عشق و عالم بقا
آن عشق که بر جان من افتاد،شرری بود
کـز عـالـم بـاقـی ، بـرایـم خـبـری بـود
دیوانه و حیران شدم ومست و جگر سوز
فریـاد برآرم ،که بـه من هم ،نظری بود ؟
چـون دیـده گـشـودم بـگفـت یـار ، عـزیـزان
هم نیک بدانید که این عالم فانی،گذری بود
دلدار بگفتا ، که ای یار نگون بخت
دل بست به دنیا ، برایت ضرری بود
آن جا که تو مست بدی،شاد و غزل خوان
ای یـار مـن آن هـم ،جـهـان دگـری بـود
+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم فروردین ۱۳۹۲ ساعت 15:22 توسط قلمرو معرفت
|
بنام خداوند بخشنده مهربان