حکایتی از فیه ما فیه
عزیزی در چله نشسته بود برای طلب مقصودی به وی ندا آمد که این چنین مقصود بلند به چله حاصل نشود از چله برون آی تا نظر بزرگی بر تو افتد آن مقصود تو را حاصل شود. گفت آن بزرگ را کجا یابم گفت در جامع، گفت میان چندین خلق، او را چون شناسم که کدامست؟ گفتند تو برو او تو را شناسد و برتو نظر کند نشان آنکه نظر او بر تو افتد آن باشد که ابریق از دست تو بیفتد و بیهوش گردی بدانی که او بر تو نظر کرده است.
چنان کرد. ابریق پر آب کرد و جماعت مسجد را سقایی می کرد و میان صفوف می گردید ناگهان حالتی در وی پدیدآمد شهقه ای بزد و ابریق از دست او افتاد، بیهوش در گوشه ماند خلق جمله رفتند، چون با خود آمد خود را تنها دید. آن شاه که بر وی نظر انداخته بود را آنجا ندید، اما بمقصود خود برسید.
خدای را مردانند که از غایت عظمت و غیرت حق روی ننمایند اما طالبان را به مقصودهای خطیر رسانند و موهبت کنند این چنین شاهان عظیم نادرند و نازنین . گفتم پیش شما بزرگان می آیند؟ گفت ما را پیش نمانده است. دیریست که ما را پیش نیست اگر می آیند پیش آن مصور می آیند که اعتقاد کرده اند . عیسی علیه السلام را گفتند به خانه تو می آییم گفت ما را در عالم خانه کجاست و کی بود؟
آورده اند که عیسی علیه السلام در صحرایی می گردید باران عظیم فرو گرفت . در خانه سیه گوش در کنج غاری پناه گرفت تا باران منقطع گردد. وحی آمد که از خانه سیه گوش بیرون رو که بچگان او بسبب تو نمی آسایند. ندا کرد که یا ربِّ لِابنِ آوی ماوی و لَیسَ لِابنِ مریمَ مَاوی
گفت فرزند سیه گوش را پناهست و جایست و فرزند مریم را نه پناهست و نه جای و نه خانه است و نه مقامست؟
خداوندگار فرمود اگر فرزند سیه گوش را خانه است، اما چنین معشوقی او را از خانه نمی راند. ترا چنین راننده ای هست . اگر تو را خانه نباشد، چه باک ، که لطف چنین راننده ای و لطف چنین خلعت که تو مخصوص شدی که تو را می راند، صد هزار هزار آسمان و زمین و دنیا و آخرت و عرش و کرسی می ارزد و افزونست.
بنام خداوند بخشنده مهربان