نقش خیال دوست در آینه رباعیات مولانا، خسرو ناقد

 
 

خسرو ناقد - کتاب ماه فلسفه و ادبیات. شماره 77. اسفند 1382

یوهان وُلفگانگ فون گوته در یادداشتها و رساله‏هایى که براى درک بهتر «دیوان غربى – شرقى» بر این اثر جاودانه نوشته است، مبحثى نیز درباره ترجمه و انواع آن دارد که در آن بیشتر به‌ترجمه آثار ادبى، به‌ویژه آثار منظوم، توجه داشته است. وى ترجمه آثار ادبى را به‌سه نوع تقسیم می‏کند.

در نوع اول، مترجم مى‏کوشد تا ما را در محدوده فهم و ادراک فرهنگیمان با محیط بیرون از این محدوده آشنا کند. براى این نوع ترجمه انتخاب نثرى ساده و روشن بهترین روش است زیرا سخن منثور با خنثى کردن همه ویژگی‌هاى صنعت شاعرى و حتى با کاستن از وجد و حال شاعرانه و آوردن آن به‌سطح فهم همگانى، زمینه آشنایى اولیه با آثار ادبى فرهنگ‌هاى دیگر را فراهم مى‏آورد و از این طریق بهترین خدمت را در حق ما انجام مى‏دهد. این نوع ترجمه ما را در میانه فرهنگ مألوف و مأنوس ملّیمان با ادبیات بیگانه و آثار فرهنگى ارزشمند و بى‏نظیر سرزمین‌هاى دیگر آشنا مى‏کند و در عین حال ما را چنان غافلگیر مى‏سازد و به‌شگفت وامى‏دارد که بى‏آنکه بدانیم چه بر ما گذشته است، نه تنها احساس خوشى به‌ما دست مى‏دهد، بلکه از قِبَلِ آن سود معنوى نیز نصیبمان مى‏شود. این چنین تأثیرى را ترجمه آلمانى مارتین لوتر از کتاب مقدس مسیحیان همواره بر خوانندگان خواهد گذاشت. گوته بر این باور است که اگر حماسه نیبلونگن نیز از همان آغاز به‌صورت نثرى خوب و روان ترجمه و منتشر مى‏شد و در دسترس همگان قرار مى‏گرفت، هم نفوذ و تأثیر آن در میان مردم بیشتر مى‏بود و از آن سود بیشترى به‌ما مى‏رسید و هم مى‏توانست معناى بى‏نظیر، پر اهمیت، شگفت و غریب زندگى سلحشوران و صلابت سرودهاى حماسى قرن 12 میلادى را با توانایى تمام به‌ما منتقل کند.

در نوع دوم، با اینکه مترجم خود را در وضعیت و حال و هواى فرهنگى خارجى قرار مى‏دهد تا از این طریق معناى بیگانه با فرهنگ خودى را دریابد. ولى به‌هنگام بازآفرینى متن، مى‏کوشد که همه دریافته‏هاى خود را در محدوده فرهنگ خودى به‌تصویر کشد. گوته این نوع ترجمه را سبک «تقلیدى - تعویضى» مى‏نامد و انجام آن را در توان انسان‌هاى ظریف و زیرک و باذوق مى‏داند. فرانسویان در این کار استادند و این نوع ترجمه را بیشتر براى برگردان آثار منظوم به‌خدمت مى‏گیرند. آنان نه تنها براى افکار و حالات درونى انسانها و اشیاء گوناگون، معنایی و معادلی مناسب مى‏آفرینند، بلکه براى نام هر «میوه‌ی غریبى»، چنان جایگزینى مى‏یابند که گویى همیشه در سرزمینشان مى‏روییده است.

