هفت حق واجب مؤمن بر برادر مؤمنش

 

هفت حق واجب مؤمن بر برادر مؤمنش

مؤمن را بر مؤمن هفت حقّ است که خداوند عزّ و جلّ آنها را بر او واجب کرده است و خدا درباره آنها از او بازخواست مى‌کند.
امام جعفر صادق علیه‌السلام به نقل از رسول الله صلی الله علیه و آله فرمودند:

مؤمن را بر مؤمن هفت حقّ است که خداوند عزّ و جلّ آنها را بر او واجب کرده است و خدا درباره آنها از او بازخواست مى‌کند: او را در چشم خود بزرگ شمارد، در دل دوستش بدارد، با مال و دارایى خود یاریش رساند، بر او همان پسندد که بر خود مى پسندد، غیبت او را حرام شمارد، در بیمارى به عیادتش رود، در تشییع جنازه اش شرکت کند و بعد از مرگ جز به خوبى از وى یاد نکند.

متن حدیث:

الإمامُ الصّادقُ علیه السلام قال: قال رسول اللَّه صلی الله علیه و آله:
للمؤمنِ على المؤمنِ سَبْعَةُ حُقوقٍ واجِبَةٍ لَهُ مِن اللّه ِ عزّ و جلّ ، و اللّه ُ سائلُهُ عَمّا صَنَعَ فیها : الإجْلالُ لَهُ فی عَیْنِهِ ، و الوُدُّ لَهُ فی صَدرِهِ ، و المُواساةُ لَهُ فی مالِهِ ، و أنْ یُحِبَّ لَهُ ما یُحِبُ لنَفْسِهِ، و أنْ یُحرِّمَ غِیبَتَهُ، و أنْ یَعودَهُ فی مَرضِ، و یُشَیّعَ جَنازَتَهُ و لا یَقولَ فیهِ بعدَ مَوتِهِ إلاّ خَیرا.


«من لا یحضر،ج4، ص 398- الخصال، ٢٧/ 351»

دعا های واجب قبل از شروع  کار

 امام صادق (ع) فرموده است: برخی دعاهاست که اگر کسی خواندن آن را در وقت خود فراموش کند، سزاوار است آن را قضا نماید و آن این است که هر روز پس از بامداد ده بار دعاهای زیر خوانده شود:
 
«لا اله الاالله وحده لا شریک له، له الملک و له الحمد یحیی و یمیت و یمیت و یحیی و هو حی لا یموت بیده الخیر و هو علی کل شی قدیر»
 
«معبودی جز خدا نیست، تنهاست. شریکی ندارد. مالکیت و ستایش از آن اوست. زنده می کند و می میراند. می میراند و دوباره زنده می کند. زنده ای است که نمی میرد. تمام نیکیها به دست اوست و بر هر چیزی تواناست.
 
«اعوذ بالله السمیع العلیم»
 
«به خداوند شنوای دانا پناهنده می شوم.»

یک نظر مستانه کردی عاقبت

یک نظر مستانه کردی عاقبت

عقل را دیوانه کردی عاقبت

با غم خود آشنای کردی مرا

از خودم بیگانه کردی عاقبت

در دل من گنج خود کردی نهان

جای در ویرانه کردی عاقبت

سوختی در شمع رویت جان من

چارهٔ پروانه کردی عاقبت

قطرهٔ اشک مرا کردی قبول

قطره را در دانه کردی عاقبت

کردی اندر کلّ موجودات سیر

جان من کاشانه کردی عاقبت

زلف را کردی پریشان خلق را

خان و مان ویرانه کردی عاقبت

مو بمو را جای دلها ساختی

مو بدلها شانه کردی عاقبت

در دهان خلق افکندی مرا

فیض را افسانه کردی عاقبت

من به مردی وفا نمودم و او

من به مردی وفا نمودم و او
پشت پا زد به عشق و امیدم
هر چه دادم به او حلالش باد
غیر از آن دل که مفت بخشیدم


دل من کودکی سبکسر بود
خود ندانم چگونه رامش کرد
او که می گفت دوستت دارم
پس چرا زهر غم به جامش کرد


اگر از شهد آتشین لبِ من
جرعه ای نوش کرد و شد سرمست
حسرتم نیست ز آنکه این لب را
بوسه های نداده بسیار است


باز هم در نگاه خاموشم
قصه های نگفته ای دارم
باز هم چون به تن کنم جامه
فتنه های نهفته ای دارم


بازهم می توان به گیسویم
چنگی از روی عشق و مستی زد
باز هم می توان در آغوشم
پشت پا بر جهان هستی زد


باز هم می دود به دنبالم
دیدگانی پر از امید و نیاز
باز هم با هزار خواهش گنگ
می دهندم به سوی خویش آواز


باز هم دارم آنچه را که شبی
ریختم چون شراب در کامش
دارم آن سینه را که او می گفت
تکیه گاهیست بهر آلامش


ز آنچه دادم به او مرا غم نیست
حسرت و اضطراب و ماتم نیست
غیر از آن دل که پر نشد جایش
بخدا چیز دیگرم کم نیست


کو دلم کو دلی که برد و نداد
غارتم کرده ، داد می خواهم
دل خونین ، مرا چه کار آید
دلی آزاد و شاد می خواهم


