ذوق، شرب، ری، سکر

ذوق، شرب، ری، سکر

 ذوق یعنی چشیدن، عرفا معتقدند که اطلاع علمی به چیزی جاذبه و کشش ندارد، شوق و انجذاب فرع بر چشیدن است. بوعلی در اواخر نمط هشتم «اشارات‏» به مناسبتی همین مطلب را یادآوری می‏کند و «عنین‏» را مثال می‏آورد، می‏گوید «عنین‏» چون فاقد غریزه جنسی است و آن لذت را نچشیده است، هر مقدار آن لذت برایش توصیف شود اشتیاقی در او پدید نمی‏آید. پس ذوق، چشیدن لذت است. ذوق عرفانی یعنی درک جضوری لذات حاصل از تجلیات و مکاشفات. چشیدن ابتدائی «ذوق‏» است، ادامه یافتن آن «شرب نوشیدن‏» است و سرخوش شدن «سکر» است، پر شدن از آن «ری سیراب شدن‏» است. عرفا معتقدند آنچه از ذوق دست می‏دهد تساکر است نه سکر، و آنچه از شرب دست می‏دهد سکر است، ولی حالت اصلی از پرشدن، به خود آمدن (صحو) است. در کلمات عرفا به همین مناسبت‏سخن از می و شراب زیاد آمده است.

غیبت و حضورازنگاه عرفا

غیبت و حضورازنگاه عرفا 

 غیبت‏یعنی حالت بی‏خبری از خلق که احیانا به عارف دست می‏دهد. در آن حال عارف از خود و اطراف خود بی‏خبر است. عارف از آن جهت ازخود بی‏خبر می‏شود که حضورش در نزد پروردگار است، و زبان حالش این است: نه آن چنان به تو مشغولم ای بهشتی روی که یاد خویشتنم در ضمیر می‏آید ممکن است در این حال، یعنی حال حضور در نزد پروردگار و غیبت از خود و اطراف خود حوادث مهمی در اطراف رخ دهد و او آگاه نگردد. عرفا در این زمینه قصه‏های افسانه مانندی نقل می‏کنند. قشیری می‏نویسد که آغاز کار ابو حفص حداد نیشابوری که منجر به ترک حرفه آهنگری گشت این شد که در دکانش نشسته و مشغول کارش بود، شخصی آیه‏ای از قرآن مجید تلاوت کرد، حالتی بر قلبش مستولی شد که از احساس خود «بی‏خبر»گشت، بدون توجه دست برد آهن گداخته رابا دستش از کوره خارج کرد، شاگردش فریاد کشید که چه می‏کنی؟ ابوحفض به خود آمد و از آن پس این شغل را رها کرد. و هم او می‏نویسد: شبلی وارد بر جنید شد در حالی که همسر جنید نشسته بود. هسمر جنید خواست‏حرکت کند و برود، جنید گفت: شبلی در حالی است که از تو بی خبر است، بنشین. همسر جنید نشست. جنید مدتی با شبلی سخن گفت تا کم کم شبلی شروع کرد به گریه. جنید به همسرش گفت اکنون خود را مستور ساز که شبلی در حال به خود آمدن است. حافظ: چو هر «خیر» که شنیدم رهی به حیرت داشت از این سپس من و ساقی و وضع «بی خبری‏» ایضا: حضوری گرهمی خواهی ازاو غایب مشو حافظ متی ما تلق ماتهوی دع الدنیا و اهملها عرفا حالی را که به اولیاء الله در حال نماز دست می‏داد که از خود و اطراف خود به کلی بی‏خبر می‏ماندند به همین نحو تفسیر می‏کنند. بعدا خواهیم گفت که چیزی از «غیبت‏» بالاتر هم هست، و آنچه در اولیاء الله بوده است از آن قبیل است.

عارف کیست ؟

  سراندازان ، سراندازان ، سراندازید ، سراندازید

        مسلمانان ، مسلمانان ، مسلمانی ، مسلمانی

 

در این قسمت به کمک آیات و روایات و کلام بزرگان قوم اوصاف عارف را بازگو مى کنیم ، امید است ما نیز توفیق اتّصاف به این اوصاف ملکوتى و حالات ربّانى و واقعیّات الهیّه را بیابیم .

 

عارف : با کمک گیرى از فرهنگ وحى ، و راه و روش انبیا و ائمّه ى طاهرین به شناخت مبدأ و معاد و حقایق اصیل وواقعیات مبنایى موفّق شده ، و عملاً به آن حقایق و واقعیّات آراسته شده است .

عارف : انسانى است که دل به نور توحید برافروخته ، و با توجّه به قرآن با چشم دل ، به مشاهده ى قیامت برخاسته ، و با تکیه بر حقیقت توحید و معاد ، عقاید و اخلاق و اعمال خود را از آلودگى ها پیراسته ، و جان و دل و اعضاء و جوارح خویش را با فیوضات الهیّه آراسته ، و در راه علم و عمل مجاهده کرد ، و در مملکت پاک خلوص مسکن گرفته است .

عارف : جز خدا نمى بیند ، و جز خدا نمى داند ، و جز خدا نمى خواهد ، و جز خدا نمى گوید ، و جز خدا نمى شنود ، و جز به خدا میل نمى کند ، و جز به سوى خدا نمى رود .

عارف : آگاه به حقوق خالق و مخلوق و رعایت کننده ى هر دو حقوق در تمام زمینه هاى حیات و زندگى است .

عارف : سرمایه هاى ارزشمند عمر را هدر ندهد ، و جز خواسته ى پروردگار عزیز چیزى نمى طلبد و به غیر صراط مستقیم نمى رود ، و از عاشقان جمال او جدا نمى شود ، و از هدایت گمراهان و علاج بیماران غفلت نمى کند .

عارف : براى خدا بنده اى است نیکو ، و براى خلق خدا رفیقى است خوشخو .

عارف : همچون زمین منبع خیر و برکت ، و چون خورشید انرژى بخش ، و چون باران بهاران منشأ تراوت و بیدارى است .

عارف : چون زنبور عسل شیرینى مهر و محبّتش براى دوستان و نیش قهر و غضبش براى دشمنان است .

عارف : غرق در دریاى اطاعت ، متّحد با عبادت ، حقیقتى است متّصف به کرامت ، و براى خلق خدا چون دریایى از برکت است .

عارف : انسانى است وال ، و در آدمیت و انسانیت در افقى بال ، در میان مردم گوهرى اعلا و براى جامعه ى انسانى چراغى راه گشا است .

عارف : گلى بى خار ، براى دین یاور و یار ، در سخن گفتن با مردم هشیار ، در میان غفلت زدگان بیدار ، در برخورد با خلق خدا منبعى دین دار ، در راه حق موجودى پرکار ، واقعیّات هستى را نقطه ى پرگار ، در باغ انسانیّت چون درختى پربار ، و از تمام حرکاتش ، صفات خداوندى نمودار است .

عارف : فرمانبردار حق است و دل سپرده ى پیشگاه او . جان به عشق محبوب ، زنده نموده ، و از شیطان بار نبرده ، و جز حق نگفته ، و غیر حق ندیده :
به صحرا بنگرم صحرا تو وینم  ***  به دریا بنگرم دریا تو وینم
به هرجا بنگرم کوه و در و دشت  ***  نشان از قامت رعنا تو وینم

عارف : شاگرد مکتب انبی ، همنشین با اولی ، در بندگان حضرت الله از اصفی ، و به راه سیر و سلوک بین ، و به اجراى دستورهاى مولا توان ، و زبانش به عشق و ذکر حق گوی ، و در جستجوى حقیقت همیشه پوی ، و به اسرار خزانه ى محبوب دانا است .

عارف : به رموز بندگى آگاه ، در تمام لحظات حیات رهرو راه ، روشنى بخش دل گمراه ، نجات دهنده ى سرنگون شده در چاه ، و به نیمه شب مونس و همدم آه ، حضرت مالک الملوک را خادم درگاه ، در تمام اوقات حاضر درگاه ، مبرّاى از آلوده شدن به حبّ جاه ، و فقط و فقط خواستار الله است .
خوشا آنان که الله یارشان بى  ***  که حمد وقل هوالله کارشان بى
خوشا آنان که دایم در نمازند  ***  بهشت جاودان بازارشان بى

عارف : عاشق خد ، مجاهد فى سبیل الله ، آراسته به اخلاق پاکان ، همراه و همراز نیکان ، دور کننده از کافران و مشرکان ، شمع بزم شاهدان ، پاک و پاکیزه از خوى ددان ، طبیب درد دردمندان ، دستگیر مستمندان ، امید ناامیدان ، و در راه وصال شهیدى از شاهدان است .
به خونم نویسید لوح مزار  ***  که این است شهید ره عشق یار
به والله وبه بالله وبه تالله  ***  قسم بر آیه ى نَصْرٌ من الله
که دست از دامنت من برندارم  ***  اگر کشته شوم الحکم لله

عارف : با دل خاشع ، فروتن و متواضع ، در برابر مردم مؤمن خاضع ، مال و جان را در راه خدا بایع ، نکات حیاتش براى عبرت دیگران از بهترین وقایع ، نور دل و جانش همه جا شایع ، در علم و عمل و کرامت و فضیلت چشمه اى نابع ، آثار بندگى از چهره اش ساطع ، در برابر دشمنان حقّ و حقیقت قاطع ، اعماق جانش خزینه اى از ودایع ، در همه ى عمر از لقمه ى حرام جائع ، براى نیازمندان انسانى نافع ، وسوسه ى شیطان و اهل باطل را از دل هر کسى دافع ، جز از حضرت مولا ندارد توقّع منافع ، از خواسته هاى حضرت محبوب هیچ چیز نیست او را مانع ، هم اوست بین خلق و حق شافع ، مقام انسانى خود را به وسیله ى بندگى خالص رافع ، دل آگاهش همچون برق لامع ، فرمان حقّ و انبیا و امامان را وجودى است سامع ، مقام علم و عمل و اخلاق را منبعى جامع است .

بلبل مرغزار عشق ، هزار دستان گلزار محبّت ، عارف شوریده سر ، عامل عالم ، حضرت فیض مى فرماید :
بس جور کشیدیم در این ره که بریدیم  ***  المنّة لله که به مقصود رسیدیم
طى شد الم فرقت و برخاست غم از دل  ***  با دوست نشستیم و مى وصل چشیدیم
از علم یقین آمد و از گوش به آغوش  ***  دیدیم عیان آنچه به گفتار شنیدیم
تا صاف شود عیش زآلایش عصیان  ***  با دوست یکى گشته سر مرگ بریدیم
بس عقده ى مشکل که در این راه گشودیم  ***  بس گمشدگان را که به فریاد رسیدیم
با پاى برفتند گروهى ره جنّت  ***  ما با پر عرفان به ره قدس پریدیم
بر وحدت حق فاش و نهان داده شهادت  ***  تا ساغرى از باده ى توحید چشیدیم
عرفان ولى را زره وحى گرفتیم  ***  فرمان نبى را به دل و جان گرویدیم
چون فیض رسیدیم به سرچشمه ى حیوان  ***  از مرگ رهیدیم و زآفات جهیدیم

عارف : انسانى است شید ، عباداتش عین خلوص و تقو ، قدرش مجهول و ناپید ، مشتاق وصال مول ، تمام شئون زندگى از او هوید ، پاک از خزى دنی .
ما چو نائیم و نوا در ما زتوست  ***ما چو کوهیم و صدا در ما زتوست
ما عدمهائیم هستى ها نما***تو وجود مطلقى هستىّ م
ما همه شیران ولى شیر علم***حمله مان از باد باشد دمبدم
حمله مان از باد و نا پیداست باد***جان فداى آنچه ناپیداست باد
آتش است این بانگ ناى و نیست باد***هرکه این آتش ندارد نیست باد

عارف : انسانى است که او را نیازى جز به خدا نیست ، آنى از یاد محبوب جدا نبوده و هرگز روى گردان از بلا نیست . نوایش جز مناجات با مولا نیست ، با عشق حضرت جانان توجّهش به دنیا و عقبى نیست ، رفیق راهش غیر اهل ولا نیست ، چراغ محفلش جز نور اولیا نیست ، همچون او کسى به اسرار راه دانا نیست ، اگرچه جز خدا نبیند و غیر خدا نخواهد ، ولى به خاطر نور بخشیدن به دیگران چون شمع مى سوزد و نور مى دهد . همّتش جز رسیدن به مقام اعلا نبوده و از قید و عشق دوست هرگز رها نیست ، زبانش جز به ذکر دوست گویا نیست ، گوشش جز در برابر خواست معشوق شنوا نیست ، غیر دریاى محبّت جایى در شنا نیست ، با غیر محبوب ابدى آشنا نیست ، هرگزش بر سر دنیا و مادیّت با کسى دعوا نیست ، در درونش جز عشق شدید مولا غوغا نیست ، او را در دنیا جز غم دوست بلا نیست ، قدر و منزلتش در میان خلق عالم برملا نیست ، در عمق جان و هستى اش ذرّه اى هوس و هوى نیست ، او را جز رضاى دوست رضا نیست ، بر زبانش جز حمد و تسبیح و تهلیل و سخن نیکو و ثناى الله ادّعا نیست .

عارف وارسته ، عاشق پیراسته ، حکیم فرزانه حضرت الهى قمشه اى مى فرماید :
ما عشاقان غیر از خدا یارى نداریم  ***  با یاریش حاجت به دیّارى نداریم
با هرچه پیش آید به عالم شادکامیم  ***  بر دوش جان غیر از غمش بارى نداریم
نور رخش تا در دل ما شد پدیدار  ***  آئینه ى یاریم و زنگارى نداریم
عالم به چشم ما گلستانى است بى خار  ***  الاّ غمش در پاى دل خارى نداریم
تنها خیالش صبح و شامان مونس ماست  ***  انسى دیگر با یار و اغیارى نداریم
افتاد بارى کار ما با عشق و صد شکر  ***  با هیچ کس زین پس سروکارى نداریم
بر ما فقیران رحمى اى سلطان که در دل  ***  هیچ آرزو جز فیض دیدارى نداریم
فریاد اگر یاد تو رفت از خاطر ما  ***  ماهى فروزان در شب تارى نداریم
جز یاد رویت اى گل بى خار عالم  ***  ما بلبل زاریم و گلزارى نداریم
دیوانه ى عشقیم و چون بر گردن دل  ***  زنجیرى از گیسوى دلدارى نداریم
در حضرتش بارى الهى جز دعائى  ***  با اشک و آه و ناله ى زارى نداریم

عارف : در اصطلاح بیداران راه ، و نیازمندان درگاه و عاشقان آگاه ، انسانى است که نفس خود را به حسب قوّه ى نظریّه کامل کرده ، و علم به حقایق را به قدر توان تحصیل نموده ، و از صفات رذیله و عقاید خبیثه خود را پاک ساخته ، و خویش را به اعتقادات حقّه و کمالات الهیّه آراسته نموده .

عارف : داراى علم و عمل است ، و تمام اوامر الهى را گردن نهاده ، و از آنچه نهى شده دورى جسته و به خاطر ریاضت شرعیّه و عبادت الهیّه داراى قوّت و قدرت عملى شده است .

عارف : در زبان اهل ذوق و ارباب شوق و مستان میخانه ى عشق ، انسانى است که علاوه بر کمال معرفت و عمل ، جمیع قوا و اعضا و جوارح او براى خدا شده و در حقیقت داراى مقام فناء فى الله گشته و خلاصه جز یکى نخواهد و جز یکى نداند .

مى گویند دو نفر با هم در حساب کار و کسب اختلاف داشتند ، براى حلّ اختلاف به کمک دهنده اى محتاج شدند ، عارفى بر آنان گذشت ، از او کمک طلبیدند ، چون هر کدام اعداد دفتر خویش را به او عرضه کردند ، او غیر از « یک » نگفت . پرسیدند مگر دیوانه اى که ما چون هریک از اعداد خود را به تو مى گوئیم غیر یکى نمى گوئى و از یکى نمى گذرى ؟ گفت چه کنم که جز یکى ندانم و غیر یکى به خاطرم نمى گذرد .

در هر صورت ، عارف : علاوه بر دو قوّه ى علم و عمل تمام وجود او متوجّه حق است ، و در اجراى واجبات و ترک محرّمات و بجاى آوردن نوافل سستى نمىورزد ، و این همه با اتّصال به فرهنگ انبیا و امامان که همان فرهنگ وحى است میسّر است ، و چون عارف این سیر و سفر را ادامه دهد به مقام فناء فى الله و سپس بقاء بالله مى رسد .
این طرفه آتشى که دمى برقرار نیست  ***  گر نزد یار باشد و گر نزد یار نیست
صورت چه پاى دارد کاو را ثبات نیست  ***  معنى چه دست گیرد چو آشکار نیست
عالم شکارگاه و خلایق همه شکار  ***  غیر نشانه اى زامیر شکار نیست
هر سوى کار و بار که ما میر و مهتریم  ***  و آن سو که بارگاه امیرست باز نیست
اى روح دست برکن و بنماى رنگ خوش  *** کاینها همه بجز کف و نقش و نگار نیست
هرجا غبار خیزد آن جاى لشکرست  ***  کآتش همیشه بى تف و دود بخار نیست
تو مرد را زگردندانى چه مردى است  ***  در گرد مرد جوى که با گرد کار نیست
اى نیکبخت اگر تو بخوئى بجویدت  ***  جوینده اى که رحمت وى را شمار نیست
سیلت چو در رباید دانى که در رهش  ***  هشت اختیار خلق ولى اختیار نیست
در فقر عهد کردم تا حرف کم کنم  ***  امّا گلى که دید که پهلوش خار نیست
ما خار این گلیم برادر گواه باش  ***  این جنس خار بودن فخرست عار نیست

اصطلاحات و تعبيرات عرفاني

اصطلاحات و تعبيرات عرفاني

احتمالا براي شما هم پيش آمده است كه موقع خواندن اشعار عرفاني مثل غزليات حافظ  از خود بپرسيد منظور از كلماتي مانند مي ، زلف ، ديرمغان ، بت‌خانه و .... چيست ؟  آيا منظور معني ساده‌ي كلمات ا

ست يا راز و رمز و كنايه‌اي دارد ؟

تعدادی از اصلاحات را بطور اجمال در زیر آورده ام که عبارتند از:

 

آب   :   معرفت

آب حيات   :   چشمه‌ي عشق و محبت

آتشكده و ديرمغان   :   عالم عشق

آشنايي   :   تعلق به خدا و بيگانگي از خود

آغوش   :   دريافت اسرار

آفت   :  چيزي كه سالك طريق(كسي كه در راه عرفان قدم برمي‌دارد)را از سِير (حركت) معنوي باز دارد