گوته نوع سوم را آخرین و بالاترین و کاملترین نوع ترجمه مى‏نامد که در آن مترجم تمام تلاش و توانایى خود را به‌کار مى‏گیرد تا متن ترجمه‏اش همسان و همذاتِ با متن اصلى شود و در واقع اصل به‌بدل تغییر نکند، بلکه به‌جاى آن نشیند. مترجم در این حالت چنان در بطنِ فرهنگىِ متن فرو مى‏رود و با آن همسانى و همزبانى ایجاد مى‏کند که شاید بتوان گفت که اصالت فرهنگ ملّى خود را کمابیش رها مى‏کند و آخر کار متن سومى آفریده مى‏شود که البته موافق ذوق و مذاق همگان نیست و فهم و دریافت آن مستلزم سطح آموزشى - فرهنگى بالایى است. گوته اغلب ترجمه‏هاى محقق و مترجم اتریشى، یوزف فُن هامر - پورگشتال را از شاهکارهاى منظوم ادب فارسى در زمره این نوع ترجمه به‌شمار مى‏آورد و براى مثال از ترجمه ابیاتى از شاهنامه فردوسى یاد مى‏کند که هامر در «مجله یافته‏هاى شرق» منتشر کرده بود. ولى در عین حال توصیه مى‏کند که در ابتدا بهتر خواهد بود که آثارى چون شاهنامه و منظومه‏ها و مثنوى‏هاى نظامى گنجه‏اى به‌نثرى رسا و روان ترجمه شوند تا ما نخست با مطالعه داستانها و افسانه‏ها و اسطورهاى شرقى به‌طور کلى با آنها خو کنیم و اُنس و الفت گیریم و رفته رفته با خلق و خو و طرز فکر شرقیان آشنا شویم. سپس زمان آن فراخواهد رسید که ترجمه‏هاى منظومى از نوع دوم و در نهایت «ترجمه‏اى بین سطرى» (Interlinear) از نوع سوم در دسترس علاقه‏مندان قرار گیرد.

البته در اینجا شاید بی فایده نبود که نظرات گوته درباره‌ی مولانا را نیز بازگو می کردم؛ چرا که او در «یادداشتها و رساله‏هایى براى درک بهتر دیوان غربى – شرقى»، برداشت های خود را از شخصیت و شعر هفت سراینده نامدار پارسی زبان نیز به‌دست داده است: فردوسی، انوری، نظامی، جلال الدین رومی، سعدی، حافظ و جامی. اما از آنجا که آگاهی های او و همعصرانش، حداقل، از مولانا کم و ناقص بوده است، یادداشتهای او – گذشته از یک دو نکته جالب و جدل انگیز- از حدّ اشارات تاریخی فراتر نمی رود. ناگزیر برای امروزیان چنان دندانگیر نیست و من با همین اشاره از آن می گذرم.

* * *

حال با توجه به‌آنچه از زبان گوته درباره ترجمه آثار منظوم بازگو کردم، به‌بررسى ترجمه آلمانى 100 رباعى از مولانا جلال‏الدین محمد بلخى می پردازم که در کتابی با عنوان «نقشِ خیال دوست»* منتشر شده است.

مترجم عنوان کتاب را ظاهراً از یکى از رباعیات مولانا برگرفته است؛ احتمالاً این رباعى:

تا نقش خیال دوست با ماست دلا / ما را همه عمر خود تماشاست دلا

و انجا که مراد دل برآید اى دل‏ / یک خار به‌از هزار خرماست دلا

نخست اندکی در معرفی مترجم بگویم. یوهان کریستف بورگل، استاد دانشگاه و ایران‏شناس و اسلام‏شناس سوئیسى، مترجم این کتاب است که پیشتر نیز از او ترجمه‏هاى بسیارى از متون کلاسیک شرقى - خاصه از شاعران ایرانى - و نیز تألیف و تحقیق هاى ارزشمندى منتشر شده است و از آن جمله‏اند ترجمه اسکندرنامه و خسرو و شیرین و همچنین مثنوى هفت پیکر (بهرامنامه) نظامى گنجه‏اى که این آخرى را با مهارت به‌نظم کشیده است. وى به‌خاطر ترجمه‏هاى خوب و رساىِ این آثار، در سال 1983 میلادى «جایزه فریدریش روکرت» و در سال 1993 «جایزه مترجم» شهر برن سوئیس را از آن خود نمود. «نور و سماع» و «سه رساله درباره حافظ» از جمله تحقیقات اوست که کتاب اخیر به‌زبان فارسى نیز ترجمه و منتشر شده است. کتابى نیز از وى چند سال پیش از این در آلمان به‌چاپ رسید با عنوان «دین و دنیا در اسلام» که در آن به‌بررسى منشاء قدرت دینى در اسلام و رابطه و نسبت آن با زورمندى واقعیت هاى دنیوى پرداخته است.

