حکایت
حکایت
چون به عبدالملک بن مروان که از خلفای عباسی بود، در بیماری، آثار موت ظاهر شد، گفت: درِ قصر را بگشایند. چون گشودند نظرش بر گازری (رخت شویی) افتاد که جامه ای می شست. دو نوبت گفت: کاش من گازری می بودم! کاشکی من بنده ی کسی می بودم و گوسفند در صحرا می چرانیدم و هرگز والی و حاکم نمی بودم و نیز عبدالملک در بیماری گفت: مرا به بلندی بالا برید. چنان کردند. گفت: ای دنیا! چه خوش و طیّبی تو، الا آن که دراز تو کوتاه است و بزرگ تو حقیر است و ساکن تو در غرور است.
+ نوشته شده در دوشنبه دهم مهر ۱۳۹۱ ساعت 8:33 توسط قلمرو معرفت
|
بنام خداوند بخشنده مهربان