آفتاب جلال  : تابش انوار جبروت الهي

آمدن :  رجعت(بازگشتن) از عالم ارواح به عالم بشريت

آينه  :  دل و قلب انسان كامل كه مورد تابش انوار الهي است

ابر : حجابي كه پرده‌ي عبوديت و ربوبيت است

اَبرو  :  صفات الهي كه حجاب ذاتست و عالم وجود از آن جمال گيرد

استغنا  :  بي‌نيازي و قطع علاقه از بهره‌هاي دنيا

اشاره  :  خبر دادن از مراد بدون عبارت و الفاظ

انس  :  لذت بردن و آرام گرفتن روح و قلب به كمال و جمال

ايام غم  :  روزگار بازماندگي و عقب افتادگي از سير الي الله

ابرار  :  متوسطان در سلوك

باده  :  نصرت الهي و عشق منيف

باد صبا  :  نفخات رحمانيه كه از مشرق روحانيات مي‌آيد

باديه  :  گذرگاه و جهان وجود

بار امانت  : امانت تكليف و عهد وپيمان الهي

باز  :  روح و ارواح قدسي و نفس ناطقه‌‌ي انساني

بازار :  مقام تجليات انوار الهي و مرتب كثرت و تفرقه

بازار عشق :  مرتبه‌ي توجه عاشق در بدايت حال

باغ  :  جهان خرم روحاني

بام  :  محل تجليات

بت  :  مطلوب و مقصود و معشوق

بتخانه  :  عالم لاهوت كه وحدت كل است و مظهر ذات احديت

بتكده  :  باطن عارف كامل كه در آن معارف الهيه بسيار باشد

بچه تركان :  زيبارويان جان ستان اُنس

بناگوش  :  دقيقه‌ي محبوب

بوسه  :  فيض و جذبه‌ي باطن و نيز لذت بشري

بهار  :  مقام علم كه حجاب است و گاه مقام وجد و حال

بيخودي  :  حالت سكر و جذبه‌ي سالك و مرحله‌ي فنا

بيگانه :  كسي كه قدم در راه طريقت ننهاده

بي‌نشان :  مقام بي‌اسمي و همينطور ذات خدا راهم گويند

بي‌هوشي :  مقام طمس كه در آن صفات محو شود

پاك‌بازي :  توجه خالص

پرده  : حاجب ميان حق و بنده و مانع بين عاشق و معشوق

پياله  :  كنايه از محبوب و گفته شده هر ذره از ذات موجودات پياله ايست كه عارف از آن شراب معرفت مي‌نوشد

پير‌خرابات  :  كاملان و راهنمايان

پير  :  دوستي حق وقتي كه طلب بِجِد تمام باشد

پير‌ميخانه :  مرشد و راهنما كه قطب عالم است

پيچ‌زلف :  طريق طلب

پيمانه :  باده‌ي حقيقت و چيزي كه در وي مشاهده‌ي انوار غيبي كنند

پيك  : كنايه از  انفاس قدسيه الهي

تاب زلف :  اسرار الهي

تاج :  تاج 12 ترك دارد و 12 طلب درويش مي‌باشد كه در هر ترك ، ترك يك قبيح(عمل زشت) است

تردامن :  آن كه از درياي بي‌كران توحيد قطره‌اي چشيده و دامني تر كرده

ترسا :  مرد روحاني كه صفات ذميمه‌ي(زشت)  نفس امّاره‌ي او مبدل به صفات حميده(پسنديده) شده

ترسا بچه :  جاذبه‌ي رباني و جالبه‌ي روحاني و وارد غيبي بردل سالك و به معني مرد موحد هم آمده

ترك :  حذبه‌ي الهي كه سبب كشش و كوشش مي‌گردد

تعزير :  خذلان و توبيخ در اثر لغزش در سلوك

توبه  :  1- بازگشتن از كفر كه توبه‌ي كفار است 2- بازگشت از مناهي(كارهاي حرام) و كارهاي بد كه توبه‌ي فساق است 3- بازگشتن از از اخلاق ذميمه كه توبه‌ي ابرار(نيكان) است 4- بازگشتن از غير حق كه توبه‌ي كاملان و انبيا و اولياست

توريه :  پنهان كردن حقايق از غير حق و اهل ظاهر و مبتديان

جام   :  دل عارف سالك كه مالامال از معرفت است

جام الهي  :  تَجَلّيات قدس الهي كه عارف كامل را مجذوب و سرمست مي‌كند

جام جهان نما  :  قلب عارف كامل و باطن مرد حق

جام مي  :  دل شيخ كه پر از باده‌ي معرفت انوار حق است

جرس (زنگ) :  خطاب از قهر

چشم  :  اشاره به شهود حق

چشم آهوانه و چشم خمار :  كنايه از پوشاندن تقصيرات سالك

چشم جادو :  جذبات الهي

چشم مست : سرِّ الهي و جذبات او

چليپا  :  عالم طبيعت

چوگان  :  تقدير جميع امور به طريق جبر

چهره  :  تجليات

حرق (سوختن) : اواسط تجليات كه منجر به فنا و نيستي مي‌شود ، در فنا بين برق و طمس

حريف  :  هم شأن و مقام و معاشران

حلقه‌ي زلف :  مرتبه تفضيل و تعينات الهي

خال  :  نقطه‌ي وحدت حقيقي و كنايه از وحدت ذات مطلق كه سياهي آن نشانه‌ي پوشيده بودن از نظر ديگران است

خال سياه  :  عالم غيب

خاتم  :  سالك به كمال رسيده و قطع طريق كرده

خاطر  :  خطابي كه به قلب مي‌رسد بدون آن‌كه در آن بماند خواه رباني ، ملكي ، شيطاني يا نفساني

خانه‌ي خمار :  مقام بي‌رنگي و قطع تعلقات

خرابات :  مقام و مرتبه‌ي خراب شدن اوصاف نفساني و عادات حيواني

خرابات مغان : مقام وصل و اتصال كه واصلان بالله را از باده‌ي وحدت سرمست مي‌كند

خسته دل  : وامانده‌ي طريقت

خضر  :  در اصطلاح صوفيان خضر كنايه از بسط و الياس كنايه از قبض است

خط :  تعينات عالم ارواح كه اقرب مراتب وجود است و عالم كبريا كه نزديك‌ترين مراتب وجودست با مرتبه‌ي غيب هويت

خط سبز :  برزخ بين عالم معاني و ارواح و عالم و اجسام

خلوت خانه : مقام كمالات ولايت و اتحاد محب و محبوب و عاشق و معشوق و نبي و وصي

خم زلف :  اسرار الهي

خمـّار  : پير كامل و مرشد واصل

خُمار  :  عاشق سرگردان

خُم‌خانه : عالم تجليات وظاهر كه در قلب است و مهـبط غلبات عشق است

خم عشق : قلب عاشق شيدا

خيال  :  عالم مجاز

دوش : صفت كبريايي حق

دهان  : صفت متكلمي و اشارات و انتباهات الهي

دهان كوچك : صفت متكلمي كه از فهم و درك انسان منزه است

دِيـْر  : عالم انساني

دير مُغان : مجلس عرفا و اولياء

راح  :  انفاس قدسي پير و مرشد كامل

رُخ  :  ظهور تجلي جمالي كه سبب وجود اعيان عالم و ظهور اسماء حق مي‌شود

رطل  : كنايه از جام محبت الهي

رقص  : كنايه از حركت و سير سالك

رِند  : كسي كه تمام صفات و تعينات را دور ريخته و سرافراز عالم و آدم است

زُلف : مرتبت امكانيه از كليات و جزئيات كه در حجاب رخ است

زُنّار بستن :  كمر خدمت بستن

زنخدان  : لطف محبوب است امـّا قهرآميز كه سالك را از چاه جاوداني به چاه ظلماني مي‌اندازد

ساقي  :  فيـّاض مطلق و به‌طور استعاره به مرشد كامل نيز اطلاق مي‌شود

سبو  :  منبع فيضان نور حقيقت

سحاب  :  فيض الهي

سجاده  :  سد باطن يعني هرچه روي دل بر آن باشد

سيمرغ  :  انسان كامل

شاهد :  معشوق كه در همه جا حاضر است

شراب  :  غلبات عشق

شراب‌خانه  :  عالم ملكوت و همين‌طور باطن عارف كامل

شمع  : پرتو نور الهي

شيوه  :  جذبه‌ي‌ اندك گاه به گاه

صبا   :   نفخات رحمانيه

صبح  :  نور وحدت

صراحي  :  مقام اُنس

طاق ابرو  :  كنايه از اهمال سالك كه به واسطه آن سقوط كند

طامات  :  معارفي كه در اول سلوك بر زبان سالك جاري مي‌شود

طمس  :  محو شدن

طواف  :  مقام تحيّْر

عكس  :  مظاهر تجلّيات الهي

عناصر چهارگانه  : 1 - آتش : نفس امـّاره  2 - باد : نفس لوامـّه    3 - آب :  نفس ملهمه   4 - خاك : نفس مطمئنه

عيد :   چيزي كه عايد شود بر قلب از تجلّي جمال

عيش  :  لذت اُنس

غلبه  :  حالتي كه بر بنده آشكار شود و به واسطه‌ي آن نتواند مراعات و ملاحظه سبب و ادب را بكند

غم  :  بند اهتمام طلب معشوق

غمزه   : حالت خوف و رجاء در عشق

غيرت  :  كراهت مشاركت غير در دل و انحراف به‌سوي غير معشوق

قدح  :  استعداد فيوضات

قد و قامت  :  امتداد حضرت الهيت كه برزخ و وجوب و امكان است

كافر بچه :  يك‌رنگي در عالم وحدت و نيست شدن در محبوب

كرشمه  :    تجلّي جلالي

كليسا و كنشت  :  عالم معني و شهود

كوي خرابات :   مقام فنا و بي‌خودي

گبر  :   عارفي كه يك‌رنگ شده

گيسو  :  طريق طلب

گلزار  :   گشادن دل سالك در معارف

لاله   :   نتيجه‌ي معارف و كنايه از چهره‌ي محبوب

لاهوت  :   حيات جاري و ساري در اشياء -  ناسوت : محل آن و وحدت محض

لب    :   كلام و نفس رحماني كه افاضه‌ي وجود مي‌كند

لب شكري  :  كلام مْنزل (وحي)

لب شيرين  :  كلام بي‌واسطه

لب لعل :  بطون كلام معشوق

لعل   :   دل درويشان

مژه    :   حجاب سالك و كوتاهي در اعمال

ملاحت   :  بي‌نهايتي كمال الهي كه هيچ‌كس به نهايت آن نرسد

مطرب  :  فيض‌رسانندگان و ترغيب‌كنندگان

موي‌ميان  :  نظر سالك را گويند به قطع محب از خود غير‌خود

ميان  :  وجود سالك

مي كهنه  : قلب عارف كامل

مي مْغانه  :  تجلّيات ربـّاني و انفاس قدسي

ناز   :   قوت دادن معشوق است عاشق خود را در عشق يا فريب او

ناقوس  :  مقام جمع يا انتباه به سوي توبه

نرگس  :  نتيجه‌ي علم كه در عمل پيدا شده از طرب و فرح

نماز  : توجه باطن

وفا  :  وقوف به امر الهي  ،  عنايت ازلي

هجر  :   التفات به غير حق و معشوق

يار  :   مشاهده‌ي ذات حق

سماع

سماع


سماع در لغت، یعنی شنیدن صدای خوش. صاحب لسان العرب می گوید : سماع، هر آواز خوشی است که گوش از آن لذّت ببرد.


(لسان العرب/ذیل واژه سماع/ص165)


ثعالبی در این باره می گوید : هر صوت زیبا که شنیده شود، سماع نام دارد. (فرهنگ اشعار حافظ/ص265)


اما سماع در اصطلاح :


شعرخوانی همراه با ساز و آواز و حرکات موزون بدنی (پایکوبی و دست افشانی)به منظور ایجاد حال و وجد صوفیانه را گویند.


شکل سماع ، به نوعی است که در خانقاه به صورت دایره وار جمع و از آلات موسیقی استفاده می کنند و آواز می خوانند و در نهایت از خود بی خود می شوند.


ابزار سماع : طبل ، دف ، نی ، رباب (شبیه طنبور) است.


اما در مورد پیشینه سماع باید گفت که در اوایل تصوف خبری از آن نبود؛ ولی از نیمه دوم قرن سوم این موضوع مطرح گردید. این که از موسیقی یونانی بوده یا از آئین میترا، اطلاع دقیقی در دست نیست.


(احیاء علوم الدین/ج2/ص585)


در کتابهای اولیه تصوف نیز در مورد سماع مطالبی آمده است، از جمله در آثاری همچون :


اللمع ، قوت القلوب ابوطالب مکی و رساله قشیریه.


مهمترین مروّجان و اساتید سماع : ابوسعید ابوالخیر ، احمد غزالی ، روزبهان بغلی، اوحدالدین کرمانی ، مولوی و بهاء ولد، فرزند مولوی بوده اند.


مهم ترین فرقه ای که سماع خیلی در آن رواج دارد فرقه خاکساریه می باشد


سماع 2


عيد صوفيان

عيد صوفيان

 

 

 

 

صوفيان دوعيد دارند : عيد عام وعيد خاص .

  عيد عام : اين عيد ويژۀ همۀ صوفيان است ومضمون آن را سنائي چنين شرح داده :

             صوفيان هردمي دوعيد كنند      عنكبوتان مگس قديد كنند

  بدين معنا كه صوفيان هردمي دوعيد دارند، درحاليكه بعضي ازاَرباب علم ظاهرمانند عنكبوت هرزمان بادَم خود تور و بَندي دُرست مي كنند وبا بافته هاي زبان دامي مي گسترانند تاعوام خلق را بسان مگس بدام اندازند .

  معناي اينكه صوفيان هردمي دوعيد دارند اين است كه چون دم را فرو مي برند به صفات حق ( اسم جامع ) توجّه دارند وچون دم را بيرون مي دهند به ذات حق ( اسم ذات ) پناه مي برند، اين بازگشتي است قلبي به اصل ومعشوق خود درهرنفس وعشق بازي با نام محبوب كه عيد است وشادي آفرين . ( ما ازآن خداونديم وبازگشت ما به سوي اوست ) .

  عيد خاص : اين عيد مورد تمنّاي صوفيان است، اگرچه همه را ميسّرنيست . دربارۀ اين عيد مجذوب تبريزي مي گويد :

          مجذوب تونوروزوشب عيد نداند     آنروزكندعيد كه ديدارتوبيند

  عيد خاص صوفيان بريدن ازخلق و وصول به حق است . اين عيد روزوصال محبوب مطلق است كه صوفيان همۀ عُمردرآرزوي آنند وبه اُمّيد آن دل خوش دارند . روزي كه قطره برپهنۀ دريا نشيند وباچشم دريا به دريا بنگرد . اين همان ديداريست كه حق مي فرمايد : ( هركس كه به ديدارپروردگارش امّيدواراست، بايد داراي عمل صالح باشدوهرگزدرپرستش خداوند كسي رابااوشريك نگرداند ) . لازم به يادآوري است كه عمل صالح عملي است كه درآن توجّه به ثواب و پاداش نباشد . پيرهرات ذيل تفسيراين آيه مي فرمايد :

  « همۀ خلق برزندگاني عاشقند ومرگ برايشان دشواروعارف به امّيد ديداربه سوي مرگ مي شتابد . »

                                                               

  ازسخنان پيـر طريقت نعمت اللّهي حضرت دكترجواد نوربخش.

ده شرط سلوک

ده شرط سلوک

 

 

 

شرط اول:  دوام طهارت (دوام الطّهاره)

 

شرط دوم: خلوت (الخلوه)

 

شرط سوم: دوام خاموشي مگر از ذکر خداي (دوام السکوت الاّ عن ذکر الله)

 

شرط چهارم: دوام روزه (دوام الصوم)

 

شرط پنجم: دوام ذکر خداوند به زبان با حضور قلب (دوام ذکر الله باللسان)

 

شرط ششم: تسليم و تفويض (التسليم)

 

شرط هفتم: نفي خواطر (نفي الخواطر)

 

شرط هشتم: بستن دل مريد بر شيخ (ربط القلب بالشيخ)

 

شرط نهم: به خواب نشوي تا خواب غالب نشود (النوم عن غلبه)

 

شرط دهم: اعتدال در طعام (المحافظه علي الامر الوسط في الطعام و الشراب

تعریف سلوک و سالک

صوفیان هر عصر و عهد ترقی زندگی رومی را بسفر و سیر تشبیه کرده اند و از همه تشبیهات ، این تشبیه جامع تر است . صوفی که در طلب خدا پا براه میگذارد، خود را سالک و راهبر و مرد راه می نامد.وی در راه خود منازل و مراحلی را طی می نماید بزرگان صوفیه این منازل ومراحل را که گوناگون و بیشمار است به چند مرحله تقسیم نموده مقامات نام نهاده اند وگفته اند که سالک درطی طریق بتدریج و ترتیب از همه این(مقامات) باید بگذرد تا به منظور نهائی خود که وصول به حقیقت یعنی فناء فی‌الحق و فناء فی الله برسد و بقاء بالله بیابد.ابو نصر عبدالله بن علی سراج طوسی متوفی در سال (378 ه ق ) در کتاب اللمع ، مقامات را هفت می شمارد و بعد از مقام اول هر مقام را نتیجه مقام قبل می داند و آن هفت مقام عبارتند از: توبه – ورع – زهد – فقر- صبر – توکل و رضا. البته مقامات را که از امور خارجی و مقوله معاملات است نباید با حالات درونی و امور ذهنی سالک اشتباه کرد زیرا (درمقابل هر یکی از مقامات حالت نفسی و تأثر باطنی و امر ذهنی درسالک پیدا می شود که «حال» و مجموع آنها « احوال » نامیده می شود. صاحب کتاب المع «ده حال » وصف می کند که عبارتند از حال مراقبه – قرب – محبت (عشق)- خوف – رجا – شوق - انس – اطمینان – مشاهده و حال یقین.

مقامات / تصوف از امور اکتسابی و اجتهادی و از جمله اعمال و درتحت اختیار و اراده سالک است، در صورتیکه (احوال) از مقوله احساسات و انفصالات روحانی است که در تحت اختیار انسان نیست بلکه از جمله مواهب خداست که بدون اینکه سالک در نزول یا برطرف شدن آن تأثیری داشته باشد بقلبش وارد می شود . بعقیده بیشتر بزرگان صوفیه از جمله جنید بغدادی /حال/ بقاء و دوام ندارد، گاهی مثل آنکه برقی بزند پیدا می شود و از میان می رود .سعدی در باب دوم گلستان در طی چند بیت کیفیت حال و عدم دوام و بقای آنرا ذکر می کند که به یک بیت آن اشاره می کنیم.

اگر درویش در حالی بماندی                     سر دست از دو عالم برفشاندی

سالک در طريقت تا از همه مقامات نگذرد و خود را در هر مقامی قبل از ورود به مقام والاتر تصفیه و تکمیل ننماید ونیز  (احوال) روحانی را که خداوند نصیب او فرموده تحصیل نکند و مزه آنرا نچشد سیر او تمام نیست و بکمال نرسیده است ،بعد از تکمیل این مقامات و احوال است که سالک به مراحل و فضاهای عالی تصوف می رسد که صوفیه مقام ( معرفت ) و (حقیقت) می‌نامند و در این مقام است که طالب (عارف) نامیده می شود وخود این (عرفان) را در درون خویش احساس می کند و در این عوالم جانفزا است که (طالب)و (مطلوب)و(عارف) و (معروف)یکی می‌شوند. به این معنی که سالک در خدا فانی می شود که از هستی جز نامی باقی نمی ماند و به این نظر که هر چه در اوست مطلوب است و می گویند : ( طالب و مطلوب متحد شده اند) با یزید بسطامی گفته : [از بایزیدی بیرون آمدم چون ماراز پوست پس نگه کردم عاشق و معشوق و عشق یکی دیدم، که در عالم توحید همه بکلی توان بود](تذکرة الاولیاء/ جلد1 ص160).که این همان  فنا فی الله ودر حقیقت وحدت وجود است تصوفی که مد نظر سالکان حقیقی خداوند می باشد در تقسیم بندی اهل تصوف در کشف المحجوب ص 41آمده و اهل آن اندرین وجه بر سه قسمت است یکی صوفی،دیگر متصوف ،و دیگری مستصوف. صوفی آن بود که از خود فانی بود  و بحق باقی از قبضه طبایع رسته و بحقیقت پیوسته ،و متصوف آنکه به مجاهدت ،این درجه را می طلبد و مستصوف آنکه از برای جاه و منال و خط دنیا خود را مانند ایشان می گرداند.پس صوفی صاحب وصول بود و متصوف صاحب اصول و مستصوف صاحب فصول.

