فریدون مشیری در بیشه زار یادها

شب بود و ابر تيره و هنگامه باد

ناگاه برگ زرد ماه از شاخه افتاد!

من ماندم و تاريكي و امواج اوهام

در جنگل ياد!

 

آسيمه سر، در بيشه‌زاران مي‌دويدم.

فريادها بر مي‌كشيدم.

درد عجيبي چنگ‌زن در تار و پودم.

من، ماه خود را،

گم كرده بودم!

 

از پيش من صف‌هاي انبوه درختان مي‌گذشتند

...- « بي ماه من، اينها چه زشتند! ...»

 

-        آيا شما آن ماه زيبا را نديديد؟

-        آيا شما، او را نچيديد؟...

 

ناگاه ديدم فوج اشباح

دست كسي را مي‌كشند از دور، با زور

پيش من آوردند و گفتند:

اهريمن است اين!

                    خودكامه باد!

ديوانه مستي كه نفرين‌ها بر او باد!

 

ماه شما را

اين سنگدل از شاخه چيده‌ست!

او را همه شب تا سحر در بر كشيده‌ست!

آنگاه تا اعماق جنگل پر كشيده‌ست.

 

من دستهايم را به سوي آن سيه‌چنگال بردم

شايد گلويش را فشردم!

چيزي دگر يادم نمي‌آيد ازين بيش

از خشم، يا افسوس، كم‌كم رفتم از خويش!

 

دربيشه‌زار يادها، تنهاي تنها

افتاده بودم، باد در دست!

در آسمان صبحدم، ماه،

مي‌رفت سرمست!

چرا شیعیان در نماز به مُهر سجده می‌کنند؟

چرا شیعیان در نماز به مُهر سجده می‌کنند؟
آیت‌الله بطحائی گلپایگانی گفت: از جمله اشكالاتی كه وهابیون به شيعيان می‌گیرند، استفاده از مُهر برای اقامه نماز است.
 آیت‌الله سید هاشم بطحایی گلپایگانی، عضو مجلس خبرگان رهبری و مرجع تقلید با اشاره به سجده شیعیان به مُهر در نماز گفت: از جمله اشكالاتي كه به شيعيان گرفته شده و وهابيون آن را دست‌آویزی برای توهمات خود قرار داده‌اند، استفاده از مُهر برای اقامه نماز است در حالی که این امر سنت پیامبراکرم(ص) بوده است.   
 
 
وی افزود: پیامبراکرم(ص) می‌فرماید «و جعلت لي الارض مسجداً و طهوراً» یعنی خداوند زمین را برای من وسیله سجده و طهارت قرار داد، بنابراین در احکام نیز ابتدا سجده بر زمین تاکید شده و پس از آن بر هرچه که قابل خوردن و پوشیدن نباشد.
 
 
بطحائی گلپایگانی اظهار داشت: در روایات و جلد دوم کتاب سنن بیهقی آمده است که«جابر بن عبدالله انصاری می‌گويد با پيامبر ـ صلی الله عليه و آله ـ نماز ظهر می‌خوانديم، مشتی سنگريزه برگرفتم و در دست نگه داشتم تا خنك شود و به هنگام سجده بر آنها پيشانی گذاردم و اين به خاطر شدت گرما بود. بعد راوی می‌افزايد اگر سجده بر لباسي كه بر تن داشت جايز بود از برداشتن سنگريزه ها و نگهداری آن آسان‌تر بود.»
 
 
این مرجع تقلید خاطرنشان کرد: بنابراین خود صحابه هم اين موضوع را مي دانستند و درموقع سجده بر زمين يا اجزاء و مصاديق آن كه از خوراكی و پوشاك نبود، سجده می‌کردند.
 
 
بطحایی گلپایگانی تصریح کرد: دلیل سجده شیعیان بر مهر به جای زمین این است که در منازل و مساجد جمع آوری فرش‌ها به هنگام نماز دشوار بوده و بخشی از خاک را که تکه‌‌ای از زمین محسوب می‌شود تمیز کرده  و به شکل مهر در می‌آوریم و برروی آن سجده می‌کنیم.
 
 
وی افزود: لازم به ذکر است که این سجده به مهر نیست بلکه نشانه تواضع و فروتنی در مقابل خداوند بلند مرتبه بوده و سنت نبوی است. 
 
 
عضو مجلس خبرگان رهبری با اشاره به اشیاء مجاز برای سجده خاطر افزود: سجده بر مهر، سنگ، زمین و هرچیز که خوردنی و پوشیدنی نباشد جایز است، اما سجده بر فرش، پارچه و اعضای بدن مانند دست و انگشت جایز نیست.
 
 
وی در خصوص سجده بر تربت امام حسین(ع) گفت: سجده بر خاک تربت امام حسین(ع) مورد تایید اهل سنت نیز بوده و از آن به عنوان خاک شفاعت و تربت با برکت یاد می‌کنند.
 
 
بطحایی گلپایگانی خاطرنشان کرد: سجده بر تربت امام حسین(ع) با سجده بر قبور اموات متفاوت است، سجده بر قبر مکروه بوده و جایز نیست.
 
 
 

