کتاب مثنوی معنوی،کتاب ولایت و بیان طریقت اولیاست.

مثنوی معنوی، به یک معنی تماماً کتاب ولایت و بیان طریقت اولیاست. احکام ولایت به بهترین وجهی در این کتاب تبین شده است. در میان کتب عرفانی کمتر کتابی را می توان یافت که به مانند کتاب شریف بتواند اسرار و دقایق و لطایف و اشارات اولیا را با دقیق ترین و عالی ترین تعبیر بیان کند والحق باید گفت این کتاب شریف در میان کتب عرفانی اسلام بلکه در میان آثار عرفانی دیگر کم‌نظیر، اگر نگوییم بی‌نظیر، است.
این کتاب شریف بحری است مواج و زخار و سرشار از گوهرهای بسیار پرقیمت از حقایق الهی که در قالب زیباترین شعر فارسی سروده شده است. ما فقط بحث خود را به یکی از مهمترین مسائل عرفان مولانا که همان مسئله ولایت و اولیا باشد، محدود می‌کنیم.
ولایت از دیدگاه مولانا یک حیات ثانی، مردن از زندگی طبیعت و زنده شدن به حیات معنوی است. قرآن کریم نیز بر این معنی تصریح می‌نماید: اَوَمَن کان مَیتاً فَاحییناه وَ جَعلنا لَهُ نوراً یَمشی به فی النّاسِ کَمَن مَثَلُهُ فِی الظُّلماتِ لَیسَ بِخارجِ مِنه(1) یعنی آیا آن کسی که مرده بود و او را زنده گردانیدیم و برای او نوری قرار دادیم که با آن در میان مردم آید و رود مانند کسی است که در تاریکی فرورفته است و هرگز از آن بیرون نیاید.
اولیا بمانند اسرافیل، جان در تنهای مرده می‌دمند و به انسان حیات دیگر می‌بخشند.

از دهـان آدمـی خوش مشـام
هم پیام حق شنـودم هم سـلام
ویـن سـلام باقیـان بربـوی آن
من ‌همی‌ نوشم بدل خوشتـر ز آن
زان‌سلام ‌او سلام‌حق ‌شـده ‌است
کاتش ‌اندر ‌دودمان‌ خود زده ‌است
مرده ‌است از خود شده زنده برب
زان بود اسـرار حقـش بـر دولـب
مردن تن‌ در ریاضت زندگی ‌است
رنج این تن روح را پایندگی است(2)
هین که اسرافیـل وقتند ‌اولیـا
مرده را زیشان حیـاتسـت و حیا
جانهای مرده اندر گور تـن
بـر جهد ز آوازشان اندر کفـن
گویند این آواز ز آواها جداست
زنـده کردن کـار آواز خداست
ما بمردیم و بکلی کاسـتیم
بانگ حق آمد همه برخاستیم(3)

مولانا علت این امر که اولیا مانند اسرافیل به مرده جان می‌دهند بدین وجه بیان می‌دارد که آنان از خود مرده و به حق زنده شده‌اند و چنان فانی در حق گشته‌اند که به حق می‌بینند و به حق می‌شنوند و همه اوصاف آنان صفات ربانی و حقانی شده است. در ضمن حدیث «قرب نوافل» و «قرب فرائض» و حدیث "من کان الله له" را شاهد می‌آورد. حقایقی که از زبان ولی خدا شنیده می‌شود هرچند از حلقوم اوست. لکن مطلق آن آواز از شاه وجود است.

مطلق آن آواز خود از شه بود
گرچه از حلقوم عبدالله بود
گفته او را من زبان و چشم تو
من‌حواس و من رضا و خشم تو
رو که بی‌یسمع و بی‌یبصر توئی
سرتوئی چه جای صاحب سر توئی
چون شدی من کان لله از وَله
من ترا باشم که کان الله له
گه تویی گویم ترا گاهی منم
هرچه گویم آفتاب روشنم(4)

سر این امر آن است که خداوند اسرار اسماء الهی را به انسان نموده است و راز اسرار اسماء حسنی را از طریق انسان یا ولی کامل بر موجودات دیگر گشوده است. چون انسان مظهر اسماء الهی است، لاجرم نور او نور خداست و نور خداوند از طریق ولی کامل به مؤمنان افاضه می‌شود.

آدمی را او به خویش اسما نمود
دیگران را آدم اسما می‌گشود
خواه از آدم گیرنورش خواه از او
خواه از خم گیر می خواه از کدو(5)

اولیا با قدرت الهی در عالم وجود تسخیر می‌کنند و به قدرت او تیر از کمان جسته را به کمان باز می‌آورند.
پشیمان شدن آنان پشیمان شدن خداست و درهای عناصر و ارکان و موالید از این پشیمانی بسته می‌شود و حتی حرف گفته را ناگفته می‌کنند.

اولیــا را هست قـدرت از اله
تیـر جسته بـاز آرندش بـراه
بستـه درهای موالیـد از سبب
چون پشیمان شد ولی‌زان دست رب
گفته نــاگفته کند از فتح بــاب
تا از آن نی سیخ سوزد نه کباب(6)

اگر عالم وجود را به دریایی تشبیه کنیم اولیا نهنگان این دریا و ماهیان قعر دریای جلال‌اند، از این جهت که در قباب و حجاب عزت حق آرمیده‌اند و عزت و جلال حق مانع از شناخته شدن آنان به اغیار شده است. اولیائی تحت قبابی لایعرفونهم غیری یعنی دوستان من تحت قبه‌های عزت من پنهان‌اند و کسی جز من آنان را نشناسد.

وانـدریـن یـم مـاهیـان پـرفـنند
مـار را از سـحر مـاهی مـی‌کنند
مـاهیـان قـعر دریـای جـلال
بـحرشـان آمـوخته سـحر حـلال
پس محال از تاب ایشان حال شد
نحس آنـجا رفت و نیکو فـال شد
تـا قیـامت گر بگویـم زیـن کلام
صد قیـامت بگذرد ویـن نـاتمـام(7)  

پى نوشتها:

1- سوره انعام آیه 122.
2- همه ارجاعات مثنوی به مصحح نیکلسون، چاپ امیرکبیر می‌باشد. دفتر سوم 5-3361
3- دفتر اول 33-1930
4- دفتر اول 40-1936
5- همان 4-1943
6- همان 71-1669
7- دفتر سوم 601-3598 

منبع کلام :http://daryayejan.ir/post/505