سالک در دید گاه حضرت مولانا

از نظر مولوي سالك از طريق خود شناسي حاصل از خلوت گزيني به صفاي دل مي‌رسد يعني لازمه ورود به عرفان و سير و سلوك آن است كه شخص خود را جدي بگيرد و در انديشه برآوردن نيازهاي معنوي خود باشد. از اين رو مولوي به كسي عاقل مي‌گويد كه از امور زودگذر بگذرد تا بتواند زمينه سلوك را در خود فراهم آورد.مبناي اصلي مولوي در دعوت به خلوت و عزلت آن است كه چون عموماً مردم به امور معنوي و سير و سلوك بها نمي‌دهند و در صددند روزگارشان را با اعمال زودگذر سپري كنند در نتيجه زيستن با چنين افرادي بي‌توجهي به خود خواهد بود. لذا دلهاي خلق را خانه ديو مي‌داند.

خانه ديو است دلهاي همه                   كم پذير از ديو مردم دمدمه

 آدمي ممكن است به قدري شيفته‌ خود شود كه از شناخت دقيق وجودش غفلت ورزد و گمان برد كه اصل و اساس وجودش همان خود كاذب است در حالي كه اگر نيك بنگرد خواهد يافت كه وجود او استقلالي نيست بلكه عين ربط و پيوند و وابستگي است. در واقع وجود در يك تقسيم‌بندي به دو بخش ربطي و استقلالي تقسيم مي‌شود. وجود ربطي از نسبت بين دو شيء حاصل مي‌شود و اگر يكي از آن دو را حذف كنيم وجود ربطي هم از ميان خواهد رفت، اما وجود استقلالي وابسته به چيز ديگر نبوده و استمرار هستي آن مستقل بوده و مشروط به استمرار هستي چيز ديگري نيست حال اگر فردي مدتي از عمر خود را در خلوت و عزلت بگذراند انواع خودها و رابطه‌ها را تشخيص خواهد داد و مآلاً به خود اصيل و ماندگار و مستقل از ديگران پي خواهد برد و با تکيه بر آن خواهد توانست سير و سلوک عرفاني را آغاز کند. براي فهم دقيقتر اين مساله بايد بگوييم كه ممكن است اشيا دو گونه نسبت با يكديگر داشته باشند:‌ يكي نسبت اشراقي است؛ يعني افاضه وجود از يک طرف و دريافت وجود از يك طرف صورت مي‌گيرد. به تعبير ديگر مضاف نسبت به مضاف‌اليه وجود مستقلي ندارد بلكه نيازمند اوست. اين نوع اضافه و نسبت را اشراقي مي‌نامند. اما نوع ديگر اين است كه هر دو طرف به يكديگر نياز داشته باشند اين نوع اضافه را غير اشراقي گويند. گاهي انسان گمان مي‌برد كه نسبت او با خدا غير اشراقي است در حالي که چنين نيست و انسانهاي خود يافته اذعان مي‌كنند كه نسبت آنان با خدا اشراقي است يعني خدا بي‌نياز از آنان و آنان نيازمند به خدايند. در حالي که برخي به اشتباه گمان مي‌برند اگر انسان نيازمندخداست خدا هم نيازمند آنان است يا حتي خود را مستقل از خدا مي‌بينند و دچار خودبيني و خودپرستي مي‌شوند و همين خودپرستي است كه غفلت از خود و خدا و نياز انسان به خدا و پديد آمدن خود كاذب را موجب مي‌شود.

 با مدعي مگوييد اسرار و عشق و مستي               تا بي‌خبر بميرد در درد خودپرستي

با ضعف و ناتواني همچون نسيم خوش باش        بيماري اندرين ره خوشتر ز تندرستي

تا فضل و عقل بيني بي‌معرفت نشيني           يك نكته‌ات بگويم خود را مبين و رستي

در آستان جانان از آسمان مينديش               كز اوج سر بلندي افتي به خاك پستي 

بايد دانست كه اين نوع خودبيني پرداختن به پوست و غفلت از مغز است و شخص خود باخته به اين نوع از خوبيني دچار شده است در حالي كه انسان جوياي اصالت به خود حقيقي دست مي‌يابد.

هر كه خود بيني كند در راه دوست                           مغز را بگذاشت كلي ديد پوست

دشمن من در جهان خودبين مباد       ز آنكه از خودبين نيايد جز فساد

 مي از آن آمد حرام اندر جهان                    كه خودي خودبين شوي اندرزما

وقتي شخص توانست از اين مانع عبور كند و در خود سير عميق بكند به ارجمندي خود پي خواهد برد:

 بهتر از خود در تصور نايدت      وين همه از نقش خود بين زايدت