وجود منبسط

وجود منبسط

نویسنده : رحیم نژاد سلیم

لازم است در طلیعه مقال، از یک قاعده بسیار پراهمیت و شاخص و مشتهر فلسفی سخن رود که مبحث وجود منبسط، از آن، منبعث می‏گردد.و آن قاعده پرآوازه«الواحد لایصدر عنه الا الواحد»است:از یکی جز یکی پدید نمی‏آید.
این قاعده، اصل اصیل، و رکن رکین، و پایه متین، در خطّه فلسفه و حکمت بشمار می‏رود و از امهات اصول عقلیه است که ریشه به اعماق قرون و اعصار دوانیده و در سپیده دم فلسفه، چهره نموده است و درخت تنومند گشن پرریشه، در بیشه حکمت و فلسفه است که شاخه‏های مستور از جوانه بسیاری از مباحث و اصول و مسائل فلسفه و میوه‏های پخته عقل پرور حکمت بر مبنای آن جلوه‏گر است.
به عبارت دیگر:افروخته‏ترین قله پرارتفاع، در قلمرو گسترده فلسفه است که سلسله جبال اغلب مطالب و مسائل و مبانی فلسفی به آن منتهی می‏گردد و بنیان مستحکم و بنلاد مشیّد دارد.
حکما و فلاسفه، در طیّ قرون و اعصار، برای اثبات این قاعده، به اقامه براهین و دلایل پرداخته، بسی برهان قاطع و دلیل ساطع نگاشته‏اند.
همه حکما و فلاسفه، چه از مکتب مشّاء و چه از مکتب اشراق و قاطبه عرفا و اندیشه‏وران متکلم، بر بداهت و مسلمیّت این قاعده، متفق القول و همداستانند.
در این میان، تنی چند ازمتکلمین، با براهین نزار و نوان، به مخالفت با این قاعده برخاسته‏اند و حکمت پژوهان ژرف اندیش، بنیان آنها را برانداخته‏اند. استقصای کامل و غوررسی و تحقیق وافی درباره این قاعده و استیفای ادله و دقایق آن، مستلزم نگاشتن کتاب پرنکته عمیق قطور است.
در این مقدمه، این قاعده، بر سبیل ایجاز و اختصار، مورد تفسیر و تحلیل قرار می‏گیرد و دلیل نقلی نورانی چند، زیوربند آن می‏آید.
ضروری است، فراز تحلیل و تفسیر قاعده، تعریف «وحدت»مطرح گردد، تا معنی«واحد»چهره گشاید که متصف به چه وحدتی است؟
مراد از واحد در اینجا واحد به وحدت عددی نیست، بلکه واحد به وحدت حقّه حقیقی است که از سر تدفیق به تفسیر و تبیین آن مبادرت می‏شود.
وحدت حقّه حقیقی
در افق دید حکماء وحدت، مساوق هستی و همپای اوست و با وجود، متحد است.از نظرگاه عرفا، همدوش عشق و پیوسته به اوست، در جلوه‏گاه دیده اشراقییون همراه نوریت است و حکم هستی را دارد و چون قدرت و علم و مشیت است که عین هستی می‏باشد.مفهومش بدیهی و ساطع و کنه و ژرفایش از احاطه اذهان و افهام و اندیشه‏ها، بسیار متعالی است.
واحد به وحدت حقّه حقیقی به جز ذات باری تعالی نیست که صرف هستی و وجود بحت است و ذاتش عین وحدت است و در دار وجود غیر او دیّاری نیست و هر چه هست اوست و وحدت، عین ذاتش می‏باشد.
حق تعالی وجود بحت نامتناهی و صرف حقیقت هستی است و برای صرف هستی، ثانی، متصور نیست و تعدّد و تکرّری بدو راه ندارد، چه«صرف الشی‏ء لایتثنّی و لایتکرّر»و گرنه خلف لازم می‏آید.
استوارتر و پرعمق‏تر از قاعده مذکور، این قاعده است:«بسیط الحقیقة کلّ الاشیاء و لیس بشی‏ء منها» ذات اقدس حق، بسیط بحت نامتناهی، همه حقایق هستی و عین وجود حقیقی و کل الوجود است که همه کمالات را در بردارد، و هیچ کمالی از حیطه هستی او بیرون نیست، همه او و به جز او هیچ است و هیچ شی‏ء بعنوان حمل شایع، بر او حمل نمی‏گردد، فاقد کمالی نیست، کمالات دیگر، رقایق آن صرف حقیقت هستی است که از او نشأت گرفته و فیضان کرده است، وحدت حقّه حقیقی همین است.
حقیقت واحد موجود، حق تعالی است که همه هستی و کلّ الوجود می‏باشد و وجودش عین حقیقت وجود، صرف صرف هستی است و هیچ نوعی از انواع کثرت و هیچ قسمی از اقسام دویی به ذات مقدس او راهی ندارد، بلکه نمی‏تواند متصور شود.واحد به وحدت حقّه و بسیط به بساطت صرف است.
در جهان هستی، واحد شخصی آن است که هرگز کثرتی در برابرش متصور نیست، همه کثرت از اشعّه شمس ذات او و اثر تجلی وی‏اند، وحدت آن واحد شخصی که به همه ماسوای خود محیط و قاهر است؛ وحدت حقّه حقیقی اطلاقی است، این وحدت، به ذات مقدس حضرت حق اختصاص دارد که در عین وحدت ذاتش محیط بر همه موجودات است.«الا انّه بکلی شی‏ء محیط»\}(فصلت/53)حقیقت وجود، به ذات خود، واحد است و مقتضای آن نیز واحد است.
جلوه علیت ابداعی در قاعده
«الواحد لایصدر عنه الا الواحد»
معنی متجلی درصدور، در قاعده مزبور، صدور ایجادی و ایجابی و افاضه و ابداع است، هستی بخش اعطای وجود است، یعنی پیدایی و رخ‏نمایی معلول از ظلمتستان عدم و اعماق نابودی، با هستی بخشی علت، صورت می‏پذیرد و عدم از وی با نور وجود طرد می‏گردد.
فاعل و علت در اینجا در آفاق نظر حکمای متألّه، معطی وجود و هستی‏بخش است، و مشتمل بر علل اعدادی نیست.
در آیینه این قاعده عالیه، علیت، بدینگونه تجلی می‏کند:یک علت واحد بسیط که از هر جهت واحد است و هیچ نوع کثرتی اعم از کثرت جنسی، نوعی، مفهومی، فصلی، وجودی، ماهیت و وجودی، در او متصور نیست، از این واحد تنها و تنها یک واحد بیشتر به وجود نمی‏آید، علت بسیط و واحد معلول واحدی دارد و بس، قاعده الواحد، بیانگر است که از علت واحده و مبدأ واحد، جز یک فعل واحد و شی‏ء واحد، صدور نمی‏یابد.
با تبیین و تمرکز نظر و عطف توجه به جوانی این قاعده و حکم و صدق آن برملا می‏گردد که قاعده الواحد، ضروری الثوبت است و بیرون از منطقه متن خود به دلیل، نیازمند نیست، اگر موضوع قاعده، ژرف‏اندیشانه مدّنظر واقع شود، محتوای قاعده اثبات می‏گردد و اثبات صدور، نوع دیگر علیت و معلولیت را متجلی می‏سازد که با علیت و معلولیت معروف و با قاعده علیت و معلولیت در اجسام از زمین تا آسمان‏ فرق دارد.از این علیت و معلولیت که به معنی صدور است، ضرورت منطقی مستخرج می‏گردد و بین علت و معلول، ضرورت منطقی جلوه‏گری می‏کند، وجود این عالم، چون جلوه و ظهور حق تعالی است، با ضرورت منطقی ما را به وجود مبدأ سوق می‏دهد.
قاعده مزبور، به ذات مقدس الهی اختصاص دارد. پس بدین سیاق در جلوه‏گاه دیده ژرف‏اندیشان متجلی می‏آید و در منصه ثبوت رخ می‏نماید که از حق تعالی که واحد به وحدت حقه حقیقی وجوبی ذاتی است، فقط و فقط یک چیز و یک معلول صادر می‏گردد، و آن معلول اول که از حق تعالی صادر شده، به ذات خود همه چیز است، و فیض واحدی است که بر همه اشیاء بسط و گسترش دارد.
در عرف عرفا، از آن معلول اول و صادر و فیض نخستین با«وجود منبسط»، «فیض مقدس»، «نفس رحمانی»و«حقیقت محمدیه»و با دیگر القاب و عناوین تعبیر می‏رود و حکما به آن«عقل اول»گویند.
حکیم متأله حاج ملاهادی سبزواری در کتاب «اسرار الحکم»خود(ص 50)انتشارات مولی، چنین ترسیم می‏سازد:«و از آن جمله است مشیت، حدیث است که:«خلق الله الاشیاء بالمشیة و المشیة بنفسها» یعنی خلق کرده است خدای تعالی مهیات امکانیه را به وجود منبسط که امر الله و مشیة الله است و وجود منبسط را بنفسه نه به وجود دیگر انضامی، کمامر».
همچنین در صفحه 119 همین کتاب می‏فرماید:
«بلی از فیض منبسط او چیزی خالی نیست و هر موجودی مظهر اسمی است و در تحت تربیت آن است، کمامر».
باز در صفحه 147 کتاب مزبور می‏نگارد:
«ایجاب حقیقی حق، وجود منبسط است.»که در عقل، عقل است و در نفس، نفس است و در طبع طبع است و ماء سیال در اودیه است به قدر آنها، و اشراق حق است بر مهیات جبروتیه ملکوتیه و ناسوتیه و مقام ظهور و معروفیت ذات است...».
و ما امرنا الا واحدة\}فرمان ما جز یکی نیست.
سورة القمر 54/39
کلمه«امر»در آینه‏ستان آفاق ادب و از نظرگاه ادب‏ورزان واژه‏گر واژه‏شناس، در هاله معانی متعدد جلوه‏گری می‏کند:چون شی‏ء و طلب و مطلق فعل و فعل عجیب و شأن و قدرت و صفت و حادثه و غرض.
بعضی از پژوهشگران برآنند که تعدادی از آن معانی، حقیقی و تعداد دیگر از مصادیق معانی حقیقی بشمار می‏روند که از باب اشتباه مصداق به مفهوم، همه را در ردیف مفاهیم و معانی جای داده‏اند.
راغب اصفهانی در معجم مفردات الفاظ القرآن (تحقیق ندیم مرعشلی، انتشارات دار الکتاب العربی) می‏نگارد:امر:به معنی شأن و جمع آن امور، لفظ عامی است که به افعال و اقوال جملگی اطلاق می‏گردد، شاهد بر این، قول حق تعالی است‏«الیه یرجع الامر کله»\}.«ابداع»را«امر»گویند، مانند آیه «الا له الخلق و الامر»\}.
و این ابداع، به حق تعالی، اختصاص دارد و دست خلائق از آن کوتاه است.از نظرگاه حکما در این آیه کریمه، امر به معنی ابداع است‏«قل الروح من امر ربی»\} ای من ابداعه.«انما قولنا لشی‏ء اذا اردناه ان نقول له کن فیکون»\}اشارتی به ابداع اوست، «و ما امرنا الا واحدة»\}امر به معنی ابداع است، از سرعت ایجاد حق، سریع‏تر از آنچه وهم ما ادراک می‏کند، تعبیر رفته است.
عالم امر، در جلوه‏گاه دید حکماء جهان عقول و عالم ارواح است که به امر حق تعالی بدون واسطه ماده وحدت، تنها با امکان ذاتی در قبول فیض وجود، بی‏نیاز به امکان استعدادی، هستی نیافته است، این جهان ابداع بدین جهت«امر»نامیده شده که جبل انیّاتش در وجود مبدأ علی مندرک است.ذاتشان محو و طمس و محق، در ذات حق تعالی دارد، نه پذیرنده امر، به عین امر تکوینی وجود الهی بشمار می‏روند، وجود منبسط و ذات فیض مقدس و حق مخلوق به‏اند، که حکم وجود وسعه و اطلاق و کلیت در آنها چیرگی دارد و تعیّن و حد را در آنها راهی نیست.
