ابوسعيد البوالخير و سماع(موسيقي).

دكتر محمد دامادي معلم زبان فارسي در دانشكده هنرهاي زيباي دانشگاه تهران

1-نكاتي چند دربارة ابوسعيد

ابوسعيد فضل الله ابن ابوالخير، از حيث عظمت و مقام عرفاني و شخصيت ممتاز و كم نظير اجتماعي و وسعت مشرب و بسطر حال و وجد صوفيانه، از درخشان‌ترين چهره‌هاي تصوف ايران محسوب مي‌شود كه در اول ماه محرم سال 357 ه.ق(=هفتم دسامبر 967) در ميهنه(1) چشم به ديدار جهان آفرينش گشوده است و در چهارم شعبان سال 440 ه.ق(12 ژانوية سال 1049 م)(2) ديده از ديدار هستي برگرفته است.

سرگذشت و حالات و سخنان و مقامات و كرامات ابوسعيد را دو تن از اعقاب او، در دو كتاب «حالات و سخنان ابوسعيد» و «اسرار التوحيد في مقامات شيخ ابي سعيد» به تفصيل و اشباع آورده‌اند كه بحث پيرامون اهميت و ارزش ادبي و تاريخي و عرفاني و اجتماعي آن دو كتاب، نيازمند فرصتي ديگر است و فعلاً از حوصلة اين مقاله بيرون است.

از مطالعة اين دو كتاب و همچنين آثار نويسندگان كه به مناسبت از ابوسعيد سخن به ميان آورده‌اند، چنين بر مي‌آيد كه پير ميهنه آثار زندگاني سرشار از بدايعي داشته و برخلاف ديگر معاصران خود، به اطاعت كوركورانه و پيروي از نظام جدولي و پيش بيني شده و پذيرفتة مردم، تن در نداده است. آداب و رسوم معمول و معهود در ميان مردم را به كناري نهاده و سنت‌هاي خشك و بي‌حاصل و تقليد صرف و فارغ از انديشه را كه معمولاً با تار و پود آدميان پيوندي استوار و ناگسستني دارد به هيچ گرفته و راهي را براي ادامة زندگاني خويش برگزيده است كه عقل و احساس او به اصالت آن گواهي و احدي داده است.

«ابوسعيد به نياز درون» بيش از نماز ظاهر و طاعت مبتني بر عادت و عبادات معمول نزد فقيهان و عالمان و واعظان توجه داشت(3). در گفته‌هاي ابوسعيد، دنياي زيبايي‌هاي محسوس و ملموس و ظاهر موج مي‌زند و زندگي سراسر جذبه و لطف و جادو به چشم مي‌خورد(4). به عقيدة او زندگي اگر از فعاليت مثبت و شادماني در نتيجة خدمت به عالم انساني خالي باشد، با مرگ تفاوت ندارد(5).

از نظر ابوسعيد زندگي چيزي تحقير كردني نيست زيرا از لطف زيبايي‌آكنده است(6). اساس تعليمات حقيقي و بي‌رنگ ابوسعيد را در خانقاه به هنگام ارشاد مريدان و دوستان فراوانش بايد جست. شخصيت واقعي ابوسعيد در خانقاه تجلي يافته است و در آنجا است كه از گفتارش شور و عشق و حال تراويده و تشنه كامان را از چشمة زلال معرفت سيراب ساخته و به افسرده دلان خاك نشين با گفتار و كردارش، عشق و نيرو و اميد ارزاني داشته است(7).

روح حساس و هنرمند و متوجه به ظرافت و زيبايي‌ها در جذبه‌هاي حاصله از سماع در خانقاه ، بيش از هروقت ديگر آشكار است و علاقة او به قوالان و سرودخوانان، از ذوق هنري و اطلاع و بصيرت او به موسيقي حكايت مي‌كند(8). تهور فكر و حريت ضمير و آزاد انديشي [70]  در ميان صوفيان ، ظاهراً نخستين‌بار در بوستان خاطر ابوسعيد جوانه زده و سر بر كشيده است(9). گاه نيز در مجالس سماع از سر جذبه و شوق، سخناني بر زبان مي‌آورد كه اغلب موجب سوء تفسير مي‌شد. اهل ظاهر و متشرعان ‌آن روزگار نيز گهگاه به آتش اختلاف دامن مي‌زدند و چماق تكفير به دست مردم مي‌دادند و زماني خود نيز در تكفير و طعنه بر پير ميهنه با مردم هم آواز و هم آهنگ مي‌شدند(10).

