روزی عارفی ندایی از غیب شنید:
که ای اهل دل؛
آیا می‌خواهی آنچه از درون تو میدانیم، بر مردم آشکار کنیم تا بفهمند که تو آنقدرها هم که نشان میدهی زاهد و عارف نیستی؟
و عارف پاسخ داد:
آیا تو می‌خواهی که من به مردم بگویم که حد و اندازه بخشش و رحمت تو چقدر است تا آنها بی پروا از خشم تو و با اتکا به رحمت بی انتهایت، به هرکاری که دوست دارند، دست بزنند؟!
مجددا همان ندای غیبی به گوش رسید که گفت:
بسیار خوب عارف،… تسلیـــــم!
نه تو چنین کاری بکن و نه من چنان کاری را انجام میدهم.
او معنای رحیم را میدانست…