انحصار وحدت در امر، از این جهت است، که وحدت حقه حقیقی، اوست و امر واحدش که وجود منبسط است، وحدت حقه ظلیّه است.
حاج ملا هادی حکیم سبزواری در کتاب اسرار الحکم(ص 134)حکیمانه خامه را چنین به نقش پردازی می‏گمارد و می‏نگارد:«بعضی گمان برده‏اند که از مخالفین در مسئله عموم قدرت و مشیتند؛حکمایی که گویند:الواحد لایصدر عنه الا الواحد، چه معلول حق تعالی بنابراین قاعده، همین عقل اول خواهد بود و این گمان داخل در«بعض الظن اثم»باشد، زیرا این واحدی که از احد واحد تعالی فایض شده، وحدت حقه ظلیه دارد نه عددیه، چه اگر وجود منبسط باشد، چنانکه سابق اشارت به آن شد ظاهر است که چون ما وسایل در اودیه در هر شی‏ء به قدر قابلیت هست، و اگر عقل اول باشد، یبنوع الفعلیات است...»
مقام ذات غیب الغیوب
حقیقت وجود، که حقیقت حق تعالی است، حقیقت صرف، صرف هستی و وجود بحت و محض است، وجود لابشرط مقسمی است، وجود صرفی که وجودش به غیر خود متعلق نیست، وجودی که هیچ تعیّن و اسم و رسم و نعتی در این مرتبه برای وی نیست، نهایت نشان، ازو بی‏نشانی است، دست ادراک و معرفت به بلندایش نمی‏رسد، نهایت عرفان و شناخت وی، حیرانی و سرگردانی است، مقام لاتعیّن است و از اطلاق نیز بری است، این اطلاق، امر سلبی است، مستلزم سلب همه اوصاف و احکام و نعت‏ها از کنه ذات اوست؛
در عرف عرفا و جهان عرفان، از مقام ذات حق سبحان، با اصطلاحات و القاب متعدد تعبیر می‏رود، از این قرار:حضت غیب الغیوب، هویت غیبیه، حقیقة الحقایق، هو هویت مطلقه، مقام جمع الجمع، کنز مخفی، غیب مطلق، غیب مغیّب، وجود مطلق، احدیت مطلقه، حق اول، ازل اول، صرف الوجود، عنقای مغرب، عالم هاهوت، مقام لااسم له و لارسم له، احدیت قهاریه، مرتبه عمائیه.همه این کلمات و القاب، بر حقیقت حق که هستی صرف بی‏هیچ تعین و اسم و رسم است؛اطلاق می‏گردد.و اغلب از لسان نبوت فیضان یافته است.
تعیّن اوّل
تعیّن اوّل، همان تجلی اوّل است که حق تعالی، شاهد خلوتخانه غیب‏ها خود به خود بر خویشتن خویش متجلی است؛تعیّن اوّل، تالی غیب هویت ولاتعیّن است که ذات حق، برای ذات خود جلوه‏گری کند، حضور و شهود ذات برای ذات است، همه اسماء و صفات، نهفته در ذاتند، تعیّن، ما به الامتیاز، شی‏ء است از غیر خود، به نحوی که غیر در آن با او شریک نباشد، گاه ما به الامتیاز عین ذات است، مانند تعیّن واجب الوجود که بالذات متمایز از غیر است.
در مرتبه تعیّن اوّل تنها یک تعیّن است که تجلی ذات به ذات است و از لاتعین، امتیاز دارد و همه اسماء و صفات در این تعیّن، مندرج در ذاتند، نه از یکدیگر و نه از ذات، متمایز نیستند.تجلّی اوّل را تجلی احدی ذات گویند که تجلی ذات حق برای ذات خود، در حضرت احدیت اوست.
تجرّد الواجب من صفاته
فذاته حاضرة لذاته
و لیس للحضور و الشهود
معنی سوی حقیقة الوجود
آیة الله شیخ محمد حسین اصفهانی غروی. در مرتبه تعیّن اوّل، ملک از ملکوت که جهان ارواح و نفوس مجرّده است؛و ملکوت از جبروت که عالم امر و عقول طولیه است و جبروت از لاهوت که نشأة اعیان ثابته است؛ممتاز نیست، بلکه اندراج و اندماج در این تعیّن دارند.این تعیّن اول، به وحدت آراسته است و اصل همه قابلیّات است.تعیّن اوّل، وحدت صرف و قابلیّت محضی است که همه قابلیّات را در بردارد، چه قابلیّتی که متّصف به آنهاست، به اعتبار تجرّد از همه اعتبارات وصفات، مرتبه احدیّت است، به اعتبار اتّصافش به همه صفات و اعتبارات، مرتبه و احدیت است.پس تعیّن اوّل، جامعه بین احدیت و واحدیت، رخ می‏نماید.
اگر متعلق این وحدت، بطون ذات، اعتبار شود، احدیث از آن تعبی می‏رود، و اگر متعلقش ظهور ذات، اعتبار شود و احدیت نامند.اوّل تعیّنات، حقیقت وجود حق است، فوق او جز مرتبه لاتعیّن نیست.در این مرتبه حق، ذاتش را با ذاتش مشاهده می‏کند و کمالات ذاتش را به تبع شهود ذاتش شهود احدی جمعی بسیط مبرا از کثرت تعیّنات و تعدّد مفاهیم اسماء و صفات می‏نماید.
این مرتبه، مرتبه علم احدی ذاتی جمعی قضایی است که به وحدت حقّه حقیقی‏اش عقل بسیط اجمالی قرآنی برای حق تعای نسبت به همه حقایق الهی اسمایی و صفاتی و مظاهر امکانی آن جزئی و کلی‏اش بشمارمی‏رود که هیچ چیز از حیطه علمش بیرون نیست، تعین اوّل را مقام جمع الجمع، اصل الجمع، حقیقة الحقایق، برزخ البرازخ اکبر، محتد التعیّنات، حقیقت محمدیّه، طامه کبری، مقام اوادانی، افق اعلی گویند.
تعین دوّم(فیض اقدس)
فیض اقدس، ظهور و تجلی حق سبحان، در حضرت علم، بر خود به صور اعیان و قابلیّات و استعدادهایشان است.به عبارت دیگر:فیض اقدس، حصول اعیان ثابته و قابلیّات و استعدادهای اصلی آنها در علم باری تعالی است.باعث این جلوه، عشق ذات به ذات، که مستلزم عشق و ابتهاج به آثار ذات است.
رقیقه عشقی حبّی ذاتی اوّلی است که باعث تجلی علمی تفصیلی حق تعالی و ظهور اسماء و صفات و مظاهر و مجلاهایشان که اعیان ث ابته و صور علمیه در حضرت لاهوت و مقام و احدیت می‏گردد که از آن رقیقه عشقی حبّی، به مشیت ذاتی، و از فیض و تجلی منبعث از آن به(فیض اقدس)تعبیر می‏رود، پس در مقام فیض اقدس، ذات حق، با همه شئون و اسماء و صفات و حقایق فاعلی الهی خود و با همه مظاهر و مجالی و رقایق آنها که اعیان ثابته قابله‏اند؛متجلی است.
با تجلی حق تعالی به فیض اقدس، اعیان ثابته و حقایق علمیه از خفاء مطلق و کنز مخفی در مقام تقدیر و تفصیل علمی، جلوه‏گر آمدند و از حضرت احدیت و بطون ذات در حضرت و احدیت و مقام جلاء چهره گشودند و وجود علمی یافتند نه عینی.
در عرف عارفان، مرتبه تعیّن دوّم را مقام و احدیت، حضرت اسماء و صفات، علم تفصیلی، نشأه اعیان ثابته، مقام قاب قوسین، رحمت وصفیه، حقیقت محمدیه بیضائیه، صبح ازل، برزخیه ثانیه، گویند.
وجود منبسط«فیض مقدس»
با تجلی حق، به فیض مقدس که تجلی وجودی ایجادی است، اعیان ثابته و ماهیات از کتم عدم و خفای علمی در موطن وجود و ظهور عینی جلوه‏گر آمدند، هر یک از اعیان ثابته، در حضرت علمیه، به لسان استعداد، خواستار وجود خارجی بودند، حق چون جواد مطلق است؛با ظهورش به فیض مقدس، اشیاء از علم در عین و مقام استجلاء رخ نمودند.
فیض مقدس، نفس فیض و ربط است و مفاض و مرتبط به نیست، مجعول به ذات خود است و اشیاء با جعل او مجعولند، چنانکه در حدیث است:«خلق الله الاشیاء بالمشیة، و المشیة بنفسها».
حکیم سبزواری در کتاب اسرار الحکم(ص 166) چنین می‏نگارد:
«و شاید به حسب تأویل و الصبح اذا تنفس، فیض اقدس، صبح ازل باد و فیض مقدس، تنفس باشد.»
تجلی ایجادی و فیض مقدس را به اعتبار که بر همه اشیاء انبساط دارد، وجود منبسط گویند.
این تجلی که ظهور فعل حق به صورت ممکنات است؛افاضه وجود بر همه موجودات فرمود، هر عینی از اعیان هستی یافته در خارج را دو اعتبار است:یکی از حیث حقیقت که عبارت است از تجلی حق در مظاهر ممکنات که از آن تجلی شهودی تعبیر می‏رود، اعتبار دیگر از حیث تعیین و تشخیص است که با این اعتبار، اعیان واشیاء را خلق و ممکن نامند، همه نقایص و موجودات ممکن از این جنبه است.
اشیاء که کثرات جهان است، در واقع عدم است، اصل همه اشیاء حق است، چه اصل هر شی‏ء در حقیقت هستی اوست و عالم که نیستی است، به حق که هستی است موجود شده و بازگشت همه بدوست و به جز او دیاری نیست، پرتو وجود حق است که ممتد و منبسط بر کثوات و اعیان ممکنات است؛
تجلی ایجادی و فیض مقدس را در عرف عرفاء وجود منبسط، اضافه اشراقی، اضافه قیومی، نفس رحمانی، اضافه رحمانی، رحمت واسعه، نور وجه، وجه الله الواحد، امر الله الواحد، تجلی فعلی، روح اول، آدم اول، حقیقت محمدیه، ظل ممدود، حق مخلوق به، کلمه کن وجودی، آب حیات ساری، مشیت ساری در ذراری و دراری، هباء منثور و رق منشور گویند.
اصل و مصداق حقیقت وجود، به واسطه احاطه بر اشیاء از همه چیز نمایان‏تر است«یا من دل علی ذاته بذاته و تنزه عن مجانسة مخلوقاته».
مآخذ و منابع
(1)-تعیقه بر شرح منظومه حکمت سبزواری، میرزا مهدی مدرس آشتیانی، به اهتمام عبد الجواد فلاطوری و مهدی محقق و مقدمه انگلیسی پرفسور ایزوتسو، تهران 1367.
(2)-شرح مقدمه قیصری بر فصوص الحکم، سید جلال الدین آشتیانی:مرکز انتشارات دفتر تبلیغات اسلامی پائیز 1365.
(3)-شرح گلشن راز:شیخ محمد لاهیجی، کتابفروشی محمودی چاپ سوم 1366 ه.ش.
(4)-اساس التوحید، مهدی آشتیانی، چاپخانه دانشگاه تهران، 1330 ه.ش.
(5)-اسرار الحکم، :حاج ملا هادی سبزواری با مقدمه ایزوتسو، انتشارات مولی 1361 ه.ش.
6-حکمت الهی، محیی الدین مهدی الهی قمشه‏ای، 1363، چاپ سوم.
7-علم الحدیث، سید محمد کاظم عصار، چاپ دانشگاه تهران، 1369.
8-شرح مقدمه قیصری، به کوشش محمد فاضل(یزدی مطلق)1360 شمسی.
9-ایقاظ النائمین، صدر الدین محمد بن ابراهیم شیرازی با مقدمه و تصحیح:محسن مؤیدی، مؤسسه مطالعات و تحقیقات فرهنگی.
10-تعلیقه بر فصوص ابن عربی، محمد حسین فاضل تونی، با مقدمه بدیع الزمان فروزانفر انتشارات مولی، تهران 1360.
11-تعلیقة رشیقه علی شرح منظومة السبزواری، فی المنطق، مهدی الآشتیانی.
12-انوار جلیه، ملا عبد الله زنوزی، با تعلیق و تصحیح و مقدمه سید جلال الدین آشتیانی، تهران 1354 ه.ش.
13-هزار و یک نکته، حسن حسن‏زاده آملی، جلد اول مرکز نشر فرهنگی رجاء.