اما ابوسعيد آلوده به گرد كدورت‌ها نبود و جان پاكش صفايي چون چشمة مهتاب داشت و در مقابل انبوه مخالفان تنها با سلاح محبت «مصاف ايشان را مي‌شكست» و «ميمنه و ميسر» و قلب و جناح لشگر آنها را برهم مي‌زد» و بدين گونه «هيبت و سلطنت خود را به آنها مي‌نمود(11)».

آنچه در ذيل به خوانندگان عزيز و دقيقه‌ياب و دل آگاه عرضه مي‌شود به عنوان «ابوسعيد و سماع» است. و در ضمن آن خواننده با ابوسعيد خوش مشرب و سماع باره آشنا خواهد شد.

بيان اين نكته نيز شايد خالي از فايده نباشد كه صوفيه به جاي آواز خوش و آهنگ دل انگيز روح نواز و بطور مطلق قول و غزل و آنچه ما امروز از آن به موسيقي تعبير مي‌كنيم، با دقت نظر و عمق انديشه و وسعت پيش بيني و حسن انتخابي كه داشته‌اند، لفظ «سماع» را برگزيده‌اند(12) كه البته در اين مقاله هر كجا لفظ سماع آمده، مرادف با «موسيقي» بكار رفته است.

2-ابوسعيد و موسيقي

ابوسعيد دلي حساس و روحي پاك و ذوقي لطيف داشت چنان كه گاه سخن قوالي و يا شنيدن بيتي(13) او را بكلي منقلب و دگرگون مي‌ساخت، پير ميهنه در خانقاه، مجلس سماع ترتيب مي‌داد و شيخ و جمع مريدان را وقت خوش مي‌شد(14) و گاه با استماع آواز لطيف، به رقص بر مي‌خاست و به وجد آستين مي‌افشاند و با كسي سرجنگ نداشت(15).

موهبت زندگاني در كنار پدري فرزانه ورود ابوسعيد به معيت پدر، در حلقة صوفيان و آشنايي دماغ و روح وروان او ، از روزگار كودكي با موسيقي عارفان و حضور در مجالس سماع(16) و بيت خواني قوالان، موجب آمد كه در ساية بهره‌يابي از ذوق و استعداد فطري، درروزگار كمال زندگاني به فرهنگ و هنر از افقي وسيع و بي مرز بنگرد و تعليمات خانقاه را علي رغم هم داستان شدن مخالفان(17)-از ظرافات و لطافت حس برخوردار سازد. و براي توجيه روش تربيت خود در حقيقت «زمزمة محبت» بود، استدلال كند كه:

«جوانان را نفس از هوا خالي نباشد و ايشان را هواي نفس غالب باشد و هوي بر همة اعضا غلبه كند اگر دست بر هم زنند، هواي دستشان بريزد و اگر پاي بردارند، هواي پايشان كم شود چون بدين طريق هوا از اعضاي ايشان نقصان گيرد، از ديگر كباير خويشتن نگاه توانند داشتن، چون همه هواها جمع شوند و العياذ بالله در كبيره مانند، آن آتش هوي در سماع ريزد و اولاتر كه به چيزي ديگر ريزد(18).

ابوسعيد به استناد آيات قرآني به روش استحساني، كيفيت تأثير مطلوب يا نامطلوب سماع را در افراد، تابع متعلقات و قرائن موجود و احوال آدمي مي‌دانست و معتقد بود اگر سماع مقترن به فساد شرع و عقل باشد، از قبيل ملاهي و مناهي و فسوق و فجور و تهييج شهوات و مانند آنها جايز نيست ولي آنجا كه از مقدمات تحريك به فساد دور و نتيجه‌اش متضمن مصلحت شرع و عقل باشد و موجب انصراف خاطر از تعلقات دنيا و وارستگي از آنچه رنگ تعلق پذيرد، باشد و سبب اعتنا و توجه به امور مطلوب و ممدوح معنوي گردد و از اغراض   [71]    و آلودگي‌هاي پليد مادي بدور باشد، جايز ورواست. پير ميهنه در تبيين اين اعتقاد گفته است:

«السماع هوا الوقت فمن الاسماع و من لاسمع له فلادين له لان الله تعالي قال انهم عن المسع المعزولون و قال قالوا لو كنا نسمع او نعقل ماكنا في اصحاب السعير. فالسماع سفير من الحق و روسل من الحق يحمل بالحق الي الحق فمن اصغي اليه بحق تحقق و من اصغي اليه بطيع نزندق(19).