آخرین اثری که از بورگل منتشر شده، ترجمه‌ی گزیده‌ی غزلیات و رباعیات دیوان کبیر است که انتشارات معتبر C.H.Beck در سال 2003 میلادی آنرا به‌صورتی نفیس در آلمان به‌چاپ رساند. پُرفسور بورگل در این کتاب هفتاد و پنج غزل و سی و یک رباعی را با زیبایی و گویایی تمام به‌زبان آلمانی ترجمه کرده و کوشیده است تا با توضیحاتی، و گاه تفسیر و تعبیراتی عرفانی، به‌درک و دریافت سروده های مولانا یاری رساند. این اشارات، به‌ویژه برای خوانندگان آلمانی زبان، سودمند و با ارزش است. از این رو در انتهای ترجمه‌ی هر غزل و رباعی، بدون استثنا و هر چند کوتاه، مطالبی آمده است. برای مثال در زیر ترجمه‌ی غزل کوتاه 768 از نسخه‌ی فروزانفر، تنها به‌ذکر این نکته بسنده کرده است که «زحل، ستاره‌ی نحس است در مقابل زهره که ستاره‌ی موسیقی است و رقص». مترجم پیشگفتاری نیز به‌کتاب افزوده که در آن اشاراتی جالب به‌«زندگی مولانا»، «ماهیت عرفان اسلامی»، «غزلیات دیوان شمس» و سرانجام «پیام ملای روم» شده است.

* * *

حال به‌بررسی ترجمه‌ی رباعیاتی که در کتاب «نقش خیال دوست» آمده است، بپردازیم. بورگل مبناى ترجمه خود از رباعیات مولانا را بر پایه سه اصل قرار داده است: نخست اینکه کوشیده است تا حتى‏المقدور به‌محتواى متن اصلى نزدیک شود و به‌آن وفادار بماند و پیش از هر چیز از دست بردن به‌صور خیال و تصرف در زبان تصاویر شاعر خوددارى کند. افزون بر این سعى کرده است که ساختار صورى رباعیات را عیناً باز پس دهد و وزن و ترتیب قوافى را مراعات کند. و سرانجام آنکه در ترجمه خود، شیوه شاعرى و اصطلاحات شعرى در زبان آلمانى را به‌کار گرفته و از این رو ترجمه او از رباعیات مولانا چنان به‌گوش مى‏آید که گویى به‌زبان آلمانى سروده شده است. البته مترجم داورى درباره اینکه او تا چه حد در انجام این کار موفق بوده را به‌عهده خوانندگان گذارده است و براى یارى رساندن به‌آنان و نیز فهم بهتر رباعیات، ترجمه تحت‏اللفظى هر رباعى را نیز در زیر ترجمه منظوم آنها قرار داده است. بنابراین مى‏بینیم که مترجم کوشیده است تا ترجمه‏اى هم‏سنگ با آنچه گوته «نوع سوم» و کاملترین نوع ترجمه مى‏نامد، به‌دست دهد. همین جا بیفزایم که با تمام تلاش و کوشش‌هاى صادقانه و استادانه بورگل، گیرایى ترجمه‏هاى او و روح دمیده در آنها در مقام قیاس با ترجمه‏هاى منظومى که از فریدریش روکرت شاعر و مترجم شهیر آلمانى و «پدر شرق‏شناسى آلمان» بجا مانده است، از ژرفاى معنوى آنچنانى برخوردار نیست. البته این انتظار و توقع را نیز نباید داشت که ترجمه رباعیات مولانا بتواند جذبه عرفانى و کشش روحانى نهفته در متن اصلى را به‌خواننده منتقل کند. از این رو خود مترجم نیز به‌این امر اشاره دارد و آرزومند است که خوانندگان آلمانى زبان علاقه‏مند، با مطالعه ترجمه گزیده رباعیات مولانا به‌شوق و ذوق آیند و چنان برانگیخته شوند که زبان فارسى را فراگیرند و زمانى خود قادر باشند غزلیات و رباعیات مولانا و دیگر شاعران پارسى زبان را بخوانند!