ما گوشه نشینان خرابات الستیم

ما گوشه نشینان خرابات الستیم
تا بوی میی‌هست در این میکده مستیم

ساقی بده آن می که ز جان شور برآرد
بردار اناالحق سر منصور برآرد
آن می که فروغش شده خضر ره موسی
آتش ز نهاد شجر طور برآرد
آن می که افق چون شودش دامن ساغر
خورشید ز جیب شب دیجور برآرد
آن می که چو ته مانده فشانند به خاکش
سد مرده سر مست سر از گور برآرد
آن می که گر آهنگ کند بر در و بامم
ماتم ز شعف زمزمهٔ سور برآرد
آن می که چو تفسیده کند طبع فسرده
سد «العطش» از سینه کافور برآرد
آن می به کسی ده که به میخانه نرفته ست
تا آن میش از مست و ز مستور بر آرد

ما گوشه نشینان خرابات الستیم
تا بوی میی هست در این میکده مستیم

اهمیت شام خوردن در کلام پیامبر(ص) و معصومین  

به گزارش خبرنگار گروه فرهنگی خبرگزاری میزان، یکی از مباحثی که می‌تواند در حفظ سلامت جسمی و روحی به ما کمک کند توجه به سیره و سنت پیشوایان دینی و انبیاء الهی است که متصل و متکی به وحی بودند و صلاح ما و راه و روش درست زندگی کردن را بهتر از هرکسی می‌دانند.
 
امام علی(ع) درباره این‌که پیامبران چه موقع شام می‌خوردند؟ فرمودند:" شام خوردن پیامبران، پس از تاریکیِ شب بوده است. آن را وامگذارید؛ چرا که واگذاردن آن، ویرانی تن است1".
 
در جایی دیگر از زیاد بن ابی الحلال نقل شده است که با امام صادق(ع) شام خوردم آن حضرت، فرمود:" شامِ پس از نمازِ خفتن، شام پیامبران است2".
 
هم‌چنین رسول خدا(ص) درباره پیامدهای شام نخوردن چنین می‌فرمایند:" خوردن شام را وامگذارید، هر چند به مشتی خرما باشد؛ زیرا وا گذاشتن آن، انسان را پیر می‏‌کند3".
 
"خوردن شام را وا مگذارید، هر چند به خوردن دانه‏‌ای خرمای خشکیده باشد. من بر امّت خویش، از این، بیم دارم که از وا گذاردن شام، پیری (در هم شکستگی) به سراغشان آید؛ چرا که شام، مایه نیرومندیِ پیر و جوان است4".
 
امام صادق(ع) نیز درباره اهمیت این وعده غذایی فرمودند: "خوردن شام را وا مگذار، هر چند به سه لقمه نان با نمک باشد5".
 
"هر کس شام را واگذارد، رگی در بدن وی می‏‌میرد و هرگز زنده نمی‏‌شود 6".
 
منابع:
 

1- الکافی، جلد 6، صفحه 288، حدیث 1، المحاسن، جلد 2، صفحه 195، حدیث 1566، الخصال، صفحه 619، حدیث 10، تحف العقول، صفحه 110، مکارم الأخلاق، جلد 1، صفحه 424، حدیث 1444، حدیث 6 دانش نامه احادیث پزشکی: 2 / 162
 
2- الکافی، جلد 6، صفحه 289، حدیث 7، المحاسن، جلد 2، صفحه 195، حدیث 1567، بحارالأنوار، جلد 66، صفحه 342، حدیث 7 دانش نامه احادیث پزشکی: 2 / 164
 
3- سنن ابن ماجة، جلد 2، صفحه 1113، حدیث 3355، کنزالعمّال، جلد 10، صفحه 46، حدیث 28290 دانش نامه احادیث پزشکی: 2 / 160
 
4- المحاسن، جلد 2، صفحه 196، حدیث 1571، بحار الأنوار، جلد 66، صفحه 343، حدیث 10 دانش نامه احادیث پزشکی: 2 / 162
 
5- مکارم الأخلاق، جلد 1، صفحه 424، حدیث 1447، بحار الأنوار، جلد 66، صفحه 345، حدیث 20 دانش نامه احادیث پزشکی: 2 / 162
 
6- مکارم‌الأخلاق، جلد 1، صفحه 424، حدیث 1448، بحارالأنوار، جلد 66، صفحه 345، حدیث 20 دانش نامه احادیث پزشکی: 2 / 166

مولانا تفسیرگر عشق

مولانا تفسیرگر عشق

ای که می پرسی نشان عشق چیست
عشق چیزی جز ظهور مهر نیست.

عشق یعنی مشکلی اسان کنی
دردی از در مانده ای درمان کنی.

در میان این همه غوغا و شر
عشق یعنی کاهش رنج بشر

عشق یعنی گل به جای خار باش
پل به جای این همه دیوار باش

عشق یعنی تشنه ای خود نیز اگر
واگذاری اب را ، بر تشنه تر

عشق یعنی دشت گل کاری شده
در کویری چشمه ای جاری شده

عشق یعنی ترش را شیرین کنی
عشق یعنی نیش را نوشین کنی

هر کجا عشق اید و ساکن شود
هر چه نا ممکن بود ، ممکن شود

احادیثی آ‌موزنده از امام جواد (ع)

احادیثی آ‌موزنده از امام جواد (ع)

 

 

*شرایط پذیرش توبه چهار چیز است: پشیمانی قلبی، استغفار با زبان، جبران کردن گناه نسبت به‌ همان گناه حقّ الله و یا حقّ النّاس، تصمیم جدّی بر اینکه دیگر مرتکب آن گناه نشود.

 

*هرکس قبر عمّه‌ام حضرت معصومه سلام الله علیها را با علاقه و معرفت در قم زیارت کند، أهل بهشت خواهد بود.

 

*سه چیز، سبب رسیدن به رضوان خدای متعال می‌باشد: نسبت به گناهان و خطا‌ها، زیاد استغفار و اظهار ندامت کردن. اهل تواضع و فروتن بودن. صدقه و کارهای خیر بسیار انجام دادن.