سماع هركس رنگ روزگار وي دارد، كس باشد كه به دنيا شنود و كس بود كه برهواي نفس شنود. كس باشد كه بردوستي شنود و كس باشد كه بر وصال و فراق شنود. اين همه و بال و مظلمت آن كس باشد چون روزگار با ظلمت باشد سماع با ظلمت بود و سماع درست آن باشد كه از حق شنود(20).»

ابوسعيد چنان به وجد و سماع اعتقاد داشت كه مريدان را گفته بود اگر صداي مؤذن بشنوند هم از رقص بازنايستند وي نه تنها بر منبر ابيات عاشقانه مي‌خواند(21) بلكه گاه در خانقاه درويشان به هنگام استماع سماع شطحيات(22) كه بارها موجب خشم و لعنت عامه و رد و طرد و حتي قتل صوفيه مي‌گرديد و طبق معمول پر از دعوي وحدت و اتحاد و حلول و اتصال بود، از سر وجد بر زبان مي‌راند و ظاهراً همين نكته بود كه حتي مجالس وعظ ابوسعيد را نزد عامه مظنون و مطعون مي‌داشت و عبث نبود كه متشرعه و فقها مردم را به سبب آنچه در اين مجالس گفته مي‌شد بر ابوسعيد مي‌شورانيدند(23).

در حقيقت سماع از نظر ابوسعيد نوعي عبادت و وسيله‌اي براي تزكية نفس و تلطيف روح و انتقطاع از ما سوي الله و پيوستن به حق و فنا في الله بود از اينرو مي‌گفت: «السماع يحتاج الي ايمان قوي لان الله تعالي قال ان تسمع الا من يومن بآياتنا فالسماع غذاء الرواح و شفاء الاشباح و السماع به سالك الطريق و من لم يسلك الطريق لا يكون له سماع بالتحقيق(24)».

داستان دستگيري ابوسعيد از «پير طنبورزن(25)» در زماني حساس كه وامي بسيار بر خواجه حسن مؤدب خادم خاص و پيشكار امين و صديق پير ميهنه فراهم آورده بود و در همان وقت پيرزني صد دينار زر به رسم نثار براي تأمين هزينه‌هاي خانقاه آورد و ايثار ابوسعيد در عين نياز شديد كه به فراست از موسيقي‌داني پير داشت و بوسيلة حسن مؤدب آن زر را جهت پير طنبورزن به گورستان حيره فرستاد و يا داستان رفق و مماشات و محبت ابوسعيد در حق جوان قوال مستي كه حسن مؤدب از خرابات به خانقاه آورده بود(26) و يا داستان نثار محبت به «زني مطربه مست روي بگشاده و آراسته» در بازار نيشابور كه نزديك شيخ رسيد جمع بانگ بر وي زدند كه از راه فراتر شو شيخ گفت: دست از او بداريد چون آن زن نزديك شيخ رسيد شيخ گفت:

آراسته و مست به بازار آيي                   اي دوست نترسي كه گرفتار آيي؟

آن زن را حالتي پديد آمد بسيار بگريست و در مسجدي شد و توبه كرد.(27).