مترجم مدخلى بر کتاب نگاشته است که در آن ضمن شرح کوتاه زندگى مولانا و چگونگى آشناییش با شمس تبریز، آثار او را برشمرده و توضیح کوتاهى نیز درباره وزن و قافیه رباعى داده است. بورگل رباعیات کتاب را به‌سه دسته تقسیم کرده است:

1- دوستى و عشق. که شامل 49 رباعى است و مترجم در انتخاب و ترتیب آنها کوشیده است تا داستان عشق عرفانى مولانا به‌شمس را در این رباعیات بازتاب دهد؛ از اولین نگاه و نخستین دیدار و رحمت وصال و برکت همنشینى تا درد جدایى و از دست رفتن معشوق و سرانجام غلبه بر هجران دوست و امیدوارى دوباره. دو رباعى از این بخش را، همراه با ترجمه‌ی آلمانی آنها، هم به‌صورت منظوم و هم ترجمه‌ی تحت‏اللفظى، در اینجا می آورم:


من ذره و خورشید لقایى تو مرا / بیمار غمم عین دوایى تو مرا

بى بال و پر اندر پى تو مى‏پرم‏ / من کاه شدم چو کهربایى تو مرا

Ich bin der Staub, Du die Sonne,
die mir das Licht zuteilt.
Ich bin vor Kummer krank, Du
Das Mittel, das mich heilt.

Ich fliege ohne Fluegel
Und Federn zu Dir hin,
Der Bernstein Du, ich ein Stroh nur,
von deinem Sog ereilt.

Ich bin das Sonnenstaeubchen, du mir der Sonnentreffpunkt,
ich bin krank aus Gram, Du mir das Heilmittel.
Ohne Fluegel und Feder fliege ich in Deinem Gefolge.
Ich wurde zum Strohhalm, Du mir zum Bernstein.


آن کس که به‌روى خوب، او رشک پریست‏ / آمد سحرى و بر دل من نگریست‏
او گریه و من گریه، که تا آمد صبح‏ / پرسید کز این هر دو عجب، عاشق کیست؟


Er, dessen Antlitz so schoen ist,
dass Feen ihn darum beneiden,
Kam juengst in der Daemmerung zu mir,
am meinem Bild sich zu weiden.

Er weinte und ich weinte,
bis dann der Morgen sich nahte
und ausrief: »Wie seltsam! Wer ist denn
der Liebende von euch beiden?«


Der, auf dessen schoenes Antlitz Feen neidisch sind,
kam im Morgendaemmer und blickte auf mein Herz.
Er Weinen und ich Weinen, bis der Morgen kam
Und fragte: »Von diesen zwei – o Wunder! – wer ist der Liebende?«


2- زیستن و آموختن: در برگیرنده رباعیاتى است پیرامون شیوه زیستن و حکمت حیات و نیز قطعاتی غزل مانند و سخره. اما اغلب اشعار این بخش را رباعیاتى با مضامین عرفانى تشکیل مى‏دهد که با تصورات مولانا از «انسان کامل» پایان مى‏گیرد. دو نمونه از این رباعیات را نیز با ترجمه آلمانی آنها به‌دست می دهم:

درنه قدم از چه راه بى‏پایانست‏ / کز دور نظاره کار نامردانست‏
این راه ز زندگى دل حاصل کن‏ / کاین زندگىِ تن صفت حیوانست‏

Ist auch der Pfad unendlich,
brich auf und tritt ihn an!
Bloss in die Ferne blicken
schickt sich nicht fuer den Mann.

Weg dran dein Herz, dein Leben,
bewaeltige den Pfad!
Wie tierhaft ist ein Leben
Nur in des Koerpers Bann!