دگرم آرزوی عشقی نیست
بی دلان را چه آرزو باشد
دل اگر بود باز می نالید
که هنوزم نظر به او باشد


او که از من برید و ترکم کرد
پس چرا پس نداد آن دل را
وای بر من که مفت بخشیدم
دل آشفته حال غافل را

به زمین می زنی و می شکنی

به زمین می زنی و می شکنی
عاقبت شیشهٔ امیدی را
سخت مغروری و می سازی سرد
در دلی ، آتش جاویدی را


دیدمت ، وای چه دیداری وای
این چه دیدار دلآزاری بود
بی گمان برده ای از یاد آن عهد
که مرا با تو سر و کاری بود


دیدمت ، وای چه دیداری وای
نه نگاهی ، نه لب پر نوشی
نه شرار نفس پر هوسی
نه فشار بدن و آغوشی


این چه عشقی است که در دل دارم
من از این عشق چه حاصل دارم
می گریزی ز من و در طلبت
بازهم کوشش باطل دارم


باز لبهای عطش کردهٔ من
لب سوزان تو را می جوید
می تپد قلبم و با هر تپشی
قصهٔ عشق تو را می گوید


بخت اگر از تو جدایم کرده
می گشایم گره از بخت ، چه باک
ترسم این عشق سرانجام مرا
بکشد تا به سراپردهٔ خاک


خلوت خالی و خاموش مرا
تو پر از خاطره کردی ، ای مرد
شعر من شعلهٔ احساس من است
تو مرا شاعره کردی ،ای مرد


آتش عشق به چشمت یکدم
جلوه ای کرد و سرابی گردید
تا مرا واله و بی سامان دید
نقش افتاده بر آبی گردید


در دلم آرزویی بود که مُرد
لب جانبخش تو را بوسیدن
بوسه جان داد به روی لب من
دیدمت لیک ، دریغ از دیدن


سینه ای ، تا که بر آن سر بنهم
دامنی تا که بر آن ریزم اشک
آه ، ای آنکه غم عشقت نیست
می برم بر تو و بر قلبت رشک


به زمین می زنی و می شکنی
عاقبت شیشهٔ امیدی را
سخت مغروری و می سازی سرد
در دلی ، آتش جاویدی را

منوچهری دامغانی

منوچهری دامغانی

 

ابوالنجم احمد بن قوص بن احمد دامغانی شاعر نیمهٔ اول قرن پنجم هجری قمری است. وی پس از تحصیل علوم و فضایل به خدمت امیر منوچهر فلک المعالی پسر شمس المعالی امیرقابوس وشمگیر والی گرگان رسید و به همین جهت تخلص منوچهری را اختیار کرد. وی بر ادب عربی و اشعار شاعران عرب و بر احوال و آثار شاعران پارسی احاطه داشت و نیز بر علوم دینی واقف بود و در دربار سلطان محمود غزنوی منزلتی والا داشت. وی ظاهراً مبتکر مسمط است. دیوان او مکرر به طبع رسیده و قریب به سه هزار بیت دارد. وفات او به سال ۴۳۲ هجری قمری اتفاق افتاده است و گویا در جوانی وفات یافته است.

قطعه ای از اشعار او:

غرابا مزن بیشتر زین نعیقا

که مهجور کردی مرا ازعشیقا

نعیق تو بسیار و ما را عشیقی

نباید به یک دوست چندین نعیقا

ایا رسم و اطلال معشوق وافی

شدی زیر سنگ زمانه سحیقا

عنیزه برفت از تو و کرد منزل

به مقراط و سقط اللوی و عقیقا

خوشا منزلا، خرما جایگاها

که آنجاست آن سرو بالا رفیقا

بود سرو در باغ و دارد بت من

همی بر سر سرو باغی انیقا

ایا لهف نفسی که این عشق بامن

چنین خانگی گشت و چونین عتیقا

ز خواب هوی گشت بیدار هرکس

نخواهم شدن من ز خوابش مفیقا

بدان شب که معشوق من مرتحل شد

دلی داشتم ناصبور و قلیقا

فلک چون بیابان و مه چون مسافر

منازل: منازل، مجره: طریقا

بریدم بدان کشتی کوه‌لنگر

مکانی بعید و فلاتی سحیقا

بهترین راه زندگی

 

 بهترین راه زندگی
گاهی اوقات فکر می‌‌کنیم مهم نیست چه داشته باشیم یا چقدر، مهم این است كه از همانی كه داریم راضی باشیم ؟! آدم‌هایی را می‌شناسیم که خیلی چیزها دارند اما باز هم احساس خوشبختی نمی‌‌کنند ولی کسانی هم هستند که کم دارند ولی راضی‌اند شاید رضایت از زندگی همان خوشبختی است ، اگر این درست باشد، پس باید برای خوشبخت بودن یاد بگیریم که راضی باشیم»

زندگی مجموعه‌ای از لحظه‌هاست! چون پشت این لحظه، لحظه بعدی  و پشت اون لحظه بعدی و بعدی و …پس، اگر می‌خواهید  در كلیت بزرگ زندگی راضی باشید اول باید تمرین كنید تا در لحظه راضی باشید.

