وجود این محققان نیز لازم است اما نه برای فهم و درك سالك راه كه آن سینه شرحه شرحه و سوز دل و اشتیاق میخواهد و در یك لغت نیازمند سنخیت روحی با عوالمی است كه این عاشقان از آن سخن میگویند و با تحقیقات و غور در لغات و عبارات و مسائل سنگین فلسفی و كلامی و ... راهی به عاشقشدن و طی طریق و رسیدن به كمالات و فضایل عشق ندارد.
كتاب 365 روز با مولانا سومین اثری است از مجموعه «جوانان و فرهنگ جهانی» كه با یك سال در صحبت سعدی آغاز شد.[در قلمرو زرین؛ كتابی تازه ازالهی قمشه ای] در مقدمه كتاب اول به اختصار هدف از ارائه این مجموعه را بیان كردیم كه ادبیات آیینه جهانی است و با نظركردن در آن میتوان ذات و فطرت الهی خویش را مشاهده كرد و چنان زندگی كرد كه پروردگار عالمان خواسته است و میتوان شكوه انسانیت و جلال و عظمت مقام انسان را در این آیینه دید و در بیابان این عالم به قافله خوبان و پاكان و عاشقان پیوست، زیرا این قافله است كه همه فرشتگان و قوای غیب و شهود چشم بدان دوختهاند.
كاروانی كه بود بدرقهاش حفظ خدا
به تجمل بنشیند، به جلالت برود
و نیز میتوان، در آیینه ادبیات، قافله خوكان و كفتاران و كركسان و گرگان و خفاشان را نیز مشاهده كرد كه چگونه خوار و خفیف و شرمنده از اعمال ناموزون خویش، ترسان و هراسان، بیابان را طی میكنند و با آنكه قافلههای عظیم و پرازدحامند، به تعبیر والت ویتمن، همه میكوشند تا از شرم خود را در گوشهای نهان كنند و هیچ نشان شكوه و زیبایی و جلالت و كرامت در هیچیك از ایشان نیست و ریاكاریها و دروغها و پردهپوشیهای ایشان از كارهای زشتشان همه نشان شرم و دودلی و حقارت باطنی آنهاست كه گفتهاند «ریاكاری باج و خراجی است كه بدی به خوبی میدهد.»
با سیر در آثار مولانا، آدمی جوهر ذات خود را كه همان شادی و روح و راح و مستی است مییابد و میكوشد تا خود را از هر آنچه غیر از شادی و آزادی و سرمستی است پاك كند.
من عاریتم در آنچه خوش نیست
چیزی كه در آن خوشم من، آنم
(مولانا)
میكل آنژ در تعریف هنر گفته است كه آن پاك كردن است از هر آنچه زاید و غیرضروری است. با این تعریف میتوانیم با تعلیم مولانا هر آنچه غیر از حقیقت ذات پاك و الهی ماست از خود دور كنیم و چون داوود تمام عشق باشیم و تمام سرود و تمام شادی و تمام زیبایی.
اینها و صدها نكته لطیف و شادیبخش و بینشآفرین دیگر در انتظار جوانانی خواهد بود كه این كتاب را به مطالعه برگزینند. در زبان انگلیسی كتابی هست با عنوان زندگی گوته به قلم یك نویسنده انگلیسی به نام جرج هنری، لیوز كه شوهر خانم جرج الیوت، رمننویس معروف بوده است. یكی از منتقدان ادب گفته است كه: من رشك میبرم بر كسی كه برای نخستینبار این كتاب را پیش روی نهاده و قصد سیر در این سرگذشت دارد زیرا میدانم كه هر دم با چه لذتها و شادیها، چه اعجاب و شكوه و چه خرمی و سرمستی روبهرو خواهد شد و از نگاه نگارنده بارها بیش از آن كتاب میتوان رشك برد بر كسی كه اول بار در سه كتاب بزرگ مولانا: دیوان شمس، فیه ما فیه و مثنوی به سیر و سیاست پرداخته است. و سلام بر قافله شكوهمند آدمیان باد.