گذشته از اثبات علاقة ابوسعيد به ياري درماندگان و بيچارگان و تيره بختان و آموختن شيوة ايثار و گذشت و جوانمردي در عمل به خانقاهيان مبين اين واقعيت نيز هست كه پير ميهنه را به خداوندان هنر احترام و علاقه‌اي خاص بوده است. علاوه بر آنكه بوسعيد به سائق آگاهي از روح حساس و تأثير پذير و زودرنج ارباب هنر براي آنها آزادي عمل بيشتري هم قائل مي‌شده است. با شهرت ابوسعيد به رغم فقها و متشرعان مجالس سماع او اندك اندك رونقي تمام يافت(28). در اين مجالس آنچه درويشان را شور و حال مي‌بخشيد رقص و سماع به عنوان وسيله‌اي براي رفع غبض و ملال و خواندن اشعار لطيف عاشقانه بود و ابوسعيد اينگونه اشعار را از معاني ظاهري تأويل مي‌كرد تا مورد انكار و ايراد مخالفان قرار نگيرد(29).

ابوسعيد در لحظات پايان عمر نيز از انديشه سماع و تجويز غنا و تشويق ياران به اينكه به عنوان خنياگران خدا برتربت او شادماني برپا كنند غافل نبود و هنگام بيان  [72]   وصايا به مريدان مي‌فرمود كه شما درويشان بر تربت ما سماع كنيد(30).

داستان دلكشي كه فرزند زادة ابوسعيد محمد بن منور به نقل از خواجه احمد محمد صوفي در اسرار التوحيد آورده است و ما آن را در پايان اين مقال خواهيم آورد علاوه بر آنكه از اشتمال بر ظرافت و ملاحت به لطف كلام كه متناسب با شخصيت ابوسعيد تواند بود خالي نيست و گرچه از ساخته‌هاي خانقاهيان و مريدان ابوسعيد است برعلاقه و توجه ابوسعيد به سماع و موسيقي در مدت زندگاني طولاني و سرشار از شور و شوق و جذبه و حال و ذوق او نيز دليل قاطع خواهد بود داستان اسرار التوحيد چنين است:

«درويشي از اصحاب خانقاه من، بعد از وفات شيخ ما قدس الله روح العزيز او را به خواب(31) ديد كه شيخ را گفتيم اي شيخ تو در دنيا بر سماع و لوعي تمام داشتي اكنون حال تو با سماع چيست؟ شيخ او را گفتي:

از لحن‌هاي موصلي و لحن ارغنون                  آواز آن نگار مرا بي‌نياز كرد».

پنج شنبه اول بهمن ماه 1349 شمسي

تهران-دكتر محمد دامادي

 

يادداشت‌ها و گزيدة مراجع

1-اسرار التوحيد في مقامات الشيخ ابي سعيد، تهران، 1332 طبع آقاي دكتر ذبيح الله صفا، ص 15 و دايره المعارف اسلام چاپ جديد 1954 ص 145 ذيل ابوسعيد فضل الله بن ابولخير.

2-اسرار التوحيد ص 356، حالات و سخنان شيخ ابوسعيد طبع آقاي ايرج افشار تهران 1341 ص 109، طبقات الشافعيه سبكي ج 4 ص 10، دايره المعارف اسلام ص 145.

3-اسرار التوحيد ص 149 و 180 و كتاب الفصل في الملل و الاهواء و النحل تأليف امام ابي محمد علي بن احمد بن خرم ظاهري(متوفا 465) جزء 4 ص 188 طبع مصر سال 1321 ه.ق.

4-اسرار التوحيد ص 184، 213، 232، 280، 281،.

5-«....مرد آن بود كه در ميان خلق بنشيند و برخيزد و بخسبد و بخرد و بفروشد و در بازار در ميان خلق ستد و داد وزن كند و با خلق در آميزد و يك لحظه از خداي غافل نباشد.» اسرار التوحيد ص 215 و«....مرد بايد كه به ميان بازار در ميان مردمان بخداي مشغول باشد و يك لحظه بدل ازو خالي نبود.» اسرار التوحيد ص 264.