اصطلاحات صوفیه در چین

در زمینه ریشه اصطلاحات صوفیه از جمله پیر مغان در زبان چینی تحقیقات اندکی وجود دارد. نویسنده مقاله در مقالات و تحقیقات متعدد دیگر خود نیز بسیاری از کلمات و اصطلاحات مهم در عالم اسلام را که احتمالا دارای منشأ چینی بوده اند مورد بررسی قرار داده است. در این مقاله نویسنده برخی اصطلاحات صوفیه را که دارای ریشه چینی هستند و یا به نحوی با کلمات چینی مشابه خود در ارتباط هستند مورد تحلیل قرار می دهد و حتی در برخی موارد از کاربرد این اصطلاحات در لهجه های مختلف زبان چینی نیز صحبت به میان می آورد. از جمله اشاره دارد که برخی لغات صوفیه از قبیل صوفی و شیح ـ فو، ملنگ و مانگ ـ لانگ، مع و مانگ، ترسا بچه و تائوـإره ـ تسو، مغبچه و مانگ ـ إره، واژه مشترک هو و غیره با معادلهای چینی خود به نحوی با یکدیگر مرتبط هستند. نویسنده در مطالعات خود برخی اصطلاحات مشابه را در مذهب هندویی و تصوف شبه قاره ای نیز مورد توجه قرار می دهد. یکی از نکات جالب توجه که نویسنده به آن اشاره می نماید واقعه ارسال پیام چنگیز خان به خوارزمشاه است که به دلیل خطایی که در ترجمه یک عبارت چینی رخ می دهد خشم خوارزمشاه برانگیخته می شود. تحلیل نویسنده از این واقعه در نوع خود بکر است و تاکنون در هیچ یک از کتب فارسی که درباره این واقعه نوشته شده به آن اشاره نشده است.

***

ریشه واژه صوفی ، درویش و قلندر

کیمیاگری در چین هم دارای جنبه ظاهری است که به همان کیمیاگری معروف است، هم دارای جنبه باطنی است که همان تصوف می باشد. هدف کیمیاگری در هر یک از این دو، جاودانگی و بقا است. در واقع کیمیاگری با ساختن فرآورده های طلا به عنوان اکسیر جوانی که عمر دراز و نهایتاً جوانی همیشگی را نوید می داد آغاز شد. زبردستان هنرمند با نوید دادن به اکسیر حیات و سرانجام با تبدیل خود به شخصیتهایی که خودشان اکسیر حیات بخش هستند نقش مهمی را ایفا نمودند. از این رو آنها تبدیل به کسانی شدند که جاودانگی و حیات ابدی می بخشند. بر این اساس، این موضوع تکریم و احترامی را که مریدان اساتیدِ آیین مزبور برای آنان قایلند توجیه می کند.  اما درجات مختلفی از این گونه افراد زبردست وجود داشت و بالاترین درجه آن را «شیح فو»1 می نامیدند که واژه عربی «صوفی» از آن اقتباس شده است.2 «شیح» در اصل به «فرمانده نظامی» اطلاق می شود و برای دلالت بر «ارباب» [استاد]3 به این معنا انتقال یافته است مانند «زندانی» که اکنون به معنای «برده» است و طبعاً باید از ارباب [استاد] به عنوان فرمانده نظامی اطاعت کند و به او احترام بگذارد. «فو» به معنای «پدر» است که در نظام خانوادگی باستانی مقام مقتدر مطلق محسوب می شد. از این رو شیح ـ فو به معنای ارباب ـ پدر، یک مستبد خیرخواه است که از لحاظ ریشه شناسی قدرتمند تر از گورو [به معنای پیشوا و امام و استاد] در سانسکریت است ولی می توان آن را حقیقتاً به همان معنی دانست. شیح ـ فو را در لهجه نینگپو4 سز ـ فو5 می گویند و معرّب آن می شود سا ـ فو6 که با تبادل واکه ها به سو ـ فا7 تغییر می یابد. این اصطلاح در زبان عربی پیش از اسلام وجود داشت اگر چه معمولاً آن را نادیده می گرفتند. اگر پسوند عربی «ی» را به معنای «مال من» به آن بیافزاییم نتیجه می شود «سو ـ فای» به معنی اربابم [استادم] و پدرم و مخفف آن می شود «صوفی» به معنای «گوروی من»8 [استاد و پیشوای من].

 «شیح» در لغت شیح ـ فو به معنای ارباب [استاد] است. این واژه از ناحیه سچوان9 وارد شده و فارسی آن به صورت «شاه» درآمده است و این با واژه «شاه» در فارسی به معنای سلطان تفاوت دارد. در زبان هندی واژه «صاحب» که برای احترام به کار می رود به شکل پسوند به «شاه» به معنی ارباب [استاد] اضافه می شود و بر این اساس لغت «شاه صاحب» برای خطاب به صوفیان استفاده می گردد. از لحاظ ریشه شناسی در اینجا تکرار صورت گرفته و هر یک از این دو واژه به معنای «ارباب» به کار رفته است. در عنوان «شاه ولی الله» واژه «شاه» همان لغت چینی «شیح» در «شیح ـ فو» به معنای ارباب [استاد] است نه سلطان و پادشاه. بنابراین شاه (صاحب) و صوفی هر دو از یک منشأ چینی به معنای استاد آیین جاودانگی که تصوف هم همان است سرچشمه می گیرند. واژه «درویش» نیز از لغــت سچوانی «دائوـ إره ـ یین ـ شی»10 به معنای عالم گوشه نشین تائوئیزم یا الهی گرفته شده است. در اینجا واژه «شی» یعنی «معلم»، در حالی که در «شیح ـ فو» شیح به معنای ارباب [استاد] است. سپس «دائوـ إره ـ یین ـ شی» به صورت واژه فارسی «درویشی» در آمد که مخفف آن «درویش» می شود. قلندر لغت سچوانی دیگری است که به فارسی درآمده و اصل آن «کون ـ لون ـ دائو ـ إره»11 است و به معنای شخصی است که در تائوئیزم خبره و ماهر و همه جا در حال سیر و گشت است. «کون ـ لون» یک کوه افسانه ای ومشابه «مِرو»12 در اساطیر آریایی است.

در اساطیر چینی یک فرد فناناپذیر که به آسمان صعود نکرده، زیرا از لحاظ معنوی به اندازه کافی جایگاه او رفیع نبوده است، در بهترین مقام نزدیک به آن قرار می گیرد که مرتفع ترین کوه روی زمین و نزدیکترین مکان به آسمان است. سپس زاهدی که در جستجوی سلسله جبال کون ـ لون سیر می کند به سیّاحی تبدیل می شود که همواره در پی «کوه فناناپذیران» است. خوانندگان می تواند برای جزئیات بیشتر به مقاله قبلی این جانب مراجعه کنند.13 در حالی که صوفی بالاترین مقام را در مقامات معنوی دارد و پس از او نیز درویش قرار می گیرد اما قلندر مقامی بسیار نازل تر از این دو دارد. باید توجه داشت که پیشوند «در» در درویش و به شکل پسوند در قلندر وجود دارد. اصل لغت چینی آن «دائو ـ إره»14 است که دائو برابر با تائوئیزم یا تصوف و إره برابر با ارباب [استاد] به معنای فرد خبره در تصوف می باشد. بنابراین دائو ـ إره به معنای استاد تصوف و یا صرفاً استاد می باشد.

 ملنگ   

 لغت جدید دیگر «ملنگ»15 است که در فرهنگ بزرگ ترکی ردهاوس 16 یافت نمی شود ولی در فرهنگ فارسی حبیب الله آموزگار17 آمده است. در آنجا این واژه به فرد مست و سر و پا برهنه همچون زاهدان و مجذوبان معنی شده است.  فرهنگ شکسپیر18 که در سال 1849 منتشر شده است ملنگ را «درویشی مسلمان با موهایی بسیار بلند» مانند هیپیهای امروز توصیف می کند. پلاتس19 با تکرار تمام عبارت شکسپیر اضافه می کند که ملنگ «آدم لاقید و بی توجه» را گویند. «نور اللغات»20 می نویسد که «ملنگ مرید شاه مادار است.» طبق معلومات مزبور این دو واژه از نظر ریشه شناسی به هم مربوط هستند. بنا به گفته فِن21 واژه چینی «مانگ»22 به معنای «مردم» است اما به «کولی » هم معنی می کنند. از آنجا که کولی ها صحرانشین هستند واژه «مانگ» را می توان در معنای «سیّاح سرگردان» مانند زاهدان تارك دنیای هندویی (Sannyasi)23 بهتر فهمید. جیلز24 این واژه را به صورت منگ [به کسر میم]25 حرف نویسی می کند و آن را به معنی  «مردم» می آورد. جیلز عبارت لیوـ منگ26 را «کولی» معنی می کند در حالـی که فِن همین معنی را برای لغت واحد مانگ می آورد. واژه «لیو» در فرهنگ جیلز به معنای «به گردش در آوردن»27 است و بر این اساس لیو ـ منگ نیز به معنای «مردم سرگردان» است مانند افراد تارک دنیا که همواره در حال حرکت و گردش هستند. بنابراین منگ [به کسر میم] به معنای مردم است و به یک «ملت» اطلاق نمی شود بلکه مانند صحرا نشینان و یا بهتر مانند زهاد و تارکان دنیا به مردمی اطلاق می گردد که دارای جایگاه اجتماعی پایینی هستند. این موضوع علت این امر را که فِن، واژه مانگ را با کولی ها به یک معنا می گیرد توجیه می نماید. اتفاقاً این نکته نیز قابل توجه است که فِن این واژه را به فتح میم و جیلز به کسر میم حرف نویسی می کند. واژه «لانگ»28 در جیلز اصطلاحی است برای احترام به معنی «آقا». بنابراین «مانگ ـ لانگ» به معنی «آقای سیّاح» یا «آقای زاهد» یا به زبان هندی «مجذوب صاحب» می باشد. دو حرف نون و گاف در پایان واژه «لانگ» را می توان تنها نون تلفظ کرد و یا کلاً آن را حذف کرد مانند واژه Monsieur در زبان فرانسه که صدای حرف نون (n) در آن تماماً حذف شده است. بنابـــرایـــن «مانگ» خوانـده می شود «ما»29 و «مانگ ـ لانگ»30 می شود «ما ـ لانگ» یا ملنگ (Malang). اکنون این لغت به معنای زاهد سیّاح و صوفی مجذوبی است که همواره در سیر و حرکت است. همانگونه که فرهنگ نور اللغات نشان می دهد ملنگ مرید مادار است. واژه مادار دارای دو هجای «ما» و «دار» است. «ما» همان مانگ یا زاهد است که در واژه ما ـ لانگ (ملنگ) هم بود. «در» مخفف کلمه چینی دائو ـ إره است. دو اصطلاح «دائوـ شی»31 و «دائوـ إره»32 در زبان چینی به هم مربوط هستند. «شی» یعنی «معلم» و «دائو» بر تائوئیزم دلالت دارد و «دائو ـ شی» یعنی «معلم تائوئیزم» یا «روحانی مذهب تائوئیزم» و لغت «دائوـ إره» تقریباً مترادف با آن است. در اینجا از لحاظ لغوی «إره» یعنی «پسر» البته این واژه به معنای «مرید و هواخواه»، برای احترام نیز به کار می رود چنانکه «دائو إره» نیز از نظر لغوی به معنای «پسر تائوئیست» است که دلالت بر «استاد تائوئیست» دارد. مادار را می توان در داخل مانگ ـ دائو ـ إره فرض کرد که نتیجه ما ـ دار می شود. وقتی دو اصطلاح چینی مانگ ـ لانگ (زاهد مقدس) و مانگ ـ دائوـ إره (استاد تارک دنیا و زاهد) را مقایسه کنیم این دو کلمه به ترتیب به شکل ملنگ و مادار تغییر می یابند.

رابطه این دو همچون دو مقام کهتر و مهتر است اولی روحانی زاهد و دومی استاد یا امام او است. بدین ترتیب عبارت نور اللغات که می نویسد ملنگ مرید و مادار استاد است چنین توجیه می شود. برای اینکه معنای دوگانه «إره» را که هم به معنای پسر و هم استاد است بفهمیم به واژه هندی «میان»33 رجوع می کنیم که هم به معنای پسر و هم استاد است. هم پسر و هم صوفی را می توان «میان» نامید. بطور خلاصه إره و میان و پسر و استاد مساوی هستند. حتی در زبان انگلیس هم کلمه Master (استاد) را می توان برای خطاب به مقام کهتر و شخص کم سن و سال به کار برد مانند شخصی به نام استاد پاول (Master Paul) در برابر پدرش که او را آقای پاول (Mister Paul) می نامیدند. در اینجا نیز Master  دلالت بر «پسر» می کند البته پسری که قابل احترام است. کلمه Master با توجه به شرایط می تواند بر «پسر قابل احترام» و یا آقایی که شایسته احترام است دلالت نماید. در حال حاضر در کراچی مزاری به نام یک صوفی وجود دارد که آن را «مانگو ـ پیر»34 می نامند. «مانگو»  را می توان به دو قسمت «مانگ»35 و «گو»36 تقسیم کرد. مانگ یعنی سیّاح که قبلاً درباره آن صحبت شد. اما بنا به قول فِن 37 «گو» به معنای «برادر بزرگتر» است. مرید یک پیر یا راهنمای معنوی ترجیحاً استاد خود را برادر (Bhai) خطاب می کند که در زبان هندی به معنای «برادر ارشد» است. همچنین یک کارمند دارای هر مقامی که باشد رئیس خود را برادر (Bhai) خطاب می کند. بنابراین «برادر» (Bhai) نشانه ای از احترام و عزیز بودن رئیس یا استاد بلافصل است. واژه چینی «گو» با واژه Bhai به یک معنا است و از این رو اصطلاحی است که در مورد رئیس نیز به کار می رود. بنابراین واژه های «مانگ ـ گو» روی هم در یک کلمه به معنای «رئیس زاهد»38 می باشد و مانند آن است که کسی بگوید «رئیس من، آن فرد زاهد».

اگر عبارت دیگری مانند Sannyasi hai را در زبان هندی به معنای «استاد زاهد» بفهمیم، معنای اصطلاح مزبور برایمان روشن می شود. «مانگ ـ گو» را می توانیم به معنای «استاد مجذوب»39 یا «امام و پیشوای من» نیز معنی کنیم. کلمه «پیر» در اصطلاح «مانگو ـ پیر»  دلالت بر یک قدّیس یا لااقل یک حکیم40 می کند. از نظر لغوی پیر به معنای شخص کهنسال است اما بر رئیس دلالت می کند. حتی در آلمان دستیار یک فرد رئیسش را «پیرمرد»41 می نامد که به معنای رئیس، شخص ارشد یا کسی که سن و سالی از او گذشته و دارای تجربه است42  می باشد. بنابراین در اصطلاح «مانگو ـ پیر» دو واژه که دارای یک معنی هستند در یک کلمه به کار رفته است. پیر واژه ای فارسی به معنای استاد یا رئیس و مانگو واژه ای چینی به معنای رئیس زاهد است. اما محلی هست به نام «مانگو ـ پیر» که باید دارای تاریخی طولانی باشد زیرا نشانه هایی از کفریات گذشته را در خود دارد. مشخصه ویژه آن، وجود کروکودیلها و تمساح هایی در حوضهای به هم پیوسته آن است. این تمساحها قبلاً زیاد بودند اما امروزه هم زائران و سیاحت کنندگان از این معبد به آنها غذا می دهند. علاوه بر آن چشمه هایی از آبهای سرد و گرم در آن وجود دارد و شهرتشان در این است که بیماریهایی مانند جذام و غیره را مداوا می کنند. روی هم رفته این معبد محل مقدسی است. این تمساحها از مقام مقدسی برخوردارند مانند مصر باستان که حتی محلی به نام «شهر کروکودیلها» (crocodilopolis) در آن وجود داشت و حیوانات در آنجا در ناز و نعمت زندگی می کردند و آنها را با جواهر تزیین می کردند.43 تمساح نشانه ای از حاصل خیزی بود و مذهب شرک پرستش آن را بنیاد نهاده بود. بنابراین در مانگو ـ پیر وجود تمساحها حاکی از بقایای شرک قدیم است. پیتر مین44 که از این محل دیدار کرده بود تمساح بزرگی را یافت که از همه بیشتر آن را تقدیس می کردند و آن را More-Saheb به معنی «آقای طاووس»45 می نامیدند. طاووس تمثیل خورشید و نشانه حاصل خیزی است زیرا خورشید قدرتی است که باعث رویش همه چیز می شود. هم اکنون این تمساح بزرگ به نام آقای طاووس یک علامت شنگرف بر سرش دارد و در گذشته در دوران شرک نیز چیزی را به سرخی آغشتن به معنای وجهه الهی دادن به آن و حیات بخشیدن به آن و یا هر دو بود.

 در هر حال تمساح به عنوان نشانه حاصل خیزی موجودی است که بالقوه طول عمر و جاودانگی می بخشد. از این لحاظ یک استاد کیش جاودانگی موظف است که از تمساح حمایت کند. بنابراین تمساح تبدیل به موجودی می شود که تحت حمایت و رفیق مریدان استاد است. این نشان می دهد که چگونه لغت ملنگ به معنای مرید زاهد و کسی که تحت حمایت است به تمساح یعنی یک تحت الحمایه دیگر منتقل شده است. دوست این جانب حکیم جامع صاحب اکبرآبادی46 از روی لطف به من گفته است که در منطقه کانپور هند مردم تمساح را «ملنگ» ، «مانگ»، «ماگ» و حتی تنها «ما» می نامند.

ما زمانی که از واژه «مادار» صحبت می کردیم دیدیم که چگونه لغت چینی «مانگ» می تواند به صورت «ما» درآید. همچنین «مانگ» می تواند با تغییرات دیگری به صورت «ماگ» 47 که از «ماگی» گرفته شده درآید. دوست دیگر نگارنده دکتر مِکری48 که از اهالی میسور می باشد نیز تایید می کند که در آن منطقه، ملنگ واژه مکملی برای تمساح است. بنابراین از کراچی تا میسور تمساح را ملنگ می نامند. پس به طور خلاصه «ملنگ» و «مانگ» و «ماگ» و «ما» مترادف هستند.


پیر مغان ، مغ ، مغبچه ، انسان كامل و گورو

 اکنون درباره اصطلاح «پیر مغان» بحث می کنیم. مغان در این اصطلاح جمع «مغ» است. در فرهنگ «رد هاوس» مغ را Magian ترجمه کرده است و در توضیحات آن را مترادف «آتش پرست و زرتشتی» معنی کرده است. اما دایرة المعارف جدید بریتانیکا49 اشاره دارد که این موضوع مورد اختلاف است که آیا «مغ» ها از همان آغاز پیروان زرتشت و نخستین مبلغان او بوده اند. نخستین بار در یکی از کتیبه های داریوش در تاریخ 522 قبل از میلاد  ذکری از آنان به میان آمده است و بر این اساس آنان کاهنانی بودند که به ادیان متعددی عمل می کردند. احتمالاً همین مسأله مهمترین خصوصیت مغها بود. دایره المعارف مزبور بیان می کند که در آثار هرودوت، شکل یونانی این واژه Magoi است و در لاتین به صورت Magus و جمع آن به شکل  Magi در آمده است. کلمه اصلی آن بدون پسوندهای یونانی و لاتینی Mag (مغ) است که می توان رد آن را در واژه چینی «مانگ» به معنای زاهد سرگردان گرفت. کلمه ای که وارد یک زبان خارجی می شود می تواند به اشکال مختلفی تغییر نماید. ما گفتیم که «مانگ» تبدیل به «ما» شده است اما می توان نون غنّه «مانگ» (Mang) را انداخت تا تبدیل به «ماگ» (Mag)  [مغ در فارسی] شود که جمع لاتین آن را Magi می گویند. بنابراین Magi در لاتین همان واژه چینی «مانگ» است. اگر بدانیم که Magi یا همان مغها، «پرستندگان آزاد» بودند همانطور که «آزاد اندیشان» هستند، این افراد باید با دین مرسوم آتش پرستی خیلی اختلاف داشته باشند و همین امر ظهور آنان را به عنوان بدعتگذار که داریوش برایشان محدودیت ایجاد می کرد توجیه نماید. ما می دانیم با تک تک صوفیانی که با اسلام رایج سخت در تعارض بودند بدرفتاری می شد. این موضوع در مورد مغها که همچون صوفیان زمان داریوش بودند نیز می تواند صادق باشد. علاوه بر آن برای اینکه اعتقاد مغها را بفهمیم سابقه زاهدان تارک دنیا (sannyasis) را در میان هندو?ها داریم. به محض اینکه کسی زاهد و تارک دنیا(sannyasi)  می شود دیگر هندو نیست و آزاد است که هر که را دوست دارد بپرستد. باید تصدیق کنیم که مغها افراد زاهدی بودند و هر اعتقاد دیگری هم که داشته باشند در هر حال دین زرتشت از زهد و ترک دنیا پرهیز می کند. بدین ترتیب من با اطمینان Magi را واژه ای تفسیر کردم که برای اطلاق بر شخصی زاهد و سیّاح از زبان چینی وام گرفته شده است.