استادی که درس شادبودن می‌داد می‌گفت :
"اگه كسی تصمیم بگیرد فقط  در لحظه اكنون راضی باشد، بعد ، به لحظه بعدی كه رسید، باز در لحظه اكنون راضی باشد و بعد به لحظه بعدی كه رسید باز …..

او فقط برای راضی و شادبودن در یك لحظه تلاش كرده است، اما یك دفعه می‌بیند پنج سال است كه راضی و خشنود است! اگه كسی از لحظه اكنونش ناراضی باشد، بعد، از لحظه بعد هم نا راضی باشد ، بعد… به خودش می‌اید و می‌بیند پنجاه سالش است و همه این پنجاه سال را نا راضی بوده است ! "

به همین دلیل دانشمندان ذهن به لحظه، اكنون می‌گویند: لحظه ابدی اكنون. این استاد می‌گفت:

شرط رضایت این است  كه در لحظه ابدی اكنون راضی و شاد باشید!!
اصلا" مهم نیست در لحظه اكنون چی كار می‌كنید، فقط تصمیم بگیرید مراقبه كنید كه از هر كاری كه  در لحظه انجام میدهید احساس رضایت و شادی كنید. به این كار می‌گویند مراقبه لحظه ابدی اكنون. این كار، اتفاقا" بر خلاف تصور، كار خیلی راحتی نیست. دانشمندان معتقدند در هر عمل و كاری كه انجام می‌شود  مقداری انرژی نهفته است و ما فقط در صورتی كه روی ان كار مراقبه داشته باشیم می‌توانیم ان انرژی را دریافت كنیم.

برای مثال از صبح شروع می‌كنیم. از خواب که بیدار شدیم، دست و صورتمون را می‌شوییم و در همون حال به صد تا چیز فكر می‌كنیم، سپس صبحانه می‌خوریم در حالی كه فكرمان هزار جای دیگر است غیر از صبحانه خوردن. بعد… در واقع هر كاری كه انجام می‌دهیم به همه چیز فكر می‌كنیم غیر از همان كار. این باعث می‌شود انرژی پنهان كارها را دریافت كه نكنیم، هیچ! كلی هم انرژی ذخیره شده‌مان را نیز بی‌جهت خرج كنیم!

زندگی در لحظه حال نیاز به تمرین زیادی دارد اما قطعا قابل دسترسی می باشد.

راه زندگی کردن,بهترین راه زندگی کردن

تمرین‌هایی برای درك و لذت بردن در لحظه ابدی اكنون:
از فهرست های انجام کار خلاص شوید اگر می خواهید در حال زندگی کنید، باید برنامه ریزها و فهرست ها را کنار بگذارید. فقط اجازه دهید آنچه قرار اتفاق بیفتد و هنگامی که پیش آمد با آن درگیر شوید. مشکلی که در رابطه با فهرست ها وجود دارد این است که باعث می شود شما به پیش بینی آینده بپردازید و درنتیجه نگران این باشید که اگر مطابق لیست کارها به اتمام نرسد چه کنید؟

نفس عمیق بکشید آیا می دانید که تنفس به شما کمک می کند تا با لحظه حال تماس پیدا کنید؟ این کارهایی است که می توانید انجام دهید:

برای چند لحظه چشمان خود را ببندید، تمام مشغله های ذهنی خود را پاک کنید.
حالا نفسی عمیق بکشید. هوا را استنشاق کنید.

روی حرکت هوایی که وارد شش ها و دیافراگم شما می شود تمرکز کنید. حال هوا را به آرامی توسط دهان خود از بدن خارج کنید.

اکنون هر بار که شش ها و دیافراگم شما کاملا آرامش می یابند را احساس کنید.
زمانیکه در حال انجام این کار هستید، می توانید به پیام های پنهان گوش دهید یا با آنها صحبت کنید. پیام های پنهان می توانند شدیدا قوی عمل کنند به خصوص اگر به آنها اجازه دهید نه تنها بر روی ضمیر ناخودآگاه شما، که بر روی ضمیر هوشیار شما نیز چیره شوند.

برخی از پیام های پنهان که می توانید آنها را به کار برید عبارتند از:
من در لحظه حال زندگی می کنم
من خودم را روی لحظه کنونی متمرکز می کنم
من مایل در زمان حال زندگی کنم
من بر گذشته و آینده مقدم هستم
من امروز با روح و ذهن خود در آغوش می گیرم

ببخشید با بخشش افرادی که به شما آسیب رسانده اند و بخشیدن خودتان به خاطر اشتباهاتی که انجام داده اید، اجازه دهید گذشته برود. همچنین با بخشش شما از احساسات منفی مانند تنفر، خشم، درد و … رهایی می بابید.

واقعیت را بپذیرید واقعیت می گوید شما نمی توانید آینده را کنترل کنید. شما قطعا می توانید برنامه ریزی کنید اما آن چیزی را تضمین نمی کند.

شما نباید به خاطر آینده مشقت بکشید، وقتی می دانید واقعا نمی توانید پیشامدها را پیشگویی کنید. تنها بیاموزید از امروز لذت ببرید.

اطراف خود را با افراد مثبت اندیش پر کنید افراد مثبت اندیش اغلب افراد شادی هستند. آنها آینده خود را پیش بینی می کنند اما اجازه نمی دهند که این موضوع چگونگی زندگی آنها را در زمان حال کنترل کند. آنها از گذشته خود ناله و شکایت نمی کنند. می توانید از آنها خیلی چیزها بیاموزید.