 

*نعمتی که از آن شکرگزاری نشود گناهی است که بخشیده نمی‌شود.

 

*سرزنش کردن دیگران بدون علّت و دلیل سبب ناراحتی و خشم خواهد گشت، در حالی که رضایت آنان را نیز کسب نخواهد کرد.

 

*سه خصلت جلب محبّت می‌کند: انصاف در معاشرت با مردم، همدردی در مشکلات آن‌ها، همراه و همدم شدن با معنویات.

 

*با فضیلت‌ترین و ارزشمند‌ترین عبادت‌ها آن است که خالص و بدون ریا باشد.

 

*هر که به خواستگاری دختر شما آید و به تقوا و تدیّن و امانتداری او مطمئن می‌باشید با او موافقت کنید و گرنه شما سبب فتنه و فساد بزرگی در روی زمین خواهید شد.

 

*هر که کار زشتی را تحسین و تأیید کند، در عقاب آن شریک می‌باشد.

 

*هر که خود را به وسیله خداوند بی‌نیاز بداند مردم محتاج او خواهند شد و هر که تقوای الهی را پیشه خود کند خواه ناخواه، مورد محبّت مردم قرار می‌گیرد گرچه مردم خودشان اهل تقوا نباشند.

 

*مؤمن در هر حال نیازمند به سه خصلت است: توفیق از طرف خداوند متعال، واعظی از درون خود، قبول و پذیرش نصیحت کسی که او را نصیحت کند.

سه عامل مهم و اساسیِ هدایت  

سه عامل مهم و اساسیِ هدایت 

خداوند کسانی را که ایمان آورده اند و کسانی را که علم به آنان داده شده درجات عظیم می بخشد.

 افکار نیوز- اموال و فرزندانتان هرگز شما را در نزد ما مقرّب نمی سازد؛ جز کسانی که ایمان بیاورند و عمل صالحی انجام دهند که برای آنان پاداش مضاعف در برابر کارهایی است که کرده اند؛ و آنها در غرفه های [بهشتی] در [نهایت] امنیت خواهند بود.۱
قرآن کریم سه عامل مهم و اساسیِ هدایت و رسیدن به مقام شامخ انسان کامل را معرفی کرده است:
۱. علم و دانش و تفکر؛
۲. ایمان؛
۳. عمل صالح.
با این سه وسیله انسان می تواند استعدادهای مثبت وجودیِ خود را شکوفا کند و به رشد و تعالی شایسته خود برسد: «یَرفَعِ اللهُ الَّذینَ امَنُوا مِنکُم وَ الَّذینَ اُوتُوا العِلمَ دَرَجاتٍ؛ خداوند کسانی را که ایمان آورده اند و کسانی را که علم به آنان داده شده درجات عظیم می بخشد.» ۲
اگر آدمی از این عوامل برای رشد و تکامل خویش مدد نجوید، از هدایت و کمال باز می ماند و به خسران و زیان دچار خواهد شد: «وَ العَصرِ اِنَّ الاِنسانَ لَفی خُسرٍ اِلّا الَّذینَ امَنُوا وَ عَمِلُو الصّالِحاتِ؛ به عصر سوگند که انسانها همه در زیان اند، مگر کسانی که ایمان آورده و عمل صالح انجام داده اند!۳
البته در اسلام علم برای علم نیست، بلکه برای عمل است. قرآن می فرماید: کسانی که دلایل روشن و وسیله هدایتی را که ما نازل کرده ایم بعد از آنکه در کتاب برای مردم بیان نمودیم کتمان کنند خدا آنان را لعنت می کند و همه ی لعنت کنندگان نیز او را لعنت می کنند. ۴

پی نوشت:
۱ - سبا / ۳۷.
۲ - مجادله / ۱۱.
۳ - عصر / ۱-۳.
۴ - بقره / ۱۵۹.
۵ - آیه های زندگی نگین هستی، ص۴۷.

مُسلم استی دل به اقلیمی مبند

جوهرِ ما با مقامی بسته نیست
بادهء تندش به جامی بسته نیست

هندی و چینی سِفالِ جامِ ماست
رومی و شامی گِل اندامِ ماست


قلب ما از هند و روم و شام نیست
مرز و بومِ ما بجز اسلام نیست

زانکه ما از سینه جان گم کرده ایم
خویش را در خاکدان گم کرده ایم

مُسلم استی دل به اقلیمی مبند
گم مشو اندر جهانِ چون و چند

می نگنجد مُسلم اندر مرز و بوم
در دل او یاوه گردد شام و روم

دل به دست آور که در پهنای دل
می شود گُم این سرایِ آب و گِل

علامه اقبال

نتایج مبادرت ورزیدن به اعمال نیک

نتایج مبادرت ورزیدن به اعمال نیک
 

عِنْ أَبي هُرَيْرَةَ قَاْلَ: قَالَ رَسُولُ اللهِِ (ص): «مَنْ نَفَّسَ عَنْ مُؤْمِنٍ كُرْبَةً مِنْ كُرَبِ الدُّنْيَا نَفَّسَ اللهُ عَنْهُ كُرْبَةً مِنْ كُرَبِ يَوْمِ الْقِيَامَةِ، وَمَنْ يَسَّرَ عَلَى مُعْسِرٍ يَسَّرَ

اللهُ عَلَيْهِ فِي الدُّنْيَا وَالْآخِرَةِ، وَمَنْ سَتَرَ مُسْلِمًا سَتَرَهُ اللهُ فِي الدُّنْيَا وَالْآخِرَةِ، وَاللهُ فِي عَوْنِ الْعَبْدِ مَا كَانَ الْعَبْدُ فِي عَوْنِ أَخِيهِ، وَمَنْ سَلَكَ طَرِيقًا يَلْتَمِسُ فِيهِ

عِلْمًا سَهَّلَ اللهُ لَهُ بِهِ طَرِيقًا إِلَى الجَنَّةِ، وَمَا اجْتَمَعَ قَوْمٌ فِي بَيْتٍ مِنْ بُيُوتِ اللهِ يَتْلُونَ كِتَابَ اللهِ وَيَتَدَارَسُونَهُ بَيْنَهُمْ إِلَّا نَزَلَتْ عَلَيْهِمُ السَّكِينَةُ وَغَشِيَتْهُمُ الرَّحْمَةُ

وَحَفَّتْهُمُ المَلَائِكَةُ، وَذَكَرَهُمُ اللهُ فِيمَنْ عِنْدَهُ، وَمَنْ بَطَّأَ بِهِ عَمَلُهُ لَمْ يُسْرِعْ بِهِ نَسَبُهُ». [رواه‌مسلم]


از ابوهریره روایت شده است که: پیامبر(ص) فرمودند: «هر کس مشکل و غمی از مشکل‌ها و غم‌های دنیا را از مؤمنی برطرف کند، خداوند مشکل و

غمی از مشکل‌ها و غم‌های قیامت را از او برطرف می‌کند و هر کس با بدهکارِ تنگدستی، آسان‌گیری کند، خداوند در دنیا و آخرت با او آسان‌گیری می‌کند و

کسی که (عیب) مسلمانی را بپوشاند، خداوند در دنیا و آخرت (عیوب و گناهان) او را می‌پوشاند؛ خداوند یار بنده است تا وقتی که بنده یار برادر خود باشد.

و هر کس راهی را برای جستجوی علم در پیش بگیرد، خداوند با آن، راهی به‌سوی بهشت برای او هموار می‌نماید؛ و هر گاه عده‌ای در یکی از خانه‌های

خدا (مساجد) جمع شدند که کتاب خدا را تلاوت کنند و به همدیگر آن را تعلیم دهند، آرامش بر آن‌ها وارد می‌شود و رحمت خدا آن‌ها را فرا می‌گیرد و ملائکه

به دور آن‌ها حلقه مى¬زنند و خداوند آن‌ها را در نزد کسانی که پیش او هستند، ياد می¬کند؛ و کسی که عمل خیرش نتواند به او کمک کند، (عملی

نداشته باشد، یا عملش خالصانه و مقبول نباشد)، نسب او هیچ فایده‌ای برای او ندارد و به دادش نمی‌رسد».

 

منبع: http://www.penous.com

چند نوع بهشت داریم؟

 چند نوع بهشت داریم؟

به گزارش خبرنگار گروه فرهنگی خبرگزاری میزان، در آیه 12 سوره واقعه آمده: «فی جنات النعیم؛ مقربان در جناتی از نعیم هستند». «جنة نعیم» (واقعه/89) هم ما داریم. اگر «جنة نعیم» فرموده بود، یک بهشت بیشتر نبود. ولی وقتی که «جنات النعیم» می گوید (بهشتهایی از نعیم) از انواعی از بهشت ها را مخصوصا برای اهل اخلاص بیان می کند که در آیات سوره رحمن هم خواندیم، بهشت های روحی و معنوی ای که وجود دارد و درجاتی بالاتر از بهشت های مادی است.
 