 مغها با این گونه صفاتی که مانند صفات زاهدان هندویی است، فراتر از ادیان مدوّن می روند. به علاوه زاهدان تارک دنیا (sannyasis)  در هند معروف به این هستند که به انواع مختلفی از جادوگری عمل می کنند و حتی برای به دست آوردن قدرتهای جادویی ابایی از این ندارند که انسانها را نیز قربانی کنند. همتایان چینی آنان یعنی مانگها یا مغها نیز می توانند جادوگر باشند.50 این موضوع ما را قادر می سازد که مانگ را مساوی زاهد سیّاح و جادوگر تلقی نماییم. من قبلاً نشان داده ام51 که رد واژه «مغناطیس»52 در زبان عربی را می توان در نهایت در اصطلاح چینی مانگ ـ نان ـ ثیه ـ شی53 به معنای سنگ آهن ربا54 یا سنگ آهنی که رو به جنوب دارد جستجو نمود. در اینجا نیز واژه «مانگ» دیگری مانند مغ وارد زبان فارسی شده است. بنابراین «مانگ» در معنای زاهد تارک دنیا (sannyasi) تبدیل به مغ شده و شکل جمع «مغان» از آن استخراج شده است. همانطور که قبلاً بحث شد واژه فارسی پیر به معنای رئیس است بنابراین «پیر مغان» مساوی است با رئیس زاهد. گاهی اوقات برهمنان زاهد و تارک دنیا  (sannyasi) در قالب یک گروه حرکت می کنند که در این صورت این گروه از سیاحان یک رئیس گروه خواهد داشت. بنابراین پیر مغان بر چنین امام و پیشوایی دلالت دارد. در اینجا به طور مختصر سلسله مراحل مربوط به تاریخ واژه مغان را بدین شرح بیان می کنیم: مانگ (چینی)، ماگ (ریشه واژه Magoi در زبان یونانی) ، ماگی (جمع لاتین)، مغ (فارسی مفرد)، مغان (جمع آن)، زاهدان و مجذوبان سیّاح و سرگردان، پیر مغان، گورو یا پیشوای زاهد و رئیس الزهّاد.

 تصوف اسلامی مانند سایر انواع تصوف نمایانگر باطن دین است و با ظاهر آن تغایر دارد. اما به اندازه کافی می توان اخبار و اطلاعاتی به دست آورد که شکل دیگری از تصوف را ارائه می دهد. اما بر اساس واژگان تصوف که محمد ذوقی55 جمع آوری کرده است «مرشد کامل» را نیز (که بالاتر از انسان کامل است) پیر مغان می خوانند. بنابراین مغان گروهی از زاهدان هستند و پیر مغان را رئیس الزهاد یا پیشوای زاهد و تارک دنیا (sannyasi) گویند. از آنجا که پیر مغان به معنای مرشد معنوی کامل است هیچ عنوانی نمی تواند جایگزین آن شود. بنابراین پیر مغان نمونه ای از فردی است که در کار خود مجرّب است و شایسته احترام همگانی و سزاوار تبعیت است. بنابراین پیر مغان مساوی است با شخص مجرّب قابل احترام که در کار خود استاد (Master) است و در هندی به آن «گوروـ دیو»56 گویند. اصطلاح هندویی «گورو ـ دیو» که از نظر لغوی می توان آن را «گورو ـ خدا»57 گفت همان رئیس الائمه یا رئیس پیشوایان و گوروها58 است. ذوقی59 اصطلاح «مغبچه» را نیز [در کتاب خود] می آورد. فرهنگ ردهاوس60 آن را «پسر مغ»61 ترجمه می کند. اما این ترجمه ای بسیار تحت اللفظی است. بگذارید واژه چینی مانگ ـ إره را بررسی کنیم. تاکنون مانگ را به معنای زاهد تارک دنیا (sannyasi) و مجذوب فرض کردیم. «إره» در لفظ به معنای «پسر» است اما مانند واژه هندی «میان» به معنای «استاد» نیز هست. بنابراین إره، پسر، استاد و میان مترادف هستند. یادآور می گردد «استاد» (Master) در زبان انگلیسی ممکن است کلمه خطاب به شخصی پایین تر و کهتر یا یک پسر باشد و در عین حال به معنای رئیس هم باشد. «میان» در زبان هندی همین معنای دوگانه را برای پسر و استاد دارد. «إره» در زبان چینی مساوی با کلمه انگلیسی «استاد» (Master) و کلمه هندی «میان» است. واضح است که «میان» واژه ای است که برای خطاب به پسر است و عزت و احترام را می رساند. همچنین واژه فارسی «بچه» از نظر لغوی به معنای فرد کم سن و سال است برای شخص کهتر و یا یک پسر بکار می رود و اصطلاحی است که برای احترام استفاده می شود. پس «بچه» به معنای «شخص کهتر عزیز» می باشد. در نتیجه مغبچه بر «زاهد محبوب کهتر»62 دلالت می کند. در زبان چینی دو کلمه با مترادفهای یکسان وجود دارد یکی «إره» که به معنای بچه و پسر است و یکی «تسو»63 به معنای پسر و فرزند پسر. «إره» دلالت بر کسی می کند که از لحاظ رتبه پایین تر است ولی عزیز و گرامی است مانند بچه ای که عزیز و تحت حمایت والدینش است. پس به طور خلاصه می توان گفت که «مغ» مساوی با بچه و خلیفه است. مقصود از خلیفه، جانشین آینده و محبوب رئیس زهاد همچون بچه و فرزند او می باشد. در اینجا اگر بخواهیم درستی و انصاف را در مورد این کلمه رعایت کنیم باید آن را در یک سلسله کلمات بدین صورت بیاوریم: إره= بچه = استاد = خلیفه. باید بپذیریم که پیر مغان همان اصطلاحی است که هندوها آن را «گورو ـ دیو» و «رئیس الاساتید» می خوانند و مغبچه خلیفه عزیز و جانشین بلافصل او است. خلاصه پیر مغان، رئیس زهاد و مغبچه خلیفه و جانشین او و ملنگ مریدان زهد پیشه معمولی است.  بر خلاف این مطلب ذوقی درباره مغبچه به شکلی مبهم سخن می گوید و می نویسد که مغبچه کسی است که علم اسرار (عرفان) بر او معلوم گردیده است. فرهنگ ردهاوس تنها ترجمه مغبچه (Magian Boy) را می آورد که ناقص است.

 برای تکمیل مطلب سه اصطلاحی را که ذوقی آورده است می توانیم مورد بحث قرار دهیم. وی این اصطلاح را چنین توصیف می کند : «شیخ کامل یا استادی که خود کامل است ولی نمی تواند دیگران را به این مقام برساند».64 اما ذوقی انسان کامل را شخص مخلص و مؤمن کامل تعریف می کند و این مرحله ای دست نیافتنی است به حدی که انسان کامل مساوی با  پیامبر اکرم محمد (ص) است. در اینجا صفت «کامل» معنای تام و تمام خود را آشکار می سازد. اما «شیخ» و استاد واجد شرایط این صفت نیستند. در کتاب ذوقی چنانکه از اصطلاحات «انسان کامل» و «شیخ کامل» معلوم می شود ناهمخوانی هایی وجود دارد. نگارنده نشان داده است65 که اصطلاح «انسان کامل» برگردان اصطلاح چینی «چِن ـ جِن»66 است که در لفظ به معنای «انسان واقعی»67 است و این خود نیز مترادف لغت چینی «چین ـ جِن»68 است که در لفظ به معنای «انسان طلایی» است و در فارسی به آن «آدم زرین» گویند. هر دوی اینها به معنای انسان فنا ناپذیر است و فناناپذیری نشان دهنده اوج وصول معنوی است. انسان کامل را در زبان یونانی Anthropos Teleios و انسان طلایی را Chrusanthropos ترجمه کرده اند.69 اصطلاح «انسان کامل» هم در تصوف هم در کیمیاگری کاربرد دارد و این در حالی است که اصطلاح «انسان طلایی» اگر چه مترادف انسان کامل است ولی به طور خاص در کیمیاگری به کار می رود. بنا به گفته ذوقی از نظر مقام و مرتبه «شیخ اکمل» که مؤمن مخلص کامل است از «شیخ کامل» بالاتر است و می تواند دیگران را نیز به کمال برساند اما به دلیل اینکه خیلی مصروف تکامل خود است این کار را نمی کند. بالاترین مقام یک مؤمن مخلص و وفادار در اختیار «شیخ مکمّل» است یعنی کسی که خود کامل است و دیگران را نیز به کمال می رساند. این سه اصطلاح با انسان کامل که در  چینی به آن «چِن ـ جِن» و در یونانی به آن Anthropos Teleios گویند در یک طبقه هستند.

ترسا و ترسا بچه

 ذوقی دو اصطلاح دیگر را نیز در کتاب خود می آورد: یکی ترسا  دیگری ترسا بچه.70 از نظر او ترسا کسی است که خود را از این جهان رهانیده و خویشتن را به کسب صفات معنوی مشغول داشته است. ترسا به معنای مؤمن مخلص است و ترسا بچه مانند استاد کامل یا شیخ مکمل که خود کامل است و می تواند دیگران را نیز به کمال برساند از لحاظ مقام و مرتبه بالاتر است. بنابراین ترسا بچه نسبت به ترسا ارشدیت و مهتری دارد. اما این در مورد مغبچه که جانشین و خلیفه پیر مغان است فرق می کند و بر عکس است. اما ردهاوس بر خلاف ذوقی ترسا را یک عارف، کافر و یک آتش پرست توصیف می کند و آن را مترادف مغ قرار می دهد.71 سپس رد هاوس ترسا بچه را یک «پسر بچه مشرک»  (Pagan Boy) ترجمه می کند که با ترجمه او از مغبچه (Magian Boy) هماهنگی دارد. اگر ترجمه ردهاوس را بپذیریم ترسا بچه از نظر مقام و مرتبه پایین تر و کهتر از ترسا می شود. بنابراین معنای اصطلاح ترسا از نظر ریشه شناسی باید روشن شود.72 این اصطلاح در چینی «تائو ـ إره ـ تسو» (Tao-Erh-Tzu) است و در فارسی به صورت ترسا (Ta-R-Sa) درآمده است. اما «إره ـ تسو» یک لغت رایج چینی است که در لفظ به معنای پسر بچه است ولی دلالت بر استاد می کند. در زبان هندی إره و میان و بچه و استاد و نیز تسو و بابا و فرزند پسر و استاد برابر هستند. یک صوفی را می توان استاد و میان یا بابا خطاب کرد که هر کدام از نظر لغوی به معنای پسر هستند اما دلالت بر استاد و مرشد می کنند. پس تائو ـ إره ـ تسو مانند ترسا بر استاد مذهب تائو یا عرفان دلالت دارد. در واژه پیر مغان باید واژه «پیر» را به «مغان» اضافه می کردیم تا معنای استاد عارف بدهد اما در واژه ترسا لغت چینی إره ـ تسو داخل می گردد تا دلالت بر استاد داشته باشد. بنابراین واژه ترسا مترادف پیر مغان نیز می گردد که هر دو به معنای رئیس هستند. هر یک از این اساتید و رؤسا مقام و مرتبه ای پس از خود دارند که جانشین و خلیفه آنها است و همچون واژه فارسی «بچه» برای آنها عزیز است. پس واژه ترسا بچه دلالت بر خلیفه و جانشین دارد که همچون بچه برای ترسا که استاد عارف است عزیز می باشد. بنابراین ما می توانیم پیر مغان و ترسا را مساوی هم و بر این اساس مغبچه و ترسا بچه را نیز مساوی هم قرار دهیم. من باب یادآوری عرض می کنیم که بنا به نقل ردهاوس، مغبچه به معنای پسر مغ و ترسا بچه به معنای پسر مشرک است. در هر حال هر یک از اینها خلیفه و جانشین رئیس خاص خود است.

در اینجا سخن ذوقی در اینکه برای ترسا بچه ارشدیت و مهتری نسبت به ترسا قایل است با نظر فوق مغایرت دارد. اما حتی این نظر را نیز می توان توجیه کرد. در اصطلاح فارسی «پیر مغان» لغت «پیر» برای ریاست افزوده شده است. در زبان چینی کلمه «تسو» بر «إره» ترجیح داده شده و انتخاب شده تا بر استادی دلالت کند و «تسو» در لغت «ترسا» (تائوـ إره ـ تسو) داخل شده است. کنفوسیوس در زبان چینی «کونگ ـ تسو»73 است که از نظر لغوی به معنای «کونگ پسر» می باشد اما در واقع به معنای «کونگ استاد» [یا استاد کونگ] است. در زبان هندی نیز می توانستیم آن را «کونگ میان» [یا میان کونگ]74 بنامیم. یکی از صوفیان بزرگ خیرآباد در نزدیکی لکهنو که مرگ او در زمانهای خیلی دور هم رخ نداده است معروف به «مقبول میان» بود.

پس از آنجا که «تسو» و «پسر بچه» و «استاد» دارای معنای مساوی هستند، ترسا ـ تسو و ترسا بچه به معنای «استاد ترسا»75 می باشد. «ترسا ـ تسو» در فارسی به «ترسا بچه» ترجمه می شود. من در اینجا با دو مشکل مواجه شده ام: یکی اینکه می خواهم نشان دهم ذوقی اصطلاح ترسا بچه را بدرستی تفسیر نکرده است اگر نظر او درست باشد معنای «بچه» در اینجا با معنای آن در «مغچه» نمی خواند. عقل سلیم می گوید که این دو اصطلاح از یک سو مثل مرید و مرشد، ملنگ و مادار یا مانند خلیفه (جانشین) و پیر (رئیس)، مغبچه و پیر مغان و از سوی دیگر مانند ترسا بچه و ترسا ارتباط نزدیکی با هم دارند. اما ترسا کلمه نامشخصی است که یا به معنای رئیس است و یا به معنای خلیفه او. بنابراین «پیر ترسا» مشخصاً بر معنای رئیس دلالت می کند و «ترسا تسو» هم همان «استاد ترسا» [یا ترسای استاد] یا رئیس عارف است.

 هو

بسیاری از مبتدیان راه تصوف کلمه «الله هو» را همچون وردی معنوی بیان می کنند و گویی هر چه بیشتر آن را تکرار می کنند زودتر هدف آن متحقق می گردد. ردهاوس به عنوان یک فرهنگ نامه نویس برخی معانی دستوری کلمه «هو» را چنین ترجمه می کند: «1ـ او؛ 2ـ خدا؛  3ـ هر فردی که او را بخوانند».76 روشن است که یک عارف تنها می تواند خدا را صدا بزند و مخاطب خداست. پس خدا معنای دیگری از واژه «هو» است. اما اگر یک ضمیر بجای واژه خدا بگذاریم این ضمیر «او» خواهد بود که معنای سوم را در بالا می رساند. ردهاوس این اصطلاحات را نیز چنین ترجمه می کند: «الله هو = ای خدا! و یا هو = ای تو! خطاب به کسی که با او صحبت می کنیم.» پس عبارت «ای خدا!» بروشنی دلالت بر این دارد که موجودی که او را صدا می زنند خدا است و اشاره ضمنی به واژه «هو» دارد. در این مورد جیلز  واژه «هو» را به «صدا کردن و خواندن کسی به چیزی» ترجمه می کند.77 بنابراین واژه «هو» بدون هیچ تغییری در شکل یا معنا از چینی گرفته شده است. گرانر به اختصار این واژه را مورد بحث قرار می دهد و آن را به معنای «نفس»78 می گیرد که دلالت بر «روح» می کند.79 وی همان معنای روح را در اصطلاحات صوفیه برای واژه «هو» قایل است و سخن جیلز را در مورد معنای «هو» تکرار می کند. بسختی می توان توجیه کرد که چطور او از معنای مد نظر در اصطلاح «الله هو» برای واژه چینی «هو» غفلت کرده است. معنای تلویحی «هو»  تنها می تواند خدا باشد و اینکه او «هو» را مساوی با «روح» قرار می دهد در واقع دست به ترجمه آزاد آن زده است.

 

میان

 امروزه می توان یک صوفی را «میان» خطاب کرد. سابقاً «إره» و «تسو» را که مورد بحث قرار دادیم برای احترام استفاده می کردند که دو معنای دوگانه پسر و بچه و نیز رئیس یا استاد از آن مستفاد می شد. اما جیلز «منگ» (Meng) را مهترو بزرگتر و رئیس ترجمه کرده است. اما در کنار واژه Meng [در فرهنگ جیلز] تصویر بچه ای نیز قرار داده شده است و حاکی از آن است که در اینجا «بزرگتر» به طور ضمنی دلالت بر «بچه بزرگتر» دارد که بدین ترتیب به «تسو» مرتبط می شود. بنابراین معنای Meng  با «میان» هندی یکسان می شود. «میان» نیز مانند کلمات «إره» و «تسو» در زبان چینی تعمیم یافته است. در زبان هندی Bhai و میان به یک آقای محترم اشاره دارند. حسین بهای (باندوک والا)80 و نیز پروفسور میان محمد شریف81 از دوستان مرحوم من بودند، در اینجا «بهای» و «میان» جدای از معانی دیگری که دارند کلمات احترام می باشند. قبلاً گفتیم که چطور «بهای» می تواند به معنای رئیس باشد اکنون «میان» نیز واژه دیگری در این راستا است. معنای «میان» در حالت ایدآل مساوی با Meng است. اکنون لازم است نشان دهیم که سابقاً Meng در بعضی لهجه های چینی «میان» تلفظ می شد. کارلگرن واژه های متعددی را بر می شمارد که هم اکنون «مین» تلفظ می شوند ولی سابقاً مانند «میان» تلفظ می شدند.82 ولی Meng که به معنای رئیس است Mang تلفظ می شد. در اینجا سه نظر را پیش رو داریم. ریشه کلمه «میان» در زبان هندی مشخص نیست اما معنای آن با کلمه چینی Meng یکسان است. کلماتی که صدای «میان» دارند متعلق به زبان چینی دوره ماقبل تانگ83 هستند که اکنون دیگر مهجور شده اند. احتمالاً در بعضی لهجه های این دوره، Meng به صورت «میان» تلفظ می شد. اگر رد واژه چینی Hsien به معنای فناناپذیر را بگیریم متوجه می شویم که کالگرن و جیلز هیچکدام در اینجا مفید فایده نیستند. مع ذلک کشیش ادکینس84  حرف نویسی از Hsien ارائه می کند که آن را تبدیل به Jin می سازد که بعداً تبدیل به واژه عربی «جن» شد. همچنین فکر می کنم Meng مساوی با «میان» است اگر چه در حال حاضر هیچ مرجع و مأخذی برای اثبات این نظر وجود ندارد. کسانی که روی معنای کلمات تأکید می ورزند گرایش به این سمت دارند که Meng و میان را مساوی هم بدانند. این امر توجیه کننده این است که «میان» تبدیل به اصطلاحی عمومی به معنای یک آقای محترم و سزاوار خطاب آن به صوفیان شده است.