بي‌مناسبت نيست كه در تأييد سخناني كه از پير ميهنه در بيان شيوة زندگاني از منظر او ياد شد، گفتار جرج برنارد شاو George Bernard Shaw (1865-1950)0 ميلادي طنز نويس زبردست معاصر و نمايشنامه پرداز شوخ طبع ايرلندي را در اينجا ذكر كنيم كه مي‌گويد: «آرزو دارم كه تا آخرين رمق وجود من ثمري ببخشد و روزي كه مي‌ميرم زماني باشد كه از من هيچ خدمتي ساخته نباشد، هرچه بيشتر كار مي‌كنم از زندگي بيشتر حظ مي‌برم. براي من زندگاني يك چراغ كم‌روغن و بي اهميتي نيست كه بزودي خاموش شود. من زندگاني را به مثابه يك مشعل پرنور و درخشنده مي‌دانم كه فعلاً نگاهداري او را به من سپرده‌اند و من مي‌خواهم هرچه ممكن باشد روغن اين مشعل را زيادتر نموده و آن را نوراني‌تر از پيشتر به نسلهاي آينده تسليم نمايم». مجلة مهر سال چهارم 1315 شمسي.

6-اسرارالتوحيد ص 77 و 136 و 179 و 183 و بسياري از موارد ديگر.   [73]

7-اسرار التوحيد ص 114 و 226 و 331 و 332 و نيز نگاه كنيد به «آثار البلاد و اخبار العباد» از جمال الدين ابويحيي زكريا محمدبن محمود قزويني (متولد 600 و متوفا 682 ه.ق) چاپ گوتينگن ص 242-241 كه روايت اول آن را در 661 و روايت دوم آن را در 674 ه تأليف كرده است، در ذيل كلمة خاروان مي‌نويسد: «...و بدان منسوبست شيخ ابوسعيد ابوالخير و او كسي است كه طريقة تصوف را نهاد و خانقاه ساخت و هر روز دوبار خوان گسترد و همة آداب صوفيان منسوب به اوست و...».

8-اسرار التوحيد ص 245.

9-اسرار التوحيد ص 211 و 212، 328، تاريخ توصف در اسلام تأليف دكتر قاسم غني ج 2 ص 157.

10-اسرار التوحيد ص 77 تا 82 و 101 و102و 127 و 188 و 189 و حالات و سخنان ص 50 تا 57 و ترجمه رسالة قشيريه تصحيح شادروان استاد بديع الزمان فروزان فربنگاه ترجمه و نشر كتاب 1345ش-ص 11 كه ظاهراً علت غايي نگارش و تأليف رسالة قشيريه در عصر ابوسعيد بدان سبب بوده است كه:«اندر طريقت فترت پيدا آمد لابل كه يك سره مندرس گشت بحقيقت پيران كه اين طريقت را دانستند برفتند و اندكي برنايان كه برسيرت و طريقت ايشان اقتدا كنند. ورع برفت....حرمت شريعت از دلها بيرون شد...و آسان فراز گرفتند گزاردن عبادت‌ها و نماز و روزه را خوار فرا گرفتند و ....دعوي كردند كه ايشان از حدبندگي بر گذشتند و به حقيقت وصال رسيدند...» اين همة تعريض و كناية و بَّث الشكوي كه بخامة امام ابولقاسم قشيري(465-376هـ ق) در مقدمة كتاب او آمده است و ظاهراً نشانة آن است كه ظهور ابوسعيد موجب تحول در نظام موجود گرديده، و در نتيجة وجوه امتياز و تشخص همة امكانات موجود به طعنه و ملامت و تكفير و تحقير از ابوسعيد پرداخته‌اند. زيرا ابوسعيد گفته بود:«آنچه ظاهراً شرع است همه مراعات اسبابست و آنچه حقيقي است نظاره مسبب الاسباب است.» حالات و سخنان ص 82.

11-اسرار التوحيد ص 81.

12-فرهنگ اشعار حافظ تأليف دكتر احمد علي رجاي بخارايي 1340 ش، ص 179 و 195.

13-اسرار التوحيد ص 280.

14-اسرار التوحيد ص 85.

15-اسرار التوحيد ص 236 و 237 و شرح مثنوي شريف جزو سوم از دفتر اول از شادروان استاد فروزان‌فر 1348 دانشگاه تهران ص 755.

16-اسرار التوحيد ص 16.

17-اسرار التوحيد ص 77.

18-اسرار التوحيد ص 223.

19 و 20-اسرار التوحيد ص 277.

21-ارزش ميراث صوفيه آقاي دكتر عبدالحسين زرين كوب 1344 طهران انتشارات آريا ص 83 و 84 و اسرار التوحيد ص 77 تا 82.

