تمثيل آوردن بلبل منصور و انا الحق گفتن او را در حالت عشق
(منطق الطير شيخ عطارنيشابوري)
ازآن يك جرعه مَي دادندبه منصور
اناالحـق گفت و عالـم كرد پر شـور
چـو جام وحـدتش بر كف نهادنـد
بـه خونش مفتيــان فتـوي بدادنــد
دو صد كس زانكه فتوا داده بودنـد
در آن دم از حيـات افتـاده بودنــد
بـه بازارش برآوردنــد سـر مست
نهـاده بود بر سـر مردانه بر دست
بگـرد دار مـي گـرديـد و مـي گفت
مرا غيـرت گـرفت اغيـار نگـــرفت
بكـوي دوست مي رفتـم سحـرگاه
بـديـدم سايـه ا ي افتــاده بر راه
مـرا آن يك نظر از خويشتن بــرد
عـلامت بـر سـر راه مـــن آورد
نظر بر روي نامحرم كـه كـردم
ز دست غيرت حـق نيش خـوردم
چرا عاشـق چنيـن حيـران نگـردد
كـه جـز گـرد در جـانـان نگــردد
كســي را كـه آفتاب از در درآيـد
وجـود ذره كـي در چشمش آيــد
بـدارش بر كشيـدنـد سنگســاران
همـي كردند هـرسـو سنگســاران
زدار وسنگ و رشته غم نمي خورد
سر مويـي ز انا الحق كم نمـي كرد
بـه آواز آمدنـد با او به يك بـار
در و ديوار و چوب و رشته و دار
طنـاب عمـر او آن دم گستنـد
به آب وآتش عشقـش بشستنــد
انـانيت به ذات خـود فنـا بـود
انـانيت نبـود آنجــا خـدا بـود
بر آمد موجي از دريا به صحـرا
صدف بگسست وگوهرشد بدريا
انـاي تنگنـا بـر داشت حـــلاج
چـو پر شـد برآمـد شد به تاراج
سبـوي آب در دريا ، چـه سنجد
ولي در كوزه ي كوچـك نگنجــد
ثبـات كـوه پيش از قــوت بـاد
ز هـر بـادي گيـاه آيـد بـه فرياد
هزاران جام ازآن مي بازخوردند
ولــي افشــاء سـر حـق نكـردنـد
همـانگـه كـرد بلبـل عهــد در دم
ننــوشــم نيـز مـي والله اعـلــم
دمي از عشق گلي دارم خروشـي
بر آيد در دلـم هر لحظـه جوشـي
چوگل بربست رفت ازباغ وبستان
مرادم بسته شد چون زير دستان
(منطق الطير شيخ عطارنيشابوري)
ازآن يك جرعه مَي دادندبه منصور
اناالحـق گفت و عالـم كرد پر شـور
چـو جام وحـدتش بر كف نهادنـد
بـه خونش مفتيــان فتـوي بدادنــد
دو صد كس زانكه فتوا داده بودنـد
در آن دم از حيـات افتـاده بودنــد
بـه بازارش برآوردنــد سـر مست
نهـاده بود بر سـر مردانه بر دست
بگـرد دار مـي گـرديـد و مـي گفت
مرا غيـرت گـرفت اغيـار نگـــرفت
بكـوي دوست مي رفتـم سحـرگاه
بـديـدم سايـه ا ي افتــاده بر راه
مـرا آن يك نظر از خويشتن بــرد
عـلامت بـر سـر راه مـــن آورد
نظر بر روي نامحرم كـه كـردم
ز دست غيرت حـق نيش خـوردم
چرا عاشـق چنيـن حيـران نگـردد
كـه جـز گـرد در جـانـان نگــردد
كســي را كـه آفتاب از در درآيـد
وجـود ذره كـي در چشمش آيــد
بـدارش بر كشيـدنـد سنگســاران
همـي كردند هـرسـو سنگســاران
زدار وسنگ و رشته غم نمي خورد
سر مويـي ز انا الحق كم نمـي كرد
بـه آواز آمدنـد با او به يك بـار
در و ديوار و چوب و رشته و دار
طنـاب عمـر او آن دم گستنـد
به آب وآتش عشقـش بشستنــد
انـانيت به ذات خـود فنـا بـود
انـانيت نبـود آنجــا خـدا بـود
بر آمد موجي از دريا به صحـرا
صدف بگسست وگوهرشد بدريا
انـاي تنگنـا بـر داشت حـــلاج
چـو پر شـد برآمـد شد به تاراج
سبـوي آب در دريا ، چـه سنجد
ولي در كوزه ي كوچـك نگنجــد
ثبـات كـوه پيش از قــوت بـاد
ز هـر بـادي گيـاه آيـد بـه فرياد
هزاران جام ازآن مي بازخوردند
ولــي افشــاء سـر حـق نكـردنـد
همـانگـه كـرد بلبـل عهــد در دم
ننــوشــم نيـز مـي والله اعـلــم
دمي از عشق گلي دارم خروشـي
بر آيد در دلـم هر لحظـه جوشـي
چوگل بربست رفت ازباغ وبستان
مرادم بسته شد چون زير دستان
بنام خداوند بخشنده مهربان