و حرف  آخر این که:
اگر بطور کامل در لحظه زندگی کنید، از گذشته آسیب نمی بینید.
مهم نیست گذشته چه بوده است . در زمان حال زندگی کنید

هنر زندگی کردن در لحظه حال ، هنری که کمتر کسی از آن بهره مند میباشد اما اگر بتوان آن را بدست آورد زندگی سرشار از لذت خواهد شد.

پس،  لبخند بر لب داشته باش. حالا آماده باش تا در لحظه ابدی اكنون، شاد و راضی باشی. از همین حالا شروع كن! چون امروز اولین روز از روزهای باقی‌مانده عمر توست.

 
 

عاشق سالك و عارف الهى مى‏گويد:

عاشق سالك و عارف الهى مى‏گويد:

وقتى در يكى از ممالك گذارم افتاد. طبيبى را كه آثار دانش و آيات بينش از او ظاهر و هويدا بود در كويى ديدم به معالجت مشغول است.

جمعى كثير از مرد و زن بر گرد او نشسته‏اند و منتظر گرفتن نسخه براى علاج دردند.

من نيز در گوشه‏اى نشستم. چون از دستورالعمل بيماران خلاصى يافت روى به من كرده و گفت:

اگر تو را نيز مطلبى هستى بگوى.

گفتم: سال‏هاست به مرضى مبتلا هستم، اگر توانى آن را معالجت نماى.

گفت: آن كدام است؟

گفتم: مرض گناه، اگر از براى آن دوايى دارى از براى من بيان كن.

طبيب لحظه‏اى سر به زير افكند، پس قلم برداشت و گفت: از براى تو نسخه‏اى بنويسم آن را نيكو فهم نماى و بدان عمل كن.

آن‏گاه قلم و كاغذ برداشت و اين كلمات نوشت:

ريشه‏هاى فقر را برگير، با برگ‏هاى صبر و هليله فروتنى و بليله افتادگى و روغن گل‏ بنفشه ترس، با گل خطمى دوست و تمر هندى قرار، با گل سرخ راستى، چون اين دواها را به ميزان خود گرفتى، محل آن را در ديگ دانش قرار ده و آب بردبارى و حقيقت به روى آن بريز و آتش آرزومندى زير آن ديگ برافروز و سوزندگى بر آن بيفزاى و آن را با ستام خشنودى حركت ده و سمقونياى زارى و بازگشت بر آن اضافه كن و به روى آن مقّل طاعت بريز، سپس در عمل بكوش و آن شربت را در دكان خلوت بنوش، پس از نوشيدن تلخى دهان را با آب وفا مضمضه كن و نيكو كن مزه دهان خود را به مسواك ترس و گرسنگى، سپس به جهت آن كه قى عارض نگردد، سيب قناعت را ببوى و لب‏هاى خود را به دستمال بازگشت از غير خدا پاك نماى، پس اين شركت كه از تركيب آن دواها ساخته شد، گناهان را بَرد و تو را به خداى بزرگ و داناى رازها نزديك مى‏كند.

چون اين كلمات را از آن طبيب دانشمند شنيدم، تغيير كلّى در حالت من پديد گشت و من نيز قلم برداشته اين كلمات را براى وى نگاشتم:

خداوند را بندگانى است كه درختان گناه را در ديده مى‏نشانند و آن‏ها را به آب توبه بازگشت سيراب مى‏كنند، بار آن‏ها اندوه و پشيمانى است، ميوه آن را بى‏جنون مى‏چينند و بلادت و بلاهت را بر خود بسته، بى‏آن كه درماندگى در كردار يا گنگى در گفتار آن‏ها باشد، اين گروه از دانشمندانند و معرفت دار به خدا و رسول، از جام پاك وحدت مى‏نوشند و بر درازى بلا توانايى پيدا مى‏كنند، دل‏هاى آن‏ها در عالم ملكوت سرگشته و ترسان مى‏شود و بين پرده‏هاى جبروت خيالاتشان حركت مى‏كند.

پناه مى‏برند به سايه برگ‏هاى پشيمانى و مطالعه مى‏كنند كتاب گناهان خود را و روح آنان دمساز شكيبايى و ترس مى‏گردد، تا وقتى كه به اعلا درجه زهد برسند و همآغوش با نردبان ورع شوند.

شكنجه و تلخى ترك دنيا را به خود مى‏خرند و آن‏گاه به ريسمان رهايى پيروز گردند و به گوشه آسايش و تندرستى مى‏رسند، روحشان به بلندى‏ها رسد، تا وقتى كه به باغ‏هاى‏ فراخى و آسودگى اقامت كنند، فرو روند در درياى حيات الهى و محكم سازند خندق‏هاى شكيبايى و بگذارند از پل‏هاى نهرهاى بزرگ هواهاى نفسانى، آن‏گاه كه منزل كنند به سرچشمه بادبان‏هاى آن كشتى‏هاى مراد و حركت كنند در درياى بهبودى، تا وقتى كه برسند به سواحل آسايش و معدن و محلّ بزرگى و جلالت.