22-الشطح: كلام يترجمه اللسان عن وجد يفيض عن معدنه مقرون بالدعوي الا ان يكون صاحبه متسلباً و محفوظاً و كان بعضهم اذا سأله انسان مسأله فيها دعوي يقول اعوذ بالله من شطح اللسان» كتاب اللمع في التصوف لابي نصر السراج الطوسي ص 346 الشطح: عباره عن كلمه عليها رايحه رعونه و دعوي. رهي نادره ان توجد من المحققين» كتاب اصطلاح الصوفيه  [74]   لمحي الدين ابن عربي، به تصحيح آقاي مظفر بختيار-تهران 1348 ص 2.

«شطحيات» از مقولة سخناني است كه در دفاع از شيطان پاره‌اي از عرفا مانند «امام احمد غزالي» و «عين القضاه همداني» امتناع او را از سجده آدم بر كمال توحيد يكتاپرستي او توجيه كرده‌اند نه تمرد و سرپيچي از اطاعت حق تعالي. براي اطلاع از تفصيل بيشتر رجوع شود به «تفسير مثنوي مولوي» تأليف استاد همايي ص 235 چاپ دانشگاه تهران 1349.

23-ارزش ميراث صوفيه ص 118.

24-اسرار التوحيد ص 323 و نيز ص 318 همان كتاب:«از شيخ سئوال كردند از سماع گفت: «للسماع قلب حيَ و نفس ميت.»

25-اسرار التوحيد 116 و 117-كه شيخ فريدالدين ابوحامد محمدبن ابوبكر ابراهيم بن اسحاق عطار نيشابوري(627-537 ه.ق) در منظومة عرفاني مصيبت‌نامه(به اهتمام دكتر نوراني وصال 1338 تهران) آن را به رشته نظم كشيده است با مطلع:

بود پيري عاجز و حيران شده                    سخت كوش چرخ سرگردان شده

(ص 340 و 341).

و در كتاب شريف مثنوي(دفتر اول طبع نيكلسون ص 116) مولانا جلالدين محمد بلخي مشهور به مولوي(672-604 ه.ق) نيز آن را منظوم ساخته است. با اين تفاوت كه در مثنوي، ظرف وقوع حادثه شهر مدينه است و فريادرس پير رامشگر، عبدالخطاب خليفة اسلام است. در حالي كه در كتاب اسرار التوحيد، شهر نيشابور و دستگير پير طنبورزن، ابوسعيد البولخير است. (براي اطلاع از تفصيل وجوه تمايز و جهات افتراغ دو روايت متفاوت اسرار التوحيد و مثنوي. رجوع شود به شرح جزء سوم از دفتر اول مثنوي شريف (ص 757-753) تأليف شادروان فروزان‌فر.

26-اسرار التوحيد ص 245.

27-اسرار التوحيد ص 246.

28-اسرار التوحيد ص 251 و 250 كه نتيجة غايي داستان مذكور، پيروزي ابوسعيد است بر مخالفان سماع كه تا آن زمان ظاهراً معمود و معمول نبوده است و محتمل است كه پير ميهنه، نخستين بار بساط سماع را در خانقاه خود گسترده است.

29-ارزش ميراث صوفيه ص 174.

30-اسرار التوحيد ص 349.

31-بسياري از داستان‌هاي اسرار التوحيد خواب آلوده است. خواب نزد صوفيه به معني انفصال از حس و ارتباط به عالم روحاني است. زيرا آدمي در بيداري، خواه نا خواه ناگزير از توجه و پذيرش آداب و رسوم و سنت‌ها و قيد‌هاست. اما در هنگام خواب انسان در تحصيل رغبات، آزاد است و احكام مطابق ميل انسان و بدون تحمل رنج و فكر صادر مي‌شود. داستانهايي كه محمد بن منور با ذكر نام و بيان كيفيت وقوع آنها به صورت خواب در اسرار التوحيد پرداخته است كم نيست و در موارد بسيار مي‌توان آنها را يافت. اما دربارة اهميت خواب در نزد صوفيه به داستان پيرچنگي در دفتر اول مثنوي و شرح آن به خامة استاد فقيد فروزان‌فر (ص 768 ببعد جزو سوم) رجوع فرماييد.

34-اسرار التوحيد ص 384.