آن ها اموری است غیر قابل توصیف، بر عکس بهشت مادی که قابل توصیف است. اول می فرماید: «فی جنات النعیم» یعنی بهشتهای قابل توصیف و بهشتهای غیرقابل توصیف، درباره آن بهشتهای غیر قابل توصیف همین قدر فرموده: «فلا تعلم نفس ما اخفی لهم من قرة اعین؛ کسی نمی تواند بفهمد که چه چیزهایی در آنجا پنهان است» (سجده/17).
 
باید دانست بهشت هائی که در قرآن از آنها نام برده شده است چهار تا است: جنت عدن و جنت فردوس و جنت نعیم و جنت مأوی؛ هم چنان که در روایت وارد است: «قال أبو جعفر علیه السلام: أما الجنان المذکورة فی الکتاب فإنهن جنة عدن، و جنة الفردوس، و جنة نعـیـم، و جنة المأوی. و إن لله تعالی جنانا محفوفة بهذه الجنان ؛ ترجمه: امام باقر علیه السلام: بهشت هایی که در قرآن مطرح اند عبارتند از: بهشت عدن، بهشت فردوس، بهشت نعیم، بهشت ماوی و برای خداوند بهشت هایی دیگر است که با این بهشت ها محاصره شده اند» ( «علم الیقین » فیض کاشانی، طبع سنگی وزیری، ص 224).
 
اما جنة النعیم در بسیاری از آیات قرآن نام برده شده است؛ مانند: «والسابقون السـبقون * أولئک المقربون * فی جنـات النعیم؛ پیشی گیرندگان در أعمال صالحه، پیشی گیرندگان در غفران و رحمت خداوند هستند. و ایشانند مقربان خدا که در بهشت های نعیم هستند» ( آیات 10 تا 12 سوره واقعه). «جنة نعیم» (واقعه/89) هم ما داریم. اگر «جنة نعیم» فرموده بود، یک بهشت بیشتر نبود. ولی وقتی که «جنات النعیم» می گوید (بهشتهایی از نعیم) از انواعی از بهشتها را مخصوصا برای اهل اخلاص بیان می کند که در آیات سوره رحمن هم خواندیم، بهشتهای روحی و معنوی ای که وجود دارد و درجاتی بالاتر از بهشتهای مادی است. آنها اموری است غیر قابل توصیف، بر عکس بهشت مادی که قابل توصیف است. اول می فرماید: «فی جنات النعیم» یعنی بهشتهای قابل توصیف و بهشتهای غیرقابل توصیف درباره آن بهشتهای غیر قابل توصیف همین قدر فرموده: «فلا تعلم نفس ما اخفی لهم من قرة اعین؛ کسی نمی تواند بفهمد که چه چیزهایی در آنجا پنهان است» (سجده/17) و مانند: «أیطمع کل امری ء منهم أن یدخل جنة نعیم * کلا؛ آیا هر فرد از ایشان چنین طمعی دارد که در بهشت نعیم داخل شود؟ نه، چنین نیست» (آیه 38 و صدر آیه 39، از سوره المعارج ).
 
و اما جنت عدن نیز در بسیاری از آیات قرآن نام آن برده شده است مانند: «و مسـکن طیبة فی جنـت عدن ذ لک الفوز العظیم؛ و (خداوند شما را داخل میکند) در مسکن های پاک و پاکیزه ای که در بهشت های عدن است؛ و اینست فوز عظیم !» (ذیل آیه 12، از سوره الصف).

و اما جنت فردوس در دو جای قرآن نام آن برده شده است؛ اول در سوره کهف: «إن الذین ءامنوا و عملوا الصـلحـت کانت لهم جنـت الفردوس نزلا * خـلدین فیها لا یبغون عنها حولا؛ حقا آن کسانیکه ایمان آورده اند و أعمال صالحه بجای می آورند، برای آنان بهشت های فردوس مهیا و به عنوان پذیرائی و کرامت آنان خواهد بود؛ در آن بهشت ها بطور جاودان می مانند و هیچگونه تغییر و جابجائی از آن را طلب نمی کنند» ( آیه 107 و 108). دوم در سوره مؤمنون: «أولئک هم الو رثون * الذین یرثون الفردوس هم فیها خـلدون؛ (مؤمنان که چنین و چنانند) ایشانند فقط وارثان؛ آنانکه فردوس را به ارث برند. و ایشان در آن بهشت فردوس بطور جاودان زیست می نمایند» (آیه 10 و 11 ).
 
و جنت مأوی نیز در دو مورد از قرآن آمده است؛ اول در سوره سجده: «أما الذین ءامنوا و عملوا الصـلحـت فلهم جنـت المأوی نزلا بما کانوا یعملون؛ اما آن کسانیکه ایمان آورده اند و اعمال صالحه انجام میدهند، پس برای آنان بهشت های مأوی به عنوان پذیرائی و پاداش کارهائی که در دنیا بجای می آورده اند مهیا و آماده می باشد» (آیه 19) و دوم در سوره نجم: «عند سدرة المنتهی * عندها جنة المأوی؛ در نزد سدرة المنتهی، که آخرین درخت است. و در نزد آن سدرة و درخت، بهشت مأوی است» ( آیه 14 و 15). «باری، جنة الخلد، بهشتی غیر از این بهشت ها نیست که قسیم آنها باشد، بلکه مقسم آنهاست و همانطور که اشاره شد اضافه جنت به خلد برای تحقق معنای جاودانی بهشت است. ولیکن جنة النعیم بهشت ولایت است؛ و هر جا که در قرآن نامی از نعمت برده شده است، مراد ولایت است.
 
 آشنایی با قرآن 6، صفحه 95-94
 کتاب معاد شناسی / جلد دهم / قسمت دهم، حضرت علامه آیة الله حاج سید محمد حسین حسینی طهرانی قدس‌سره، 211-209

محبت خداوند در دل آدمی

محبت خداوند در دل آدمی

وقتى درختِ محبت خدا در اعماق دل انسان ریشه دوانید و استوار و تنومند شد، انسان با شنیدن نام خدا سرشار از لذت مى شود و به وجد مى آید؛ مى خواهد بیشتر درباره محبوب بشنود و ارتباطش را با او پایدارتر سازد. در مقابل، کسانى که دلشان از محبت خدا تهى است و محبت به غیرخدا بر دلشان نقش بسته، از شنیدن نام خدا ناراحت مى شوند: وَإِذَا ذُکِرَ اللَّهُ وَحْدَهُ اشْمَأَزَّتْ قُلُوبُ الَّذِینَ لا یؤْمِنُونَ بِالآخِرَةِ وَإِذَا ذُکِرَ الَّذِینَ مِنْ دُونِهِ إِذَا هُمْ یسْتَبْشِرُونَ (زمر: 45)؛ و چون خداوند به یگانگى یاد شود، دل هاى کسانى که به آن جهان ایمان ندارند برَمَد، و وقتى آنان که جز او هستند ]معبودهایشان [یاد شوند، ناگاه شادمان گردند.

اگر انسان جویاى معرفت متعالى اى باشد که دست یافتن به آن براى انسان ممکن است (معرفتى که چون کیمیا وجود انسان را متحول مى سازد)، باید به مرتبه محبت عمیق و پایدار به خداوند دست یابد، و البته هم دست یافتن به آن معرفت و هم کسب این مرتبه محبت، با توفیق و عنایت الهى حاصل مى شود. اگر ما از اهمیت و ارزش این مراتب عالى محبت و معرفت خداوند آگاه مى بودیم، به جاى آنکه از خداوند نان و آب، و پست و مقام، و دیگر امکانات بى مقدار دنیوى را درخواست کنیم، سرلوحه خواسته ها و نیازمان را محبت و معرفت خدا قرار مى دادیم.

عشق عرفانی یعنی چه ؟

عشق عرفانی یعنی چه ؟

عشق عرفانی، سوزان وفنا کننده وراه آن پرخطرومشکل است وبه گفته ی حافظ:

طریق عشق،طریقی عجیب خطرناکست     

نعــوـــذ بالله اگــر ره به مقصــــدی نبــری

عشق ، راهی بی پایان وبی کران است که همه در آن هلاک میشوندچنانکه باز حافظ میگوید :

راهی است راه عشق که هیچش کناره نیست    

آنجـــا جــز آنکــه جـــان بسپــارنـد چــاره نیست

 نقل است که:

چون حسین بن منصور حلاج را به پای دار میبردند،درویشی در آ ن میان ،ازو پرسیدکه: " عشق چیست؟" گفت: " امروز بینی وفردا وپس فردا " آن روزش بکشتند ودیگر روز بسوختند وسومین روزش به بادبردادند ؛

 یعنی عشق این است .