يافعى مى‏گويد: من نيز نثراً و نظماً در اين معانى چيزى نگاشته‏ام كه قسمتى از آن بدين شرح است:

چون از جانب حق به عباد، امور معنوى و ترقّيات روحى و عنايات و الطاف خاصه برسد، از خود آنچه غير اوست دور كنند و به طرف مقامات پيوستگى سفر كرده و با كرامت و زهد و تقوا يارى جويند، تقوايى كه گويا اجزائش به آب پاكى و يگانگى و پسنديدگى خمير شده، اسب‏هايشان در باغ رياضت در حركتند و پنهان مى‏نمايد.

توسن سركش نفس را آن چنان لجام مى‏زنند كه به غير صاحب خود نتواند به جايى بنگرد و آن‏ها را به تازيانه ترس بازدارند و به اسباب آرزومندى حركت دهند و آن‏ها را به منتهاى آرزومندى كه رسيدن به حق است، در پهنه سختى و رنج برانند، تا آن‏گاه كه به جاى پاكيزه با عظمتى برسند و دست يابند به مراتب عالى باز نيت‏هاى سپيدى و عرايس انوار در باغات خوشى و معارف اسرار.

اين راهى كه طى مى‏كنند پر است از لشكرهاى آرزوهاى نفسانى، ولى اينان بازدارند آن لشكرها را از هجوم به خود و بكشند نفوس آرزوها را به شمشيرهاى خلاف نفس و بزنند سواران طبع سركش را به نيزه‏هاى ترك عادات گذشته و پاكيزه كنند به آب ديده ناپاكى گناهان خود را و بدى‏ها و ساير برنامه‏هاى زشت را، تا بى‏عيب شود عبادت آن‏ها و نياز آنان فقط نياز به پاكيزگى جان و نماز شود، از دردهاى دوستى غلط دل آنان علاج شود، درخت‏هاى بدى طبع را به آتش اندوه دل غمين بسوزانند و با گلاب اوراد و اذكار خود را خوشبو نمايند و به نام خدا مردگان خود را زنده كنند

 

 


منبع : پایگاه عرفان

در تحقیق شریعت و بیان طریقت

در تحقیق شریعت و بیان طریقت

 
شیخ محمود شبستری
 

سوالی چند کردم از حکیمی

سوالی نیک هست از علم نیمی

شریعت چیست گفتم گفت بسیار

برای خود به امر حق کنی کار

بگفتم چیست مقصود از شریعت

بگفتا آن که دریابی طریقت

بدو گفتم طریقت چیست گفتن

بگفتا رو به سوی دوست رفتن

بگفتم چیست پایان طریقت

بگفتا هست پایانش حقیقت

بگفتم از حقیقت چیست حاصل

بگفتا آن که گردد جانت واصل

بدو گفتم چه باشد وصل با جان

بگفتا وصل جان را قرب حق دان

بگفتم قرب حق از چیست امروز

بگفت از بُعد نفس و آه دلسوز

بگفتم بُعد نفس از چه بدانم

بگفتا از تصوف ای چو جانم

بگفتم چیست تحقیق تصوف

بگفتا ای اخی ترک تکلف

بگفتم ترک آن معنی چه سانست

بگفتا آن که درویشی همان است

بگفتم چیست درویشی و درویش

بگفتا آنچه داری آوری پیش

بدو گفتم نشانم ده که چونست

بگفتا آن نشان از ما برونست

اگرچه مختصر گفتم بیانش

ولیکن معتبر می‌دان عیانش

نشانی بی نشان دارند ایشان

که جز حق در نظر نارند ایشان

خوشا وقت کسی کان حال دارد

ز حال خویش ترک قال دارد

هر آن کس را که این معنی نشان است

نمی‌گوید چو من کل اللسان است

آشنائی با سوره فتح قرآن

فتح یعنی پیروزی و این سوره مدنی است.