 خلاصــه

1ـ ملنگ: اصطلاح چینی آن Mang-Lang است به معنای شخص محترم زاهد و تارک دنیا . این واژه در زبان فارسی تبدیل به «ملنگ» به معنای شخص مجذوب سیّاح شده است.

2ـ مادار [یا مدَر]: اصل آن Mang-Dao-Erh است به معنای رئیس الزاهدین و ملنگها، مریدان و شاگردان آنها هستند. هجای Ma در Malang و Madar همان Mang است به معنای شخص سرگردان و سّیاح.

3ـ مانگو پیر (Mango-Pir) : «پیر» لغتی فارسی است به معنای رئیس مانند شیخ در زبان عربی. Mango مساوی است با Mang+Go . مانگ همان مجذوب یا زاهد تارک دنیا (Sannyasi) است. Mango به معنای رئیس و Sannyasi به معنای مجذوب است که در هندی می شود Bhai  بنابراین مانگو ـ پیر مساوی است با رئیس مجذوبین. تمساح به عنوان نشانه حاصل خیزی و باروری مانند مریدان و شاگردان ، تحت الحمایه مانگو ـ پیر بود و به آن «ملنگ» نیز می گفتند.

4ـ پیر مغان: مفرد آن مغ است و در لاتین به آن Mug گویند. جمع آن مغان و در لاتین Magi می شود. کلمه چینی Mang در اصطلاح Mang-Lang تبدیل به «مغ» شده است و جمع آن «مغان» نیز به معنای مجذوبان می شود. پس پیر مغان به معنای شخص رئیس المجذوبین و مترادف با Mang-Go به معنای پیر می باشد.

5ـ مغبچه: احتمالاً لغت چینی آن Mang-Erh است. Mang به معنای زاهد است و Erh در لغت به معنای «پسر» است ولی اصطلاح Mang-Erh دلالت بر شخص مؤمن مخلص می کند. Mang در فارسی تبدیل به «مغ» شده است و Erh را نیز آنجا که مغبچه به معنای خلیفه و جانشین  رئیس الزاهدین است به «بچه » ترجمه می کنند. مغبچه را از نظر لغوی «پسر مغ» ترجمه کرده اند که معنایی ندارد زیرا پسر در اینجا دلالت بر خلیفه و جانشینی می کند که مانند بچه برای شیخ و رئیسش عزیز است.

6ـ ترسا: لغت چینی Tao-Erh-Tzu در فارسی به صورت «ترسا» (Ta-R-Sa) درآمده است. در واژه ترسا در چینی Tao به معنای تائوئیزم و عرفان است، Erh مساوی با بچه و پسر و استاد است و Tzu مساوی با پســــر و استـــــاد می باشد. در زبان چینی واژه دو کلمه ای Erh-Tzu عبارت رایج و مرسومی را می سازد که از نظر لغوی به معنای پسر است ولی دلالت بر استاد می کند. در زبان هندی مشابه با این لغت، کلمه «میان» را داریم که به معنای پسر و فرزند پسر و استاد است مانند Erh و بابا نیز به معنای بچه و پسر و استاد است مانند Tzu و می توان صوفی را به عنوان استاد ، میان یا بابا خطاب کرد زیرا اگرچه اینها از نظر لغوی به معنای پسر هستند ولی دلالت بر معنی استاد می کنند. پس ترسا با ورود کلمه Tzu در آن معنی استاد به خود می گیرد. در اینجا Tzu همان معنایی را دارد که نام «کونگ ـ تسو» در زبان چینی دارد زیرا از نظر لغوی اگرچه «تسو» به معنای پسر است ولی دلالت بر استاد دارد مانند نام کنفوسیوس. بر این اساس مقام بلافصل ترسا به عنوان استاد و جانشین و خلیفه آینده او «ترسا بچه» خواهد بود که از نظر لغوی پسر مجذوب معنی می دهد. باید توجه داشت که «مغان» به معنای زهّاد است و اگر پیر پیشوند آن قرار گیرد می شود «پیر مغان» که همان رئیس الزهاد است. در واژه Mango کلمه go به معنای برادر و رئیس است اما اینکه بر چه کسی دلالت دارد نامعلوم است، پیر نیز با آن می آید تا معنای رئیس الزهاد بدهد. «پیر مغان» و Mango-Pir مترادف هستند. کلمه Tzu به معنای رئیس در واژه ترسا وارد شده است ولی مفهوم آن روشن نیست. در عین حال Tarsa-Tzu به معنای «استاد ترسا» است و در اینجا تسو مساوی با استاد و بچه است و لذا به آن «ترسا بچه» گویند. فرهنگ ردهاوس مغبچه را «پسر مغ» ترجمه می کند در حالی که معنای آن جانشین و خلیفه پیر مغان است و ترسا بچه را «پسر مشرک» ترجمه می کند در حالی که دلالت بر خلیفه و جانشین ترسا که رئیس الزهاد است دارد. مغبچه و ترسا بچه مترادف هستند.85

7ـ هو (Hu) : این کلمه چینی به معنای صدا کردن کسی برای چیزی است که به همین شکل حروف و معنای آن بدون تغییر وارد زبان عربی شده است. تنهای یک مؤمن مخلص خدا را صدا می زند. «الله هو» به معنی «ای خدا» دلالت بر صدا کردن خدا دارد. «میان» به عنوان نوعی کلمه خطاب برای صوفیان مترادف با «بابا» است. واژه Meng در چین دوره ماقبل تانگ و یا احتمالاً در بعضی لهجه ها به صورت «میان» تلفظ می شد و Meng به معنای رئیس و استاد است.


ضمیمه

 این ضمیمه خطاب دوستانه چنگیز خان را به یکی از حکام که او را پسر عزیز خود نامیده بود تشریح می نماید. بنا به گزارش عابد علی عابد86 در سال 615 هجری قمری هیأتی از تجار مسلمان با چنگیز خان دیدار کرد و پارچه های نفیسی را برای او هدیه آورد. چنگیز خان آنان را با هدایای گرانبهایی نزد خوارزمشاه حاکم اسلامی فرستاد. چنگیز خان مایل بود بین چین و کشور مسلمان همسایه روابط بازرگانی برقرار نماید. عابد می نویسد: «متأسفانه چنگیز خان در پیامش خوارزمشاه را پسر عزیز خود توصیف می کند». این موضوع سلطان مقتدر را به خشم آورد و به این بهانه خلق خوارزمشاه رنجیده خاطر شد. واضح است که مناسبتی نداشت که چنگیز خان با استفاده از عبارت «پسر عزیز» به شاه اهانت کند بلکه بر عکس منظور بیان خطابی تعارف آمیز بود. ما توضیح دادیم که کلمه هندی «میان» را می توان برای پسر، آقا، استاد، شوهر و حتی برای حکیم و صوفی هم به کار برد. در زبان چینی کلمه «تسو» از نظر لغوی به معنای فرزند پسر است مانند «میان» و دو معنای پسر و استاد و ارباب از آن مستفاد می شود. کنفوسیوس هم کونگ ـ تسو است که از نظر لغوی به معنای «کونگ پسر» است بنابراین اگر تسو و پسر و حضرت را به یک معنا بگیریم در هندی بهتر است کونگ ـ تسو را «حضرت کونگ» ترجمه کنیم. پیامبر [ص] کشور اسلامی را بنیانگذاری کرد و پس از مرگ او رئیس این کشور را خلیفه یا جانشین نامیدند. پس از آن نیز خلافت در بغداد مستقر شد. سپس قدرتمندترین شخصیت در قلمرو اسلامی را خلیفه یا جانشین نامیدند.

زمانی که از اصطلاح مغبچه صحبت می کردیم توضیح دادیم که مغبچه جانشین پیر مغان یا رئیس الزهاد است. مغبچه دارای دو ریشه یا اصل است. «مغ» همان واژه Mang به معنای مؤمن مخلص است که از چینی وام گرفته شده است و بچه نیز ترجمه تحت اللفظی «تسو» به معنای پسر است که در فارسی به آن بچه گویند. وقتی «تسو»، «بچه » و «خلیفه » مساوی باشند خلیفه پیر مغان ، مغبچه خواهد بود. حال به حکایت چنگیز خان برگردیم. چنگیز خان به یک منشی چینی اتکا داشت که زبان فارسی را به مثابه یک زبان خارجی به طور سطحی می دانست. از نظر یک چینی «تسو» واژه ای است که همردیف با «حضرت» در زبان هندی احترام را می رساند. اما «تسو» از نظر لغوی به معنای بچه یا پسر است و بدین ترتیب «آقای محترم» به «بچه» (تسو) ترجمه شده بود. اما چون بچه در زبان فارسی تنها معنای «پسر» را می رساند بر این اساس خوارزمشاه حتماً باید فکر می کرد که به او اهانت شده است. بنابراین برای توجیه این مطلب که تسو و بچه و پسر و جانشین و خلیفه مساوی هستند یک توجیه تاریخی وجود دارد و یا به طور خلاصه می توان گفت که خلیفه و تسو و پسر دارای معنای یکسانی هستند و برای نشان دادن بالاترین قدرت سیاسی جهان اسلام در آن زمان کلمه بچه یا پسر ندانسته به صورت تحت اللفظی ترجمه شد.87

 

• این مقاله ترجمه ای است از:

S. Mahdihassan. “Chinese Origin of Pir-i-Mughan and Other Terms in Sufism”. Islamic Culture. (Hyderabad: October 1979), Vol. LIII, No. 4, PP.221-231 .

(عناوین فرعی مقاله از مترجم است)

 

پی نوشتها:

1- Shih-Fu.

2ـ ظاهراً این نظر جدیدی است که لغت «صوفی» را برگرفته از یک واژه چینی بدانند. البته مذهب بودایی در گذشته در منطقه خراسان بزرگ تاثیر گذار بوده است اما در مورد انتساب لغت صوفی به یک واژه چینی تردید وجود دارد. برخی نظرات ریشه شناسی مؤلف در کل مقاله نیز قابل تأمل و بحث است اما چون کمتر به ریشه چینی اصطلاحات تصوف توجه شده است مقاله مؤلف قابل اعتنا و جالب می باشد. (مترجم)

3ـ Master در زبان انگلیسی هم به معنای استاد و هم به معنای ارباب و خدایگان است و در فارسی لغتی که هر دو معنا را برساند یافت نشد. (مترجم)

4ـ Ningpo یا Ningbo شهری است در جنوب شرقی چین واقع در استان Zheijiang. در حال حاضر یکی از مراکز صنعتی و بنادر مهم چین می باشد. در دوران سلسله مینگ این منطقه را Qingyan می نامیدند. در قرن 16 میلادی زمانی که پرتغالیها در این شهر نفوذ یافتند و تجارت را در آنجا گسترش دادند این شهر را Liampo نامیدند. لهجه Ningpo یکی از لهجه های Wu از تقسیمات زبان چینی است که مردم منطقه و اطراف آن به آن صحبت می کنند.

  (Translator).

5- Sz-Fu.    6- Sa-Fu.    7- Su-Fa.

8ـ Guru از دو واژه Gu به معنای تاریکی جهل و Ru به معنای بیرون راندن و برطرف کردن است و گورو کسی است که تاریکی جهل را بر طرف می سازد. جالب است که حافظ درباره پیر مغان این صفت را قایل است و می گوید:

بنده پیر مغانم که ز جهلم برهاند               پیر ما هر چه کند عین عنایت باشد

مفهوم گورو از عصر ودایی آغاز شد. شاگرد یک گورو یا استاد برای دریافت آموزشهای ودایی حدود 12 سال نزد گورو یا استاد که همچون پدر اوست تلمذ می کند و به او خدمت می نماید. امروزه گورو در حکم مرشد و پدر معنوی یک شخص است و تعالی معنوی بدون مرشد امکان پذیر نیست. در برخی سنتهای هندویی گورو را به حد خدایی نیز می رسانند. ر.ک. به:

Constance A. Jones & james D. Ryan . Encyclopedia of Hinduism . (New York: Checkmark Books, 2008), P. 173 (مترجم).

9ـ Szechwan, Szechuan یا Sichuan یکی از استانهای غرب چین و مرکز آن Chengdu می باشد. این منطقه گهواره تمدن محلی بود که تاریخ آن لااقل به 15 قبل از میلاد بر می گردد. از قرن نهم قبل از میلاد دو سلسله Shu و Ba در این منطقه به هم رقابت می کردند که با ظهور سلسله Qin نابود شدند ولی فرهنگ آنان تا امروز در میان این منطقه حفظ شده است.

  (Translator) .

10- Dao-Erh-Yin-Shi.     11- Khun-Lun-Dao-Erh .    12- Meru.

13- S. Mahdihassan . “The Chinese Origin of the Words Kimiya, Sufi, Dervish and Qalandar”. Journal of the University of Bombay . 1956, 25(2), P. 124.

14- Dao-Erh.     15- Malang.

16- Sir James Redhouse . “Turkish and English Lexicon” . Rept. Beirut: 1974.

17ـ حبیب الله آموزگار . فرهنگ آموزگار . تهران : 1352

18- J. Shakespear . Hindustani and English Dictionary . Calcutta: 1849.

19- J. T. Platts . Urdu, Hindi, English Dictionary . Rept. 1911.

20ـ نور الحسن و نایار کوکوروی . نور اللغات . لکهنو: 1924

21- C. H. Fenn. The Five Thousand (word) Dictionary (of Chinese). Shanghai: 1932.

22- Mang.

23ـ Sannyasi به معنی زاهد و تارک دنیا است و آخرین شرط یا مرحله از چهار مرحله زندگی یا Asharma را گویند که برهمن ها در آن وضعیت می توانند زیست کنند: این چهار شرط یا مرحله عبارتند از:

الف ـ Brahmachari یا مجرد کسی است که از بدو امر باید از آتش مقدس مراقبت کند و نزد استاد یا مرشدش درس بخواند و مطالعات خود را تحت نظر او ادامه دهد.

ب ـ Grihasta یا خانه دار کسی است که از زمان ازدواج باید سخت وظایف دینی خود را رعایت کند و آتش مقدس را حفظ نماید و برای حمایت سه طریقه دیگر با گشاده رویی از دیگران پذیرایی نماید.

ج ـ Vanaprastha یا منزوی و گوشه نشین کس است که با همسرش یا بدون او از زندگی روزمره دست می کشد و سر به صحرا و بیابان می گذارد و از برگ و ریشه و میوه درختان تغذیه می کند و یا با مهمان نوازی اشخاص طریقه دوم قوت خود را فراهم می کند و به مناسک و عبادات روزانه خود ادامه می دهد.

دـ Sannyasi یا زاهد کسی است که هیچ یک از مناسک را اجرا نمی کند. بعضاً برهنه و عریان ظاهر می گردد. و زندگی اجتماعی را با تمام دلبستگیها و خوشی هایش رها می کند و خشم و غضبش را فرو می خورد و زندگیش را با هر چه به او بدهند می گذراند و از کسی تقاضایی نمی کند، در هر روستا تنها یک روز می ماند و در شهر فقط 5 روز اقامت می کند تا مبادا ذهن او را امور دنیوی تحت الشعاع قرار دهد.

Sannyasi غالباً به مردان اطلاق می شود و بندرت زن یا یک Sannyasini را می توان یافت که پا در این عرصه گذاشته باشد. بسیاری از فرقه های هند دارای این Sannyasi هستند و همگی سختیهایی را از قبیل محدودیتهای غذایی، اجتناب از زنان، منع استفاده از الکل و سایر لذایذ را بر خود تحمیل می کنند و در همه حال خدا را در نظر دارند. ترک دنیا در هندوئیزم و ورود به مرحله چهارم زندگی یا Sannyas وسیله ای است تا افراد بتوانند نظام کاستی و طبقاتی را نفی کنند. بدین ترتیب این دسته از زاهدان هندویی عقاید مرسوم برهمنان را نیز نادیده می گیرند و در واقع تکلیف از آنان ساقط می گردد. شاید بتوان سه دسته عمده را در هندوئیزم تقسیم بندی کرد: 1ـ حکومت: پادشاهان و راجها 2ـ شریعت: برهمنها 3ـ طریقت: سانی یاسی ها یا زاهدان تارک دنیا . ر.ک. به:

Constance A. Jones & James D. Ryan, Op.Cit., P. 381 ; John Garrett. A Classical Dictionary of India. (New Delhi: Low Price Publications, 1996), PP. 554-555 ; J.P.S. Uberoi. “five Symbols of Sikh Identity” in T.N. Madan (ed.) . Religion in India. (New Delhi: Oxford University Press,1999, 5th Impression), PP. 329-330 .(Translator).

24- H.A. Giles . A Chinese English Dictionary, 1892.

25- Meng.      26- Lieu-Meng.      27- to circulate.       28- Lang.       29- Ma.

30- Mang-Lang.       31- Dao-Shi.       32- Dao-Erh.

33ـپلاتس در باب معانی مختلف این واژه (Miyan) می نویسد: میان: عنوانی است که برای محبت یا احترام خطاب می شود؛ آقا، آقای خوب، جناب آقا؛ استاد؛ شوهر؛ ارباب؛ پدر؛ عنوانی که خواجگان را به آن خطاب می کنند؛ (در مناطق کوهستانی) عنوان فرزندان شاهزادگان راجپوت؛ یک روح شرور؛ میان آدمی: یک شخص خوش خلق؛ یک شخص آقا و محترم ؛ میان جی: مدیر مدرسه؛ استاد محترم . ر.ک. به:

John T. Platts . A Dictionary of Urdu,Classical hindi and English. (New Delhi: Nunshiram Manoharlal Publishers Pvt. Ltd., 1997), P. 1103 (Translator). 

34- Mango-Pir.       35- Mang.       36- Go.        37- C.H. Fenn, Op.Cit.

38- Ascetic Chief.       39- Majzub-Bhai or Majzub-Master.        40- Sage.

41- Der Alte.          42- Veteran.

43ـ البته همواره اینطور نبود که تمساح در مصر باستان مورد توجه و احترام باشد. تمساح معمولاً به عنوان نماد و تجسم سه بِک بود. طبق برخی گزارشها تمساح بدن مرده اوزیریس را بر پشت خود حمل کرد و طبق کتاب مردگان قوای تاریکی را با چهار تمساح که مردگان را تهدید می کند نشان می دهند. در متون اهرام سه بک به کمک تمساح بر ست دشمن اوزیریس غلبه می کند. در بعضی نواحی مصر تمساح را مقدس می پنداشتند ولی در برخی مناطق دیگر او را می کشتند و شکار تمساح ورزش اشراف و خانواده سلطنتی بود. برخی تمساح را به چشم موجودی حافظ و حامی مصر می نگریستند. هرودوت گزارش مفصلی از وضعیت این حیوان در مصر باستان ارائه می دهد. وی می نویسد که در تبس و اطراف دریاچه موئرین تمساح را بسیار مقدس می داشتند و او را اهلی می کردند و در گوشها یش حلقه های شیشه ای یا طلایی می نهادند و به پاهای جلویش حلقه می بستند و غذاهای مخصوص به او می دادند و برایش مراسم خاصی بجا می آوردند. در حالی که در همسایگی این منطقه در الفانتین تمساحها را می خوردند. در زبان مصری تمساح را خامپسه (Champsae) می نامیدند و اهالی ایونیا نام کروکودیل به معنای مارمولک را بر آن نهادند زیرا آنها را شبیه مارمولک می دانستند. مرکز پرستش تمساح در کروکودیلوپلیس واقع در منطقه فیّوم بود. استرابو جغرافیدان یونانی داستانهایی را در باب تقدیس تمساح نقل می کند که تا زمان رومیان ادامه داشت. ر.ک. به:

Lewis Spence . Myth and Legends of Ancient Egypt . (New York: Harnap, 1949), P. 290 ; Herodotus . The Histories . Tr. By Aubrey de Selincourt (London: Penguin Books, 1975), PP. 156-157 (Translator).