بایددانست که عشق نتیجه ادراک ومعرفت وحاصل علم است و ازتعلق علم وادراک ومعرفت واحاطه ی آن به حسن وجمال عشق پیدا میشود، پس هرچه حسن بیشترعشق هم بیشتر وهرچه ادراک و معرفت وعلم قویتر عشق نیزقویتر وشدیدتر،وعشق همواره متوجه کمال وجمال است نه نقص وزشتی وچون ذات پاک خداوندی جمالش در حد کمال وعلمش در حدتمام است عشقش به جمال خویش در حداعلی خواهد بود. یابه عبارت دیگردرمرحله تجلی جمال ازلی برعلم ازلی عشق ازلی پیدامیشود.  

پیدایش عشق ازهمین جاست واین عشق است که جامع عاشق و معشوق میباشد یعنی خداوند عاشق ا ست به اعتبار علم ازلی ومعشوق است به اعتبار حسن ازلی وبا لاخره چون حقیقت ذات ازلی جز وحدت هیچ اصلی را بر نمی تابد عشق نیز که حاصل این عاشقی ومعشوقی است خارج از وجود ازلی نخواهد بود،یابه عبارت متصوفه: کل مجردقائم بذاته عشق وعاشق ومعشوق " تجلی اول را که موجب پیدایش هستی ومبدا آفرینش به شمار میرود اهل تصوف"نفس الرحمن"گویندوجمال وجمال پرستی ذات ازلی را چنین توجیه میکنند :

  ان الله جمیل ویحب الجمال

یا

 ان الله جمیل ویحب ان یجمل له

باری تجلی جمال وجلوه حسن معبود ازلی و تعلق علم ازلی به حسن ازلی مستلزم وجودی بود که به این جمال تام وحسن کمال عشق بورزد،یعنی حسن وجمال وتجلی جمال یار درصورتی تحقق می یافت که متجلایی برای آن وصورت بی صورت معشوق در صورتی قابل تصور بود که آیینه ای برای نمایش آن با شد . هر زری هنگامی ارزش واهمیت واقعی خود را باز می یابد که به معیار ومحک آشنا شود. گوهر آنگاه قدر دارد که به چشم گوهر شناس برسد، همچنین بودجمال وجلوه  حسن ازلی که بی وجودعاشقی جمال پرست وآیینه ای که محل انعکاس این جلوه و جمال باشدتجلی وتحققی نمیتوانست داشته باشد؛ این استلزام واحتیاج بودکه موجب ایجاد عالم وجود وشروع آ فرینش شد :

عالم از شور و شر عشق خبر هیچ نداشت            

فتنه انگیز جهــان غمــزه ی جادوی تــو بــود

 این بیت دل انگیز نیزناظر به همین مضمون یعنی احتیاج متقابل عاشق ومعشوق است :

 سایه ی معشوق اگرافتادبرعاشق چه شد             

ما به او محتــاج بودیم او بمــا مشتـــاق بود

 آری عشق دوجانبه است : عاشق عاشق جمال معشوق است ومعشوق عاشق عشق عاشق ، عاشق احتیاج به حسن معشوق دارد ومعشوق نیاز به عشق عاشق ، اهل تصوف حدیث قدسی " کنت کنزا مخفیا ، فاحبت ان اعرف فخلقت الناس (الخلق) لکی اعرف" را شاهد این مدعا میدانند .

حافظ شیراز تجلی پرتو حسن الهی وپیدایش عشق و ایجاد شوروحرکت وهیجان را در عالم وجود به شیواترین بیانی چنین می سراید :

در ازل پـــرتــو حسنت ز تجلــــی دم زد                         

عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد

عشق موجد کائنات است وبوجود آ مدن جهان زاییده ی تجلی جما ل معشوق ازلی است . 

آشنایی با سوره‌های کتاب آسمانی/فُرقان

آشنایی با سوره‌های کتاب آسمانی/فُرقان

قرآن

فرقان یعنی جدا کننده حق و باطل و این سوره مکی است.

 سوره فرقان با این آیه آغاز می‌شود:
(سرچشمه خیر و برکت بسیار است کسی که فرقان را بر بنده خود نازل فرمود، تا بیم دهنده جهانیان باشد)
در اینجا از قرآن با نام «فرقان» یاد شده است. «فرقان» به معنی فارق و جدا کننده است. قرآن کریم از آنرو «فرقان» نامیده شده که در حقیقت جدا کننده حق از باطل است.
کسی که جانش با نور فرقان روشن است، در جهانی که حق و باطل به هم آمیخته است، و باطل را لباس حق پوشانده، به جای حق معرفی می‌کنند، می‌تواند آن دو را از هم تشخیص دهد. پس فریب ظواهر و نیرنگ بازان را نمی خورد و در دام شیطان و شیطان صفتان نمی‌افتد.


در این سوره مکی طعنه‌ها و اعتراضات ناروای کفار به قرآن و پیامبر اکرم(ص) مطرح می‌شود. مانند آنکه می‌گفتند:
1- این قرآن را او از خود بافته و به خدا نسبت داده است و دیگرانی او را در این کار کمک کرده‌اند.
2- این آیات همان افسانه‌های پیشینیان است که برخی، صبح و شام بر وی می‌خوانند و او آن را حفظ کرده، به عنوان کلام خدا بر مردم می‌خواند.
3- این چه پیامبری است که غذا می‌خورد و در بازار راه می‌رود! چرا فرشته‌ای با او نیست تا با هم، مردم را بیم دهند؟ چرا گنجی به او داده نشده و یا باغی ندارد که از آن بخورد؟ او مردی سحر شده است!


خداوند به این اتهامات پاسخ داده، آنان را از عواقب این کار پلیدشان آگاه می‌کند؛ آنان در حالی که به صورت افتاده‌اند، به سوی جهنم کشیده می‌شوند.
در آیات 22 تا 30 پس از بیان برخی وقایع قیامت، شکوه و شکایت پیامبر اکرم(ص) را بازگو می‌کند که:
(... خدایا، همانا قوم من قرآن را مهجور ]و متروک[ گذاشتند.)
«مهجور» به معنی متروک و رها شده است و مراد از قوم آن حضرت: عرب بلکه امت اوست؛ کسانی از امت که قرآن را رها می‌کنند.


در آن روز رسول اکرم(ص) از کسانی که به قرآن بی‌اعتنایی کننده، در پیشگاه خداوند شکایت می کند. از آنان که:
- قرآن را تلاوت نمی‌کنند و در مجالسی که از معارف قرآن سخن گفته می‌شود شرکت نمی‌کنند و به سخنان آنان که از قرآن می‌گویند، گوش فرا نمی‌دهند و نسبت به تعلیم و تعلم قرآن بی توجهند.


- اگر قرآن می‌خوانند، تنها به صدای خوش و یا به ثواب آن توجه دارند و از مغز و محتوای قرآن بی‌بهره‌اند. در آیات قرآن تدبر و تفکر نمی‌کنند. از سخنان عبرت آموز آن درس نمی‌گیرند و با هشدارهای صریح آن بیدار نمی‌شوند. قرآن می‌خوانند اما دلهایشان غافل است و تلاوت قرآن هیچ تحولی در فکر و اندیشه آنان ایجاد نمی‌کند.
- قرآن را به کار نمی‌بندند. آیات قرآن را که پیوسته انسان را به سوی عمل به آنچه سعادت دنیا و آخرت انسان در آنست، فرا می‌خواند، به گوش می‌شنوند ام در رفتار آنان تغییری ایجاد نمی‌شود.
جای آنست که از خدا بخواهیم: «خدایا، ما را از آنان که رسول گرامیت از آنان شکایت می‌کند، قرار مده.»

کتاب گلستان سوره‌ها – ص 144
محمد حسین جعفری

تفاوت مؤمن و غیر مؤمن

تفاوت مؤمن و غیر مؤمن

اولین نکته این است که اگر بخواهیم بین مؤمن و غیرمؤمن مقایسه بکنیم مرگ برای مؤمن چیزی جز لطف، رحمت و نعمت الهی نیست، لذا در هنگام احتضار وقتی به او پیشنهاد می شود به دنیا باز گردد و قبض روح نشود، قبول نمی کند و برعکس تقاضای قبض روح خود را می کند این مطلب نشان می دهد که مرگ برای او چیزی جز یک تحفه نیست. اما برای غیر مؤمن، مرگ، شروع عذاب و گرفتاری است.


یک اصل کلی این است که از قبل از مرگ لطف خداوند درباره مؤمن شروع شده و در هنگام احتضار و مرگ این لطف زیادتر می شود و هر چه جلو می رود الطاف الهی بیشتر می شود ولی برای غیر مومن عکس آن صادق است.

 

در روایت داریم که با مشاهده قابض ارواح و شرایط احتضار حالت مؤمن با غیر مؤمن تا آخرین لحظه فرق می کند. نقل شده حضرت عزرائیل (علیه السلام) نزد حضرت ابراهیم (علیه السلام) آمد. حضرت ابراهیم (علیه السلام) به او گفت می خواهم با آن چهره ای که جان فاسق را می گیری تو را مشاهده کنم. حضرت عزرائیل (علیه السلام) گفت تحملش را نداری حضرت پاسخ داد تحمل می کنم. به حضرت گفته شد روی خود را بر گردان، حضرت ابراهیم (علیه السلام) رویش را برگرداند سپس زمانی که برای مشاهده آن برگشت چهره بسیار وحشتناکی را دید، چهره ای که از سوراخ های بینی اش آتش شعله ور بود و چشم های بسیار وحشتناکی داشت، چهره او سیاه و بوی متعفنی داشت.