Setz den Fuss darauf, wenn auch der Pfad unendlich ist.
Von fern zu blicken, ist die Sache von Schwaechlingen.
Erring diesen Pfad durch das Leben des Herzens,
denn dieses Leben des Koerpers ist die Art des Tiers.


رندى دیدم نشسته بر خنگ زمین‏ / نه کفر و نه اسلام، نه دنیا و نه دین‏
نى حق نه حقیقت نه شریعت نه یقین‏ / اندر دو جهان کرا بود زهره این

Juengst sah einen Schelm auf dem Sattel der Erde
ich reiten.

Nicht Weltkind, nicht Frommer, nicht Muslim war er
Noch Heide.

Recht, Wahrheit, Gesetz liess er hinter sich,
alle Gewissheit.

Wer wagt es, in beiden Welten derart zu streiten?

Ich sah einen Schelm (rind ) sitzen auf dem Ross der Erde:
weder Unglaube noch Islam, weder Welt noch Religion!
Weder Recht noch Wahrheit, noch Sharia, noch Gewissheit!
Wer hat in beiden Welten die Kuenheit zu diesem?


3- شعر و موسیقى: در این بخش مترجم رباعیاتى را برگزیده است که مضامینِ شعر و موسیقى را در بردارد. مضامینى که مولاى روم به‌آنها دلبستگى خاص دارد و در سروده‏هاى او – به‌ویژه در غزلیات دیوان شمس - به‌تکرار از آنها سخن در میان است. براى مثال در یکى از زیباترین غزل‌هاى دیوان کبیر (شماره 457 نسخه فروزانفر)، پس از برشمردن پرده‏هاى گوناگون موسیقى ایرانى، مى‏گوید:

این علم موسقى بر من چون شهادتست‏ / چون مؤمنم شهادت و ایمانم آرزوست


عبدالرحمن جامى در نفحات الانس حکایت کوتاهى را نقل مى‏کند که نشاندهنده علاقه مولانا به‌موسیقى است:

«روزى مى‏فرمود که: آواز رباب، سریر باب بهشت است که ما مى‏شنویم.» منکرى گفت: «ما نیز همان آواز مى‏شنویم. چون است که چنان گرم نمى‏شویم که مولانا؟» خدمت مولوى فرمود: «کلاّ و حاشا! آنچه ما مى‏شنویم آواز باز شدن آن در است. و آنچه وى مى‏شنود آواز فراز شدن.»

در رباعیات این بخش بدون استثنا از اسامى یک یا چند ساز بادى و زهى و ضربه‏اى استفاده شده است. این هم دو رباعى از این بخش همراه با ترجمه‌ی منظوم و تحت‏اللفظى آنها:

از عشق تو گشتم ارغنون عالم‏ / وز زخمه تو فاش شده احوالم‏
ماننده چنگ شد همه اشکالم‏ / هر پرده که مى‏زنى مرا مى‏نالم

‏Die Liebe zu Dir erschuf mich
zum Saitenspiel der Welt,
Du schlugst mich und enthuelltest,
was meine Seele haelt.

So bin ich zur Harfe geworden
An Klang und an Gestalt.
Dein Schlag nur ist es, Dein Fuehlen,
was aus mir schluchzt und schallt.


Aus Liebe zu Dir wurde ich zum Organon der Welt,
und durch Deinen Schlag wurden meine Zustaende offenbar.

Meine Formen wurden zur Harfe,
Jeden Modus, den Du mir anschlaegst, klage ich.

حاجت نبود مستى ما را به‌شراب‏ / یا مجلس ما را طرب از چنگ و رباب‏
بى‏ساقى و بى‏شاهد و بى‏مطرب و نى‏ / شوریده و مستیم چه مستان خراب

Fuer unsern Rausch bedarf es keinen Wein,
Fuer unser Fest nicht Harfen noch Schalmein!
‏Sind ohne Schenken, Saenger, Lautenklang
Toll und berauscht; kein Rausch kann groesser sein!


Unser Rausch bedarf keines Weins
Noch unser Fest des Klangs von Harfe und Rebab.
Ohne Schenke und Schoenen, ohne Spielmann und Rohrfloete
sind wir berauscht und erregt. Was sind dagegen zerstoerte Berauschte?!