44- Peter Mayne . Saints of sind . 1956, P. 4 .          45- Mr. Peacock.      

46- Hakim Jami Saheb Akbarabadi.          47- Mag.          48- G.M. Mehkri .

49- The New Encyclopedia Britannica , Vol. VI, 1973, P. 482.

50ـ برای درک بهتر مطلب لازم به ذکر است که جادوگر (Magician) و جادو (Magic) از مغ (Mag) یا (Magus) گرفته شده اند. (مترجم)

51- S. Mahdihassan . “Chinese Origin of the Indian Terms for climate and of the Arabic Word for Magnet”. Pak. J. Sci. , 1956, (8), PP. 127-133.

52ـ البته مغناطیس خود در اصل عربی نیست بلکه از زبان یونانی اقتباس شده است. معروف است که طالس فیلسوف یونانی نمونه هایی از یک ماده معدنی سیاه را که آهن را از منیزیوم (Magnesia) جذب می کرد یافت و لذا این ماده معدنی را Magnes نامید. که امروزه آن را در انگلیسی Magnet می نامند ولی ماده معدنی مزبور را مگنتیت می گویند. ممکن است این سنگ از نام ناحیه Magnesia در آسیای صغیر که این سنگ را از آنجا استخراج می کردند اخذ شده باشد. ابوریحان بیرونی نیز در برخی کتابهای خود به نامهای این سنگ در بعضی زبانها از جمله رومی، سریانی، هندی و فارسی توجه نموده است ولی اشاره به اینکه در زبان چینی به آن چه می گویند نمی کند. نظر مولف نیز نظر شاذّی است که رد این واژه را در یک لغت چینی می یابد. ر.ک. به: ابوریحان البیرونی . الجماهر فی الجواهر . تحقیق یوسف هادی . (تهران: انتشارات علمی و فرهنگی و دفتر نشر میراث مکتوب، 1374)، ص. 346ـ350 ؛ ابو ریحان بیرونی . کتاب الصیدنه . تصحیح عباس زریاب . (تهران: مرکز نشر دانشگاهی، ص. 1370)، ص. 584 ؛

Dhirendra Verma . Concise Dictionary of Word Origins .(New Delhi: Oxford & IBH Publishing Co. PVT. Ltd., 1993), P. 169 (Translator).

53- Mang-Nan-Thie-Shi .         54- Loadstone or Pointing-South-Iron-Stone .

55- Syed Mohammad Zauqi . Sirr-i-Dilbaran (in Urdu), (Karachi: Cantt., 1371 A.H.), P. 306 .

56ـ Guru-Dev . دیو یا Deva در مذهب هندو هر موجود الهی یا هر خدایی را گویند که در آسمان یا زمین باشد. دِوا همچنین یک صفت الهی است که کم و بیش به خدایان برتر و عالی مقام تر اطلاق می شود. گاهی به «خدای بزرگتر» Maha Deva بر می خوریم. بیشترین کاربرد این کلمه به صورت جمع است که «سماوات» یا کائنات معنی می دهد که مطابق کتب هندو 330 میلیون از آن وجود دارد البته احتمال دارد مقصود از آن عدد کثرت باشد. Deva از ریشه سانسکریت Div به معنای درخشیدن و فروغ و روشنایی و مقصود از آن خدا است. در گذشته دیو به گروهی از پروردگاران آریایی گفته می شد ولی پس از ظهور زرتشت و موسوم شدن خدای یگانه به اهورا مزدا ، این خدایان قدیم جزو گمراه کنندگان و شیاطین قرار گرفتند. ولی کلمه «دیو» نزد کلیه اقوام هندو اروپایی از جمله هندوان به استثنای ایرانیان معنی اصلی خود را حفظ کرده است. ر.ک. به: پور داوود . یشتها . به کوشش بهرام فره وشی. (تهران: انتشارات دانشگاه تهران، 1356، چاپ سوم)، ج. 1، ص. 12ـ13 ؛

T. rengarajan . Glossary of Hinduism .(New Delhi: Oxford & IBH Publishing Co. PVT. Ltd., 1999), P. 122 (Translator).

57- Guru-God .     58- Super-Guru , Archguru .     59- Zauqi, OP.Cit., P. 306.

60- Redhouse, OP. Cit., P. 1918 .       61- Magian Boy.     

62- The Beloved Junior Ascetic.        63- Tzu.      64- Zauqi, Op. Cit., P. 239.

65- S. Mahdihassan . Legend of Golden Man. (in the Press).     66- Chen-Jen.

67- True-Man.      68- Chin-Jen.

69ـ انسان کامل(Anthropos Teleios)  در زبان یونانی به معنای انسان جا افتاده از لحاظ سنی نیز می باشد. در میان متکلمین اوایل قرن چهارم میلادی و سپس در قرون وسطی نیز بحثی وجود داشت مبنی بر اینکه مسیح مانند انسانهای دیگر نبود و حتی کالبد او نیز مشابه انسانهای دیگر نبود. این را اکثریت مسیحیان بدعت تلقی می کردند و معتقد بودند که مسیح «انسان کامل» بود. مخالفین عقیده داشتند که مسیح نمی تواند همزمان دارای دو کمال باشد زیرا مسیح خدای کامل بود و لذا نمی تواند انسان کامل هم باشد. این بحث نقطه عطفی در مجادلات آتی میان مسیحیان شد. (مترجم)

70- Zauqi, Op.Cit., P. 117.       71- Redhouse, Op. Cit., P. 532.

72ـ ترسا از نظر لغوی به معنای ترسنده است و در اصطلاح نظرات مختلفی درباره آن ارائه شده است. معنای مرسوم آن مسیحی و نصرانی است. در پهلوی Tarsak (ترساک) گویند که به معنای ترسنده و خائف از خدا و مجازاً به مسیحیان اطلاق می گردد. چنانکه راهب در عربی نیز به همین معنا است. در فارسی «ترسکار» نیز به همین معنا آمده است . هنینگ ترسا را ترجمه از سریانی می داند. برخی نویسندگان نوشته اند که ترسا مرد روحانی را گویند که از صفات ذمیمه و نفس اماره تبدیل یافته و متصف به صفات حمیده شده باشد که آن شیخ مرشد کامل است. و ترسا بچه و ترسازاده هم معنی ترسا را دارد و ایضاً ترسا بچه نتیجه حال تجلی را گویند مطلق از تقید به احد التجلیین و آن شهود متجلی است و ترسایی تجرید و تفرید را گویند و خلاصی از قیود تقیید زیرا که تجرید و تفرید از علایق و عوایق دنیوی و طبعی بر حضرت عیسی (ع) غالب بود. برخی نوشته اند که ترسا بچه عبارت از وارد غیبی است که بر دل سالک فرود آید و به معنی مرد موحد روحانی نیز آید و نیز جاذبه ربانی و جالبه روحانی را ترسا بچه خوانند.

ر.ک. به: محمد حسین بن خلف تبریزی . برهان قاطع . به اهتمام دکتر معین . (تهران: انتشارات امیر کبیر، 1361)، ج. 1، ص. 484 ؛ نظام الدین ترینی قندهاری . قواعد العرفا و آداب الشعرا . به اهتمام احمد مجاهد . (تهران: انتشارات سروش، 1376، چاپ دوم)، ص. 174 ؛ سید جعفر سجادی . فرهنگ لغات و اصطلاحات و تعبیرات عرفانی . (تهران: کتابخانه طهوری، 1354، چاپ دوم)، ص. 114 (مترجم)

73- Khung-Tzu.     74- Khung-Miyan .    75- Master Tarsa .     76- Redhouse, Op. Cit., 2172.

77- to call out to.        78- Breath.   

79- D.C.Gruner.Avicenna, A Treatise on the Canon of Medicine .1930, P. 14. 

80- Hussain Bhai (Bandukwala).        81- Miyan Mohammad Sharif.

82- B. Karlgren . Analytic Dictionary of Chinese . (Paris: 1923), P. 198.

83- pre-Tang .      84- Rev. Edkins.

85ـ در اینجا ذکر چند نکته را یاد آور می شود. مغ به معنای موبد زرتشتی و هر فرد زرتشتی بطور عام می باشد. مفسران اروپایی اوستا کلمه مغ را به معانی مختلف گرفته اند و برخی نیز آن را با لغت سانسکریت Magha به معنی ثروت و پاداش و دهش مربوط دانسته اند. در کتیبه داریوش در بیستون و در تورات و انجیل چند بار به این لغت بر می خوریم. در مآخذ چینی این کلمه به صورت Mo-Hu آمده است. در پهلوی Magu و Magupat است و در اوستا نیز یک بار به کلمه Moghu بر می خوریم. در فرهنگها آن را آتش پرست معنی کرده اند و مجوس از آن گرفته شده است. بعدها در دوره اسلامی که شراب تنها از زرتشتیان و مسیحیان بدست می آمد و میخواره را به نام موبدان زرتشتی افزودند کلمات مغ و مغکده و مغبچه را به معنای میخوار و میخانه و ساقی معنی کردند. البته مقصود این نبود که موبدان زرتشتی در میخواری استاد بودند بلکه کلمه مغ نام عمومی برای زرتشتیان شده بود و لذا پیر مغان کسی بود که دستور سقایت شراب را می داد و خود سقایت نیز اغلب بر عهده مغبچگان بود و میی که مغان می دادند می مغانه بود و دیر مغان جایی بود که تشنگان سیراب می شدند و خرابات مغان هم میخانه بود. این تعبیرات در اشعار شعرای فارسی زبان خصوصاً حافظ بسیار بکار گرفته شد. بطوری که برخی معتقدند الفاظی مانند پیر مغان اگر چه در ادبیات فارسی سابقه دارد ولی با اوصاف و ابعادی که در دیوان حافظ می یابیم از ساخته های هنری حافظ است. برخی نیز گفتند که ظاهراً پیر مغان حافظ غیر از پیران صومعه نشین و صاحب مسند است که در خانقاهها به تربیت مریدان اشتغال دارند و پیر مغان حافظ وجود خارجی ندارد و منزل او درون خواجه است. اما در اصطلاح پیر مغان را رهبر کامل روحانی و یا مرشد کامل معنی کردند. مراد از مغان هم سالکان پرستنده و سوزنده مشتعله محبت را گویند. مغبچه نیز در لغت یعنی فرزند مغ و اصطلاحا پسرکی است که در میکده ها خدمت می کند. ترسا بچه و مغبچه نیز مترادف هستند و فرق آنها این است که علی الظاهر ترسا بچه مسیحی است و مغبچه زرتشتی است ولی وجه اشتراکشان این است که هر دو خام و جوان و خوبروی میخانه اند. ر.ک. به: محمد بن خلف تبریزی ، پیشین، ج.4، ص. 2020 ؛ نظام الدین ترینی قندهاری ، پیشین، ص. 174 ؛ سید جعفر سجادی، پیشین، ص. 114 ؛ بهاء الدین خرمشاهی. حافظ نامه . (تهران: انتشارات علمی و فرهنگی و انتشارات سروش، 1368، چاپ سوم)، بخش اول، ص. 97 و 150 و بخش دوم، ص. 507 ؛ محمد معین . مزدیسنا و ادب پارسی . (تهران: انتشارات دانشگاه تهران، 1384، چاپ چهارم)، ص. 450ـ458 ؛ منوچهر مرتضوی . مکتب حافظ یا مقدمه بر حافظ شناسی . (تهران: انتشارات توس، 1365، چاپ دوم)، ص. 284 و دکتر محمد معین . فرهنگ فارسی. (تهران: انتشارات امیر کبیر، 1347)، ج. 4، ص. 4252 (مترجم)

86- Abid Syed Abid Ali .“The Mongol Invasion of Persia” . Iqbal . (Lahore:1959), 7:41.

87ـ نویسنده مقاله در اینجا به نکته ظریف و جالبی اشاره می نماید. ماجرا از این قرار است که زمانی که چنگیز خان پس از فتوحاتی چند با ایران دوره خوارزمشاهی هم مرز شد صلاح دید که با خوارزمشاهیان روابط تجاری گسترده ای برقرار نماید. بر این اساس سه نفر را که ایرانی بودند یکی از خوارزم به نام محمود خوارزمی و یکی از بخارا به نام علی بخاری و دیگری از اهالی اترار را بسوی سلطان محمد خوارزمشاه فرستاد که حامل پیام زیر بودند:«بزرگی تو بر من پوشیده نیست و فراخی ممالک تو را می دانم و نفاذ حکم تو را در اکثر اقالیم می شنوم و با تو صلح کردن و راه مجاملت و مسالمت رفتن از واجبات می شمرم و تو به مثابه اعزّه فرزندان منی و بر تو پوشیده نیست که چین گرفتم و بلاد ترک که بدان متصل است در حوزه تصرف آوردم ...» خوارزمشاه از این خطاب سخت رنجیده خاطر شد و به محمود خوارزمی گفت: «تو بسطت ممالک و کثرت عساکر من می دانی. آن ملعون کی باشد که مرا فرزند خطاب کند؟» ولی علی رغم خشمی که به خوارزمشاه دست داد راضی شد روابط تجاری با چنگیز خان برقرار نماید و نمایندگان وی را با جواب مساعد بازگرداند. البته خوارزمشاه از قدرت چنگیز آگاه بود ضمن اینکه چنگیز نیز هنوز قصد لشکر کشی به سمت غرب را نداشت و قصد داشت از توسعه طلبی خوارزمشاه بسوی سرزمینهایی که فتح کرده بود جلوگیری نماید. اشپولر می نویسد خشم خوارزمشاه برای این بود که عنوان فرزند در آن روزگار از رابطه یک سرور با فرمانبردارش حکایت می کرد. ر.ک. به: شهاب الدین نسوی . سیرت جلال الدین مینکبرنی . تصحیح مجتبی مینوی . (تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب، 1344)، ص. 49 ؛ شیرین بیانی . دین ودولت در ایران عهد مغول . (تهران: مرکز نشر دانشگاهی، 1367)، ص. 87ـ 88 ؛ برتولد اشپولر . تاریخ مغول در ایران . ترجمه محمود میر آفتاب . (تهران: شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، 1376، چاپ ششم)، ص. 26؛ عباس اقبال آشتیانی . تاریخ مغول . (تهران: انتشارات امیر کبیر، 1347)، ص. 22. (مترجم)

 منبع: مجله اطلاعات حکمت و معرفت

ده شرط سلوک

شرط اول:  دوام طهارت (دوام الطّهاره)

 

شرط دوم: خلوت (الخلوه)

 

شرط سوم: دوام خاموشي مگر از ذکر خداي (دوام السکوت الاّ عن ذکر الله)

 

شرط چهارم: دوام روزه (دوام الصوم)

 

شرط پنجم: دوام ذکر خداوند به زبان با حضور قلب (دوام ذکر الله باللسان)

 

شرط ششم: تسليم و تفويض (التسليم)

 

شرط هفتم: نفي خواطر (نفي الخواطر)

 

شرط هشتم: بستن دل مريد بر شيخ (ربط القلب بالشيخ)

 

شرط نهم: به خواب نشوي تا خواب غالب نشود (النوم عن غلبه)

 

شرط دهم: اعتدال در طعام (المحافظه علي الامر الوسط في الطعام و الشراب)

رنگ جامه صوفیان

رنگ جامه صوفیان

     آنچه در لباس صوفیان جلب توجه می کند تنوع رنگی آنهاست. جامه ی صوفیان و رنگ آن بیانگر مقام آنان بوده است. « در ابتدای طی طریق باید که پیر به هر صورت که صلاح بیند برای او [صوفی] رنگی برگزیند» آن گونه که آورده اند رنگ جامه صوفیان می بایست مناسب با سیرت آنان باشد.(٥٠) رنگ هایی که برای صوفیان ذکر شده اند عبارتند از: رنگ سفید، رنگ کبود، رنگ ازرق، رنگ سیاه، رنگ سبز، رنگ سرخ، رنگ عسلی، خود رنگ و رنگ عودی.

جامه سفید؛ در قرون اولیه هجری در میان صوفیان پوشیدن جبه سفید پشمی رواج داشت « چنانکه از پیغمیر (ص) روایت است که فرمود: سپید بپوشید که بهترین لباس هاست». [٣- ص١٥٣] در باره سپید پوشی صوفی آمده است؛ «صوفی ِسپید پوش باید که از جمله مخالفات، توبه کرده و جامه عمر خود را با صابون انابت و ریاضت شسته و صحیفه ی دل خود را از نقش یاد اغیار پاک و صافی گردانیده باشد». [٢٩- ص١٦٢]

 جامه کبود؛ آورده اند که نخستین خرقه در میان صوفیان رنگ کبود بوده و شعار اصحاب مصیبت بر سوک از دست دادن وصال حق بوده است.رنگ کبود و ازرق را رنگ میان سفید و سیاه خوانده اند و برای کسی در نظر می گرفته اند که از ظلمت طبیعت، به واسطه ی توبه و سلوک، قدم بیرون نهاده باشد اما هنوز به نورِ دل و توحید نرسیده باشد. [٥٠- ص٤٦٢]

جامه ازرق؛ ازرق را به معنای رنگ آبی، زاغ، متمایل به سبز و زرد، کبود، نیلوفری وسرمه ای آورده اند. ازرق پوش را معادل صوفی و ازرق پوشی را به معنای تصوف نیز به کار برده اند. کاشفی سبزواری (قرن دهم هـ.) آورده است؛ « رنگ کبود، رنگ آسمان است و کسی را زیبـد که در حـال خـود ترقـی کـرده باشد و روی به بـالا نهـاده و آسمـان که مـقر ملایکـه اسـت به رنگ کبود نماید.» [٢٩- صص١٦٧ و ١٧٠] رنگ ازرق جامه صوفیان « نشان می دهد مراد خود را ترک و از نفس خود روی گردانده اند». [٣٧- ص١٤٥]

جامه سیاه ؛ رنگ سیاه جامه ی صوفیان نشانگر آن است که « وی نفس را به تیغ مجاهده کشته و در ماتم نفس نشسته. که این رنگ اصحاب مصیبت است. اول کس که این رنگ سیاه را پوشید جبرئیل بود، وقتی که آدم از بهشت رانده شد، جبرئیل با این رنگ سیاه خود را بر وی عرضه کرد». [٣٧- ص١٤٥] آورده اند پیغمبر اسلام (ص) رنگ سیاه را دوست داشت و روزفتح مکه عمامه سیاه بر سر داشت.[٣- ص١٥٤] درزیل آیه ی« اِنَّما یُریدُ اللهُ لِیُذهِبَ عَنکُمُ الرَّجسَ اَهلَ البَیتِ وَ یُطَهِّرَکُم تَطهیراً» (احزاب/٣٣) آورده اند که پیامبر اکرم (ص) عبایی موئین و سیاه به تن داشتند که حسن (ع) و حسین (ع) و زهرا(س) و علی(ع) را در زیر آن جای دادند و این آیه را خواندند. ابوعبدالله المرشدی و شبلی و بسیاری دیگر از مشایخ تصوف جامه سیاه به تن می کردند. آورده اند که شبلی ابتدا، قباء سیاه بر تن داشت تا آنگاه که پرتو جمال حقیقت عرفان بر وی افتاد جامه سیاه بیرون کرد و مرقع در پوشید. عطار در تذکرة الاولیاء رنگ سیاه جـامه را بـرای مراحـل نخستیـن سالـکان در نظـر مـی گیـرد و پس از طـی مـراتب کمـال او را به پوشیـدن مرقع فرا می خواند. [٢٩- صص١٦٠، ١٢٥و ١٦١] همچنین « رنگ سیاه را شایسته کسانی [از صوفیه] می دانسته اند که به راستی هوای نفس را کشته باشند تا جایی که نه تنها به رنگ جامه، که به خویشتن خویش نیز نپردازند. دنیای اینان جهان بی رنگی است.» ملا حسین واعظ رنگ سیاه جامه را تشبیه به شب و رنگ مردمک چشم می کند و آنرا از آنِ صوفیانی می داند: « که دل ایشان خزانه اسرار باشد و حال خود را از همه کس مخفی می دارند و در پرده ی « اولیایی تحت قبایی» به یاد محبوب ازل می گذرانند.» [٢٩- صص٨٣ و ١٦٧]

جامه آبی؛ آن را رنگ نجات بخش و آزاد ساختن صَمتِ (= سکوت) فراگیر خوانده اند. [٣٨- ص٩٠]

جامه سبز؛ بیانگر کیفیت شهودی و بیان نمادین دیمومت (= همیشگی بودن) با دو ساحت آبی و زرد دانسته اند (زرد را همانند خصوصیات رنگ آبی ذکر کرده اند.) ملامتیان دلقی از پشمینه ی سبز به تن می کردند [٥٦- ص١٧١] پیامبر اسلام (ص) بیشتر اوقات صوف سبز پوشیده بودند. [٤٥- ص٧٩] شاه داعی (قرن نهم هـ.) رنگ سبز را برای مشایخ می دانست. در هفت پیکر نظامی «هامان» از سر بیچارگی به درگاه خدا می نالد و دعایش مستجاب می شود و پیری سبز پوش به یاری اش می آید.[٢٩- ص١٧١]

جامه سرخ؛ رنگِ سرخِ جامه صوفیان را رنگ بیداری و بیدار کنندگی دانسته اند [٥٥- ص٩٠] در نگاره رنگ لباس بهزاد است. رنگ جامه ی قلنداران و ملامتیه، سرخ بوده است. [٢٩- ص١٧٢]

جامه خود رنگ؛ واعظ کاشفی (وفات ٩٠٦ یا ٩١٠ هـ.) می گوید؛ «اگر پرسند که خود رنگ از آن کیست؟ بگوی این رنگ خاک است و از آن مردم نیکونهاد و خاکی و متواضع. هر که این رنگ جامه پوشد باید که صفت تحمل بر وی غالب باشد و به مثابه ای که اگر چون خاک لگد کوب هر بی باک گردد ننالد. [٢٩- ص١٧٣]

خاقانی (٥٢٠- ٥٨٢ یا ٥٩٥ هـ.) می گوید؛

 

                پوشد  لباس خاکی ما را  ردای  نور                      خاکی لباس کوته و نوری رداش تام

            گاهی کبود پوش چوخاک است و همچوخاک            گنجور رایگان و لگد  خسته  عوام.

