عيد نو روز و بهار 1391 برهمه مشتاقان بهار مباركباد

اي نوبهار عاشقان داري خبر از يار ما
اي از تو آبستن چمن و اي از تو خندان باغها
اي بادهاي خوش نفس عشاق را فريادرس
اي پاکتر از جان و جا آخر کجا بودي کجا
اي فتنه روم و حبش حيران شدم کاين بوي خوش
پيراهن يوسف بود يا خود روان مصطفي
اي جويبار راستي از جوي يار ماستي
بر سينهها سيناستي بر جانهايي جان فزا
اي قيل و اي قال تو خوش و اي جمله اشکال تو خوش
ماه تو خوش سال تو خوش اي سال و مه چاکر تو را
درطواف شمع مي گفت اين سخن پروانه اي
سوختم زين آشنايان اي خوشا بيگانه اي
بلبل ازشوق گل وپروانه ازسوداي شمع
هرکسي سوزد بنوعي درغم جانانه اي
گراسيرخال وخطي شد دلم عيبم مکن
مرغ جائي ميرود کانجاست آب ودانه اي
تا نفرمائي که بي پروانه ئي درراه عشق
شمع وش پيش توسوزم گردهي پروانه اي
منعمان راخانه آبادان ودل خرم چه باک
گرگدائي جان دهددر گوشۀ ويرا نه اي
کي غم بنيادويران داردآن کش خانه نيست
روخبرگيراين معاني رازصاحب خانه اي
عاقلانش باززنجيري دگربرپا نهند
روزي ار زنجيرازهم بگسلد ديوانه اي
اين جنون تنهانه مجنون رامسلم شد بهار
باش کزماهم فتد اندرجهان افسانه اي
بهار آمد بهار آمد بهار خوش عذار آمد
خوش و سرسبز شد عالم اوان لاله زار آمد
ز سوسن بشنو اي ريحان که سوسن صد زبان دارد
به دشت آب و گل بنگر که پرنقش و نگار آمد
گل از نسرين هميپرسد که چون بودي در اين غربت
هميگويد خوشم زيرا خوشيها زان ديار آمد
سمن با سرو ميگويد که مستانه هميرقصي
به گوشش سرو ميگويد که يار بردبار آمد
بنفشه پيش نيلوفر درآمد که مبارک باد
که زردي رفت و خشکي رفت و عمر پايدار آمد
هميزد چشمک آن نرگس به سوي گل که خنداني
بدو گفتا که خندانم که يار اندر کنار آمد
صنوبر گفت راه سخت آسان شد به فضل حق
که هر برگي به ره بري چو تيغ آبدار آمد
ز ترکستان آن دنيا بنه ترکان زيبارو
به هندستان آب و گل به امر شهريار آمد
ببين کان لکلک گويا برآمد بر سر منبر
که اي ياران آن کاره صلا که وقت کار آمد
مولانا
برخيز که ميرود زمستان
بگشاي در سراي بستان
نارنج و بنفشه بر طبق نه
منقل بگذار در شبستان
وين پرده بگوي تا به يک بار
زحمت ببرد ز پيش ايوان
برخيز که باد صبح نوروز
در باغچه ميکند گل افشان
خاموشي بلبلان مشتاق
در موسم گل ندارد امکان
آواز دهل نهان نماند
در زير گليم و عشق پنهان
بوي گل بامداد نوروز
و آواز خوش هزاردستان
بس جامه فروختست و دستار
بس خانه که سوختست و دکان
ما را سر دوست بر کنارست
آنک سر دشمنان و سندان
چشمي که به دوست برکند دوست
بر هم ننهد ز تيرباران
سعدي چو به ميوه ميرسد دست
سهلست جفاي بوستانبان
آمد بهار خرم با رنگ و بوي طيب
با صد هزار زينت و آرايش عجيب
شايد كه مرد پير بدين گه جوان شود
گيتي بديل يافت شباب از پي مشيب
چرخ بزرگوار يكي لشگري بكرد
لشگرش ابر تيره و باد صبا نقيب
نقاط برق روشن و تندرش طبل زن
ديدم هزار خيل و نديدم چنين مهيب
آن ابر بين كه گريد چون مرد سوگوار
و آن رعد بين كه نالد چون عاشق كثيب
خورشيد ز ابر تيره دهد روي گاه گاه
چونان حصاريي كه گذر دارد از رقيب
يك چند روزگار جهان دردمند بود
به شد كه يافت بوي سمن را دواي طيب
باران مشك بوي بباريد نو بنو