بطوری که حضرت ابراهیم (علیه السلام) با مشاهده این چهره بیهوش شد. وقتی به هوش آمد به حضرت عزرائیل (علیه السلام) گفت اگر برای فاسق هیچ جهنم و فشار قبر و عذابی هم نباشد و تنها عذاب فاسق، مشاهده تو باشد برای او کافی است.

 

در روایات دیگر دارد که حضرت ابراهیم (علیه السلام) درخواست کرد که با چهره ای که مؤمن را قبض روح می کند خودش را نشان بدهد. وقتی آن چهره را نشان داد آنچنان زیبا و جذاب و خوشرو و بسیار با صفا بود که هر انسانی صد در صد به او جذب می شود. در آخر همین روایت آمده حضرت ابراهیم (علیه السلام) به حضرت عزرائیل (علیه السلام) گفت اگر برای مؤمن هیچ پاداشی نباشد مگر مشاهده این چهره، او را بس است.


اما ممکن است برای بعضی از مؤمنین هم حالت احتضار و جان دادن سخت باشد به این دلیل که بعضی از گناهانی که انسان مرتکب می شود باعث تلخی جان کندن و سختی احتضار می شود. از طرفی بعضی از کارهای خوبی که فاسق و غیر مؤمن انجام داده باعث می شود که خداوند با راحت جان دادنش، پاداش او را در همین دنیا بدهد.


به طور کلی مؤمن هر مشکلی که برایش پیش بیاید باعث ارتقاء درجه یا باعث رفع مشکل و پاک شدن گناهش می شود. فاسق و غیر مؤمن نیز اگر کار مثبتی انجام داده باشد خداوند در همین دنیا با نعمت های فراوانی که در اختیارش می گذارد مثل سلامتی، فرزندان خوب و ... او را بی حساب می کند و اگر این اتفاق نیفتاد حالت احتضارش آسان می شود و در آنجا بی حساب می شود و اگر این موارد هم نشد عذابش را در عالم برزخ و عوالم دیگر تخفیف می دهد.


آیات قرآن و روایات هم بر این مطلب دلالت دارند. در آیه قرآن داریم " الذین تتوفاهم الملائکة طیبین یقولون سلام علیکم ادخلوا الجنة بما کنتم تعملون، به فرشتگانی که قبض روح مؤمن می کنند با پاکیزگی و خوبی به او می گویند سلام بر شما وارد بهشت بشوید به خاطر کارهایی که انجام دادید." یعنی با سلام و صلوات مؤمن را وارد عالم برزخ می کنند.


در سوره فجر آمده: " یا ایتها النفس المطمئنة ارجعی الی ربک راضیة مرضیة فادخلی فی عبادی و ادخلی جنتی " در ذیل این آیات، روایات متعددی نقل شده که وقتی مؤمن در حالت احتضار و جان دادن هست از طرف ذات باریتعالی این آیه به آنها خطاب می شود. وقتی به او گفته می شود " فادخلی فی عبادی " نگاه می کند می بیند چهارده معصوم (علیهم السلام) آنجا حضور دارند و به او گفته می شود برو بین بندگان من که چهارده معصوم (علیهم السلام) باشند و با آنها وارد بهشت شو، در این حالت برای مؤمن چیزی لذت بخش تر از مرگ نیست. لذتی بالاتر از قبض روح و ورود در جمع اهل بیت علیهم السلام و به اتفاق آنها وارد بهشت شدن برای مؤمن وجود ندارد.


از این نمونه آیات باز هم در قرآن هست و همچنین اینگونه روایات فراوان هست. پیغمبر (صلی الله علیه و آله) فرمود می خواهید برای شما مثال بزنم که مؤمن چطور از دنیا بیرون می رود؟ سپس فرمود بیرون رفتن مؤمن از دنیا همانند بیرون آمدن بچه از رحم مادر که سراسر رنج و تاریکی و سختی است نجات پیدا می کند. مؤمن هم وقتی از دنیا می رود و وارد عالم برزخ می شود احساس می کند که از سختی ها و تاریکی های دنیا نجات پیدا کرده است. 


در روایت دیگری نقل شده ملک الموت و فرشته ای که مسئول قبض روح مؤمن است هنگام مرگ در مقابل مؤمن همانند بنده ای می ایستد و با اجازه خودش جانش را می گیرد و این بعد از آن است که به او سلام می کند و مژده بهشت می دهد. بعد از اینکه سلام می کند و به او مژده بهشت می دهد سپس روحش را قبض می کند و به بهشت می فرستد.


امام صادق (علیه السلام) فرمود: مؤمن اصلاً احساس نمی کند که در حال جان دادن است.


از پیغمبر (صلی الله علیه و آله) نقل شده: شدیدترین حالت جان دادن شیعیان ما (از این روایت دریافت می شود که واژه شیعه در زمان پیغمبر (صلی الله علیه و آله)  مشهور و مستعمل بوده است) مانند آب خوردن شما در یک روز تابستانی گرم است. از خوردن آن آب سرد چه حالتی دارید؟ جان دادن شیعیان مانند آن است. اما برای کافر این جور نیست. در بعضی از روایات دارد که کافر جان دادنش مثل قطعه قطعه کردن بدن با اره یا قیچی است.


در روایت دیگری آمده: " الموت ریحانة المومن، مرگ برای مؤمن همانند بوییدن دسته گل خوشبوست که جلوی بینی اش بگیرند ".


از امام علی (علیه السلام) نقل شده فرمود: بهترین تحفه مؤمن مرگ است ولی در مورد کفار حق این است که بسیار سخت است.

 

آیه قرآن می فرماید: " فکیف إذا توفتهم الملائکة یضربون وجوههم و ادبارهم، آن زمان که فرشتگان الهی می خواهند جانش را بگیرند به جلو و پشت سرشان می زنند."  در تفسیر این آیه حرف های زیادی گفته شده که چطور می شود هم از جلو به آنها کتک بزنند هم از عقب؟ بعضی گفته اند مراد این است که فرشتگان برزخ به صورتشان می زنند و به آنها می گویند با این نامه اعمال کجا می آیید؟ شما که چیزی نیاوردید که وارد عالم برزخ می شوید. فرشتگان دنیا هم از پشت به آنها می زنند که بروید و دنیا را از لوث وجودتان پاک کنید. این است معنای "یضربون وجوههم و ادبارهم" که هم به چهره و هم به پشت آنها زده می شود.


به هر حال به جای اینکه کافر را با سلام و صلوات استقبال کنند با شدت و زد و خورد استقبال می کنند و اولین عذاب آنها مواخذه شدید ملک الموت است که با شدت مؤاخذه می کند.


مطالبی که گفته شد کلی است اما در مورد اینکه ممکن است بعضی از مؤمنین هم هنگام مرگ ناراحتی داشته باشند درست است و روایات در این مورد فراوان هست. در روایتی نقل شده امام به بالین فردی رفت آن فرد مشکل داشت و به سختی جان می داد. حضرت فرمود یک سری مشکلات و خطاهایی در زندگی اش داشته اما این سختی جان دادن، آن خطاها را پاک می کند، سپس اصحاب از امام صادق (علیه السلام) از حال آن شخص سؤال کردند، حضرت فرمود: بعد از این دیگر مشکلی ندارد با سختی هایی که الان کشید و جان داد همه مشکلات و خطاهایش پاک شد.


اگر غیر مؤمن هم هنگام مرگش لذت و خوشحالی داشته و مشکل نداشته باشد به خاطر اعمال خوبی است که در زندگیش انجام داده است.


این اصل کلی هدف بررسی ما را روشن کرد، البته نسبت به حضرت موسی علی نبینا و آله و علیه السلام نیز مطابق با این روایت پاسخ داده می شود که مرگ برای مؤمن، مثل بوییدن یک دسته گل خوشبوست. حضرت موسی (علیه السلام) هم با بوییدن یک نارنج خوشبو جانش را گرفتند. به هر حال مؤمن به این شکل حالت احتضارش می گذرد و غیر مؤمن، فاسق و کافر نیز همان حالی است که در روایات گفته شد.

 

خلاصه سخن:

مرگ برای مؤمن یک تحفه و رحمت الهی است اما برای غیر مؤمن، شروع عذاب و گرفتاری است. آنچه مسلم است پاداش دادن به مؤمن و عذاب کردن غیر مؤمن از همین دنیا شروع می شود منتها طبیعی است که پاداش و عذاب مستلزم اعمال قبلی است و با اعمال قبلی رابطه دارد.

 

برگرفته از: پاسخ به سوالات اعتقادی استاد محمدی، موجود در سایت رادیو معارف