جامه عسلی رنگ؛ رنگ بور و شتری است و رنگی برای نمایش فقر ممتاز بوده است. [٢٩- ص١٧٤]

جامـه عـودی؛ رنـگ متمـایل به سیاهـی، یا سیاه متمـایل به سپیـدی و سرخـی را گـویند [٢٩- ص١٧٥] رنـگ قهـوه ای روشـن کـه بـه قرمز متمایل باشد.

 

آنچه در نگاره سماع دراویش درباره رنگ لباس های صوفیان حائز اهمیت است آنکه رنگ ها از پایین تصویر به سمت بالا از تیرگی به روشنایی گرایش دارند و از شدت تیرگی آنها کاسته می شود. تا جایی که جامه ی قطب (عبیدالله احرار) به رنگ آسمان متمایل می شود و بیانگر پیوستن به عالم فراتر است. اما رنگی که جدای از رنگ های دیگر خود را نشان می دهد و تا حدودی از ترکیب بندی رنگی خارج شده است جامه ی سرخ – نارنجی خودِ بهزاد است که بیانگر جوانی ، ناظر کل  و  راویی نگاره  است.

 

            درنهایت آن که بسیاری از مفاهیم تصوف در نگاره « سماع دراویش » نهفته است که این تصویر را از دیگر تصاویر سماع در زمان های قبل و بعد از خود متمایز می کند که به اختصار به آنها اشاره شد.

                                                                                              

=================================================

پی نوشت ها

١) آورده اند: «الصوف لباس الانبیاء و زی اولیاء» آنگونه که «مردمان گریز پا و سرکش چون پشمینه پوشند فروتن شوند، خودبینی و تکبرشان در هم شکند و خاکساری را پیشه کنند.» [٢٩- ص٤٠]

٢) وَرَع؛ « پارسایی، پرهیزکاری و در اصطلاح ترقی نفس از وقوع در مناهی است. شبلی گوید: ورع بر سه نوع است: ١- ورع به زبان     یعنی ترک فضول و سکوت از آنچه بی معنی است. ٢- ورع به ارکان که ترک شبهات و دوری کردن از مشکوکات و محرمات است. ٣- ورع به قلب که ترک همت های پست و اخلاق بد است». ورع «تصفیه دل و حفظ زبان»است. [٢٨- صص٨٧٤ و٨٧٥ ]  

٣) از آن جمله می توان به رساله ی قشیریه اثر شیخ ابوالقاسم قشیری (قرن چهارم هـ.) به زبان عربی اشاره کرد. از قدیمی ترین آثار نثر   فارسی درباره ی تصوف نیز می توان به، مکاتیب ابوسعید ابوالخیر (وفات ٤٤٠هـ.) که در قرن ششم هجری به نام اسرارالتوحید توسط محمد بن المنور بن ابی سعید بن ابی الطاهر بن الشیخ الکبیر ابوسعید فضل الله بن ابی الخیر مدون شده است، و کشف المحجوب تألیف شیخ ابوالحسن علی بن عثمان غزنوی (وفات ٤٦٥هـ.) اشاره کرد.

٤) لئونارد لویزن این امررا تحت تأثیر مصنفات عین القضات همدانی (مقتول ٥٢٥ هـ.) و شهاب الدین یحیی سهروردی (مقتول ٥٨٧ هـ.) ذکر می کند. [٥٧- ص٧٠]     

٥) برای نمونه با ورود به شهر کش به ملاقات شیخ شمس الدین فاخوری رفت. در ناحیه « اندخو» به دیدار بابا سنگو شتافت و به هنگام عزیمت به هرات با پای پیاده به زیارت مولانا زین العابدین ابوبکر تایبادی رفت. به فرمان تیمور در فواصل راه ها و شهرها لنگرهایی (به معنای خانقاه و صومعه) بنا کرد تا درویشان و فقیران در آنها اطعام کنند. [٥٣- صص٦٦ و ٦٣] 

٦) فرقه بکتاشیه از پیروان سید محمد رضوی نیشابوری معروف به «حاجی بکتاش» (وفات ٧٣٨ هـ.) بودند. شعارشان جامه سپید بود و در قرن نهم بسیاری از آنان به فرقه حروفیه که اهل تشیع بودند پیوستند. [٣٢- ص٥٨]   

٧) فرقه حروفیه توسط فضل الله نصیحی استرآبادی (قرن هشتم هـ.) تأسیس شد. اثر معروف او کتاب «جاویدان کبیر» است. او« فیض هستی را که از ذات خالق سرچشمه می گیرد به نطق یا کلام و سریان آنها را در موجودات به «حرف» تعبیر نموده و هر یک از سی و دو حرف الفبای فارسی را جلوه یی از جلوات وجود شمرده و اجتماع یا ترکیب هر چندتا از آنها را منشاء ترکیبات صورت و هیولی و پیدایی وجود جسمانی اشیا دانسته است.» [٣٢- ص٦٢]  

٨) محمود پسیخانی گیلانی (وفات ٨٣١ هـ.) متخلص به «نعیمی» از بانیان مذهب نقطوی است. وی مدتی پیرو فضل الله استرآبادی بود، سپس مذهب خود را به سال ٨٠٠ هجری رواج داد.

٩) پیر جمالیه، منسوب به پیر جما الدین اردستانی (وفات ٨٧٩ هـ.) که نسب تعلیمش به شهاب الدین سهروردی می رسد.

١٠) سلسله مولویه منسوب به مولانا جلال الدین محمد بن بهاء الدین محمد بلخی (٦٠٤- ٦٧٢ هـ.) او تحت ارشاد برهان الدین محقق ترمذی بود. در سال ٦٤٢ هجری با شمس الدین محمد بن علی بن ملک داد (شمس تبریزی) ملاقات کرد و به مراقبت باطن و تهذیب نفس پرداخت .

١١) فرقه شیعی است که امیر سید نورالدین نعمت الله بن میر عبدالله (٧٣٠- ٨٣٤ هـ.) پیشرو آن بود.

١٢) سید نظام الدین محمود شاه داعی الی الله شیرازی متخلص به «داعی» است که در قرن نهم هجری از افراد مؤثر در نشر تشیع بوده است.

١٣) اینان پیرو سید محمد نور بخش قاینی خراسانی (وفات ٨٦٩ هـ.) بودند. شعارشان جامه سیاه بود و آن را علامت تعزیت شهدای کربلا می دانستند. نسب سید محمد به هفده واسطه به امام موسی کاظم (ع) می رسد.

١٤) این فرقه نسب تعلیمشان به شیخ محمد معروف به «خلوتی» می رسد.

١٥) موس این فرقه محیی الدین عبدالقادر گیلانی است که وی زیر نظر کرخی تعلیم دیده است.

١٦)سلسله معروفیه منسوب به ابومحفوظ معروف بن فیروزان کرخی بغدادی بود که از آن سلسله چهارده سلسله منشعب شده است. در طریق الحقایق بدین ترتیب آمده اند؛ ١- سلسله سهروردیه، ٢- سلسله مولویه، ٣- سلسله نوربخشیه، ٤- سلسله صفویه، ٥-  سلسله نعمه اللهیـه، ٦-  سلسله ذهبیـه کبـرویه، ٧- سلسله ذهبیـه اغتشاشیه، ٨- سلسله بکتـاشیه، ٩- سـلسله رفاعـیه، ١٠- سـلسله نقشبندیه، ١١- سلسله  جمالیه، ١٢- سلسله قوینویه، ١٣- سلسله قادریه، ١٤- سلسله پیرحاجات. [٤٩- صص٦ و ٧]    

 

١٧) خواجه بهاءالدین نقشبند زیر نظر عبدالخالق غجدوانی و شیخ ابوالحسن خارقانی تعلیم دیده است. برخی نقشبند را نام دهی در نزدیکی بخارا ذکر کرده اند که بهاءالدین در آن به دنیا آمده است اما این امر مردود می باشد زیرا دهی به این نام در اطراف بخارا وجود نداشته است. و برخی بر این باورند که بهاءالدین از کثرت ذکر به مرتبه ای رسیده بود که صورت کمال حقیقی بر قلب او نقش شده بود اما آنچه مسلم به نظر می رسد پیشه بهاءالدین، نقشبندی بوده است و بدین علت او را نقشبند خوانده اند. [٤٩- صص١٢و ١٣]    

١٨) نسب سلسله نقشبندیه از حضرت رسول اکرم (ص) تا عبید الله احرار اینگونه آورده اند. حضرت رسول (ص)، ابوبکر صدیق (وفات ١٣هـ.)، سلمان فارسـی (وفات ٣٣ هـ.)،قاسم بن محمدبن ابی بکر(وفات ١٠١ یا ١٠٧ هـ.) ، حضرت جعفر صادق (ع) (٨٠- ١٤٨ هـ.)، با یزید بسـطامی (١٨٨- ٢٦١هـ.)، ابوالحسن خـرقانی (وفات ٤٢٥هـ.)، ابوعلـی فارمَدی (وفات ٤٧٧هـ.)، عبدالخالق خواجه یوسف همدانی (٤٤٠- ٥٣٥ هـ.)، عبدالخالق غُجدوانی (وفات ٥٧٥ هـ.)، عارف رِیوِگری [ریوگروی] (وفات ٦٤٧هـ.)، محمود انجیر فَغنَوی (وفات ٦٨٥هـ.)، خواجه علی رامتینی معروف به حضرت عزیزان (وفات ٧١٥ یا ٧٢١ هـ.)، خواجه محمد بابای سماسی (وفات ٧٥٥هـ.) خواجه امیر کُلال (وفات ٧٧١ یا ٧٧٤ هـ.) بهاءالدیـن نقشبند (وفات ٧١٨ یا ٧91 هـ.)، خو÷اجـه علاءالدین عطار (وفات ٨٠٢ هـ.)، محمد پارسا (وفات ٨٢٢ هـ.)، یعقوب چرخی (وفات ٨٥١ هـ.) و خواجه عبیدالله احرار (٨٠٦- ٨٩٥ هـ.). [٤٩- ص١٧ / ٥٨- ص٣٨]

 همچنین به دو روایت دیگر نیز اشاره شده است؛ الف) ١- حضرت محمد (ص)، ٢- حضرت امام علی (ع)، ٣-  حضرت امام حسن (ع)، ٤- حضرت امام حسین (ع)، ٥- حضرت امام زین العابدین (ع)، ٦- حضرت امام محمد باقر (ع)، ٧- حضرت امام جعفر صادق (ع)، ٨- بایزید بسطامی، ٩- ابوالحسن خرقانی، ١٠- ابوعلی فارمدی، ١١- ابویوسف همدانی، ١٢- عبدالخالق غجدوانی، ١٣- خواجه محمدعارف ریوگری، ١٤- خواجه محمود ابواخیر فغنوی، ١٥- خواجه علی رامتینی، ١٦- خواجه محمد بابا سماسی، ١٧- خواجه امیر کلال، ١٨- خواجه بهاءالدین نقشبند.

 ب) تا امام جعفر صادق همان طریقه فوق است و بعد از آن، ٨- حضرت امام موسی کاظم (ع)، ٩-  حضرت امام رضا (ع)، ١٠- معروف کرخی، ١١- سری سقطی، ١٢- جنید بغدادی، ١٣- ابوبکر شبلی، ١٤- ابوعلی رودباری، ١٥- ابوعلی کاتب، ١٦- خواجه عثمان مغربی، ١٧- خواجه ابواقاسم گرگانی، ١٨- خواجه ابوعلی فارمدی ... ٢٦- خواجه بهاءالدین نقشبند. [١- ص٦٢]   

١٩) آنگونه که هر کدام از خواجگان و مشایخ نقشبندیه شغل و کسبی داشته اند؛ -خواجه عارف ریوگری، نجار؛ - خواجه علی رامتینی و خواجـه محمـد حـلاج و خواجه محمـد کلاهدوز، بافنده بـوده اند؛- خواجه محمد بابا، کشاورزی؛- سید امیر کلال، کشتی گیر و کوزه گر؛- عبدالرحمن جامی، شاعر؛- سعد الدین کاشغری به همراه پدرش تجارت می کرد؛- عبیدالله احرار، زراعت؛- خواجه محمود انجیر فغنوی، گل کاری؛- و همچنین دیگر مشایخ نیز همچون سَری سقطی (وفات ٢٥٥ هـ.) سقط فروش در بازار بغداد؛- ابوالقاسم جنید (وفات ٢٩٥هـ .) شیشه فروش بوده اند. [٢٥- ص٢٠٧/ ٤٩- ص١٠/ ٥٧- ص١٥]  

٢٠) عبیـدالله احرار دو بـار ســفر به هـرات داشته است یک بـار در ٢٢ سالـگی (٨٢٨ هـ.) [٥٨- ص٤٧] و بار دیگر ٥٩ سالگی (٨٦٥ هـ.). 

همچنین آنگونه که در تصویر« مجلس حلقه عرفا » از نسخه سعد اسکندری امیرعلیشیر مورخ ٨٩٩یا ٩٠٤ هجری منسوب به بهزاد و  یا قاسم علی ، نشان دهنده شاعران و عارفانی است که به واسطه فاصله زمانی هیچ گاه همدیگر را ملاقات نکرده اند.

 در تصویر ازسمت چپ به راست؛ سنایی، فردوسی، سعدی، امیر خسرو دهلوی، نظامی، جامی، امیرعلیشیر نوایی، حسن دهلوی، خاقانی و انوری قرار دارند. [٣٣- ص١٤٢]  آنگونه که مولوی می گوید: متحد جان های مردان خداست.

٢١) ١- اولیاء نامه مجالس عبیدالله احرار تألیف داماد و مرید وی عبدالاول نیشابوری (وفات ٩٠٥هـ.)؛ ٢- سلسله العارفین نوشته برهان الدین سمرقندی معروف به مولانا محمد قاضی؛ ٣- رشحات عین الحیوه اثر فخرالدین علی بن حسین واعظ کاشفی معروف به صفی (وفات ٩39هـ.)؛ و ٤- مناقب احرار تصنیف مولانا شیخ از شاگردان احرار بوده است. [٥٧- ص٤٥٣]   

٢٢) جامی درباره احوال صوفیه در کتاب نفحات الانس من حضرات القدس از مشایخ صوفیه یاد کرده است. به ویژه از مشایخ نقشبندیه و عبیدالله احرا که درمثنوی تحفة الاحرار از وی یاد می کند. جامی درنفحات الانس احرار را« مظهر آیات و مجمع کرامات و ولایات طبقه خواجگان» می خواند و با عنوان مِسکیّه الختام از وی یاد می کند. [١٧- ص٤١٠]

٢٣) قطب = رهبر بزرگ اهل طریقت و حقیقت و از اولیاءالله است. [٢٨- ص٦٤١]   

٢٤) «حرکات وجود آدمی هفت است؛ اول: حرکات حواس در ادراک فواید عالم شهادت و این رتبت حیوان است. دوم: حرکت نفس در عبادت و خدمت، و این صفت انبیا و اولیا است. سیم: حرکت قلب در قلوب انوار و آثار عالم روحانی. چهارم: حرکت عقل در مراتب موجودات و دانستن حُکم کائنات. پنجم: حرکت روح از خلق به حق و از کثرت به وحدت و این به سماع حاصل شود. ششم: حرکت سّر از فنا به بقاء. هفتم: حرکت جوهر انسانی از حق به حق .» [٧- ص٢]   

٢٥) اثر احمد غزالی (قرن ششم هـ.) یا احمدبن محمد الطوسی (قرن هفتم هـ.).

٢٦) مراقبه، هوشیاری به هنگام ذکر و اعمال عبادی است. آنگونه یکی از نام های خداوند «الرقیب» و مراقبت کننده ی انسان است. (ابراهیم/١ ، نساء/١) محاسبه آن است که امیرالمؤمنین فرمود؛ «حاسبوا انفُسَکُم قَبلَ اَن تُحاسَبوا» که خودشناسی شرط طلب عارفانه است. تفکر، به اندیشه ابوحامد غزالی در احیاءالعلوم الدین؛ آغاز و کلید تمامی خیرات است. از آنگونه که وقتی علم در اندرون قلب حاصل آمد، حالت قلب تغییر می یابد. چون حالت قلب تغییر کرد اعمال اندام های بدن تغییر پیدا می کند و عمل تابع حال ، و حال تابع علم، و علم تابع تفکر است. [٣٧- صص٣٥ تا ٤٦] در آثار صوفیان به سه آسمان و زمین در عالم کبیر اشاره شده است؛ - سماوات و ارض خاص در عالم جبروت «تَنزیلاً مِمَّن خَلقَ الاَرضَ وَ السَّمواتِ و العُلی» (طه/٤)؛ - در عالم ملکوت «اَلرَحمنُ عَلَی العَرشِ اُستَوی» (طه/٥)؛ - و در عالم ملک «لَه ما فِی السَمواتِ وَ ما فِی الَرضِ وَ ما بَینَهُما» (طه/٦) [٤٥- ص٣٥٠]   

٢٧) اصطلام = تجلیات حق که بر قلب بنده فرود آید و او را مقهور کند.