وز برف بركشيد يكي حله قصيب
گنجي كه برف پيش همي داشت گل گرفت
هر جو يكي كه خشك همي بود شد رطيب
لاله ميان كشت درخشد همي ز دور
چون پنجه عروس به حنا شده خضيب
بلبل همي بخواند در شاخسار بيد
سار از درخت سرو مر او را شده مجيب
صلصل بسر و بن بر با نغمه كهن
بلبل به شاخ گل بر بالحنك غريب
اكنون خوريد باده و اكنون زييد شاد
كه اكنون برد نصيب حبيب از بر حبيب
از رودکي
برافكند اي صنم ابر بهشتي
زمين را خلعت ارديبهشتي
بهشت عدن را گلزارماند
درخت آراسته حور بهشتي
جهان طاوس گونه گشت ديدار
به جايي نرمي و جايي درشتي
زمين برسان خون آلوده ديبا
هوا برسان نيل اندوده مشتي
بدان ماند كه گويي از مي و مشك
مثال دوست بر صحرا نبشي
زگل بوي گلاب آيد ازآن سان
كه پنداري گل اندر گل سرشتي
به طعم نوش گشته چشمه آب
به رنگ ديده آهوي دشتي
چنان گردد جهان هزمان كه گويي
پلنگ آهو نگيرد جز به كشتي
بتي بايد كنون خورشيد چهره
مهي كو دارد از خورشيد پشتي
بتي رخسار او همرنگ ياقوت
مئي برگونه جامه كنشتي
دقيقي چارخصلت برگزيدست
به گيتي در زخوبيها و زشتي
لب بيجاده رنگ و ناله چنگ
مي چون زنگ و كيش زرد هشتي
دقيقي
|
بامدادي که تفاوت نکند ليل و نهار |
|
خوش بود دامن صحرا و تماشاي بهار |
|
صوفي از صومعه گو خيمه بزن بر گلزار |
|
که نه وقتست که در خانه بخفتي بيکار |
|
بلبلان وقت گل آمد که بنالند از شوق |
|
نه کم از بلبل مستي تو، بنال اي هشيار |
|
آفرينش همه تنبيه خداوند دلست |
|
دل ندارد که ندارد به خداوند اقرار |
|
اين همه نقش عجب بر در و ديوار وجود |
|
هر که فکرت نکند نقش بود بر ديوار |
|
کوه و دريا و درختان همه در تسبيحاند |
|
نه همه مستمعي فهم کنند اين اسرار |
|
خبرت هست که مرغان سحر ميگويند |
|
آخر اي خفته سر از خواب جهالت بردار |
|
هر که امروز نبيند اثر قدرت او |
|
غالب آنست که فرداش نبيند ديدار |
|
تا کي آخر چو بنفشه سر غفلت در پيش |
|
حيف باشد که تو در خوابي و نرگس بيدار |
|
کي تواند که دهد ميوهي الوان از چوب؟ |
|
يا که داند که برآرد گل صد برگ از خار |
|
وقت آنست که داماد گل از حجلهي غيب |
|
به در آيد که درختان همه کردند نثار |
|
آدميزاده اگر در طرب آيد نه عجب |
|
سرو در باغ به رقص آمده و بيد و چنار |
|
باش تا غنچهي سيراب دهن باز کند |
|
بامدادان چو سر نافهي آهوي تتار |
|
مژدگاني که گل از غنچه برون ميآيد |
|
صد هزار اقچه بريزند درختان بهار |
|
باد گيسوي درختان چمن شانه کند |
|
بوي نسرين و قرنفل بدمد در اقطار |
|
ژاله بر لاله فرود آمده نزديک سحر |
|
راست چون عارض گلبوي عرق کردهي يار |
|
باد بوي سمن آورد و گل و نرگس و بيد |
|
در دکان به چه رونق بگشايد عطار؟ |
|
خيري و خطمي و نيلوفر و بستان افروز |
|
نقشهايي که درو خيره بماند ابصار |
|
ارغوان ريخته بر دکه خضراء چمن |
|
همچنانست که بر تختهي ديبا دينار |
|
اين هنوز اول آزار جهانافروزست |
|
باش تا خيمه زند دولت نيسان و ايار |
از صميم دل عيد نوروز را به همه شما تبريك عرض ميكنم
و براي همه شما هموطنان و خانواده تان در سر اسر جهان سال
پر بركت و پر باري همراه با سلامتي از درگاه خداوند باريتعالي آرزو دارم .
بنام خداوند بخشنده مهربان