بیان اوضاف عشق در اندیشه حضرت مولانا .

علت عاشق ز علت‌ها جداست

       عشق اصطرلاب اسرار خداست 

      عاشقی گر زین سر و گر زان سر است   

عاقبت ما را بدان شه رهبر است 

     هرچه گویم عشق را شرح و بیان       

چون به عشق آیم خجل باشم از آن 

گرچه تفسیر زبان روشنگر است

لیک عشق بی‌زبان روشن‌تر است 

       چون قلم اندر نوشتن می‌شکافت            

 چون به عشق آمد قلم بر خود شکافت       

     عشق در شرحش چو خر در گل بخفت            

شرح عشق و عاشقی هم عشق گفت        

       به نظر مولانا، عشق از اوصاف خداوند بی‌نیاز است و بنابراین، عاشق و معشوق حقیقی هموست و اطلاق عشق بر ذات حق اطلاق حقیقی و بر غیر حق اطلاق مجازی است. این به جهت آن است که اوصاف کمالیه وجود اولاً و بالذات به حضرت حق و ثانیاً و بالعرض به موجودات عالم تعلق دارد. بنابراین، حسن مطلق از آن خداوند است و زیبایی موجودات عالم را به «حسن زر اندود» مانند می‌کند. عشق خداوندی به مانند نور محض است که از هرگونه عیب و نقصی مبراست. عشق مخلوق به مانند آتشی است که ظاهر آن آتش و باطن آن دود است و اگر نور آتش بمیرد، سیاهی دود پیدا می‌شود.

      عشق ز اوصاف خدای بی‌نیاز     

عاشقی بر غیر او باشد مجاز

چون رود نور و شود پیدا دخان

بفسرد عشق مجازی آن زمان

    مولانا عشق موجودات فانی را فانی می‌شمارد و عشق حضرت حق پایدار و جاویدان می‌داند وآن را به سالک طریق حق تجویز می‌نماید.

عشق بر مرده نباشد پایدار

عشق را بر حی جان افزای دار

زآنکه عشق مردگان پاینده نیست

زآنکه مرده سوی ما آینده نیست

عشق زنده در حیات و در بصر

هر دمی باشد ز غنچه تازه‌تر

عشق آن زنده‌گزین کو باقی است

کز شراب جان فزایت ساقی است

عشق آن بگزین که جمله انبیا

یافتند از عشق او کار و کیا

     در نظر مولانا شالوده هستی بر عشق نهاده شده است. عشق فقط صفت خداوند و بشر نیست، بلکه اصل خلقت و پیدایی عالم است. عشق مانند دریایی کران ناپیداست و آسمان‌ها و زمین چون کف و موجی از این دریایند. گردش و پویش آسمان‌ها و زمین از عشق است و اگر سریان عشق در شریان عالم نباشد،‌ عالم از ایستایی فسرده می‌شود و جمادی در نبات و نبات در حیوان و حیوان در انسان محو و فانی نمی‌شود. ذرات عالم عاشق کمال حقند و راه علو استکمال را می‌پویند و در شتاب و جنبش خویش حق را تسبیح می‌گویند و تنشان از این جنبش عشق پاک و پیراسته می‌شود.

     نمونه اعلای عشق در عالم هستی سرور کائنات رسول خداست که از فرط ظهور عشق سرمدی در او به کنیه «حبیب‌الله» مفتخر شده است و با آنکه همه انبیا مظهر تام حبّ و عشق الهی‌اند، ‌او در میان همگنان به این صفت ممتاز گشته است. چون به مصداق «احببت ان اعرف» عشق سلسله جنبان عالم هستی است،‌ کمال این عشق در خطاب «لولاک لما خلقت الافلاک» (ای محمد (ص) اگر تو نبودی این جهان را نمی‌آفریدم) جلوه‌گر شده است. پس غرض از برافراشتن این چرخ بلند، فهم علو مرتبه عشق است.

عشق ساید کوه را مانند دیگ

عشق جو شد بحر را مانند دیگ

عشق لرزاند زمین را از گزاف

عشق بشکافد فلک را صد شکاف

با محمد بود عشق پاک جفت

بهر عشق او را خدا لولاک گفت

گر نبودی بهر عشق پاک را

کی وجودی داد می افلاک را

     عشق به تعبیر مولانا اگر به در انبان هستی افکنده است، بالایی و پستی عالم همه از عشق است. عشق افلاک را در گردش و چرخش انداخته است، به گونه‌ای که افلاک بر گرد سر ما در حرکتند. عشق آرام و قرار را از زیر و زبر عالم گرفته است. موجودات عالم چون خار و خسی که در گرداب تند گرفتار آمده باشد، در سیل عشق افتاده و دل به قضای عشق نهاده‌اند و مانند سنگ آسیا به گرد خود می‌گردند. جریان آب جو و گردش دولاب گردون نشانه‌ای از این عشق است.

     عقل جزیی از نظر مولانا منکر عشق است، گرچه مدعی است که به اسرار و حقایق عشق راه دارد. عقل جزیی عقل تقید است. عقلی است که از قید خودی رهایی نیافته و در قید و بند انانیت و هستی مجازی گرفتار است.

عقل جزیی عشق را منکر  بود

گرچه بنماید که صاحب سر بود