٢۸)ابوالفتـح محمدبن شمس الدیـن مطهـربن احمد جـام (قرن هفتم هـ.) نیز به سه مقام سماع همانـند عبادی مروزی اشاره دارد و می آورد؛- قسم عام را به نفس شنوند؛- قسم خاص را به دل شنوند؛- و قسم احض را به جان شنوند. [٤٨- ص٢٣٤] همچنین در شرح «منازل السائرین» آمده است؛ «نکته سماع حقیقت آگاهی است و آن را سه درجت است: اول سماع عامه که سه چیز است؛ رعایت و پرهیز از هر چه نهی شده است از راه طاعت نه خوف از وعید؛ و اجابت آنچه درباره اش وعده آمده است از سر جهد و کوشش؛ و رسیدن به مشاهده جمیع آنچه بر او رسد از نعمت و نقمت، و راحت و مشقت و نفع و ضرر. دوم سماع خاصان است که آن نیز سه چیز است؛ مشاهده مقصود در تمام رموز؛ و وقوف بر غایت به تمام احساس؛ و رهایی از لذت در تفرق. سوم سماع خاص الخاصان که سه چیز است؛ سماعی که از کشف حاصل شود و علل را بشوید؛ و ابد را با ازل پیوند دهد؛ و نهایت را به اول باز گرداند. [٤٥- ص٣٢٥]

٢٩) محاضره، در اصطلاح حضور قلب به سبب استیلای ذکر است. هجویری می گوید: «محاضره اندر شواهد آیات باشد، مکاشفه اندر شواهد مشاهدات. علامات محاضره دوام تفکـر است اندر رؤیت آیت، و علامت مکـاشفه دوام تحیر اندر عظمت» خداوند. [٢٨- ص٧٠٠]

نسفی گوید: مکاشفه حصول امری عقلی به ناگاه و به شکل الهام، بدون فکر و طلب، یا از میان رفتن حجاب تا حالات متعلق به آخرت آشکار گردد. [٢٨- ص٧٤٠]

شهود رؤیت حق به حق است .«غزالدین کاشانی گوید: مراد از شهود، حضور است هرچه دل حاضر آن است، شاهد آن است و آن چیز مشهود است. اگر حاضر حق است شاهد اوست. [٢٨- ص٥١٦] 

٣٠) در برخی از کتاب ها آمده است که؛ فرقه نقشبندیه سماع را جایز نمی دانسته اند و روش بهاءالدین نقشبند و عبیدالله احرار برترک سماع بوده است.[١٩- صص٧٦، ٨١ و ٨٢] و بدین علت فرقه آنان را خشک و بی روح خوانده اند.[١٥- ص٤٨/ ١- ص٦٥] اما بسیاری از نوشته های صوفیان نقشبندیه و نقاشی «سماع دراویش» گمان آنان را باطل می کند. به نظر زرین کوب احتمالاً در دوره ای محدود نقشبندیه از سماع احتراز می کرده اند. [٢٥- ص٢١٢] 

٣١) سر تراشیدن را از بنیادهای مذهبی شمرده اند، «جاحظ» (١٦٠- ٢٥٥ هـ.) سرتراشی را جزو طاعات و عبادات شمرده است که در اعمال حج مسلمانان نیز انجام می دهند. [٤٢- ص٣٩٦]  

٣٢)تلوین به معنای گوناگونی و  در اصطلاح از حالی به حالی گشتن است. [٢٨- ص٢٥٧]   

٣٣) تمکین به معنای احترام و فرمان بردن است و در اصطلاح دوام کشف حقیقت به سبب استقرار قلب در محل قرب. [٢٨- ص٢٥٨]

۳۴) این گـونه که نفس را در سینه حبـس می کنند لب ها را به هـم فشار می دهند و زبـان را به کـام می چسبانند و ذکـر را به خاطر می آورند و برترین ذکرها را لا اله الا الله و ذکر ذات الله خوانده اند. که پس از ذکر ذات الله انوار رنگینی بر صوفی تجلی می کند که عبارتند از؛ - نور لطیـفه قلب ، زرد؛ - نور لطیـفه روح، سـرخ؛ - نور لطیفه سـر، سفید خفـی سیاه و اخفـی سبـز؛ - و نور لطیفه نفس بیرنگ. [۵۱- ص۷۵] 

۳۵)فوآد در اصطلاح تصوف دل های منور به نور حق را گویند. [۲۸- ص۶۳۰] 

۳۶) آن گونه که  اسم الله که جامع جمیع صفات حق است مظهر می طلبد و مظهر او باید حائز همه ی کمالات باشد و این شأن انسان

کامل است.

۳۷) تجرید به معنی خالی شدن قلب و سر سالک از ما سوی الله است  به حکم ناخلع نعلیک (طه/۱۲)  

۳۸) «تجرید نفس سه چیز است: دنیا طلب ناکردن، و بر فوت او تأسف ناخوردن، و آنچه بود نهفتنی. و تجرید دل سه چیز است: آنچه نیست نه ببوسیدن، و آنچه هست قیمت نانهادن، و به ترک آن نترسیدن. و تجرید سّر سه چیز است: بر اسباب نیارامیدن ، و در راه حق نشان خود ندیدن و از حق به جز از حق باز ناگشتن.» [۴۴- ص۱۳]

۳۹) «ندیدی که چون جبرئیل اندر ابتدا بیامد، پیغمبر- علیه السلام- طاقت رؤیت وی نداشت و چون به نهایت رسید اگر یک نفس دیرتر آمدی تنگدل شدی. و این را شواهد بسیار است. و هم برهان سکون منتهیان اندر سماع. و معروف است که جنید را مریدی بوده است که اندر سماع اضطراب بسیار کردی، و درویشان بدان مشغول شدندی. پیش شیخ- رضی الله عنه- شکایت کردند. وی را گفت: بعد از این اگر اندر سماع اضطراب کنی نیز من با تو صحبت نکنم. و اندر حکایت مشهور است که جنید و محمدبن مسروق و ابوالعباس بن عطاد- رضی الله عنهم- مجتمع بودند. قوّال بیتی برخواند ایشان تواجد می کردند، وی ساکن می بود. گفتند: ایها الشیخ ترا از این سماع هیچ نصیب نمی باشد؟ وی برخواند- قوله تعالی: «تَحسَبُها جامِدَهً و هی تَمُرُ مَرَ السَّحابِ» (نمل/۸۸) [۶۰- صص۵۹۵ و ۶۰۴] همین حکایت را ابوالمکارم رکن الدین احمدبن محمد بیابانکی مشهور به علاءالدوله سمنانی (قرن هشتم هـ.) ذکر کرده است. [۴۸- صص۳۲۰ و ۲۵۸]  

۴۰) عبدالرحمن جامی به توصیه امیرعلیشیر نوایی رساله ای در موسیقی نگاشته است، در رساله نائیه که شرح مثنوی مولوی است درباره ساز نی آورده است؛

از وجود خود چـو نـی گشتم تهـی               نیسـت از غیــر خــدایـم آگهــی

آرمیـدم بـا حـق و از خـود رمیـدم               آن دهـم بیرون که حق در من دمید

با لـب دمساز خویشم گشـته جفت               من نیـارم بر لـب اِلّـا آنچـه گفـت

رقص چرخ و انجم از ساز من است              قدسیـان را سُبحـه ز آواز مـن است

آن کـه انـدر صف نزدیکـان نشست              راز می گویم به گوشش پَست پَست

گـاه شـرح مـحنـت هـجـران دهـم              بیـدلـان را داغ هــا بر جــان نـهـم

گــاه آرم مــژده ی قـرب و وصـال             بخشم اهل ذوق را صد وجد و حـال

۴۱) لوح در اصطلاح تصوف «کتاب مبین است و نفس کلی که محل تدوین و نوشتن هر چیزی است که باید در عالم کون و فساد به ظهور پیوندد. و آن را به چهار نوع تقسیم کرده اند. اول لوح قضاء یا عقل اول، دوم لوح قدر یا نفس ناطقه، سوم لوح جزئیه سماویه، چهارم لوح هیولی در عالم شهادت و صورت. و در تعبیرات خود آورده اند که غرض از لوح عالم کبیر عرش خدای تعالی و بر آن هر چه بوده و هست و خواهد بود تا قیامت نوشته شده است. و لوح عالم صغیر از یک نظر علقه است که هر چه در عالم صغیر بوده و هست و خواهد بود تا آن زمان که صاحب علقه به دنیا آید و بمیرد در آن نقش بسته است. و از نظر کلی لوح دل مرد کامل بالغ آزاد است که نمونه لوح عالم کبیر تا عرش الهی است که ماکان و سیکون در آن نقش بسته است و از این جهت است که کاملان جهان و اقطاب به هر چه بوده و هست و خواهد بود وقوف دارند.» [۴۷- ص۱۱۶] عین القضات در تمهیدات آورده است؛ «ای دوست دل ها منقسم است بر دو قسم: قسمی خود در قلم الله است که بر وی نوشته شده است که «کَتَب اللهُ فی قلوبهم الایمان» و یمینُ الله کاتب باشد؛ پس هرچه نداند، چون با دل خود رجوع کند بدین سبب بداند. قسم دوم هنوز نارسیده باشد، و خام در مقابل قلم الله نبود، چون از یکی که دلش آینه و لوح قلم الله باشد بپرسد و معلوم کند.» [۳۶- ص۹]

۴۲) در نگارگری ایرانی هر کجا بیان عاشقانه و مجالس جشن می باشد گل زنبق هم دیده می شود از جمله «مجلس جشن ورود تیمور از ماوراءالنهر به سمرقند از ظفرنامه تیموری» اثر بهزاد؛ «مجلس ولادت ابراهیم سلطان از ظفرنامه تیموری» اثر بهزاد [منبع ۱۲]؛ «خسرو و آبتی کردن شیرین» اثر سلطان محمد و «مجنون در زنجیر و خیمه لیلی» اثر میرسیدعلی.

۴۳) جـامی مراحل عشقِ از خود به خدا را سه گـانـه می داند؛- مرحله حب ذات و بقـای خویش؛- مرحله حب معشوق و فنـا در او؛- مرحله از خود و معشوق گذشتن و در عشق باقی ماندن.[۲- ص۱۶۰]  روزبهان بقلی شیرازی «عبهر العاشقین» به چهاراصل عشق اشـاره دارد؛- ظرفیتِ طبیعی بدن برای پذیرش تأثیرات معنوی؛- اتحاد با نـور معنـوی؛- عشق غیبی در نهـاد عـاشق تا حسن معشوق را درک کند؛- و ظهور جمال در عاشق که نام عاشقی می گیرد و معشوق با روی زیبا صفت معشوقی می پذیرد.

۴۴) «عشق، [صوفی] را به عالم جبروت رساند، از جهت آنکه عالم جبروت عالم عشق است و چون سالک به مرتبه ی عشق رسد، وی را با عالم جبروت مناسب پیدا آید. اهل جبروت بر ملکوت عاشق اند و اهل ملکوت بر ملک هم عاشق اند. صوفیان عشق را تنها ملاک معرفت و در نتیجه شهود به معنی خاص خودشان دانند. گویند محبت چون به نهایت رسد، بدایت عشق شروع می شود و گویند؛ اول پایه معرفت است؛ دو پایه محبت، و سوم پایه عشق .» عین القضات به سه درجه عشق اشاره دارد: که مرتبه سوم آن را عشق کبیر می داند: عشق خدا به بندگان خود. [۴۶- صص۱۳۱ و ۱۳۴و ۱۳۶]

۴۵) « مرتبه ی انسان کامل عبارت است از جمع جمیع مراتب الهیه و گویند از عقل و نفوس کلیه و جزئیه و مراتب طبیعت تا آخر تنزلات وجود. و این مرتبه را «مرتبه ی عمائیه » نیز گویند.» [١٨- ص٦٣]

۴۶) به عقیده ی صوفیان حضرت آدم انسان کبیر و آدم حقیقی است که خداوند او را به صورت خود آفریده است؛ [۴۳- ص۱۷]

مولوی می گوید؛

خلق ما بر صورت خود کرد حق              وصف ما از وصف او گیرد سبق

«اول صوفی در عالم آدم بود، چون حق تعالی وی را از میان خاک بیرون آورد و به اجتبا و اصطغا برگزید و رقم خلافت بر وی کشید. [حضرت آدم در بهشت] از هر درختی برگی ستد و بر هم دوخت و ستر عورت خود ساخت. آن برگ های بر هم دوخته مرقّع بود. آدم حلّه پوش مرقع پوش شد.» [۵-ص۲۲۶]       

۴۷) در طریقت نقشبندیه به حضرت عیسی (ع) نیز اشاره شده است آنگونه که آورده اند؛ «احرار در کودکی حضرت عیسی (ع) را در خواب دید که به احرار گفته بود: من تو را تربیت خواهم کرد.» [۵۸- ص۳۶]

۴۸) خرقه و جامه صوفیانه بنا به مراحل تزکیه و اردات نوع آن فرق می کرده است و به اقسام؛ خرقه توبه، خرقه ارادت، خرقه تبرک، خرقه تصرف و خرقه ولایت ذکر کرده اند. همچنین با جامه صوفیان واژگان ترکیبی بسیاری نظیر جامه مجروع کردن، جامه دران به کار می بردند که هر کدام به هنگام سماع حکم خاصی داشته است. برای نمونه درباره ی جامه مجروح کردن آمده است؛ در مراسم سماع بر اثر وجد که به صوفی دست می دهد بر جامه وی مختصر پارگی ایجاد می شد که پس از پایان مراسم خرقه را سر به در آورده و آن را در میان جمع پاره پاره کرده و هر قطعه را به یکی از حاضران می دادند. [۴۹- ص۵۳۱]

۴۹) همچنین آمده است؛ «اگر [صوفی] به عهود شریعت و طریقت وفا کرده، ردا برافکند. و اگر مادون حق را از پیش برگرفته است و پس پشت انداخته است، دستار را از پس پشت افکند. اگر از آزار خلق گذشته است. ابزار بر سر نهد، یعنی فوطه یا شمله خرد بربندد. و اگر از صفات بشریت نیست شده است، دستار به لام الف بر سر بندد، یعنی یک گوشه را به اریب فرو گذارد.» [۴۵- ص۸۶]   

۵۰)برخی از مشایخ تصوف چون ابوالنجیب سهروردی (۴۹۰- ۵۶۳ هـ.) صاحب کتاب «عوارف المعارف» ، مقید به رنگ خرقه نبوده است و بر آن بود که، درویش باید هر چه می رسد بدون تکلّف بپوشد. [۴۵- ص۱۰۱ ]  

منبع : http://moarek.blogfa.com

 

منشا آداب و رسوم تصوف

منشا آداب و رسوم تصوف

تصوف در حقیقت، مخلوطی از تفکّرات فرقه ها و ادیان مختلف اعمّ از « بودایی » ، « میترایی » ، « زردشتی » ، « مانوی » ، « تائو » ، « مسیحی » ، « برهمایی » یهود و اسلام است.


مسائلی همچون : فقر ، خرقه پوشی و ریاضت های طولانی ،از آداب هندو هاست.(ماللهند/ج1/ص25)


« تشرّف » را از آئین میترا گرفتند. ( آئین میترا همان مهر پرستی ایران باستان است.میترا یعنی خورشید)


(آئین میترا/ص27)


« غسل اسلام » گنابادی ها ، از غسل تعمید مسیحی ها اخذ شده است)


« پَرسه و گدایی صوفی مبتدی » از آئین برهمایی گرفته شده است.(ماللهند/ج2/ص453) (مخصوص فرقه خاکساریه)


عین قول عقیده صوفی ها در مورد ذکر ، در آئین زردشت آمده که باید پیکر پیر را بدل گیرند و چنان داند که حاضر و ناظر است و از فکر پیر غایب نگردد.


(ریاض السیاحه/ص181)


چنانکه ملّا علی گنابادی، فرزند ملا سلطان مشهور به نور علیشاه ثانی می گوید : مقلّد ناچار است که در وقت عبادت ، مرشد را در نظر آورد.


(صالحیه/ص334)


کیوان قزوینی صاحب استوار نامه می گوید : صحّت اعمال و عبادات و معارف موقوف است به اجازه « قطب » والّا باطل است و قبول خدا نیست ، هرجند با خلوص نیت باشد؛ زیرا معنای خالص بودن نیّت « خلوص للقطب » است و کسی راهی به خلوص لله ندارد مگر از راه قطب. ولایت ، یعنی بیعت با ولی امر که به واسطه آن ، صورت قطب وارد قلب می شود. (استوارنامه/ص132)


« عُشریه » نیز که در فرقه نعمت اللهی گنابادی جریان دارد و جانشین خمس و زکات است، از آئین مسیحیت و یهود اخذ شده است.


(انجیل متی/باب23/ش23

سماع در لغت

سماع در لغت به معنی شنیدن، شنوایی و آوای گوش‌نواز است. در اصطلاح صوفیان سماع به معنی خواندن آواز و یا ترانه عرفانی توسط قوال یا قوالان (گاه همراه با نغمه ساز) و به وجد آمدن شنوندگان در مجالس «ذکر جلی» است. از آنجا که این به وجدآمدن گاه به رقص و دست افشانی می‌انجامد، تقلیبا به مجموعه قوالی، نغمه ساز، به وجد آمدن و رقص، سماع گفته می‌شود

تعاریف از تصوف

شیخ بهایی: «ابولفضائل» شیخ بهایی در کتاب کشکول می‌نویسد: تصوف علمی است که در آن از ذات احدیّه و أسماء و صفاتش از آن حیث که رساننده مظاهر منسوباتش به ذات اویند، بحث می‌کند.

مسائل تصوف، نحوه صدور کثرت از ذات احدی و نحوه رجوع کثرت به ذات و بیان مظاهر اسمای الهی و نعوت رباّنی و کیفیّت رجوع اهل الله و نحوه سلوک و مجاهدات و ریاضاتشان و بیان نتیجه هر یک از اعمال و اذکار در دنیا و آخرت بر وجه ثابت در نفس الامر است. مبادی تصوف شناخت حدّ و تعریف و غایت آن و اصطلاحات قوم را در این علم دانستن است.

واژه و تسمیه تصوف.

در اصل تسمیه این کلمه اختلاف کرده‌اند. بعضی آن را از اهل صفّه که جمعی از فقرای که بر سکوی مسجدالنبی در زمان پیامبر می‌نشستند و پیامبر به آنان چیزی از زکات و صدقات برای خوراک و پوشاک اعطار می‌کد می‌دانند. بعضی نیز آن را از صوف که جامه‌ای پشیمینه باشد می‌دانند که در گذشته زهاد می‌پوشیدند می‌دانند. و رایی دیگر که بسیار مورد توجه‌است اشتقاق آن از صفا و تصفیه قلب است از امور گناه همچون حسد و غرور و کبر و دروغ که از محورهای اصلی تصوف است. از مخالفان تصوف نیز ابن جوزی در کتاب تلبیس ابلیس خود صوفیه را منتسب می‌کند به صوفة بن مرة که در کعبه از دنیا دوری کرده و خود را وقف عبادت کرده بود. اما در مجموع آنچه که بیشتر مورد توجه مستشرقین اخیر است آن است که تصوف از جمله از صوف به معنی پشم یا از صوفیای یونانی به معنی حکمت و فلسفه و... گرفته شده‌است.

بعضی از مستشرقین به واسطه شباهت صوتی بین کلمه صوفی و لغت یونانی سوفیا و هست و نیز مشاهبت بین دو لغت «تصوف» و «تئوسوفیا» گفته‌اند که کلمه صوفی و تصوف مأخوذ از دو لغت یونانی «سوفیا» و «تئو سوفیا» است.

در بین صوفیه کسانی هم وجود دارند که اصرار دارند لغت صوفی از صفا و صفة و صف یا امثال آن مشتق شده‌است.