 در آیه نخست این سوره می خوانیم:
(ما تو را پیروزی بخشیدیم. درخشان و آشکار)
مراد از این پیروزی صلح حدیبیه است که قرآن آن را فتح مبین و پیروزی آشکار. روشن نامیده است. این سوره پس از آن صلح نازل شده است. داستان صلح حدیبیه چنین است:
شش سال از هجرت پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) می گذشت. تا آن هنگام سه جنگ مهم بین مسلمانان و کفار قریش رخ داده بود: جنگ بدر در سال دوم هجری، جنگ احد در سال سوم هجری و جنگ خندق یا احزاب در سال پنجم هجری.
اواخر سال ششم، پیامبر بزرگوار اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) رؤیای شیرینی دید. خداوند در آن رؤیای صادقه به رسول گرامی خویش دستور داد که داخل مسجد الحرام شود مراسم حج به جای آورد.
رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) این مطلب را به اصحاب خود بازگو کرد و دستور داد تا با او به سوی مکه رهسپار شوند. پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) در مدینه احترام ماههای حرام (33) را یادآور شد و فرمود: ما فقط برای زیارت خانه خدا می رویم. و به مسلمانان دستور داد که از حمل هر نوع اسلحه، جز شمشیری که مسافر در حال سفر همراه خود می برد خودداری کنند.
1400 تن از مسلمانان در ماه ذی القعده به سوی مکه رهسپار شدند. این عمل بسیار خطرناک بود، چرا که قریش داغ جنگ بدر و احد و احزاب را در دل داشتند و دارای نیرو و قوای بسیار بودند.
به طور عادی، احتمال برگشت به مدینه وجود نداشت. چرا که مسلمانان از نظر تعداد نفرات، کم و بدون ساز و برگ جنگی بودند و نیروی قریش بسیار، و مکان روبرو شدن نیز مکه یعنی پایگاه قریش بود.
سران قریش جمعی را به سرداری خالد بن ولید فرستادند، تا در سر راه آنان موضع گرفته و از ورود مسلمانان جلوگیری کنند.
حضرت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) پس از اطلاع از آن، مسیری را در پیش گرفت که با آنان روبرو نشود. در نقطه ای به نام حدیبیه که در نزدیکی مکه است، شتر آن حضرت زانو زد و دیگر قدم از قدم برنداشت. حضرت فرمود تا همگی از مرکب ها فرود آیند و خیمه ها را بر پا کنند. قریش برخورد مسالمت آمیز پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را فهمیدند. با رفت و آمد نمایندگانی از طرفین کار به مذاکره کشید که نتیجه آن صلح حدیبیه بود.
به موجب این صلح قرار شد مسلمانان و قریش تا ده سال جنگ نداشته باشند و اگر کسی از قریش به طرف مسلمانان آمد و یا اگر کسی از مسلمانان به طرف قریش رفت، آزارش ندهند و در امانش بدارند، و نیز رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) آن سال را به مدینه بازگردد و سال بعد، برای زیارت وارد مکه شود.
این صلح مقدمه فتح مکه با بیش از ده هزار نفر نیروی مسلمان در سال هشتم هجری گردید، چرا که جمع کثیری از مشرکین در این دو سال، یعنی فاصله زمانی بین صلح حدیبیه و فتح مکه، اسلام آوردند. این امر در سایه احساس امنیتی بود که با صلح حدیبیه برایشان فراهم آمده بود. علاوه بر آن وقتی مسلمانان از ناحیه قریش فکرشان آسوده شد خیبر و آبادیهای اطراف آن را فتح کردند و شوکتی بیشتر یافتند و دامنه اسلام بدین ترتیب وسعت یافت (34)؛ نفرات مسلمانان بیشتر شد و سرزمینهای بیشتری را فتح کردند. سرانجام با شرایط مناسبی که برایشان فراهم شده بود توانستند در سال هشتم هجری، با نیروی بیش از ده هزار نفر به سوی مکه حرکت و آن را فتح کنند.
آری از آنجا که صلح حدیبیه مقدمه فتح مکه بود، خداوند این صلح را فتح مبین نامید.
در این سوره به برخی از وقایع، در پیرامون این جریان (35) می پردازند، مانند: تخلف اعراب از شرکت در این سفر و جلوگیری مشرکین از ورود مسلمانان به مکه و نیز بیعت مؤمنان با رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در زیر درخت، که به بیعت رضوان مشهور است.

کتاب گلستان سوره‌ها – ص 41
محمدحسین جعفری

مهم ترین منشأ گناه و نافرمانی خداوند چیست؟

مهم ترین منشأ گناه و نافرمانی خداوند چیست؟

مهم ترین منشأ گناه و نافرمانی خداوند غفلت و جهل انسان است. اگر شیطان بتواند کسی را از مقام خود، عظمت، علم، حکمت و لطف خداوند، نعمت های بی شمار او، مضرات و عواقب گناه و… غافل کند، او را به آسانی به وادی گناه و نا فرمانی می کشاند. همچنین جهل و نادانی به ارزش‏های وجودی انسان، جهل به آثار ارزندۀ پاکدامنی و عفت، جهل به عواقب گناه و بالاخره جهل به اوامر و نواهی الاهی باعث ارتکاب بسیاری از گناهان است.

بهترین راه برای نجات از گناه از بین بردن جهل و غفلت است. اگر ما همواره به عظمت خدا و نعمت های بی شماری که به ما و دیگر بندگانش بخشیده است توجه داشته باشیم در صدد شکر گزاری و جبران نعمت های او خواهیم بود نه به دنبال عصیان و سرکشی. و اگر به علم و حکمت و لطف خداوند در قانون گذاری و حرام و حلال کردن کارها و اشیاء توجه و اطمینان داشته باشیم در می یابیم که هر آنچه را خداوند بر ما حلال کرده قطعا خیر و صلاح و منفعت ما در آن است و هر آنچه را خداوند بر ما حرام کرده قطعا به ضرر ما بوده است و این جاست که هیچگاه صلاح و منفعت خویش را رها نخواهیم کرد و به دنبال شر و ضرر نخواهیم رفت.
 
و اگر انسان به ارزش و مقام والای خود در بین دیگر مخلوقات توجه کند و  این که گناه این ارزش و مقام را از بین خواهد برد، حاضر نخواهد شد تا این ارزش بزرگ را برای لذت آنی و بی ارزش و زود گذر از دست بدهد.

