چون نی هزار ناله بود در گلو مرا

کو همدمی که پر کند از گفتگو مرا

من شهربند غربت و او بخت سوز غم

با یار خویش فرصت دیدار کو مرا؟

مه خفت و شمع مرد و شب بی سحر رسید

جامم به سنگ خورد و تهی شد سبو مرا

از خاطرات گمشده در دورگاه عمر

باغ بهشت میشکفد پیش رو مرا

چشم من است و اشک غم و گلبن مراد

باشد که بردمد گل یک آرزو مرا

چون نقش سرنوشت در این سینه مانده است

عشقی که گریه میشکند در گلو مرا

ای کوکب امید به شبهای من بتاب

فانوس راه باش در این جستجو مرا

هرشب نگاه روشن و پاک ستارگان

میخواند از دریچه ی چشمان او مرا

دور از لبی که جان به لب آمد ز دوری اش

چون نی هزار ناله بود در گلو مرا

فریدون مژده