توصیف امام حسین(ع) در تورات و انجیل و زبور

توصیف امام حسین(ع) در تورات و انجیل و زبور
امام رضا(ع) فرمود: تو را به حق ده معجزه‌‏اى که خداوند بر موسى بن عمران اعطا نمود، قسم مى‏‌دهم، آیا این پنج تن، در تورات به عدل و فضل توصیف نشده‏‌اند؟ گفت: آرى، و کسى که منکر آن شود به خدا و پیامبرانش کافر گردیده است. امام رو به او کرد و فرمود: فلان سفر از تورات را بیاور و شروع کرد به خواندن.
تولد امام حسین و روز پاسدار مبارک باد توصیف امام حسین(ع) در تورات و انجیل و زبور
به این مطلب امتیاز دهید
0% 0% بازدید
به گزارش سرویس دینی جام نیـوز، امام رضا(علیه السلام) در سفری که به بصره داشتند در مجلسی در حضور مردم و دانشمندان ادیان و مذاهب بر بالای منبر رفتند پس، از سخنان و پرسش و پاسخ، سِفْر(جزئی از تورات و انجیل) اول از زبور را خواند. تا این‌که به نام محمّد، على، فاطمه و حسنین(علیهم السلام) رسید. فرمود: اى رأس الجالوت! (بزرگ یهود) تو را به خدا! آیا اینها در زبور داود نیست؟

رأس الجالوت گفت: آرى، عین مطالب و نام‌‌ها در زبور آمده است.


حضرت فرمود: تو را به حق ده معجزه‌‏اى که خداوند بر موسى بن عمران اعطا نمود، قسم مى‏‌دهم، آیا این پنج تن، در تورات به عدل و فضل توصیف نشده‏‌اند؟
گفت: آرى، و کسى که منکر آن شود به خدا و پیامبرانش کافر گردیده است. امام رو به او کرد و فرمود: فلان سفر از تورات را بیاور و شروع کرد به خواندن.


رأس الجالوت از خواندن و فصاحت و بلاغت حضرت، تعجّب کرد. وقتى امام به نام مقدس محمّد(صلی اللله علیه وآله) رسید، رأس الجالوت گفت: آرى، اینها احماد و دختر او، الیا، شبر و شبیر هستند که معناى آن به عربى مى‌‏شود: محمّد، فاطمه، على، حسن و حسین.


حضرت، سفر سوم از انجیل را گرفته و خواند، تا رسید به نام پیامبر اسلام(صلی اللله علیه وآله)، سپس رو به جاثلیق (رئیس مسیحیان در ممالک اسلامی) نموده، فرمود: این پیامبرى که در این‌جا توصیف شده است، کیست؟ جاثلیق گفت: او را توصیف کن.


حضرت فرمود: چیزى از خود نمى‌‏گویم، بلکه توصیف خدا را ذکر مى‌‏کنم؛ او صاحب ناقه و عصا و کسا مى‌‏باشد، پیامبر امّى است که نام مبارک او در تورات و انجیل نوشته شده، امر به معروف و نهى از منکر مى‌‏کند و حلال و حرام خدا را بیان مى‏‌نماید. طیّبات و پاکی‌‌ها را حلال و خبائث و ناپاکی‌‌ها را حرام مى‌‏نماید. تکالیف و گناهان سخت را بر مى‌‏دارد. و زنجیرهایى را که مانع از پیمودن راه رستگارى و طریق عدل و مستقیم مى‌‏‌شوند، از بین مى‌‏برد. اى جاثلیق! تو را به حق عیسى- که روح خدا و کلمه او بود- آیا در انجیل این توصیفات را براى این پیامبر ندیده‌‏اى؟


جاثلیق سرش را پایین انداخت و دانست که اگر انکار کند، کافر خواهد شد. بعد گفت: آرى، این صفات در انجیل هست و عیسى(علیه السلام) نام این پیامبر را آورده است.


امام فرمود: اکنون که انکار نکردى و به این مطالب اقرار نمودى، سفر دوم انجیل را نیز بیاور که در آن‌‌جا نام آن پیامبر و جانشینش على(علیه السلام) و نام دخترش فاطمه و فرزندانش حسن و حسین (علیه السلام) ذکر شده است.
 

منبع: الخرائج و الجرائح، ج ‏1، ص 341 - 349

ساخت بلندترین مناره دنیا در الجزایر

ساخت بلندترین مناره دنیا در الجزایر
الجزایر در حال ساخت یکی از بزرگترین مساجد دنیاست که تک مناره آن با ارتفاع ۲۶۵ متر،‌ بلندترین مناره در جهان خواهد بود.
 این مسجد که مساحت آن ۲۰ هزار متر مربع است، علاوه بر فضای عبادی با ظرفیت ۱۲۰ هزار نمازگزار، شامل کتابخانه‌ای با گنجایش یک میلیون جلد کتاب، یک مدرسه قرآنی و موزه تاریخ و هنر اسلامی خواهد بود. 
 
همچنین برق آن از طریق پنل‌های خورشیدی تأمین می‌شود و سازوکاری برای جمع‌آوری آب باران و استفاده از آن نیز در مسجد تعبیه می‌شود. 
 
 
انتظار می‌رود، ساخت این مسجد بزرگ در سال ۲۰۱۷ میلادی به اتمام برسد. 
 
بر اساس برآوردها،‌ هزینه ساخت مسجد اعظم الجزایر حدود ۱,۴ میلیارد دلار است، که این هزینه گزاف انتقاداتی را برانگیخته است. 
 
 
منبع: ایکنا

از گردش گیتی گله روا نیست

از گردش گیتی گله روا نیست

هر چند که نیکیش را بقا نیست

خوشتر ز بقا چیز نیست ایرا

ما را ز جهان جز بقا هوا نیست

چون تو ز جهان یافتی بقا را

چون کز تو جهان در خور ثنا نیست؟

گیتی به مثل مادر است، مادر

از مرد سزاوار ناسزا نیست

جانت اثر است از خدای باقی

ناچیز شدن مر تورا روا نیست

فانی نشود هر چه کان بقا یافت

زیرا که بقا علت فنا نیست

ترسیدن مردم ز مرگ دردی است

کان را به جز از علم دین دوا نیست

نزدیک خرد گوهر بقا را

از دانش به هیچ کیمیا نیست

الفنج‌گه دانش این سرای است

اینجا بطلب هر چه مر تو را نیست

زین بند چو گشتی رها ازان پس

مر کوشش والفنج را رجا نیست

گویند قدیم است چرخ و او را

آغاز نبوده‌است و انتها نیست

ای مرد خرد بر فنای عالم

از گشتن او راست‌تر گوا نیست

چون نیست بقا اندرو تو را چه

گر هست مر او را فنا و یا نیست؟

این گردش هموار چرخ ما را

گوید همی «این خانهٔ شما نیست»

این پیر چو این هست، پس چه گوئی

زین بهتر و برتر دگر چرا نیست؟

این جای فنا همچو آسیایی است

آن دیگر بی‌شک چو آسیا نیست

بپسیچ مر آن معدن بقا را

کاین جای فنا را بسی وفا نیست

داروی بدی و خطاست توبه

آن کیست که او را بد و خطا نیست؟

روزی است مر این خلق را که آن روز

روز حسد و حیلت و دها نیست

آن روز یکی عادل است قاضی

کو را به جز از راستی قضا نیست

نیکی بدهدمان جزای نیکی

بد را سوی او جز بدی جزا نیست

آن روز دو راه است مردمان را

هرچند که‌شان حد و منتها نیست

یک راه همه نعمت است و راحت

یک راه به جز شدت و عنا نیست

من روز قضا مر تو را هم امروز

بنمایم اگر در دلت عما نیست

بنگر که مر آن را خز است بستر

وین را بمثل زیر بوریا نیست

وان را که بر آخر ده اسپ تازی است

در پای برادرش لالکا نیست

مسعود همه بر حریر غلطد

بر پشت سعید از نمد قبا نیست

آن روز هم اینجا تو را نمودم

هر چند مر آن را برین بنا نیست

مر چشم خرد را، ز علم بهتر،

این پور پدر، هیچ توتیا نیست

گر بر دل تو عقل پادشاه است

مهتر ز تو در خلق پادشا نیست

ایزد بفزایاد عقل و هوشت

زین طیره مشو کاین سخن جفانیست

دنیا بفریبد به مکر و دستان

آن را که به دستش خرد عصا نیست

چون دین و خرد هستمان چه باک است

گر ملکت دنیا به دست ما نیست؟

شرم از اثر عقل و اصل دین است

دین نیست تو را گر تو را حیا نیست

بفروش جهان را به دین که او را

از دین و ز پرهیز به بها نیست

ای گشته رهی شاه را، سوی من

گردنت هنوز از هوا رها نیست

ای کام دلت دام کرده دین را

هش‌دار که این راه انبیا نیست

نعلین و ردای تو دام دیو است

نزدیک من آن نعل یا ردا نیست

گر نیست به تقدیر جانت خرسند

با هوش و خرد جانت آشنا نیست

ما را به قضا چون کنی تو خرسند

چون خود به قضا مر تو را رضا نیست؟

این آرزو، ای خواجه، اژدهائی است

بدخو که ازین بتر اژدها نیست

ایزد برهانادت از بلاهاش

به زین سوی من مر تو را دعا نیست

من مانده به یمگان درون ازانم

کاندر دل من شبهت و ریا نیست

آهوی محالات و آرزو را

اندر دل من معدن چرا نیست

ای خواجه ریا ضد پارسائی است

آن را که ریا هست پارسا نیست

نوای تازه فریدون مشیری

شنيدم مصرعي شيوا، كه شيرين بود مضمونش

« منم مجنون آن ليلا كه صد ليلاست مجنونش‌»

 

به خود گفتم تو هم مجنون يك ليلاي زيبايي

كه جان داروي عمر توست در لبهاي ميگونش

 

بر آر از سينه جان شعر شورانگيز دلخواهي

مگر آن ماه را سازي بدين افسان افسونش!

 

نوايي تازه از ساز محبت، در جهان سركن،

كزين آوا بياسايي ز گردش‌هاي گردونش.

 

به مهر آهنگ او روز و شبت را رنگ ديگر زن

كه خود آگاهي از نيرنگ دوران و شبيخونش.

 

ز عشق آغاز كن، تا نقش گردون را بگرداني،

كه تنها عشق سازد نقش گردون را دگرگونش،

 

به مهر آويز و جان را روشنايي ده كه اين آيين

همه شادي است فرمانش، همه ياري است قانونش

 

غم عشق تو را نازم، چنان در سينه رخت افكند

كه غم‌هاي دگر را كرد از اين خانه بيرونش!

 

غرور حسنش از ره مي‌برد، اي دل صبوري كن!

به خود باز آورد بار دگر شعر فريدونش.